سفرنامه فورو کاوا۲
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥  

كاروانسرا

محل آسودن مسافران و چارپايان را كاروانسرا مي نامند كه در هر پنج- شش فرسخ مسافت در راه ها يكي از آن هست و ميان كوه و دره و دشت ساخته شده است. اين كاروانسراها با سرمايه و همت تجار و ديگر اعيان و سرمايه داران ساخته مي شود، و هر مسافري مي تواند اينجا فرود بيايد و بياسايد. كاروانسراها در بزرگي و كوچكي اختلاف دارد؛ اما معمولاً عمارت بزرگ و نظرگيري است به شكل چارگوش با پنجاه- شصت تا هفتاد- هشتاد كن (= حدود صد تا صد و چهل ذرع) طول هر بر آن، كه با خشت يا آجر و سنگ ساخته شده و در چهار گوشه بيروني ديوار آن برج درآورده اند كه ايوان كنگره دار بالاي آن جاي تيراندازي و دفاع است. گويا اين تدبير براي مقابله با حمله دزدان يا تارجگران است. دروازه كاروانسرا در يك سو باز مي شود و ميان كاروانسرا حياطي چارگوش هست كه در همه جا در وسط آن سكويي راست گوشه به ارتفاع چهار- پنج شاكو (= يك تا يك و نيم ذرع) كه هر بر آن هشت- نه شاكو (دو- سه ذرع) است برآورده اند. اينجا براي گذاشتن بار و بنه و كالا و آسودن مسافران است. گرداگرد صحن كاروانسرا نيز به رديف اتاق هايي در يك يا دو طبقه درآورده اند. همه مسافران مي توانند در اين اتاق ها منزل كنند و بياسايند. اما ميان اين اتاق ها جدار و ديوار فاصلي نيست و كف خاكي آن دو- سه شاكو (دو- سه چارك ذرع) از سطح حياط بالاتر است. بر اين كف خاكروبه و سرگين اسب انباشته و توده شده، و سقف گنبدي شكل اتاق از دوده سياه است و چنان كثيف كه به وصف در نمي آيد. به غذا خوردن كه شروع مي كنيم، گرد و غبار پهن خشك شده اسب در هوا مي آيد و بر سفره مي نشيند؛ و چون مي خواهيم بخوابيم، اسب و استر بالاي سرمان شيهه مي كشد و خر عرعر مي كند. وِزوِز شب پره ها كه بالاي سر مردم مي پرند و زنگ شترهاي چاپاري كه طنين در هم دارد چنان همهمه اي درست مي كند كه پنداري آفتاب صبح پرده ابرها را مي درد چنين حالات رنج آور و كشنده بيرون از حد تحمل مسافراني است كه از دور دست ها به اينجا مي آيند. نيز در پشت اتاق دهليزي كفش كن مانند هست كه مسافران و چارپاداران اسب و قاطرشان را اينجا مي بندند تا بياسايند. اين حالت عادي و عمومي كاروانسرا است.

تلگراف

طول و مسير خطوط تلگراف

خطوط تلگرافي در ايران از سال 1876 م. تأسيس شد. برابر گزارش آماري ماه ژوئيه سال 1878، مسافت خطوط تلگرافي 2400 ميل انگليسي است، كه در اين مسير بر روي هم 4782 ميل انگليسي سيم تلگراف كشيده شده است. گويا تعداد تلگرافخانه ها و ايستگاه هاي تلگرافي 56 واحد است.

خطوط تلگرافي از تهران به ساير نقاط زير مي رسد:

خطي به اصفهان و شيراز و بوشهر

خطي به اصفهان و يزد و كرمان

خطي به قزوين و رشت

خطي به قزوين و تبريز

خطي به همدان و كرمانشاه و شوشتر و محمره

خطي به مشهد

قيمت فرستادن تلگرام

 بهاي ارسال تلگرام، اگر به زبان خارجي (= خط لاتيني) باشد بر روي هم 8 قران هر بار است و اگر به زبان فارسي باشد 2 قران و نيم براي هر 10 كلمه و (حداقل) 4 قران و نيم براي مخابره هر پيام است. سهم معيني از درآمد تلگرافخانه مركزي در تهران به دولت پرداخت مي شود و مانده درآمد ميان مأموران تلگرافخانه از بالا تا پايين تقسيم مي شود. از اين رو درآمد اين تلگرافخانه كه دولت در آن سهيم است اطلاع دقيقي نمي توان گرفت. علاوه بر آن، در تهران تلگرافخانه اي كه انگليسي ها تأسيس كرده اند هست. اين شبكه تلگرافي به طور كلي دو خط دارد كه يكي در مسير جنوب از طريق اصفهان و شيراز به بندر بوشهر مي رسد و درbamune (؟) به خط تلگرافي زير دريايي كه از بمبئي هند مي آيد متصل مي شود و خطي نيز از راه زميني به بصره و بغداد و در قلمرو عثماني و جاهاي ديگر مي رود. يكي از اين دو خط تلگراف مال دولت انگليس است و ديگري متعلق به شركت تلگراف هند. نيز مي گويند كه يك سيم تلگراف هم در مسير شمال از طريق قزوين و تبريز به خاك روسيه مي رود و به خط تلگرافي قاره (اروپا) متصل مي شود.

تلگراف چي هاي انگليسي

به تلگرافخانه (خط انگليسي) در تهران و هر ايستگاه آن كاركنان و مهندسان و نگهباناني مأمور مي شوند كه همه از نظاميان وابسته به حكومت انگليسي هند هستند. مي توان گفت كه دوره خدمت اين مأموران در اين پست ها بيش از دو سال و چند ماه نمي شود. اما از اينان كساني هم بيش از سه يا پنج سال در اينجا مي مانند. دولت انگليس جز تصدي تلگرافخانه ها براي مأموريت هاي ديگر هم از نظاميان خود به ايران مي فرستد، چنان كه سركنسول بريتانيا در بوشهر ياور اول، و نايب كنسول آن جا سلطان است... .

پول رايج

ضرابخانه؛ ارزش مسكوك

دولت ايران نخستين بار در سال 1872 م. ضرابخانه اي در سلطنت آباد در شمال تهران و دامنه كوه البرز تأسيس كرد كه در اينجا سكه هاي طلا و نقره و مس ضرب مي شود. انواع و قيمت اين سكه ها برابر فهرست زير است:

طلا: 2 توماني، 1 توماني، نيم توماني، دو قراني

نقره: 5 قراني، 2 قراني، نيم قراني

مس: 2 شاهي، 1 شاهي، نيم شاهي

واحد                  شاهي (مس)                    قران (نقره)                   تومان (طلا)

1 شاهي                                                            برابر 5 سانتيم فرانسه و 1 سن ژاپن

1 قران                                                              20                                    برابر يك فرانك فرانسه و 20 سن ژاپن

1 تومان                                                            200                                  10     برابر 10 فرانك فرانسه و 2 ين ژاپن

مختصري درباره تقويم ايران

در ايران دو نوع تقويم معمول است: ايراني و اسلامي؛ تقويم ايراني را "ماه جلالي" مي گويند، كه ماه گاه شمار است و "جلالي" گويا منتسب به يكي از شاهان قديم ايران كه اين گاه شمار را معمول داشت. اين تقويم در دربار معمول است و تقويم خورشيدي است. اما ترتيب و تقسيمات آن به تقويم فرنگي (=گريگوري)، كه ما هم در ژاپن اتخاذ كرده ايم، تفاوت دارد، به اين گونه كه روز آغاز آن و نوروز ايران به روز 21 ماه مارس فرنگي مي افتد، و يك سال به چهار فصل بهار، تابستان، پاييز و زمستان تقسيم، و دوازده ماه به نام هاي زير ناميده مي شود: فروردين، ارديبهشت، خرداد، تير، مرداد، شهريور، مهر، آبان، آذر، دي، بهمن و اسفند.

تقويم اسلامي بر پايه گردش و دور قمر است. ماه نو را روز اول ماه مي گيرند، و 12 ماه يا يك سال آن 355 روز مي شود و كبيسه ندارد. پس (سال قمري در فصل حركت مي كند و) هر 32 سال يك بار باز به جاي اول مي آيد. از اين روست كه آغاز سال قمري گاه به تابستان مي افتد و گاه به زمستان و ديگر فصل ها. نام ماه هاي قمري چنين است: محرم، صفر، ربيع الاول، ربيع الثاني، جمادي الاول، جمادي الثاني، رجب، شعبان، رمضان، شوال، ذيقعده و ذيحجه.

هفت روز هفته در ايران به ترتيب جمعه، شنبه، يكشنبه ، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، ناميده مي شود. جمعه براي مسلمانان روز فراغت از كار است، و برابر مرسوم همه دكان ها در اين روز تعطيل است و (اهل كسب) كار نمي كنند.

تنبيه در سربازخانه

يك شنبه 4، صاف، 92 درجه:

غروب هنگام، بالاي بام رفتم تا از گرما بگريزم. از اينجا توي سرباز خانه ديده مي شد. دو سرباز را براي تنبيه تازيانه مي زدند. با دور بودن مسافت، حالات آنها خوب ديده نمي شد و همين اندازه بود كه يكي را روي زمين و دمر (به شكم) خوابانده اند و به پشتش شلاق مي زنند. اين تنبيه را (برخلاف انتظار) جلوي صف سربازان اجرا نمي كردند (تا مايه تنبيه آنها بشود). در اينجا سربازان ديگر همه بالاي بام كه خنك تر است رفته و به شادماني سرگرم گفت و گو بودند، و چنين مي نمود كه فكر نمي كنند كه اين تنبيه و شلاق زدن ربطي به آنها داشته باشد.

دوشنبه 5، صاف، 94 درجه.

 

سه شنبه 6، صاف، 94 درجه:

شنيدم كه در اينجا تا حدود يكصد سال پيش مردم عموماً كاغذ را نمي شناختند (؟!) و بر پوست گوسفند يا برگ درخت و مانند اين ها مي نوشتند. از هنگامي كه از سرزمين ترك (عثماني) كاغذ وارد كردند، رفته رفته آن را به كار بردند. اما هنوز با كاغذ ساختن آشنايي ندارند. گويا كاغذ هنوز از اروپا مي آيد. از اين رو كتاب هم در اين مملكت نمي توانند چاپ كنند، و كتاب ها را به بمبئي مي فرستند تا چاپ بشود.

انگور، ميوه بهشتي

انگور در اين سرزمين مرغوب و مشهود است، و انگور شيرازي از همه بهتر. اين ميوه را بسيار ارزان مي فروشند، و با آن خوب مي شود تشنگي را فرو نشاند. سبز رنگ و دانه گرد است و كم هسته. با آن نوع انگور كه دانه ارغواني و آبدار و خوشبو است (و ما مي شناسيم) يكسره تفاوت دارد. گشتي در شهر و خيابان زدم و به خانه برگشتم. آب سودا نوشيدم و چندي آسودم.

بردنِ عروس

پس از شام به ايوان روبروي بالاخانه كه خنك تر بود رفتم. بناگاه جمعيتي آن پايين، درگذر، پيدا شد كه مي آمدند و دست مي زدند و آواز مي خواندند. كوي و گذر و در و ديوار آن از نور مشعل ها (كه آنها با خود داشتند) روشن شده بود. بالاي بام رفتم تا صحنه را بهتر ببينم. خوب كه نگاه كردم دو طبق كش ديدم كه دو كله قند و 6-7 هندوانه و چراغ (توري) روشن بر سر مي بردند. راهپيمايان در رديف هاي دو تا پنج نفري به دنبال هم مي رفتند و پيرامون آنها كساني مشعل به دست راه را روشن مي كردند. در ميان آنها پيران و كودكان هم بودند كه با جمعيت هم آوايي مي كردند و مي رفتند. به دنبال آنها مردمي الاغي را كه كيسه بزرگ هيزم براي مشعل ساختن بارش كرده بودند، مي كشيد. اين صحنه برايم بسيار عجيب بود. گويا در آن نزديكي ها در خانه اي عروسي بود و اين ها براي شركت در جشن مي رفتند. در اين ولايت رسم است كه هر گاه در خانه اي عروسي باشد نه فقط خويشاوندان كه دوستان و آشنايان نيز هر يك خوردني و نوشابه بر سيني مي گذارند و به آن خانه مي روند و مي نوشند و سرخوش مي شوند و آواز مي خوانند، و بدينسان عروسي را جشن مي گيرند. در ايام عادي شراب نوشيدن منع شرعي دارد و هر كس كه از اين حكم اسلامي تخلف كند چوب يا شلاق مي خورد و سياست مي شود. اما گويا باده نوشي و سرمستي فقط در جشن عروسي يا مناسبت هاي خاص مجاز است. نيز شنيدم كه در اينجا دختران به هشت سالگي كه برسند شماريشان عروسي مي كنند. تصور مي رود كه، به احتمال، هشت سالگي را سن بلوغ (دختر) مي داند. پيشتر شنيدم كه سن ازدواج در نواحي گرمسير پايين تر از نواحي سردسير است. با اين همه، ازدواج دختر 8-9 ساله غريب به نظر مي آيد.

پنج شنبه 8، صاف، 96 درجه.

خيالات بريتانيا

شنبه 31، صاف، 85 درجه:

صبح به ايستگاه شركت خط تلگراف در اينجا (= دشت ارژن؟) رسيديم. اينجا دو انگليسي مقيم بودند و گفتند كه هر دو درجه دار رسته مهندسي نظامي اند. معمولاً انگليسي ها مأمور تلگرافخانه ها در ايران از افسران حكومت استعماري (بريتانيا در) هند بودند، چنان كه كنسول انگليس در بوشهر ياور اول قشون بود و نايب كنسول درجه سلطاني داشت. همه مأموران به همين گونه از افسران گمارده شده بودند. تصور مي كنم كه اين كار از تدابير (حكومت بريتانيا) بود. به مقياس همين نمونه مي توان دريافت كه چگونه (بريتانيا) خيالات و نفوذ سياسي خود را تا اين سرزمين گسترش مي دهد. ما را در تلگرافخانه به ناهار دعوت كردند. پس از صرف ناهار، به خانه مردم محل كه مقابل تلگرافخانه بود برگشتيم و به تهيه بار و اسباب سفرمان پرداختيم.

پذيرايي والي، غذاهاي ايراني

در اينجا دو بار در روز برايمان غذا مي آوردند (ناهار و شام)، و ظاهر اين غذاها و پخت آن بسيار مجلل و خوب بود. بيش از ده نفر نوكر كه اين غذاها را مي آوردند، هر كدامشان سيني فلزي (مسي) بزرگي بر سر مي گذاشت كه در آن انواع ظرف هاي غذاي خوش طعم و شاهانه چيده شده بود. نام و تركيب اين خوراك ها را در اينجا مي نويسيم: چلو كه گوشت مرغ و ميوه هايي مانند زردآلو و آلبالو در آن ريخته بودند (ته چين و آلبالو پلو)؛ پلو كه با روغن گوسفندي درست شده بود. چلو و پلوها در 3 طبق چيده شده بود و در چهار- پنج طبق ديگر ظرف هاي مملو از خورش هاي گوناگون طبخ شده با سبزي و گوشت گوسفند، يا مرغ و مواد ديگر و چاشني داده شده با غوره يا آبليمو يا آش هاي شيرين مزه، سه- چهار ظرف هندوانه و خربزه و انگور، و ديگر ميوه ها كه هر نوع آن در 3 ظرف چيده شده بود، و ديگر پانزده- شانزده نان كه مانند "نوشي موچي" نازك و بلند بود. يكي از اين خوراك هاي گوناگون براي سير شدنمان كافي بود، و همه خوراك ها را نمي توانستيم بخوريم. پس از صرف غذا مي ديدم كه آشپز و نوكر و طبق كش ها بر سفره مي نشينند تا مانده غذاها را بخورند، و فكر مي كنم كه اين همه خوراك را هم براي خودشان درست مي كردند.

هداياي والي؛ انعام خواستن نوكرها

پنج شنبه 5، صاف، 90 درجه:

امروز از سوي والي به يوشيدا ماساهارو يك اسب عربي و يك قاليچه هديه داده شد. مهتر و فراش كه اين پيشكش ها را آوردند مطالبه 130 قران انعام كردند. اين عادت بد كه تقريباً با رشوه خواستن يكي است همانند رسم رايج در چين است.

اصفهان، نصف جهان

پنج شنبه 26، صاف، 85 درجه:

اينجا هوا بسيار خنك و خوش است، و بهترين جاي ايران است. زمين هم براي زراعت مستعد است، و غلات و محصول گوناگون بار مي آيد.

امروز تا بعدازظهر معطل مانديم كه كارهايمان را آماده كنيم و از اصفهان راه بيفتيم. اما پيش آمدي شد كه نتوانستيم عزيمت كنيم. اندرياس آلماني را، كه از شيراز به خدمتمان درآمده بود، جواب گفتيم.

بيم از راهزنان

باد تند، ريگ و خاك را به هوا برداشته بود، و نمي توانستيم ستاره قطبي را ببينيم و جهت مان را تشخيص بدهيم. در اين ميان، يازده مرد هم كه حال و وضع غريبي داشتند از حوض سلطان كه روانه شديم در پيش و پس ما مي آمدند، و چون راه را گم كرده بوديم، هنگامي هم كه آنها پيشاپيش ما مي رفتند هراسان بوديم و نگران كه مبادا قصدي درباره ما دارند؛ چندانكه كساني از ما (ميان اسباب سفرمان) دنبال تپانچه خود مي گشتيم، كسي پنهاني شمشيرش را آماده در دست نگاه داشته بود؛ عده اي سخت مراقب بار و اثاثشان بودند، كسي ديگر با نهايت تلاش دنبال يافتن راه بود؛ و يكي به خشم آمده، و ديگري را ترس برداشته بود. كوتاه آن كه آشفته حالي مان در آن وضع بيرون از حد وصف بود. به علاوه، باد سردي هم مي آمد و تا مغز استخوان نفوذ مي كرد. با آن كه پتو به خود پيچيده بوديم، از سرما مي لرزيديم. در نهايت ناراحتي و پريشان حالي بوديم. از بخت نيك، تير تلگراف كه از نزديك بودن راه نشان مي داد به چشممان خورد، و بي آن كه به پست و بلند بودن مسير اهميت بدهيم موازي خط تلگراف رانديم، و چند صد ذرع كه پيش رفتيم به جاده رسيديم و احساس كرديم كه دوباره به زندگي برگشته ايم. سرانجام اين صحراپيمايي به سر آمد و در ساعت 12، نيمه شب، به كنار گرد رسيديم و در چاپارخانه فرود آمديم. گويا در اين منزل 7 فرسخ راه آمده بوديم.

فوجِ استقبال

جمعه 10، صاف، 85 درجه:

ساعت 8 صبح بار و اثاث سفر را بستيم و سوار شديم و از كهريزك به راه افتاديم. ميان راه خوردني به دست آورديم (و گرسنگي را فرونشانديم)؛ و در يك آبادي نزديك تهران كي سرباز سوار ديديم كه مي آمد، و چون ما را ديد تند سرِ اسبش را برگرداند و به تاخت دور شد. مسافتي كه رفتيم به خانه بزرگي كه محوطه اش باغ گل بود رسيديم. جلوي دروازه اين باغ 40 سرباز سوار صف بسته بودند. فرمانده اين فوج به ديدن ما به افرادش دستور داد شمشيرهاي خود را كشيدند و به حالت احترام ايستادند؛ و خود او شمشير به دست نشست و به استقبال ما آمد. ما هم تند خودمان را آماده كرديم و به اين سلام و اداي احترام پاسخ گفتيم، و از برابر صف سربازان گذشتيم و جلوي دروازه باغ از اسب پياده شديم. ما را به زير سايبان در محوطه باغ دعوت كردند، و رضا خان سرتيپ سوم (فرمانده فوج) هم رسيد؛ و با استقبال و همراه او زير سايبان رفتيم. پس از چندي كه اينجا آسوديم، 2 ياور دوم سوار و يك سلطان و 2 نايب اول و 3 نايب دوم نظام كه مأمور استقبال مان (و همراهي تشريفاتي) بودند رسيدند.

ورود با كبكبه به پايتخت

به اسب هايي كه آنها همراه آورده بودند نشستيم و (با تشريفات) از اينجا روانه شديم. 14 سوار در دو صف از پيش مي رفتند؛ 10 سوار در دو صف از دو سوي ما، و 16 سوار هم در دو صف به دنبالمان مي ِآمدند. اين سوارها همه لباس نظامي به رنگ آبي تيره پوشيده و شمشير بسته بودند، و چكمه سواري با مهميز به پا داشتند. اسب هاشان همه ايراني بود، اما قوي و چابك نمي نمود. وضع و نظم آنها اندكي بهتر از آن بود كه در دسته هاي نظامي ايران پيشتر ديده بوديم. پس از رسيدنمان به ايران نخستين بار بود كه واحدي نظامي درست و منظمي مي ديديم.

تهران ، بارو و خندق آن

تهران در 35 درجه و 40 دقيقه و 30 ثانيه عرض شمالي و 24 دقيقه و 43 طول شرقي واقع است (عرض شمالي جغرافيايي آن تقريباً در همان مدار است كه توكيو جاي دارد). اين شهر در ميان جلگه اي پر پهنه و ريگزار در دامنه جنوبي البرز بنا شده است و پيرامون آن حصاري با طول حدود 3 ري (2 فرسخ) و قلعه مانند به شكل باستيون [Bastion] ساخته اند كه 12 دروازه به فواصل آن باز مي شود. در چپ و راست هر دروازه سنگر و پاسگاه نگهباني درست شده، اما پشت جاهاي ديگر حصار شهر خندق كنده و خاك آن را در كنار گودال انباشته اند. در كنار دروازه ديدم كه سربازي در محل نگهباني ايستاده و 4 توپ كهنه 12 پاوندي گذاشته شده بود. گويا اين باستيون را 14 سال پيش از اين يك فرانسوي... پي افكند؛ اما ساخت و سازش خوب نبود...، نقطه كور (بدون ديد؟) زياد داشت و از سنگر و ديدباني ميان قلعه نمي شد تيراندازي كرد. شايد كه براي جبران كردن همين نقص قلعه و شيب (خندق) بوده است كه جايگاه نگهباني را ساخته اند؛ اما شيب بيشتر از معمول بود و زاويه + 45 درجه اي داشت. با اين وضع سنگر و جايگاه نگهباني كنار خندق كارايي ندارد.

ديگر اين كه خانه هاي مسكوني در محوطه ميان حصار چندان ساخته نشده (و فضاي خالي زياد بود). مسافت ميان عمارات مسكوني و سنگر بيروني از هفتصد- هشتصد ذرع تا سيصد- چهارصد ذرع بود. زمين هاي خالي افتاده بيشتر سنگي و ريگي مانند بيابان بيرون شهر است. فقط در مركز شهر است  كه خانه ها به هم پيوسته و جمعيت متمركز شده است. وسعت اين ناحيه بيشتر از يك در نيم ري ژاپني (= 2-4 هزار گز) نيست، و جمعيت اين شهر فقط 75000 است.

ارك و عمارات آن

ارك شاهي در ميان اين ناحيه مركزي جاي دارد. بلندي هر بر ارك به پانصد ذرع مي رسد و با حصار بلند خشت و گلي احاطه شده و مانند كاخ سلطاني در پايتخت غربي ژاپن (كيوتو) و ارك كاخ امپراتوري چين در پكن است. ميان حصار چند دروازه ساخته اند كه نگهباناني آن جا ايستاده و در آمد و رفت ها مراقب اند. ميان عمارت كاخ حياطي بود. من پنهاني وارد يكي از عمارت هاي كاخ شدم و از آن ديدن كردم. ديوارها و سقف اتاق هاي اين ساختمان به صورت ناهمواري كه به وصف در نمي آيد گچ كاري شده و با رنگ هاي طلايي و نقره اي و آبي و سرخ نقش و زينت شده، و بر ديوار اين ساختمان صورت شاه پيشين (محمدشاه) و شاه كنوني (ناصرالدين شاه) كشيده شده بود. در ميان عمارت (اصلي) ارك تخت شاهي (= تخت مرمر) جاي دارد كه از سنگ مرمر سفيد مايل به زرد ساخته شده، بلنديش حدود 1،80 ذرع، پهنايش 2،5 ذرع و درازايش 3،5 ذرع است. در اينجا شاه براي سلام عام مي نشيند. جاهاي ديگر اين محوطه نيز با سنگ مرمر ساخته يا فرش شده است. چنان كه پلگان و ستون ها همه از مرمر است، و بسيار تماشايي.

گلستان و شمس العماره

در ميان كاخ (گلستان) حوضي راست و گوشه و بلند و فواره دار بود، ساخته از سنگ، و كف حياط را همه آجر فرش كرده بودند. هر حياط و باغچه اي در اين كشور در جاهايي كه زمين هموار است و آب در دسترس، حتماً حوض و فواره اي بزرگ يا كوچك دارد. در اين كاخ هم از لبه حوض آب پاك و زلال سرريز مي شد، و ميان اين محوطه عمارتي چهار طبقه به نام "شمس العماره" بود كه كاخ شاهي و بزرگترين و بلندترين بناي سلطنتي است. ما در همين كاخ (نزد شاه ايران) شرفياب شديم. شرح اين شرفيابي را به تفصيل خواهم آورد. جز شمس العماره، عمارات حرمخانه و كاخ هاي بسيار بود، و توي شهر و بيرون آن بر روي هم 15 كاخ شاهي بود. كاخ تابستاني (صاحبقرانيه) در دامنه كوه هاي البرز بسيار شكوهمند و در ميان باغي پر درخت بود. در اين سرزمين گرم، شاه تابستان ها هميشه به اين كاخ ها پناه مي برد؛ و گويا چند زن عقدي و 130 زن صيغه شاه در اين كاخ ها بسيار خوش مي گذرانند.

باغ ايلخاني

باغ ايلخاني كه ما (اعضاي هيأت سفارت ژاپن) در آن اقامت داشتيم. از كاخ هاي تابستاني است. گويا اين عمارت را در اصل براي كاخ و به حكم شاه نساخته اند، و آن را وزيري ساخته و سپس به شاه پيشكش كرده است. از اين رو ساختمان آن محقر است و چيزي ديدني ندارد جز اتاقي در بالاخانه كه ديوار و سقف آن را آيينه كاري كرده و با شيشه (رنگي) نقش و نگار داده اند. اين شيشه ها طلاكاري شده و نيز روي ستون هاي زركش نقش گل و بوته داده و پنجره ها را هم شيشه هاي رنگي انداخته اند كه چشمگير است. اين نقش و نگارها مانند زيب و زينت معابد بودايي چشم ها را خيره مي ساخت، و سه سوي ديگر اتاق با كف پوش ضخيمي فرش شده بود كه بر آن مي نشستند. همه جا در خانه هاي ايراني چنين است، و (رسم نشستن بر كف اتاق) مانند ژاپن است. در خانه بزرگان و اعيان مملكت، از درِ خانه كه وارد مي شديم دهليزي بود سرپوشيده و مانند تونلي پيچ در پيچ كه در روز روشن هم اينجا تاريك بود، و به حياطي مي رسيد كه دور و بر آن گل كاشته و در ميانش حوض و آب نمايي درست كرده بودند. ساختمان و (اتاق هاي) ايوان و ستون دارِ دورِ اين حياط بسيار زيبا بود. ساختمان هاي طرز فرنگي كه ساخته اند همه با نما و روكار (كاشي هاي!؟) طلايي و سبز بسيار چشمگير و (زيبايي آن؟) مانند معبد بودايي است. خانه هاي مردم هيچ ديدني نبود؛ زيرا كه با خشت و گل ساخته شده، و بد قواره و نازيبا است.

ارك و بازار

دروازه كاخ ارك شاهي رو به شمال باز مي شد و اين دروازه هميشه بسته بود. جلوي دروازه (بر سر در آن؟) چراغ برقي نصب شده و زير آن نگهباني با لباس رسمي پاس مي داد؛ اما ديدم كه اين نگهبان تفنگش را در كنار خود نهاده و بر سنگي نشسته و كلاهش را بالش ساخته بود (و چرت مي زد) . از اينجا كه حدود دويست ذرع به سوي شمال رفتيم باز به دروازه اي رسيديم. ميان اين دو دروازه دروني و بيروني، زمين سنگ فرش و در دو سوي گذر خيابان كاشته شده و بسيار پاكيزه و آراسته بود. اما در پس درختان، در دو سوي گذر و در چپ و راست، معبر عام بود و مردم شهر حجره و دكان هاي كوچك داشتند و آن جا چيزهاي گوناگون مي فروختند. اين تركيب از عظمت و حرمت كاخ شاهي مي كاست.

ميدان توپخانه

از اين دروازه كه بيرون رفتيم، فضايي خالي بود كه حدود دويست ذرع پهنا و چهارصد ذرع درازا داشت (= ميدان توپخانه) و كف آن با سنگ و قلوه سنگ فرش، و ميانش حوضي سنگي درست شده بود. عمارات گرداگرد اين ميدان همه بالاخانه داشت و رديف بالاخانه هاي آن به خانه هاي كوچك ژاپني كه زير يك سقف دراز مي سازند و "ناگايا" خوانده مي شد مانند بود. در طبقه زير اين بناها توپ و ارابه و چيزهاي ديگر گذاشته، و در طبقه بالاي آن توپچي ها و افراد فوج منزل كرده بودند. از پنجره بالاخانه ها كه باز كرده بودند تا اتاق هوا بگيرد و خنك بشود، ديديم كه سربازها نشسته اند و شپش (رخت و تنشان را) مي كشند. پيرامون اين ميدان شش دروازه باز مي شد، و نگهبانان با شمشير برهنه در دروازه ها به پاسداري ايستاده بودند.

ساعتِ باز و بسته شدن اين دروازه ها معين است. به اين ترتيب كه سه ساعت از روز گذشته باز و سه ساعت از شب رفته بسته مي شود؛ و آمد و رفت افراد در ميان شب ممنوع است. دروازه شهر هم چنين است، و مردم نمي توانند در ساعت دير شب آزادانه وارد و خارج بشوند؛ و اگر كسي از اين مقررات تخلف بكند دستگير مي شود.

سفارتخانه هاي اروپايي

چون از دروازه آن سوي ميدان كه روبه روي دروازه شمالي منتهي به ارك بود خارج مي شديم، در خياباني كه به شمال مي رفت به عمارت محل اقامتمان در باغ ايلخاني مي رسيديم. سفارت چهار مملكت اتريش، فرانسه، تركيه، و انگليس همه در اين محوطه بود. در دو سوي اين خيابان درخت كاشته بودند، اما سايه افكن نبود و مصفا نمي نمود. زير درخت هاي كنار اين خيابان چراغ هاي شمع سوز كار گذاشته بودند تا راه را روشن كند؛ اما شمع ها كه تا ته مي سوخت، باز همه جا را تاريكي مي گرفت و زير پا را نمي شد ديد. در اين كشور، امروزه در بناي عمارات و خيابان سازي و چيزهاي ديگر يكسره از طرز فرنگ پيروي مي كنند. گويا اين رويه از 5 سال پيش از اين كه شاه ايران به اروپا سفر كرد در پيش گرفته شده است.

لباس شاه و سيماي او؛ شكوه شاهانه

شاه امروز كلاهي از ماهوت سياه كه الماسي جلوي آن را زينت داده و پر (زينتي) هم بر بالايش بود، بر سر داشت. بالاتنه اي نظامي از ماهوت سياه اروپايي كه مغزي باريك سرخ رنگ داشت، و شلوار سفيد پوشيده بود. بر غلاف شمشيري كه بسته بود حدود 20 دانه الماس نشانده شده و دوش هاي چپ و راست بالاتنه اش هم با 6 قطعه گوهر بزرگ و سرخ و سبز زينت شده بود. او به صندلي زري تكيه كرده و شمشير هلالي شكل را پيشش آويخته بود و غلاف شمشير با گوهرهاي سرخ و سفيدش در روشنايي چشم را خيره مي كرد.

(ناصرالدين) شاه پنجاه و يك سال داشت، اما جوان تر مي نمود، صداي رسا داشت، و در سيمايش عظمت و دليري پيدا بود. حركاتش متين بود و متناسب با مقام شاهنشاهي ايران.

فرنگي مآبيِ ناصرالدين شاه

اما (بار ديگر كه او را ديديم) هنگامي بود كه از كاخ تابستاني در دامنه البرز باز مي گشت؛ فراشان در پيش مركب شاه مي رفتند و شاه لباس رسمي پوشيده بود و چند تن از ملازمان با او سوار بودند. چند صاحب منصب سوار با لباس نظام در جلو مي رفتند و چند يساول سوار با شمشير برهنه در دست در چپ و راست شاه مي راندند و يكي هم با گرزه اي كه سر نقره اي آن مي درخشيد سوار بود. شاه در ميان اين موكب ملازمان و مراقبان سوار بر اسبي با زين و برگ زركوب در حالي كه چپ و راست او هفت- هشت سوار مي رفتند، اسب مي راند. موكب ملوكانه تركيب و ترتيب خوب و شكوهمندي داشت؛ اما شاه لباس فرنگي پوشيده و عينك آفتابي زده و چتر آفتاب گير فرنگي بالاي سر نگه داشته بود.

ناسازي ها

 اين سيما و ظاهرش ناساز مي نمود و شكوه شاهانه در آن نبود، و پيدا بود كه در نفوذ رسم و راه اروپايي در آمده و فقط زينت ظاهر را فرا گرفته است (و نمي توان نارسايي هاي ديگر را از اين قياس كرد)؛ چنان كه در خيابان ها درختكاري شده و چراغ براي روشنايي نصب شده، نظام قشون از اتريش اقتباس شده، و ساختن قلعه نظامي از فرانسه گرفته شده است؛ شاه 15 كاخ تابستاني دارد و 134 زن در حرم، و خود باشكوه رفتار مي كند و به تجمل مي گذراند، و به اخذ مظاهر تمدن مسرور است و مي بالد. اما از تهران كه پا بيرون بگذاريم يكسره خيابان بي انتها است؛ و اگر هم اراضي كشت شدني اينجا و آن جا باشد، زارعانش در خانه محقر يا زير چادر سر مي كنند و براي كمك به امر معاش خود دام نگاه مي دارند.

افكار كهنه

چرا مي پندارند كه نبودن راه و سخت گذر بودن خاك، مملكت را ايمن نگاه مي دارد، و وسيله دفاعي طبيعي است؟ اين گونه فكرها كهنه شده است. مرداني كه در انديشه (ترقي و تعالي) ايران اند، بايد از هم اكنون به ساختن راه ها برآيند و سرمايه و نيروي ملي را در كار بياورند تا بيابان هاي بي حاصل را آباد كنند. از اين راه است كه مملكت ايران اعتلا مي يابد. بايد در انديشه دفاع ملي و ايمني مردم باشند. اما هنوز درنيافته اند كه براي اين منظور بايد بنياد كشور و پايه كار را محكم كنند. فقط در پي چيزهاي كوچك هستند و به زخارف كه مي رسند؛ بلندپايگان مال دوستند و پايين رتبگان بيش از آنها آزمند. در ولايات هم وضع چنين است؛ مال اندوزي و فشار و تعدي (به رعايا) هر چه بيشتر مي شود، تا جايي كه به ترقي و تنزل (مملكت) بي تفاوت مي شوند. اكنون در جنوب ايران شير (= بريتانيا) نشسته و در شمال قوش پير كمين كرده است. ايران بايد همواره مراقب و هشيار باشد و خود را در برابر اينان حفظ كند.

بزرگان دولت

از حضور شاه كه مرخص شديم، (بنا به رسم) از بزرگان دولت، وزيران و اعيان مملكت ديدن كرديم. شرحي كوتاه درباره اين ديدارها مي نويسد:

شاهزاده دوم (از نظر مقامي، پس از وليعهد)، كامران ميرزا نايب السلطنه، جوان تازه بالغي بود و مردي متين و آرام مي نمود، اما پيدا بود كه خود را بزرگ مي بيند، و به ما نمايندگان خارجي اذن نشستن در حضور خود نداد.

وزير داخله ميرزا يوسف مستوفي الممالك مردي بود بسيار كهنسال با ريش سفيد آويخته، و گفتند كه آدمي خونگرم است. او پس از سفري به ممالك خارج تا اندازه اي به نوسازي و تكميل حصار و باروي شهر تهران پرداخت.

عليقلي ميرزا اعتضاد السلطنه وزير معارف و عموي پدر شاه، محمد شاه، مردي فاضل بود و او را دانشوري والا مي شناختند، اما بدبختانه در اين روزها بيمار بود و نتوانستم از دانش و كمالات او فيضي ببريم، و همين اندازه ظاهر و رفتارش را بسيار متين يافتيم، شنيديم كه حدود دو ماه پس از ديدار ما درگذشت.

حمزه ميرزا حشمت الدوله كه گويا عموي شاه بود، درجه سرتيپ اولي داشت. رفتارش تا اندازه اي سبك، بي ظرافت و متفرعن مي نمود. او بعدها مأمور سركوبي (شورشيان) در كردستان شد، و در اينجا از بيماري درگذشت.

محمد رحيم خان علا الدوله وزير دربار، آدمي عامي بود كه از پذيرايي فقط آداب و تشريفاتي را مي دانست.

علي قلي خان مخبر الدوله وزير تلگراف و معادن، مردي خويشتن دار بود. ما را دوستانه پذيرايي كرد و فروتن مي نمود.

ميرزا عبدالوهاب خان نصرالدوله، وزير تجارت، مردي صاحب شأن نشان مي داد؛ اما با مهرباني پذيرايي كرد.

يحيي خان معتمدالملك وزير صنايع و برادر زن شاه، مردي استوار و با جرأت مي نمود؛ و با اين حال با گشاده رويي و گرم سخني پذيرايمان شد.

محمود خان ناصرالملك مشير خاص حضورِ همايون كه مردي بي ريا و صادق مي نمود از ما پذيرايي كرد و گفت كه (از ديدارمان) بسيار شادمان است.

امين الملك وزير پست كه رياست دفتر مخصوص دربار را هم داشت، و مردي باهوش و در امور ديواني كارآمد بود. گويا براي تأسيس ضرابخانه و پست و بنيادهاي ديگر كوشش كرده است. در ملاقات با ما نشان مي داد كه قابليت فهم مطالب را دارد و زود حالي مي شود.

عبدالحسين خان عموي شاه كه درجه سرتيپي اول داشت و متصدي شغلي نبود، مردي خونگرم و صادق مي نمود، و ما را صميمانه پذيرا شد. از احوال كنوني ايران بسيار ناراحت نشان مي داد و حرف دل خود را زد. ما بارها با او ملاقات و دوستانه گفت و گو كرديم.

وزير امور خارجه، ميرزا سعيد خان. او با حدود 80 سال سن، ريشش هنوز (از خضاب) سياه بود. تا چند سال پيش به مدت 27 سال از خدمه دربار بود و به تازگي نايب التوليه (آستان قدس) و مأمور مشهد شده بود؛ اما پس از عزل سپهسالار، او ديگر بار وزير امور خارجه شد. ما را به گرمي پذيرفت و دوستانه گفت و گو كرد؛ اما پيدا بود كه هنوز به معاشرت با خارجي ها عادت ندارد.

تجمل دوستي رجال

اكنون مي پردازد به شرح بخشي از آداب و رسوم تهران، اما چون مطالب بسيار متنوع است دسته بندي كردن آن دشوار مي نمايد، پس تا آن جا كه فكر راه دهد سخن را ساده مي آورد و هر مطلب را جداگانه شرح مي دهد.

در مثل مي گويند كه دو نفر در خيابان به هم برسند، سومي كه از راه مي رسد سرباز است و پنجمي شاهزاده است و هفتمي سرتيپ است. از اينجا مي توان به كِثرت شمار اينان (سرباز و شاهزاده و صاحب منصب نظام) پي برد.

اكابر و اعيان اين مملكت تجمل و تفاخر را بسيار دوست مي دارند، و به ويژه در لباس و در زين و برگ اسب زينت طلا و نقره (زردوز و زركوب)زياد به كار مي برند. رسم چنين است كه اعيان و اشراف كه از خانه بيرون مي روند چند نوكر و فراش در جلو وعقب شان روان شوند. از اين رو است كه وزراي مختار خارجي هم با چنين موكبي حركت مي كنند و سربازان سواره پيش و پس كالسكه شان مي روند. مردم بالاتر از طبقه متوسط شب ها كه بيرون مي روند يكي- دو نوكر فانوس كش همراه دارند. شكل اين فانوس ها مانند اوداوارا چوچين Odawara chochin ژاپني است، و گاهي تا حدود نيم ذرع و نزديك به يك ذرع بلندي دارد.

پذيرايي از ميهمان با چاي و قليان

  به خانه اشراف و اعيان دولت كه مي رويم ،هربار چند نوكر دوان دوان به استقبال مي آيند . مهمانان در پاي ساختمان كفش هايشان را در مي آورند و وارد اتاق مي شوند و بر زمين مي نشينند .ترتيب و آداب سلام و تعارف چنين است كه دست راست به سينه مي گذارند و سر را كمي خم مي كنند.براي مهمانان چاي وقهوه وچپق وقليان مي آورند. در چاي شكر مي ريزند. شير هم كنار چاي نمي گذارند.در نوشيدن قهوه هم چنين است. چاي وقهوه را در ظرف كوچك مي دهند. چاي را در گيره طلا يا نقره كه استكان شبيه جام توي آن است و روي گيره هم با چند تكه سنگ كوچك سرخ وسبز زينت شده است،تعارف مي كنند. طرز قليان كشيدن چنين است كه در كوزه قليان فلزي يا چيني ساخته شده به طرح كدوي قلياني آب مي ريزند و روي آن را چوب قليان كه به شكل برج عبادتگاه بودايي تراشيده شده است و بالاي آن سر قليان فلزي جاي تنباكو دارد ،مي كذارند. روي اين تنباكو چند تكه زغال سرخ شده مي نهند وبا مكيدن هوا از ني قليان دود تنباكو را كه از سوراخ چوب قليان و از ميان آب كوزه قليان مي گذرد ،مي كشند. در مدت ديدار وگفت وگو در ميهماني بارها قليان مي آورند ،به طوري كه حساب آن از دستمان در مي رود.نوكرها براي قليان آوردن سخت در تكاپو وتقلا هستند. قلياني هست كه فقط يك ني قليان دارد و يك نفر مي كشد و گونه اي ديگر از قليان هست كه يك يا دو كوزه قليان در ميان مي گذارند وچند نفر در يك حلقه از جند لوله قليان كه از چوب قليان جدا شده است ،مي كشند. با كشيدن قليان ،آب در كوزه قليان به قلقل در مي آيد و صداي آن اتاق را پر كمي كند.

لقمه برداشتن با دست

در وصف خوراك وعادت غذايي مردم ،بايد گفت ايرانيان هيچ گوشت خوك نمي خورند واز خوردن ماهي هم كه فلس نداشته باشد، پرهيز مي كنند. هنگام غذا خوردن كارد وچنگال يا چوب غذا خوري به كار نمي برند وبرابر عادت لقمه را با دست راست بر مي دارند و به دهان مي گذارند. هرگز با دست چپ لقمه بر نمي دارند زيرا كه دست چپ را براي طهارت به كار مي بندند. براي طهارت از كاغذ استفاده نمي كنند و با آابي كه در ظرف كوزه مانند است ،طهارت مي كنند.

جشن واعياد

در روزهاي جشن و مراسم محيط شهر بسيار زنده و پر تحرك است. در ميدان جلوي  ارك آتش بازي مي كنند. در ماه هاي اقامت ما در تهران جشن عروسي يكي از شاهزاده خانم ها با برادر زاده وزير دربار پيش آمد. در خانه وزير دربار (قوللر اقاسي) براي هفت شبانه روز جشن گرفتند و در و ديوار خانه و لب بام وتوي باغ خانه و جاهاي ديگر را با صدها يا هزارها شمعدان چيني زينت كرده بودند.  شعله اين همه شمع در يك جا به معبد بودايي مانند بود.آتش بازي هم داشتند اما كيفيت ساخت آن خوب نبود و فقط دو خمپاره را آتش زدند وصداي مهيبي بلند شد. از دور مانند صداي ميدان جنگ ودر گيري سخت به گوش مي آمد.

سازهاي موسيقي

از سازهاي موسيقي ايراني ني است وتنبك كه پوستي است كشيده بر بالاي چيزي كه به كوزه چيني شبيه است و سازي ويلن مانند (كمانچه ) وسنتور كه جعبه اي ذوذنقه شكل دارد بازه هاي مسين در چهار رديف كه برروي هم 18 تار دارد. صداي اين ساز با ساز هاي اروپايي متفاوت است و در محدوده نواهاي آسيايي مانده است .

گل وگياه

هواي تهران صاف و بي ابر است و اينجا در ناحيه خشك واست وباران كم مي بارد. از اين رو درخت و بوته را دستي آب مي دهند چنانچه در باغ محل اقامت ما پاي هر درخت و بوته گودالي بود و هر سه روز يك بار باغباني مي آمد و از حوض ميان باغ آب بر مي داشت و در اين گودال ها مي ريخت. آب آشاميدني تهران همه از كوهستان  البرز و در جوي هايي كه بستر ريگي و سنگي دارد مي آيد. در هر گوشه وكنار تهران چاه آب زده اند وآب مخازن وآب انبارها را كه از آب جوي پر مي شود صرف آشاميدن انسان و چارپا مي كنند. با اين خشكي هوا درخت و بوته اگر آبياري نشود، مي خشكد اما نهال سيب و هلو و بوته گل سرخ و گل داوودي اگر چنانچه بايد كاشته و مراقبت شود ،خوب رشد مي كند.

قلم ودوات

ايراني ها ابزار تحرير را در جعبه باريك و بلندي كه دوات مركب و قلم ني در آن جا مي گيرد و به ياتاته ژاپني مانند است ،مي گذارند. هنگام نوشتن كاغذ را به دست چپ مي گيرند و در حالي كه  يك زانو نشسته اند ،كاغذ را  به جاي ميز روي زانو مي گذارند و بر آن مي نويسند. براي مهر كردن هم مهر را مركب مي زنند و با آن مهر مي كنند. قلم آنها از ني نازك است كه سر آن را تراشيده اند و آن را مانند پر غاز ارو پايي ها به دست مي گيرند و با آن  مي نويسند.

حمام

ايراني ها حمام كردن را دوست دارند. در شهر گرمابه هاي عمومي كه حمام خوانده مي شود  و انگليسي ها  آن را حمام تركي مي گويند، بسيار است. حمام را در جاي گود مي سازند وكف وديوار آن را با كاشي فرش مي كنند و مي پوشانند. محل در آوردن لباس و باز پوشيدن آن و گرمابه وخزينه حمام جداگائه است. در وسط سقف همه اين مكان ها سوراخي است كه بر آن شيشه قطوري انداخته اند تا حمام نور بگيرد ونيز بخار اضافي خارج شود. از اين رو اگر در فصل سرماي سخت هم وارد گرمابه شويم حرارت آن مانند هواي بهار مطبوع است. اما در اتاق گرمابه هيچ آب گرم ديده نمي شود وفقط بخار مي بينيم .آب گرم در مكاني ديگر كه يك ديوار آن را از گرمابه جدا كرده وخزينه ناميده مي شود، قرار دارد. چنين نيست كه آتشي بيفروزند تا آب حمام يا خزينه گرم شود. در بالاي حمام و هم سطح زمين و در اطراف آن زباله و پهن انباشته شده است تا حرارت آن به آب خزينه منتقل شود.! مشتري كه وارد حمام مي شود ،كارگر حمام آماده است تا آن را بشويد و چركش را پاك كند . پس از اين كار احساس بسيار خوشي ايجاد مي شود. 

 


کلمات کلیدی: