حاشيه بر کلنل پسيان ۲

 

تشييع جنازه

جسد را بر روي توپ گذارده و روي آن را مملو از گل كردند، جمعيت مشايع فوق العاده بود، من تا كنون يك چنان جمعيتي را در هيچ تشييعي نديده ام، موزيك ژاندارمري در عزاي اين سرباز رشيد و فرزند خلف ايران، در پيشاپيش جنازه با نواي محزون و جگرخراش مترنم بود.

مردم، حقيقتاً از روي خلوص عقيدت و ايمان به آن فقيد، اكثراً در حال گريه و ناله، آهسته آهسته در حركت بودند، هنگامي كه جنازه به نزديكي اداره پست و تلگراف رسيد، سيدعلي خان مدير "مسعودي" روي توپ قرار گرفت و در ضمن ايراد مختصر نطق، اين جنايت را شديداً تقبيح كرد و بر روح اين سرباز معصوم درود فرستاد، و سپس جنازه مجدداً به حركت درآمد.

پيرمرد وارسته، حاج محمد رحيم آقا طاهباز، اين مرد جهان ديده و ستم كشيده، در حال غيرقابل وصفي پيشاپيش جنازه حركت مي كرد، تسليتش گفته و تسلايش دادم، از محل مزار جويا شدم، گفت اكثريت قريب به اتفاق مقبره نادر شاه را انتخاب كرده اند. در اين موقع جنازه از صحن مطهر خارج شد، و كم كم به مقبره نادرشاه نزديك مي شديم، يكي دو جاي ديگر جنازه را متوقف ساختند، نطق هاي مهيجي از طرف محصلين ايراد شد، يكي از محصلين مي گفت: خون او نيز مانند خون سياوش در جوش و از هر قطره خونش هزاران لاله وطن پرستي خواهد دميد. ديگري گفت: معارف بيش از همه داغدار و ماتم زده است، زيرا كلنل محمد تقيخان به معارف بيش از هر چيز اهميت مي داد، سومي روي كرسي خطابه رفت و با حرارتي هر چه تمامتر چنين ايراد سخن كرد:مردم! ما محصلين گوهر گرانبهائي را از دست داده ايم، اين سرباز شريف و قهرمان تجدد و آزادي، پدر مربي ما بود، فقدان او بيش از مرگ هر عزيزي بر ما محصلين تأثير بخشيد، ما حس انتقام او را از مسبب اصلي و مسببين غيرمستقيم و محرك واقعي قتل او در دل نگه مي داريم، تا اگر عوامل وقت و زمان ما را موفق به گرفتن انتقام او نساخت، اين وظيفه حتمي را به عهده نسل آينده واگذار مي كنيم. عده اي زن نيز در بين تشييع كنندگان ديده مي شدند، يكي از آنها با تمام سوز گريه مي كرد، ضجه و ناله سوزنده او دلها را مي سوزاند و كانون هر شنونده را آتش مي زد، يكي مي گفت حق دارد برادرش بود، ديگري او را خواهر كلنل مي پنداشت، آن ديگري مي گفت "مادر" اين فقيد است، دادن نسبت ها تنوع داشت، در حالي كه غرابت نسبي در كار نبود، پس از استفسار معلوم شد كه اين بينواي گريان دوشيزه اي است كه در صورت عدم فقدان كلنل، امكان داشت در زندگيش شركت كند، زيرا به طوريكه در فصل عروسي نوشته شد، ماژربهادر به خانواده او نويدي داده بود، در اين صورت حق داشت با سوز و گداز شيون كند، اين دوشيزه فلك زده كه به اميد موفقيت نهائي كلنل در حال انتظار به سر مي برده، چه نويدها كه در دل به خود نداده بود، افسوس رشته آمال و آرزوهاي احتمالي او را دژخيمان كرد قطع كردند و حيات آينده او را بي رونق و به دست حوادث سپردند؟!

در اين موقع، به در مقبره نادر رسيديم، جنازه را از روي توپ پياده كرده به درون مقبره بردند تا شب دفنش كرده و به مجاورت نادرشاه افشار مفتخرش سازند.خاتمه تشييع جنازه اعلام شد و جمعيت رفته رفته متفرق مي شدند، من هم از فرط خستگي و اندوه به سوي منزل كه فاصله بسيار كمي با مقبره نادر داشت، آهسته روانه شدم.در بين راه با خود مي انديشيدم كه وضع مملكت و بالاخص ايالت خراسان از چه قرار و به كجا منتهي خواهد شد، مدتهاست از مركز مملكت به مناسبت قطع رابطه به نحوي كه بايد اطلاع در دست نيست تا بتوان با پيشامد ناگوار اخير سنجيد، و نتيجه اي ولو با حدس، از آن سنجش بدست آورد، از خود مي پرسيدم: آيا كلنل اسمعل خان بهادر بدون قيد و شرط تسليم خواهد شد؟ يا قيام را تا قبول پيشنهادات صددرصد مشروع كلنل فقيد ادامه خواهد داد؟..

نه! قيام با فقدان كلنل، با فقدان آن مرد عاليقدر و عالم و پيشواي تجدد و آزادي ادامه پذير نبود، زيرا آن شخصي كه مظهر مظلوميت و طرف دشمني و عناد و لجوج بود، با خدعه و تزوير از بين رفت، براي كلنل بهادر بهانه و محملي در دست نبود كه قيام را ادامه دهد، وانگهي كلنل پسيان در پيكار با قشون اعزامي مركز كشته نشده بود، او به دست يك عده مردم شرير از بين رفت و واقعاً به قول استاد بهار "نفله" شد! قشون مركز در اين قتل فجيع شركتي نداشته است.با اين افكار پريشان به منزل رسيدم و با حال تأثر روي تخت افتادم و باز با همان انديشه هاي گونه گون گلاويز شدم، به هيچ عنوان نمي توانستم خود را قانع سازم، به ويژه وقتي آخرين مصاحبه با او به يادم آمد و چشمم به كتاب "خدعه عشق" شيللر كه در كنار ميز ديده مي شد و يادگار آن فقيد بود افتاد، بغض گلويم را گرفت و بي اختيار گريستم، و در همين حال قطعه كوتاهي به مناسبت حسن انتخاب محل مدفن و ماده تاريخ او ساختم.

پاسي از شب گذشته بود، حركت كرده به مقبره نادر رفتم تا هنگام دفن افتخار حضور داشته باشم، وقتي كه وارد باغ شدم، صداي گريه آن دوشيزه باز به گوشم رسيد و داغ دلم را تازه كرد.

جسد اين جوان را در يك صندوق آهني گذارده و اين صندوق را در صندوق چوبي ديگري قرار داده بودند، چون كلنل فقيد رشيد القامه بود گوركن ها، گور را براي جسد عادي كنده بودند، ناگزير صندوق چوبي را كنار گذاشته و با همان صندوق آهني جسد اين جوان ناكام را با هزاران آمال و آرزوي وطن پرستانه به خاك سپردند.

حاجي طاهباز قيافه مبهوت و متحيري داشت، زن ها و مخصوصاً آن دوشيزه مرحوم، شيوني به راه انداخته بودند.

 

نبش قبر كلنل محمد تقي خان پسيان

قرار گرفتن آرامگاه كلنل محمد تقي خان در كنار آرامگاه نادر شاه افشار كه مورد توجه اقشار مختلف مردم و بر سر راه زائران بارگاه امام علي بن موسي الرضا (ع) بود، نمي توانست براي قوام السلطنه و طرفدارانش كه قاتل اصلي كلنل شمرده مي شدند خوشايند باشد به ويژه كه اين مكان كم كم داشت به محلي براي ابراز مخالفت با دولت تبديل مي شد.

به همين دليل و قبل از برگزاري مراسم چهلمين روز قتل كلنل، قوام السلطنه تصميم گرفت با زيرپا گذاشتن احكام ديني، دستور انتقال قبر كلنل را به مكان نامعلوم و يا كم اهميتي صادر كند. وي دستورات لازم را در اين خصوص به حسين آقا خزاعي كه اينك به مقام فرماندهي لشكر شرق رسيده بود، داد. خزاعي نيز در همان نخستين روزهاي حضورش در مشهد كريش خان ارمني رئيس جديد پليس مشهد را مأمور اين كار كرد.

با توجه به احتمال واكنش افكار عمومي و همچنين جايز نبودن اين عمل از نظر شرع مقدس اسلام، كريش خان از زير بار اين مسئوليت شانه خالي كرد اما شخصي به نام رضا رفعت نظام كه قبلاً از محبت هاي كلنل بهره مند شده بود اجراي اين مأموريت شبانه را پذيرفت.

كراهت اين عمل تا آن اندازه بود كه گوركن قبرستان عمومي مشهد نيز حاضر به همكاري با رفعت نظام نشد و لذا خود او مجبور شد شبانه و در شب 13 آبان 1300 قبر را بشكافد و پيكر كلنل را كه در صندوق آهنيني قرار داشت در همان شب به گورستان بيرون دروازه سراب منتقل و در آنجا به خاك سپرد. هواداران كلنل كه از اين قضيه آگاه شده بودند در اولين فرصت سنگ قبري را كه در بردارنده اسم و رسم و تاريخ و محل شهادت كلنل بود بر روي سومين قبر او گذاشتند. اين سنگ قبر كه ظاهراً از جنس سفال بوده و به هنگام انتقال، از روي گاري افتاده و به دو قسمت شده بود. ياران كلنل اين سنگ را هم مانند سر و پيكر كلنل به يكديگر الصاق كرده و بر روي قبر او قرار دادند.

هواداران كلنل به رغم سخت گيري هاي حكومت نظامي حسين آقا خزاعي مراسم چهلم او را با شور و هيجاني زياد در كنار اين آرامگاه جديد برگزار كردند. قبر كلنل در قبرستان دروازه سراب كه مدتها مورد توجه هواداران كلنل بود و در دو سه سال اول سالگرد درگذشت او عده اي بر سر قبرش تجمع مي كردند. اما با به قدرت رسيدن رضا شاه مأموران او مانع از برگزاري اين مراسم شدند.

در اواسط دوران سلطنت رضا شاه شهرداري مشهد كه قصد عريض كردن خيابان پهلوي (امام خميني كنوني) را داشت بخشي از قبرستان سراب را داخل خيابان كرد و در نتيجه عمليات خاك برداري سنگ قبر كلنل از بين رفت و خود قبر هم عمداً و يا سهواً هموار و در واقع گم گرديد. بعد از شهريور 1320 و هنگامي كه جمعيت ميهن پرستان ايراني مركب از اساتيد دانشگاه و دانشجويان به عنوان يك گروه سياسي اعلام موجوديت كرد، اولين اعلاميه خود را با عنوان "همه با هم در راه ميهن" و در ارتباط با بزرگداشت كلنل كه در آن زمان قبرش نامشخص بود، صادر كرد.

در سال 1331 خورشيدي و به ويژه در تظاهراتي كه به حمايت از دكتر محمد مصدق و عليه قوام السلطنه انجام شد مردم مشهد يك بار ديگر به ياد مظالم قوام در زمان حكومتش بر خراسان و به ويژه داستان برخورد او با كلنل محمد تقي خان افتادند. آنها در جريان تظاهرات خود و ضمن سردادن شعارهايي به نفع دكتر مصدق و عليه قوام السلطنه خواهان شناسايي قبر كلنل و بازگردانيدن پيكر او به باغ نادر شدند. چند ماه بعد از اين جريان و در زمستان همان سال و به دنبال پي كني ساختمان حمام عمومي سناباد به طور اتفاقي صندوق آهني محتوي جسد پيدا شد. به دنبال تصديق چندتن از  افراد مطلع مبني بر اينكه صندوق دربرگيرنده پيكر كلنل است، مردم و مسئولين مشهد از دكتر مصدق اجازه برگرداندن اين تابوت آهني به باغ نادري را خواستند. دكتر مصدق هم با هماهنگي آيت الله كاشاني با اين كار موافقت كرد و در نتيجه با پيگيري كساني مانند حسينعلي پسيان (برادرزاده كلنل)، اسمعيل خان بهادر و نايب آقا خان خوش كيش، پيكر يك بار ديگر با شكوه تمام  و با انجام مراسم كامل نظامي و با شركت گروههاي زيادي از مردم مشهد به سوي باغ نادري تشييع و بار ديگر در كنار مقبره نادر شاه به خاك سپرده شد. با پيروزي كودتاي امريكايي 28 مرداد 1332 و سپس قلع و قمع آزاديخواهان ايراني، بار ديگر اراده مستبدين بر آن قرار گرفت تا جنازه كلنل از كنار قبر نادر به جاي ديگر منتقل شود و البته اين بار توسعه و بازسازي مقبره نادر بهانه قرار گرفت و در سال 1336 جنازه كلنل را براي چهارمين بار از قبر بيرون كشيده و در مقبره پنجم و در فاصله اي دورتر و خارج از بناي اصلي آرامگاه نادر شاه و در بخش شمالي محوطه باغ نادري به خاك سپردند. بر روي اين قبر بسيار كوچك كه بعضاً در ميان چمن كاري باغ گم مي شد، سنگ قبري معمولي قرار دادند و در نوشته هاي آن از درج عنوان كلنل كه محمد تقي خان با اين عنوان در تاريخ ايران معروف است خودداري كنند و به جاي آن سرهنگ محمد تقي خان پسيان نوشتند.

ني سنگ و ني خاك و ني قبه اي بزرگ                                 بل سينه هزار هزار عاشق بيدل مزار ماست.

3- آثار كلنل

كلنل مرحوم با آنكه غالباً در كشمكش جنگ و جدال بود، و فراغت پيدا نميكرد باز از تربيت نفس خود هرگز قصور نمي نمود و بدين وسيله معلومات كافه به دست آورده بود در فنون اطلاعات عميق او غيرقابل انكار است و مخصوصاً جديتي داشت كه شغل خود را هميشه تربيت كرده و اساس آن پاك و منزه  سازد و سربازي را به درجه حقيقي خود برساند. رگلمانهاي مختلفه از السنه فرانسه و آلماني ترجمه نموده و الآن قسمت مهمي از آنها موجود است متأسفانه به واسطه پيدا نكرده فرصت بعضي از آنها را ناقص گذاشته است علي اي حال من زايد مي دانم كه در اينجا اسامي هر يك از آنها را نوشته و شرحي بدهم.

علاوه بر فنون نظامي كلنل در ساير رشته ها نيز تحصيل كرده مخصوصاً يك دوره رياضيات عالي آموخته كه فقط يادداشتهاي آن 12 دفتر بزرگ و 7 دفتر كوچك را پر كرده است. مرحوم كلنل لسان آلماني و فرانسه و انگليسي را بلد بوده و روسي را پس از مراجعت به تهران (1338 هجري) ياد مي گرفته (گرچه قبلاً نيز در همدان قدري تحصيل كرده بود) و بدين مناسبت از ترجمه آثار ادباي اروپا در رساله هاي علمي خودداري نكرده و آنچه فعلاً در دست مي باشد از اين قرار است:

1-     "ژنويو" تاريخچه يك كنيز اهر "لامارتين" (قسمتي از ترجمه آن مفقود شده است)

2-     حكايات كوچك براي اطفال (از فرانسه و انگليسي ترجمه كرده)

3-   سه سال شيمي در يك جلد اثر "ا. درنكور" (3) كه اين يكي فعلاً حاضز طبع است. علاوه بر اين خيال تأليف لغتي از زبان آلماني به فارسي داشته و قسمت مهمي نيز حاضر كرده است.

مرحوم كلنل گاهي لوايح و مقالات نيز ترجمه كرده ولي غالباً ناقص مانده. وقتي نيز خيال داشته كتاب "باغبان" اثر "رابيندرنات تاگور" را از آلماني به فارسي ترجمه نمايد و فقط موفق به ترجمه يك فصل و چند سطر از فصل دوم شده محض نمونه همان يك فصل را از اينجا نقل مي كنم:

شروع به ترجمه كتاب شاعر هندي

به تاريخ 24 ماه نوامبر 1919

در مهمانخانه "گتماتينگن"

مستخدم: رحم دار بانو كرت، ملكه!

ملكه: عيد گذشت و همه نوكران من رفتند، تو چرا در اين دير وقت مي آئي؟

مستخدم: ديگران را تو بيرون فرستادي، حال وقت من است، آمده ام سئوال بكنم، چه خدمتي باري آخرين نوكرت باقي است؟

ملكه: چه انتظاري مي تواني داشته باشي، در اين ديرين وقت؟

مستخدم: مرا باغبان گلستان خودت بكن.

ملكه: از اين ديوانگي مقصود چيست؟

مستخدم: من مي خواهم كار قديم خودم را ترك كنم. من شمشير و نيزه را توي گرد و خاك مي اندازم. مرا ديگر به دربارهاي دور نفرست، مرا وادار به فتوحات تازه مكن، مرا باغبان گلستانت بنما.

ملكه: تكاليف تو چه چيزها خواهند بود؟

مستخدم: ترا خدمت كردن در روزهاي تنهائيت. من راه باريك چمن زار را كه تو صبح روي آن گردش مي كني تر و تازه نگه مي دارم، آنجائيكه گلها در هر قدم، در طلب مرگ پاهاي تو را به شادي سلام مي كنند.

من مي خواهم تو را در زير شاخهاي درخت "ساپتاپورا" در يك آبرك حركت بدهم، آنجائيكه مهتاب اول شب از لاي درخت به خود زحمت مي دهد تا كنار دامن قباي تو را ببوسد.

من مي خواهم با روغن معطر لامپائي پر كنم كه در پهلوي رختخواب تو مي سوزد و صندلي كوچك پاهاي تو را با خمير صندل و زعفران با عجيب ترين ترسيم زينت بدهم.

ملكه: اجرت چه بايد بشود؟

مستخدم: اجازه نگهداشتن مشتهاي كوچك تو مثل غنچه هاي "لوتوز" و به گل زينت دادن ساقهاي تو و رنگ كردن كف هاي پاهاي تو با شيره سرخ گل (آسوكا) و به بوسه برطرف كردن لكه كوچك گرد و خاكي را كه شايد از آنجا باز مانده باشد.

ملكه: خواهشهاي تو، نوكر من، قبول شدند، باغبان گلستان من خواهي شد.

اما آنچه خود كلنل نوشته است عبارت از مقالاتي است كه گاهي در جرايد درج شده و من از آنها فقط يكي ديده ام كه در جريده حبل المتين يوميه شماره 179 مورخه 28 شوال 1325 هجري مندرج است و يك مقاله نيز در شماره 21 روزنامه دوره قديم كاوه راجع به اوضاع ژاندامري نوشته شده است. سواد دو سه مقاله ديگر هم در توي اوراق و نوشتجات آن مرحوم موجود است ولي نمي توان گفت كه حتماً در روزنامه چاپ شده است يا نه.

كتابچه "شرح حال يك جوان وطن پرست" كه كلنل رد تاريخچه حيات خود بدان اشاره كرده از ميان رفته و بدست بنده نرسيده و اگر آن كتاب باقي مانده و روزي پيدا شود داراي اهميت زياد راجع به كلنل خواهد بود.

مرحوم كلنل كتاب ديگري را نيز در موقع مسافرت به آلمان شروع به نوشتن كرده و مثل ديگر اثرش ناقص مانده. قسمتي از آن كتابچه براي نمونه ذيلاً نقل مي شود:

كشتي "كراتز" بندر "كنستانز" 29 دسامبر 1919

ساعت ده ونيم صبح شروع شد

افكار پريشان يا خواب در حال بيداري

1- ديشب در روي پل كشتي نيمكتي آزاد پيدا كرده بر آن نشسته خود را از چشمهاي ساير مسافرين پنهان كرده سطح دريا را تماشا مي نمودم. اين مسافرت اولي است كه من روي آب كرده و از بس حركت كشتي بطي و لنگ است كم مانده است آرزو كنم كه آخري هم باشد. در واقع حق هم دارم چرا كه از سيزدهم ماه از "تريست" حركت كرده و امروز كه بيست و نهم است پس از هفده روز تازه از بندر "كنستانز" منتظر عمله هاي گمرك هستيم تشريف آورده بارهاي اين بندر را از كشتي بيرون آورده و ما را مرخص فرمايند در صورتي كه سابق يعني در اوقاتي كه هنوز طبقات مختلف از يكديگر امتيازي داشته و آمر و مأمور معلوم بود اين مسافت را در ثلث آن مدت مي شد پيمود. باري روي نيمكت نشسته به دريا تماشا كرده فكر مي نمودم اگر چه به واسطه خستگي اعصاب و ناخوشي عصباني دوستان مرا منع كرده و خودم هم مي دانم كه فكر كليه افكار غم انگيز من بالخصوص بالاخره مرا از پا در خواهد انداخت ولي بدبختانه براي جلوگيري هيچ مشغوليت و وسيله ندارم. براي علت چشمهايم كتاب زياد نمي توانم بخوانم با اشخاص كشتي هم فكر و هم سليقه نيستم كه به صحبت وقت را بگذرانم با رفقاي همسفر خودم در هر موضوع كار به مرافعه و منازعه كشيده نتيجه برعكس مي بخشيد. خلاصه اخلاق من با كسي نمي سازد يا چنانچه مدعيان مي گويند من بداخلاقم. در ساير بنادر اقلاً حق داشتيم كه پياده شده به شهر رفته قدري گردش كنيم در اينجا آنهم ميسر نيست. دو نفر سرباز مسلح بيرون ايستاده و مسافرين را در تحت عنوان اينكه در اسلامبول ناخوشي هست از رفتن به شهر ممانعت مي نمايند. در اين صورت چاره جز فكر و انزوا باقي نمي ماند. بايد اقرار كنم كه با وجود خطر اين قسم زندگاني باطناً و قلباً از تنهائي خوشم مي آيد و به قدري با تنهائي انيس و مونس شده ام كه ديگر خود را تنها ندانسته و بلكه اغلب به او هم صورت خارجي داده دو نفري وقت را مي گذرانيم.

2- هر آنيكه من در درياي فكر غوطه مي خورم چيزهاي غريب و عجيب در جلو نظرم مي آيد و اتفاقات زندگاني خودم به اشكال حقيقي در افق نظرم مجسم مي شوند. راستي افكار ديشب من شكل فكر را نداشته و بلكه خوابي بود كه در بيداري مي ديدم و اگر همان شب آنها را مي توانستم بنويسم البته تفاوت كلي با نوشته امروزم پيدا مي كرد. افسوس كه ديشب نوشتن ممكن نبود و بايستي مثل مار در جاي خود پيچيده و انتظار صبح را بكشم. بالاخره هر طور بود اسباب تحرير فراهم كرده اينك مي خواهم خوابهاي ديشب خود را تا آن اندازه كه در عهده قلم و بيان من است شرح دهم.

3- البته خوانندگان اين ورق پاره ها كه هنوز نه مرا و نه اتفاقات و مشاهدات زندگيم شناخته و مي دانند از اين شرح و بيان فقط منتظر توصيف انعكاس چراغهاي برق در سطح دريا يا تلولو ستارگان آسمان و غيره كه معمولاً نويسندگان شرق و غرب در اين گونه مواقع موضوع تأليفات خودشان قرار داده و بعضي از آنها با اضافه يك قصه عاشق و معشوقي و با اثر خامه جگر گداز خودشان عالمي از مفتون كمال قوه خلق خودشان ساخته اند، خواهند بود. نه، اشتباه بزرگي است من نه قدرت تأليف اين قبيل قصه ها را در خود دانسته و نه در آنها تاكنون رضايت قلب خودم را كاملاً پيدا كرده ام. تصورات من هر قدر هم طبيعي و حقيقي باشد باز هم تصور است و اثرش با محور تصور از مخيله توأم نابود خواهد شد. آنچه من ميل دارم شرح دهم اگر بتوانم عين حقيقت و واقع است يعني همانطور است كه اتفاق افتاده و به كلي خالي از شاهكارهاي شاعرانه مي باشد. گذشته از همه اينها نوشتن اين قبيل كتابها تحصيلات كامل تري لازم دارد و كار يك شاگرد ناقص التحصيل مدارس ناقص ايراني نيست.

كلنل شعر نيز مي گفت

علاقه مرحوم كلنل به ادبيات فارسي فوق العاده بود. در كاغذي كه به آقاي شاهزاده يحيي ميرزا ايران پور نوشته چنين مي نويسد: "فارسي زبان شعر و ادب است و با آن هر دل سخت را مي توان نرم كرد." اين علاقه گاهي آن مرحوم را وادار به شعر گفتن مي كرد و نمونه اين قبيل اشعار ايشان بسيار است گرچه قيمت ادبي ندارند. ابيات ذيل براي نمونه درج مي شود:

تهران- شب پنجشنبه 27 ربيع الثاني

اي رحمت حق سايه يزدان نظري كن                                               اي پادشه عالم امكان نظري كن

مستم ز تو و از تو بود مستي عشاق                                                با يك نگهي جانب مستان نظري كن

ننگ آمدم از شاه درين گنبد گردون                                               رحمي بنما سوي فقيران نظري كن

شور تو بود در سر من مظهر رحمان                                                مولاي جهان روح و تن و جان نظري كن

جانم به لب آمد ز خرافات خلايق                                                 اي قدرت حق اكمل انسان نظري كن

سود تو بود مايه سوداي دو عالم                                                    اي فخر بشر اعقل دوران نظري كن

ذات تو بود مظهر انوار الهي                                                         روي تو بود شمع شبستان نظري كن

ايضاَ در موقع مراجعت به ايران ساخته:

بده ساقي مرا جامي كه مستم تا ابد دارد                                           بزن مطرب نواي نو كه غم از قلب بزدايد

/ 0 نظر / 51 بازدید