سفرنامه فوروکاوا۱
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥  

حكومت خودكامه

حكومت ايران كاملاً مستبده سلطنتي است و اختيار حيات و ممات مردم يكسره در دست شاه است. از اين رو، هر فرمان شاه اعتبار مطلق دارد و همه مردم بايد آن را اطاعت بكنند. ملكم وزير مختار انگليس در شرفيابي نزد فتحعلي شاه به او گفت كه در مملكت انگليس مردم حقوق و آزادي هايي دارند و با اين كه در آن جا هم اعيان و اشراف هستند، اين ها نمي توانند به مردم طبقه پايين زور بگويند و بدرفتاري كنند. مردم حقير هم با آن كه در پايين (رده هاي اجتماعي) هستند با آنها رفتار بد و نامعقول نمي شود. فتحعلي شاه در پاسخ او خنديد و نگاهي به راست و چپ كرد و گفت: "از اين قرار پادشاه شما مثل كلانتر ممكلت است. اين قسم سلطنت شايد دوام داشته باشد، لكن لذت ندارد. سلطنت من با آنچه تو مي گويي تفاوت دارد. من به خواهش خود مي توانم جميع اين امرا و صاحب منصبان را كه تو مي بيني عزل و نصب كنم. ام يك چيز هست: اين قسم سلطنت در خانواده من دوام نخواهد داشت، در ايران هميشه حق با شمشير بوده است و خواهد بود. پس در مملكتي كه پادشاه اين گونه چيزها بگويد هيچ عجب نيست كه جهال ايليات عظم و شأن و اسباب حصول لذات خود را در تاخت و تاراج و ايذا و اذيت ديگران بدانند.

وزارتخانه هاي صوري

اين پيشامد حدود 70 يا 80 سال پيش روي داد، اما با گذشتن اين همه سال هم اقتدار پادشاه كمتر نشده است. شاه بر همه كار از بزرگ و كوچك نظارت دارد. در دولت دو وزير مأمور مي كند كه يكي بر دادگستري كه مرجع عدالت مملكت است رياست دارد و مهردار ممالك است و بر اداره دربار و اصطبل و انبار غله و مواشي و جامه داران و خواجگان سرپرستي دارد و نظارت كارهاي مربوط به مستوفي و امور تجاري و تلگراف و پست و آموزش هم در تصدي اوست. ديگري مأمور امور قشون است كه امور خارجه را هم دارد، يا كه هر كدام در تصدي كسي است كه امور ايالات و ولايات را سرپرستي مي كند و مباشر و نايب شاه در اين امور است. اما هنگامي كه به تهران رسيدم حكم شد كه شغل وزير قشون (سپهسالار‍!؟) ملغي شود و حالا فقط يك وزير تصدي دارد. فكر مي كنم كه در دوره معاصر به پيروي از نظام دولتي اروپايي چند وزارتخانه قرار دادند و هر كدام را در تصدي وزيري جداگانه نهادند، اما كار اين وزرا در واقع منشيگري شاه است و وزير خود مسئوليت و اقتداري ندارد. وزير فقط به حكم شاه منصوب مي شود و اموري را كه از طرف او ارجاع مي شود انجام مي دهد. تقسيم امور دولت به وزارتخانه ها به صورتي بود كه در زير مي آيد:

وزارت داخله: اين وزارت را ميرزا مستوفي الممالك صدر اعظم علاوه بر اين سمت خود دارد.

وزارت جنگ: به وزارت شاهزاده كامران ميرزا نايب السلطنه.

وزارت امور خارجه: به وزارت ميرزا سعيد خان.

وزارت معارف: به وزارت عليقلي خان مخبرالدوله كه وزارت تلگراف و معادن را هم دارد.

وزارت دربار: به وزارت محمد رحيم خان علا الدوله.

وزارت ساختمان: به وزارت يحيي خان معتمد الملك.

وزارت تجارت: به وزارت ميرزا عبدالوهاب خان نصر الدوله.

وزارت تلگراف و معادن: به وزارت علي قلي خان مخبرالدوله.

وزارت عدليه: نامعلوم.

وزارت پست: به وزارت امين الملك.

نوكران "درِ خانه"

ديگر ادارات بسيار است، اما همه جز اسمي نيست و كار و فعاليتي ندارد، مانند وزارت معادن كه منشأ اثر و فعاليتي نيست، و وزارت معارف كه كاري با ترقي تعليم و ترويج ادبيات ندارد و فقط نگاهدار كتابخانه سلطنتي است و يگانه مدرسه داير را مي گرداند. ديده نمي شود كه در وزارتخانه هاي ديگر هم اداراتي تشكيل شده و نظم و نسقي داده شده و دفتر و دستگاهي براي كار به وجود آمده باشد. همه اجزاي دولت از وزرا و روسا تا مأموران او همه در يك اتاق مي نشينند و ميزي گذاشته نشده است. هم روي زمين و به زانو مي نشينند و در همان حال كارهاي دفتري مي كنند. از ظاهر و تشكيلات اداري دولتي نشاني نيست. وضع چنان است كه در كشور ما، ژاپن، در دوره حكومت فئودالي (تا پيش از عصر تجدد و تا ميان سده نوزده ميلادي) بود كه مأموران در قصر "دايميو" يا اميران محلي جمع مي آمدند و به كارهاي دفتري مي رسيدند. ساختمان هايي كه مي توان گفت كه نما و طرز تشكيلاتي و اداري دارد فقط چند تا است، مانند دفتر لشكر و چارپارخانه و تلگرافخانه و پست خانه و قورخانه و ضراب خانه. در همه اين ادارت مشاوران خارجي استخدام شده اند كه آن جا را به گونه اي مي گردانند. حالات ادارات دولتي ايران تقريباً به همين منوال است.

شاه، فعالِ مايشاء

انتصاب و ترفيع و تنزل مأموران دولتي به اراده و تصميم شاه است. از اين رو، مثلاً كسي كه درايت و كارداني و محبوبيت دارد ممكن است مورد بدگماني و معزول شود يا تنزل مقام پيدا كند يا حتي مجازات و اعدام شود. بسيار مي شود كه متملقان و بيمايگان به اندك زماني به مقام عالي مي رسند. نيز، نمونه اي از ترقي سريع در دستگاه دولت سرنوشت ميرزا تقي خان صدراعظم است كه پس از به تخت نشستن شاه كنوني (ناصر الدين شاه) به اين مقام نائل شد و مردي كاردان و پرمايه بود، اما مغضوب واقع شد و به كاشان تبعيدش كردند و سپس پنهاني چند كس (از غلامان شاهي) را فرستادند تا او را بكشند. در اين وضع، امروزه بسياري از مردان آگاه كه نگران وضع كشورند همه به گونه اي رانده شده اند و تصدي كارهاي مهم را ندارند و نمي توانند استعداد و لياقت خود را در كار بياورند.

بي راهي ها

يكي از اين مردان حقير كه به مقام رفيع رسيده و امين السلطان رئيس محاسبات دربار است كه آبدار باشي شاه بود و با اين كه سواد ندارد و نظر لطف شاه را به خود گرفت و به مقام عالي رسيد. وضع ادارات دولتي به اين سان است. در اين وضع كساني كه در مقام بالا يا پاييني هستند، تا بتوانند رشوه مي گيرند، و پيداست كه زيان و آثار سو اين امر بي شمار است.

احوال دولت و ملت ايران را كه بنگريم رفتار حكومت با مردم بر روي هم مانند رفتار دشمن با مملكت تسخير شده اي است.

ممالك محروسه

ممالك ايران به چند ايالت و حكومت نشين تقسيم شده و براي هر ايالت والي گمارده مي شود كه اختيار دار آن جا است. بيشتر حكام از افراد خاندان سلطنتي برگزيده مي شوند، و به اين ترتيب از قدرت و اختيار خوانين محلي كاسته مي شود و بر نفوذ و قدرت خاندان شاهي مي افزايد.

در اينجا فهرستي از تقسيمات كشوري ايران مي آورد:

ناحيه اول: به رياست شاهزاده دوم، نايب السلطنه:

مازندران و گيلان

دماوند و فيروزكوه

قم و كاشان و ساوه و زرند

ملاير و تويسركان و نهاوند (ولايات ثلاث)

جمع: چهار ايالت و ولايت

ناحيه دوم: به رياست مستوفي المملك (صدراعظم):

فارس

كرمان و بلوچستان (اين ولايت در سال 14 ميجي (1880 م.) ضميمه شد.)

اصفهان و يزد و عربستان (= خوزستان) و عراق و بروجرد و گلپايگان و خوانسار

كرمانشاهان وكردستان

كمره و نطنز و جوشقان و محلات

همدان و اسدآباد و كنگاور

جمع: شش ايالت و ولايت

ناحيه سوم: (اكنون رئيس معين ندارد):

آذربايجان

خراسان و سيستان

استرآباد و گرگان و تركمان

قزوين و خمسه

سمنان و دامغان

شاهرود و بسطام

گروس و عراقين

جمع: هفت ايالت و ولايت

جمع كل سه ناحيه: هفده ايالت و ولايت

چنان كه در بالا ياد شد، مملكت ايران (به ايالات و ولايات) تقسيم شده است، اما اين تقسيم بارها تغيير مي كند و ثابت نمي ماند. فهرستي كه آورده شد برابر آخرين اصلاح و تغيير انجام شده در سال 13 ميجي (1880 م.9 است، اما اطمينان نيست كه ترتيب نهايي و واقعي باشد.

فروش مناصب

معمولاً والي به هر مملكت مأمور مي شود او ايالت را به چند بلوك تقسيم مي كند و در هر بلوك حاكم قرار مي دهد تا آن جا را اداره كند. عزل و نصب بلوك دار يا حاكم با والي است نه با حكومت مركزي. مبلغ ماليات هر ولايت را شاه معين مي كند و آن مقدار را از هر والي هر سال مطالبه و وصول مي كند. بر اين قرار، والي و حاكم ولايت ماليات آن جا را از بلوك داران جمع مي كند، و هر بلوك دار نيز به نواحي زير حكومتش محصلان ماليات مي فرستند تا ماليات را وصول كنند.

زياده ستاني حكام

بسيار مي شود كه كسي به شاه پيشنهاد و درخواست مي كند كه اگر او را والي مملكتي يا ايالتي كنند، چند درصدي اضافه بر مبلغ مقرر كنوني به عنوان ماليات آن جا به شاه خواهد داد. شاه هم او را به اين منصب مأمور مي كند، و اين حاكم اگر نتواند ماليات را به مبلغي كه تعهد كرده است جمع كند و برساند شايد كه مجازات بشود.

واليان و حكام هم با حاكم و بلوك دار (زيردست خود) همان گونه رفتار مي كنند كه شاه با خود آنها. حاكم جز و بلوك دار هم كه ماليات را از مردم وصول مي كنند چنين رفتاري (با زيردستان) دارند. چنين است كه محصلان و مأموران پايين رتبه حكومت سعي در زياده ستاني دارند. اين مأموران و منصوبان از بالا تا پايين، همه همت و تلاش شان مصروف بر اين است كه كيسه پرنشدني خود را انباشته كنند. مثلاً مقرر مي شود كه والي در شيراز، يعني حكمران ايالت فارس، به طور معمول سالي 620 هزار تومان ماليات به دولت (يا شاه) برساند، اما مبلغي كه از مردم وصول مي كند حدود دو كرور تومان است، و مي گويند كه جز مخارج دستگاه والي (و خرج در رفته) هر ساله بيش از يكصد هزار تومان براي او مي ماند. والي كه اين طور است، چرا مأموران پايين رتبه دستگاه حكومت چنين نباشد.

حيف و ميل اموال عمومي

زيان (سو اداره براي مردم) و حيف و ميل وجوه عمومي فقط در كار ماليات نيست، در همه كارها و هر گونه فعاليتي ديده مي شود و استثنا ندارد. (براي نمونه) پيشتر كه تلگرافخانه در شيراز مي ساختند، گويا دولت ده هزار تومان براي اين كار پرداخت. مي گويند كه از اين مبلغ 2000 تومان داخل والي شد و 2000 تومان را نيز مشير الملك و تجار بزرگ شيراز برداشتند و 1000 تومان هم به پاي تدليس چند مأمور پايين رتبه ايالت فارس رفت و 500 تومان هم به كيسه كارگزار ايراني كه مباشر افسر تلگراف انگليسي بود، و از آن همه فقط 4500 تومان صرف ساختن تلگرافخانه شد.

ضوابط و نظامات حكومت

دولت و شريعت

نظام حكومت در ايران به گونه اي است كه پيشتر شرح آن داده شد. اين كشور در اصل به پايه قدرت حكومت و نظامات مذهب مي گردد، و دولت و شريعت به اتفاق بر مردم حاكم هستند. پس، حقوق مردم مبتني بر موزاين قرآن است. علاوه بر احكام قرآني، تفسيرهاي مجتهدان كه به نيابت از شارع اسلام، حضرت محمد، صدور احكام مي كنند، حقوق مردم را معين مي سازد. اين احكام را احكام شرعي مي خوانند و حتي شاه نمي تواند به آن بي اعتنا باشد.

در سال 1873 م. كه (ناصرالدين) شاه براي نخستين بار به سفر اروپا رفت، اين كار او نخست با بحث و اعتراض متعصبان مسلمان روبرو شد. اما او سرانجام بر اين مخالفت ها فايق آمد و سفر خود را موافق احكام شرع جلوه داد. در سال 1878 م. پنج سال بعد، براي دومين بار به اروپا رفت، كه تأثير آن بسيار بود. پس از بازگشتنش به ايران، حاجي ميرزا حسين خان (سپهسالار) را كه در آن هنگام وزير مختار ايران در روسيه (سن پترزبورگ) بود، مقام سپهسالاري داد و همزمان وزارت امور خارجه را هم به او سپرد. سپهسالار نظامات تازه اي وضع كرد و اصلاح و افزايش نماياني در تسليحات قشون داد. اما بار ديگر متعصبان مذهبي به مخالفت برخاستند و در نتيجه فشار آنها، دو روز پيش از ورود نگارنده به تهران حاجي ميرزا حسين خان نه فقط از مقام هايش خلع شد كه خانه اش را هم غارت و او را هدف بدگويي و افترا كردند و از تهران هم تبعيد شد.

قدرت روحانيان

كسي كه جانشين ميرزا حسين خان و وزير امور خارجه شد، ميرزا سعيد خان است كه در مشهد محرر يكي از مجتهدان بود. نفوذ و قدرت روحانيان معمولاً در تعيين جهت سياسي موثر است.

از روابط با خارجه گرفته تا تعليمات عمومي و ديگر امور مملكتي، و از دعاوي حقوقي در اموري مانند نقل و انتقال املاك و اموال و حقوق ملكي و ازدواج و طلاق تا ديگر (روابط ميان مردم)، حرف و حكم اول با ملايان و حكام شرع است، و فقط به اذن آنهاست كه مي توان موافقت دولت را گرفت. از اين رو حقوق افراد و قضاوت و تشخيص حق و ناحق همه در دست روحانيان است، و كساني از آنها كه مجتهد (يا حاكم شرع) ناميده مي شوند اين اختيار را اجرا مي كنند.

مجتهدان بزرگترين روحانيان (شيعه) كه تعداد آنها در همه ايران فقط پنج نفر است: و اگر از اين مقام ها (يكي) خالي شود، مردم معمولاً كسي را از ميان ملايان و حكام شرع انتخاب مي كنند، و شاه در اين كار حق و اختياري ندارد. چنين است كه روحانيان قدرت اعلاي قضاوت و تعيين حق و ناحق و مجازات را دارند. اختيار و قدرت واقعي اين روحانيان شايد كه از شاه بيشتر است. البته وزيران هم نمي توانند چنين اختيار و صلاحيتي را دارا شوند. مثلاً اگر مجتهدي حكم دهد و از دولت بخواهد كه اراضي بزرگي را در شهر در اختيار او بگذارد و در آن جا خانه بزرگي بسازد، دولت نمي تواند مخالفت كند. اما اين مجتهدان با آن كه حق و اختيار عالي قضاوت شرعي دارند، خودشان قوانين و احكام شرعي را اعمال نمي كنند. اين كار به وسيله شيخ الاسلام كه در دستگاه آنها و زيردست او است، مي شود، و از ديوان حقوق مي گيرد. در هر شهر مركز ولايات و هر شهر بزرگ مأموري كه قاضي ناميده مي شود منصوب است كه در اجراي قوانين به شيخ الاسلام كمك مي كند. قانون عادي (غيرشرعي) هم هست كه قانون يا موازين عرف خوانده مي شود، و يك وزير بر اجراي آن نظارت دارد. جرايم و جنايات برابر اين قانون معين مي شود و اختيار والي و حكام و بلوك دارها در شهرهاي ولايات سراسر مملكت در شنيدن دعاوي و دادخواهي مردم و حكم كردن درباره آن و سياست كردن خاطيان برابر اين موازين عرفي محدود مي شود.

محاكم عرف و شرع

چون در پي منبع اين قانون عادي كه آن را "عرف" مي نامند برويم، مي بينيم كه از احكام اسلامي يعني قانون شرع سرچشمه گرفته است. از اين رو، (اين دو حقوق) اختلاف چنداني با هم ندارند. اما اگر كسي دادرسي عرفي را اختيار كند و از حكم صادر شده راضي نباشد مي تواند به محكمه شرع برود، در حالي كه اگر به دادرسي شرع رجوع كرده باشد، ديگر راه پژوهش خواهي نخواهد داشت. علاوه بر اين شاه، تا حدي كه از احكام شرعي تخلف نكند، اختيار حيات و ممات مردم را دارد. از خاندان سلطنتي و واليان و حكام نواحي دور افتاده و كسان ديگر هم جمعي هستند كه اين اجازه مخصوص به آنها داده شده است. در اين وضع، حالت مردم را كه سركوب و تسليم مي شوند، مي توان تصور كرد.

مجازات ها

براي جرايم معمولي (و نسبتاً كوچك) مجازات جريمه و شلاق و چوب زدن در كار است. اما جرايم مهم بيرحمانه مجازات مي شود و ممكن است كه به پدر و مادر و عيال و اطفال و خويشاوندان مجرم هم سرايت كند، يا كه اگر مجرم از اشراف و خانواده بزرگان باشد از خانواده اش اخراج شود و بسا كه در نتيجه اين وضع قاطرچي بشود. كسي كه جرم (بزرگ) كرده باشد خانواده اش حتماً ضبط و اسباب خانه اش هم مال دولت مي شود. چنين است كه دادرسي و مجازات يكي از راه هاي عمده درآمد دولت (و شاه) است. نيز، اين شر و فساد را مي بينيم كه كسي كه مي خواهد از مجازات فرار كند مي تواند با دادن مال (زياد) جرمش را بخرد. مجازات كسي كه دزدي كرده باشد، برابر حكم شرع، دست و پا بريدن است، مگر گاهي كه زيان ديده از او بگذرد- كه در اين صورت ممكن است بخشوده شود. درباره كسي كه مرتكب قتل شده باشد، به درخواست فرزندزادگان مقتول، (خوني) را به آنها تحويل مي دهند كه هر گونه كه خود مي پسندد او را قصاص بكنند، وگرنه او را سر مي برند، يا به راه هاي ديگر مانند به ستون بستن- كه گاو يا اسب بدنش را (از دو سو) بكشند و از هم دريده شود- مجازات مي كنند. درباره مجرم سياسي و كسي كه سوقصد نسبت به تخت و تاج داشته باشد يا به اين گونه اعمال مظنون است، مجازات كور كردن اجرا مي شود. از بي رحمي اين كار و نمونه هاي آن در كتاب هاي تاريخ فراوان گفته شده است.

انواع كيفرها

در اينجا انواع مجازات ها را به اختصار معرفي مي كند:

مجازات هاي سبك: جريمه و چوب زدن بر پشت يا چوب فلك كردن پاها و ضبط اموال.

مجازات هاي سنگين: بريدن گوش و بريدن بيني و سوراخ كردن گوشت بدن و بريدن پا.

سنگين ترين مجازات ها: جلاد ستوني را كه سوراخ دارد استوار مي كند و گردن مجرم را برابر سوراخ اين ستون مي گذارد و طنابي گرد گلويش مي گذارند و دو سر آن را از اين سوراخ رد مي كند و سپس اين طناب را گاو مي كشد تا محكوم كشته شود.

سربريدن رد انظار مردم: جلاد انگشتش را به سوراخ هاي بيني محكوم فرو مي كند و سر او را بالا مي آورد و گلويش را مي برد و سپس سر او را جدا مي كند و بر سر چوب بالا مي برد تا مردم ببينند.

به چار ميخ كشيدن: دست و پا و بدن محكوم را با ميخ به تخته اي مي كوبند و او را در همين حال نمايش مي دهند تا چند روز بميرد. با اين همه، مي گويند كه چون ميخ ها را (پس از مدت نسبتاً كوتاه) بكشند، مجرم نفس دارد و زنده است.

بريدن بدن (يا اره كردن): در اين گونه اعدام، مجرم را معلق نگاه مي دارند و از ران تا سر او را كم كم به فاصله اي اره مي كند تا كه كشته شود.

زنده به گور كردن: چنين است كه در زمين سوراخي حفر مي كنند و مجرم را زنده در آن مي گذارند به وضعي كه فقط سر و گردنش بيرون است و سپس دور او را (در سوراخ) دوغاب گچ مي ريزند و گچ كه كم كم خشك مي شود (با افزوده شدن حجم آن) به بدن محكم فشار مي آورد، چنان كه چشم هايش از حدقه بيرون مي آيد و به سختي مي ميرد. سپس روي سرش را هم خاك مي پوشانند.

دريدن بدن: چنين است كه اندام مجرم را به گاو يا اسب (كه از دو سو آن را مي كشند) مي بندند تا بدنش دريده و كشته شود.

كور كردن: چشم مجرم را از حدقه بيرون مي آورند يا آن را ميل مي كشند كه كور مي شود. اين مجازات در بيشتر موارد به مردن محكوم نمي انجامد.

 

درآمد سالانه ماليات

درآمد خزانه

دانستن جمع (و تفصيل) ماليات اين دولت خيلي مشكل است؛ اما جمع كلي آن سالانه از ده كرور تومان، معادل بيست كرور ين ژاپن، تجاوز نمي كند. برابر بررسي انجام شده به وسيله وزير مختار انگليس، در سال هاي 1872 م. تا 1875 م. درآمد سالانه به طور متوسط 4750000 تومان، برابر 9500000 ين ژاپن، بوده است. مي گويند كه درآمد يك ساله در 1875 م. به نقد 4361660 تومان و به جنس 550840 تومان، بر روي هم 4912500 تومان- معادل 9825000 ين ژاپن مي شود. اين درآمد سالانه خزانه از ماليات و پيشكش ها و جرايم و ضبط نقدينه و اموال و محل هاي ديگر حاصل مي شود. عوايد خزانه از دو راه كلي حاصل مي شود: ماليات، و حقوق بر صادرات. ماليات از همه ايالات و حكومت نشين ها جمع مي شود و منبع اصلي آن حقوق بر اراضي (كشاورزي) است كه به نقدي و جنسي تقسيم مي شود. حقوق بر صادرات و ديگر انواع ماليات ها مركب از ماليات بر صادرات بر خانوار و ماليات بر گله ها و مواشي و ماليات تجاري و ماليات بر صنعت و نيز عوايد گمركي است.

نرخ ماليات

ماليات به معني اخص، كه حقوق وضع شده بر اراضي است، در اصل به نرخ ده درصد محصول وصول مي شود. اكنون از موجودي خزانه دولت كاسته مي شود و در مقابل بر هزينه ها و پرداخت هاي شاه افزوده مي شود. از اين رو مي گويند كه به گرفتن ده درصد ماليات اضافي حكم خواهد شد.

اين ترتيب ماليات گرفتن البته حد و ظرفيت معين دارد. از سويي هم محصلان ماليات در ايالات و ولايات طوري عمل مي كنند كه هميشه بيشتر از مقدار ماليات مقرر از مردم مي گيرند، و در نتيجه آزار و فشار زياد به مردم وارد مي آيد.

 

ادبيات

تعليم و تربيت

تعاليم رايج در ايران علوم اساسي در زندگي را محدود شناخته، و مدرسه تازه بنياد بسيار كم است. درس ها بيشتر درباره شريعت و احكام اسلام است. بچه هايي كه در مدارس بلوكات و دهات تحصيل مي كنند فقط زبان فارسي و عربي مي خوانند، و بهترين فايده تحصيل را سواد قرآن خواندن مي دانند. براي هزينه مكتب در دهات، اولياي شاگردها به مكتب دار از حاصل كشت (گندم) مي دهند. اين ترتيب با آنچه كه در "تراكويا" (مكتب خانه هاي ژاپن) معمول است تفاوت ندارد.

حروف فارسي، اعم از مصمت و مصوت، 32 است، و لغت با تركيب اين حروف و از راست به چپ نوشته مي شود. اعداد را، برعكس از چپ به راست مي نويسند. (يك صفحه نمونه حروف و خط فارسي در كتاب تصوير شده است).

وصف دارالفنون

درباره مدرسه اي كه در تهران داير است و وضع آن را از نزديك ديدم، در اينجا شرحي مي نويسم:

اين مدرسه در گوشه شمال شرق (اراك) است و رديف خانه هاي عادي جلو آن را گرفته، و از بيرون ناپيداست. با معرفي اي كه آقاي تايلور Mr.Taylor معلم انگليسي اين مدرسه كرده و ترتيبي كه داده بود توانستم در روز 13 اكتبر سال 13 ميجي (1880 م.) از اين مدرسه ديدن كنم. به جلوي در ورودي اين مدرسه كه رسيدم، شش- هفت مدرس يا مأمور پايين رتبه تر اينجا از من و همراهان من استقبال و ما را به بالاخانه هدايت كردند. در اينجا مدير مدرسه و هفت- هشت معلم ادبيات و نظام به ما خوشامد گفتند. مدير مدرسه برادر مخبرالدوله رئيس تلگرافخانه است. همه به صحبت نشستيم، و ضمن صرف چاي و شيريني از چيزهاي گوناگون گفت و گو كرديم. پس از آن از بالاخانه پايين آمديم و به كلاس هاي درس رفتيم. ساختمان اين مدرسه كه هر بُرِ آن پنجاه- شصت كِن (حدود يكصد متر) است، حياط و باغي در وسط داشت با گلكاري و حوضي در ميان چمن آن، آب از فواره بالا مي رفت و توي حياط مي ريخت.

درس جغرافيا و شاگرد نادان

اتاق سوم كلاس جغرافيا بود. معلم فرانسوي به نزديك پنجاه شاگرد، كه سه- چهارتاشان افسر قشون بودند، درس جغرافيا مي داد. معلم از شاگردي كه روي كلاهش نشان سرهنگي داشت خواست كه نقشه اي ساده از آسيا روي تخته سياه بكشد و (به من اجازه داد كه) درباره اين منطقه از او پرسش كنم. هر چند كه نقشه اي كه كشيده بود نادرست بود و تقريباً نامفهوم، كوشش كردم كه امتحاني بكنم، پرسيدم كه كوه هاي كون لون كجاست، اما نمي دانست. پس پرسيدم كه مملكت كره كجاست، و او به جايي در حدود كانتون چين اشاره كرد. در اين وقت، معلم جغرافيا خواست كه درباره محلي نزديك به ايران از او بپرسم. پس درباره طور و عرض جغرافيايي تهران از او سئوال كردم، و باز نتوانست جواب بدهد. فهميدم كه اطلاع او در حد شاگرد دبستاني بي دانشي است. پيش خود فكر كردم كه هر چند در اينجا، در مملكت ايران، مهمان (و محترم) هستم؛ اما در قشون ژاپن فقط درجه سلطاني دارم، و عجيب است كه حالا از سرهنگ قشون مملكت ايران امتحان شفاهي مي گيرم.

دادن و گرفتن رشوه

گويا در ايران اين عادت بد و ناپسند گسترده است كه حتي مدرسه و معلم از آن بركنار نيست، و اين ها هم به رشوه گرفتن مبتلا هستند، و هنوز به نسبت كم و زياد پيشكشي كه مي رسد درباره ضعف و قوت شاگردان تصميم مي گيرند. چنين است كه پسران خانواده سلطنت درس نمي خوانند، اما درجه سرتيپي مي گيرند، بستگان خانواده هاي اشراف مانند عمو و دايي و برادرزاده هنوز درسشان تمام نشده از بلندپايگان دولت مي شوند. كسي كه از خانواده هاي پايين باشد، اگر هم دانش بسيار داشته باشد، منتها طبيب و حكيم روستا مي شود و از اداني مردم باقي مي ماند.

بي قدري علم و فرهنگ

مي گويند كه به اين موجبات است كه (رغبت به تحصيل و) تعداد شاگردان مدرسه زياد نيست. اما اين تصور هم (براي همه ادوار) درست نمي نمايد، زيرا كه ايران از كهن ترين كشورها است. اما پس از قرون ميانه و به دنبال جنگ و آشوب هاي پي در پي، مردم از عالي و داني با دانش بيگانه شدند. پس از بنياد شدن سلسله قاجار كم كم آرامش (نسبتاً بلندمدت) پيدا شد. اما اكنون هنوز بيش از 80 سال از آغاز اين دوره نگذشته است و مردم ايران هنوز به لزوم و اهميت فرهنگ معرفت دارند. پادشاه كنوني پس از آخرين سفرش به اروپا در سال 1872 كمي شيوه اروپايي را دنبال كرده و گرايش به تمدن جديد يافته است. با آن كه مي گويند كه دارالفنون تاريخ 30 ساله دارد، در واقع بيش از چهارده- پانزده سال از پا گرفتن آن نمي گذرد. با اين توسعه نيافتگي، كمي شاگردان نه فقط بر اثر عادت ناپسند است (كه از آن ياد شد) ، بلكه به احتمال به اين سبب است كه اكثر مردم هنوز علم و فرهنگ (و ارزش آن) را نمي شناسند.

تأملي در كار قشون

فرماندهان همه كاره

وضع سربازان كه (از معلم فرنگي) تعليم مي گيرند چنان است كه ياد شد. اختيار امور سربازها يكسره در دست فرمانده مربي آنها است، كه جز كار فرماندهي اختيار امور مالي و كار حساب را هم دارد. مثلاً حساب و كتاب ساختن قرارگاه سوارنظام همه در دست دومانتوويچ Cololnel Aleksei Ivanovich Domantovich سرهنگ روس است. گويا او اين قرارگاه را با صرف مبلغ 4800 تومان ساخت. لباس افراد سوارنظام هم به قيمت هاي زير تمام شده است: كلاه، 2 قران؛ لباس كار و مشق، 15 قران؛ شمشير بلند، 12 قران؛ خنجر، 7 قران؛ يك دست يراق، 4 تومان؛ چكمه 15 قران؛ و... .

از اينجا پيداست كه در ايران دستگاه قشون بخش داره مالي ندارد، و معلم فرنگي حتي كار حساب را هم مي كند و امور دفتري گوناگون را هم انجام مي دهد. مواردي هم بوده كه معلم (فرنگي) فرماندهي قشون و اختيار (در عمليات جنگي) داشته است. براي نمونه، در اوايل اكتبر سال 13 ميجي (1880 م. و اوايل ذيقعده 1297 ه.) كه شورش اكراد (شيخ عبيدالله) در آذربايجان واقع شد، قشوني مركب از 3500 سرباز از تهران (براي فرونشاندن شورش) فرستادند كه پنج افسر اتريشي (مربي قشون) هم با آن همراه بودند، و هر كدام از اينان مأموريت سركردگي يا فرماندهي داشت. مربيان اتريشي كه به اين مأموريت جنگي گسيل شدند افسران زير بودند:

دو واگنر De Wagner                                                                            سلطان؛ سركرده توپخانه

بارون ريسنر Baron Reisner                                                                 نايب اول؛ فرمانده سپاه

دو بيكسكي [?] De Biksky                                                                   نايب اول؛ فرمانده هنگ اول

كوزاك [?] Kuzak                                                                                 نايب اول: فرمانده گردان شاپور

شمور [?] Chez Moure                                                                        نايب اول: فرمانده سپاه

كنار ماندن افسران ايراني

بدين گونه به معلمان فرنگي مأموريت خارج از وظيفه آنان داده و از حد اختيارات شان تجاوز شده بود. افسران ايراني به ناچار زيردست آنها شده بودند. در اين وضع، افسران ايراني نمي توانند كسب تجارت و ابراز لياقت كنند؛ و اين ها هم در كارشان كوتاهي مي كنند. تصور مي شود كه به سبب اين رويه است كه افسران و سربازان صاحب استعداد و لياقت (ايراني) در قشون به عرصه نمي رسند. اما اين را هم بايد گفت كه چنين وضعي بار آمد سياست و سازماندهي نظامي ايران هم هست.

شباهت به وضع چين

فكر مي كنم كه طرز و تدبير كار سپاه در اينجا همان به انتظار و اقبال نشستن است.در اين واقعه با پيروزي در فقط يك نبرد به سرتيپ و افسران قشون نشان و خلعت دادند و آن را پيروزي قطعي و نهايي انگاشتند، و در واقع وضع كلي را از نظر دور داشتند. اين حال را مي توان با وضع لشكري چين مقايسه كرد؛ كه در اينجا پيشتر كه سربازان چيني براي تسخير شهر كاشغر آمدند فقط يك ارك را گرفتند، اما (كار را تمام شده و كامل دانستند و) آنها را تحسين و تقدير كردند و به اين لشكريان يك ماه مرخصي دادند. طرز قشون و لشكرراني ايران هم اين آفت را دارد. نيز شنيده شد كه حشمت الدوله سردار اين لشكر در منطقه درگيري از بيماري درگذشت. راست و دروغ بودن اين خبر را هم نمي توان تأييد كرد. آنچه پيداست قشون دولتي خموده و ناكار آمد است. از طرفي هم كردها در مدت جنگ روس و عثماني، نيرويي از اكراد عثماني بسيج كردند و به ياري (سلطان) با يزيد رفتند؛ و چون قواي عثماني شكست خورد جبهه خود را تغيير دادند و به مقابله با عثماني برخاستند و تجهيزات قواي ترك را به يغما بردند، و خود را با تفنگ هاي هنري مارتين Henry Martin مسلح كردند. هنوز هم به اين تفنگ ها مجهزند و گويا قوه جنگي بسيار بالايي دارند. تا هنگام عزيمتم از ايران نتوانستم از پايان كار درگيري كردها با قشون دولتي ايران اطلاع يابم.

نوجوان سرتيپ

جا دارد از داستاني عجيب ياد كنم. به تازگي يكي از اشراف فرزند خود را با نامه اي نزد سرهنگ اتريشي معلم مدرسه نظام فرستاده، و در اين نامه خواهش كرده بود كه اين نوجوان را يكي دو سال آموزش دهند و سپس درجه سرتيپي به او بدهند. سرهنگ اتريشي پاسخ داد كه او چندين ده سال در مدارج نظامي خدمت كرده تا سرانجام درجه سرتيپي يافته است، و نمي تواند اين درخواست را بپذيرد. البته معلوم هم نيست كه پس از يكي- دو سال تعليم نظامي درجه سرتيپي بدهند؛ اما به هر روي سرهنگي اتريشي اين خواهش را رد كرد. طرح اين تقاضا نشان مي دهد كه در حقيقت كافي است كه يكي- دو سال از افسر اتريشي تعليم ببينند تا مقام و درجه افسري بگيرند. پيداست كه در ميان نظاميان ايران كساني براي آينده مايه اميدند كه اكنون از افسران خارجي تعليم مي گيرند، اما آموزش نظامي براي رسيدن به درجه سرتيپي(= اميري) هنوز ترتيب و تحقق نيافته است. اگرچه بنا به پيشامد جايي به نام مدرسه نظام هست، اينجا، چنان كه در فصل آموزش ياد شد، فقط اسم و عنواني دارد و نمي تواند كسي را براي كار افسري و مأموريت فرماندهي بار بياورد.

شيوه كهنه سربازگيري

در شيوه سربازگيري نيز هنوز رسم قديم دنبال مي شود، و جز مردم مسيحي و يهودي و زردشتي(كه سرباز نمي دهند) از هر طايفه و قوم در ولايات و بلوكات مملكت ايران كه مسلمانند سرباز مي گيرند. در نواحي و گوشه و كنار ايران مسلمانان دو تيره شيعه يا سني اند كه با هم ضديت دارند؛ و از آن جا كه هر هنگ و رسته نظامي مركب از افراد طوايف و اهالي مناطق مختلف است، ميان آنها هميشه اختلاف هست و وحدت رأي و عقيده ندارند. علاوه بر اين، مدتي كه افراد در خدمت نظام مي گذرانند معين نيست. زياد مي بينيم كه در ميان افراد يك هنگ پيرمردان موسپيد و نوجوانان چهارده- پانزده ساله در كنار هم فعاليت وخدمت مي كنند، با اين تركيب، هرگز وحدت و همكاري مطلوب ميان آنها نمي تواند باشد. وضع درهم قشون ايران را به ارابه ها در چين كه چهار نوع چارپا- گاو و اسب و قاطر و خر- به آن مي بندند، مي توان تشبيه كرد. مي توان تصور كرد كه سرعت اين ارابه هيچ به درشكه اي كه چهار اسب آن را بكشد، نمي رسد.

سياست و تجارت

طرف هاي تجاري ايران در جنوب هندوستان و عربستان و در شمال روسيه و تركمانان و در مغرب ترك ها (عثماني) هستند. ممالك دور دست فعال در بازرگاني خارجي ايران هم انگليس، فرانسه و هلندند. رشد نكردن تجارت (خارجي) ايران علت هاي متعدد دارد كه از اين ميان است وضع اقليمي دشوار، رشد نيافتگي مردم، رسوم دست و پاگير، وضع محصول، پيشرفته نبودن كشتيراني و نا ساخته بودن بنادر و راه ها و... نيز، چون محصول ها فراوان نيست، تكافوي صادرات را نمي دهد، اما انگليس از تجارت قصد سياسي دارد، و از اين رو بي توجه به كم و زياد حجم و زياد يا كم داد و ستد بازرگاني، تجارت در خليج فارس را در انحصار خود درآورده است، و سه بندرِ عباس و بوشهر و لنگه را در اختيار دارد. روسيه نيز چنان كه انگليس در جنوب، اختيار دار بازرگاني خارجي در شمال (ايران) است، و تبريز و رشت را پايگاه تجاري خود ساخته است.

اقلام صادرات

در اينجا به شرع اقلام كالاي تجاري مي پردازد:

چيزهايي كه از راه جنوب و خليج فارس به هندوستان صادر مي شود گياهان خشك داروئي، تنباكو، ترياك، موم و سمغ، گردو، بادام، خرما، گوگرد، شراب، ابريشم خام، فرش و قالي و شال، شمشير، اسب و اقلام ديگر است. آنچه كه از هندوستان وارد مي كنند بيشتر پنبه و چوب و قهوه و برنج و قند و شكر است.

تجمل دوستي ايراني ها

ايراني ها اصولاً تجمل دوست هستند، و به مايه چشم و هم چشمي با يكديگر خواستار چيزهاي ساخته شده از زر و سيم و وسايل زينتي. اما چون اين چيزها در ايران به دست نمي آيد، همه آن را از ممالك اروپا وارد مي كنند. از اين رو است كه شهر تبريز مركزيت تجاري در شمال ايران يافته و ارزش داد و ستد سالانه در اينجا از يك ميليون پاوند بيشتر است. اما مقدار صادرات و واردات در جنوب ايران، با همه رونق تجارت، فقط يك كرور (پانصد هزار) پاوند است. در واقع، اين متوسط ارزش سالانه تجارت خارجي در سال هاي 1875 تا 1878 م. است. گويا قلم عمده كالاي وارد شده به تبريز در اين پنج ساله پارچه پنبه اي (چيت) از انگليس بوده، به ارزش متوسط 800000 پاوند در سال، و متوسط ارزش صادرات به انگليس و فرانسه 110000 پاوند بوده است.

انگور و شراب

انگور در نواحي تهران و اصفهان و جاهاي ديگر زياد بار مي آيد، اما آن كه در حومه شيراز كشت مي شود بهتر است و از آن شراب مي گيرند كه خوشگوارترين گونه آن است. طرز كشت اين انگور با آن كه در ژاپي معمول است تفاوت دارد. تاك را هر سال هرس مي كنند، چنان كه بلندي آن از سه شاكو (حدود يك ذرع) بيشتر نمي شود؛ و مانند توت هرس شده و پايه كوتاه كه در ژاپن كاريكووا Karikuwa خوانده مي شود، شاخه ها و ميان برگ هايش پر از ميوه است و هر شاخه آن حدود 90 دانه انگور دارد. اين انگور پس از رسيدن هم رنگش سبز است و مانند انگور بنفش (انگور دانه درشت بنفش كه در ژاپن مي شناسند و بار مي آورند) خوشبو و آبدار نيست، اما شيرينتر است و بي دانه و از نوع مرغوب و ممتاز.

جز شراب، مسكري كه "عرق" خوانده مي شود درست مي كنند كه آن را از انگور يا خرما مي گيرند. براي نوشيدن، شربت هاي گوناگون هم درست مي كنند كه گونه اي از آن آب نارنج است كه با افشره نارنج و افزودن چند قطره گلاب كه در ايران به دست مي آيد مي سازند. اين شربت طعمي گوارا و بويي خوش دارد، و در تابستان گرم بسيار مزه مي كند.

كوه و كوره راه ها

در ايران راه هاي دشوار گذر و هموار، هر دو، هست، راه هاي دشوار گذر بيشتر در نواحي سرحدي است، مانند راهي كه از بوشهر به داخل خاك ايران كشيده است و به شهر شيراز مي رسد. در اين مسير بايد شش يا هفت بار از كوهستان هاي مرتفع كه از چهار- پنج هزار شاكو (=1212 تا 1515 متر) تا نزديك هفت هزار شاكو (=2121 متر) بلندي دارد، عبور كرد. در اين ميان فقط در دو كوهستان راهداران راه ها را مرمت كرده و قابل عبور نگه داشته اند. ديگر قطعه ها به همان وضع طبيعي (ايجاد شده با گذشتن مسافر و چارپا) باقي مانده است، و راه سازي و تعمير نمي شود. از اين روست كه راه كوهستاني به وضعي شگفتي انگيز در برابر مسافر سر به آسمان مي كشد و ستيغ كوه ها كه گويي ستاره ها در بالاي آن به رديف نشسته اند و سنگ و صخره كوه به هيأتي غريب پيش چشم مي آيد. در اينجا دره ها بسيار عميق است و آدم و چارپا كه از اين سنگ و ستيغ ها بالا مي روند تا مي توانند خود را به كناره كوه مي چسبانند و ترسان و لرزان گام بر مي دارند و پيش مي روند. دشواري و دهشت اين راه بيش از آن است كه به قلم توان آورد. اما به ميانه خاك ايران كه مي رسيم كوهي هم كه نزديك 10000 شاكو (=3030 متر) ارتفاع دارد چنين سخت گذر نيست، و جز اين كوهسارها همه جا جلگه و بيابان پهناور گسترده است. اغراق نيست كه بگوييم كه در اين بيابان ها هيچ چيز به چشم نمي آيد. از اين رو در اين پهنه ها نياز به كشيدن راه نيست، و اثر پاي مسافران و چارپايان در گذر زمان راهي ساخته كه چنان هموار است كه گويي بر سطح دريا مي رود.

راه هاي سخت گذر

در دامنه كوه ها راه خوب ساخته شده است و در سفرمان در اين مسير و عبور از اين كوه ها احساس سختي نكرديم. اما نيمي از اين مسير در امتداد رودخانه ميان دره كوه هاي بلند و كنار پرتگاه هاي مهيب كشيده است. در يك سو سنگ و صخره كوه مانند طاقي بالاي سرمان را مي پوشاند، و در كنار ديگر راه دره عميق در زير پا به چشم مي آيد كه در ته آن جريان تند و خروشان رود گرداب هايي پديد مي آورد كه به انبوه برف مانند است، و صداي پر جوش و خروش همچون رعد در كوهسار مي پيچد. مسافران به اينجا كه مي رسند اگر زمستان باشد از سختي اين راه ترسناك از وحشت عرق مي ريزند، و اگر تابستان باشد از ترس مو بر تنشان راست مي شود چنان كه از سرما به لرزه افتاده باشند. بدينسان در نواحي سرحدي راه سخت گذر زياد است. اين وضع براي بستن دروازه هاي ايران (به روي دشمن خارجي) وسيله (طبيعي) عمده اي است؛ اما، سخت بودن راه ها حمل و نقل را بسيار محدود و دشوار مي كند. براي همين بسته و محدود ماندن است كه دانش و آگاهي مردم هنوز پيش نرفته است. يك مثل مي گويد كه صدف در لاك بسته و سختش در ته دريا خود را در امن و امان مي بيند و (جز خانه صدفيش دنيايي نمي شناسد و) نمي داند كه ماهيان بزرگ ديگر در اقيانوس پهناور شناورند.

سفر در ايران

كاروان و چاپار

سفر كردن در ايران به دو گونه است: سفر كارواني و سفر چاپاري. سفر كاروان شيوه معمول سفر در اين كشور است. عده كاروانيان دست كم 10 نفر، و در بيشتر موارد 50 تا 100 نفر است. آنها به چارپا سوارند و در رديف هاي چند نفره پيش مي روند، زن ها و بچه ها در رديف داخل و مردها با اسلحه در دو سو و گرداگرد آنها، يا اين كه هر زن بر ترك مرد خور بر چارپا سوار مي شود، و يك زن و مرد بر قاطري مي نشينند و مي رانند. زنان اشراف و اعيان بر كجاوه كه نزديك 7 شاكو (حدود دو ذرع) طول و چهار شاكو (حدود يك ذرع و چارك) عرض دارد، مي نشينند. اين تخت روان در چپ و راست دري دارد و دو تير چوبي (موازي) از وسط آن مي گذرد و آن را در جلو و عقب بر پشت دو قاطر مي بندند. در راه هاي كاروان رو مي بينيم كه در يك سو صندوق هاي اسباب و كالا بار چند شتر كرده اند و در سوي ديگر بر قاطر و خر بار و مسافر مي برند، و چارپايان باربر و مركوب دسته دسته و پي در پي مي گذرند.

چارپا و چاروادار؛ منزل ها

بر يك اسب يا شتر نزديك 70 من، بر قاطر 30 من، بر خر 22 تا 30 من بار مي زنند. معمولاً هر هفت رأس اسب و شتر را دو چارپا مي برند، و نزديك يك فرسخ در ساعت (كه نزديك يك و نيم ري، واحد طول ژاپني است، به شرحي كه در بخش اوزان و مقادير گفته شد) راه مي پيمايند؛ و در روز نزديك پنج فرسخ راه مي روند. اين مسافت را يك منزل مي نامند، يعني مسافتي كه پس از پيمودن آن بايد در جايي منزل كرد و آسود. به تناسب سختي و آساني راه و دوري و نزديكي كاروانسرا، فاصله دو منزل متفاوت است.


کلمات کلیدی: