کوروش
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥  

کوروش بزرگ یگانه مرد تاریخ

تسخير مستعمرات يونانی

 پس از بدست آوردن سارد ، تمام ليديه با شهرهاي وابسته اش ، به دست کوروش افتاد و حدود ايران به مستعمرات يوناني در آسياي صغير رسيد. اين مستعمرات را چنانكه در جاي خود خواهد آمد اقوام يوناني بر اثر فشاري كه مردم دريايي به اهالي يونان وارد آوردند ، بنا كرده بودند. كوچ كنندگان از سه قوم بودند : ينانها ، اليانها و دريانها. نام يونان به زبان پارسي از نام قوم يكمي آمده است زيرا اهميت آنها در اين دست آورده ها ( مستعمرات ) بيشتر بود. هرودوت اوضاع اين مستعمرات را چنين مي نويسد: ينانهايي كه شهر پانيوم وابسته به آنهاست شهرهاي خود را در جاهايي بنا كرده اند كه از حيث خوبي آب و هوا در هيچ جا مانند ندارد. نه شهرهاي بالا مي توانند با اين شهرها برابري كنند و نه شهرهاي پايين ، نه كرانه هاي خاوري و نه كرانه هاي باختري .

ينانها به چهار لهجه سخن مي گويند شهر يناني مليطه كه در باختر واقع است پس از ان مي نويت و پري ين است . اين شهرها در كاريه قرار دارند و اهالي آنها به يك زبان سخن مي گويند. شهرهاي يناني واقع در ليديه اينهاست : افس ، كل فن ، ليدوس ، تئوس ، كلازمن ، فوسه. اينها به يك زبان سخن مي گويند ولي زبان آنها همانند زبان شهرهاي ياد شده در بالا نيست. از سه شهر ديگر يناني دو شهر در جزيده سامس و خيوس واقع است و سومي ارتير است كه كه در خشكي بنا شده است. اهالي خيوس و ارتير به يك زبان سخن مي وين دو اهالي سامس به زباني ديگر. اين است چهار لهجه يناني .

پس از آن هرودوت مي گويد : ينانهاي هم پيمان زماني از ديگر ينانها جدا شده بودند و جدايي آها از اينجا بود كه در آن زمان ملت يوناني به تمامي ناتوان به ديد مي آمد و ينانها در ميان اقوام يوناني از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمي نداشتند. بنابرين چه آتنيها  و چه ديگر ينانيها پرهيز داشتند از اينكه خود را يناني بنامند و گمان مي رود كه اكنون هم بيشتر ينانها اين نام را شرم آور مي دانند.

دوازده شهر همي پيمان يناني برعكس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدي براي خود ساختند كه آن را پانيونيوم ناميدند از ينانهاي ديگر كسي را به آنجا راه نمي دادند و كسي هم جز اهالي ازمير خواهند آن نبود كه در پيمان آنها وارد شود. پانيوم در دماغه ي ميكال قرار دارد اين معبد براي خداي درياها ، پوسيدون هلي كون ، ساخته شده است. در نوروزها ينانها ي شهرهاي هم پيمان در اينجا گرد مي آيند و اين جشن را جشن پانيونيوم مي نامند. از گفته هاي هرودت روشن مي شود كه دريانها هم همبستگي با شش شهر درياني داشتند ولي بعدها هالي كارناس را باري اينكه يك ي از اهالي آن بر خلاف عادت قديم رفتار كرد ، از پيمان بيرون كردند. اليانها همبستگي از دوازده شهر داشتند ولي ازمير را ينانها از آنها جدا كردند و يازده شهر ديگر در همبستگي الياني بازماند. زمينها الياني پربارتر از زمينهاي يناني بود ولي از حيث خوبي آب و هوا با شهرهاي يناني برابري نمي كرد.

از گفته هاي هرودوت چنين برمي آيد كه اين مستعمرات را سه قوم يوناني بنا كدره بودند و بين تمام آنها همراهي و هم پيماني نبود. زيرا هر يك از همبسته هاي كوچك برپا كرده با هم هم چشمي و كشمكش داشتند. پس از آن تاريخ نگار نامبرده مي گويد : ينانها و اليانها نماينده اي نزد کوروش فرستاده و درخاست كردند كه کوروش با آنها مانند پادشاه ليد ي رفتار كند يعني به كارهاي دروني آنها دخالت نكند وهمان امتيازات را بشناسد. کوروش پاسخي يكراست به آنها نداده و اين مثل را آورد : « زني به دريا نزديك شده و ديد كه ماهيهاي قشنگي در آب شنا مي كنند. پيش خود گفت : اگر من ني بزنم آشكارا اين ماهيها به خشكي درآيند . بعد نشست و هر چند كه ني زد چشمداشت او برآورده نشد. پس توري برداشت و به دريا افكند و شمار زيادي از ماهيان به دام افتادند. وقتي كه ماهي ها در تور به بالا و پايين مي جستند ، ني زن حال آنها را ديد و گفت : حالا ديگر بيهوده مي رقصيد! مي بايست وقتي برايتان ني ميزدم مي رقصيديد. » هرودوت اين گفته را چنين تعبير مي كند : کوروش خواست با اين مثل آنها بدانند كه موقع را از دست داده اند، چه وقتي كه پيش از به دست آوردن سارد به آنها پيشنهاد همبستگي شده بود و آنها رد كرده بودند. از ميان مستعمرات يوناني ، کوروش فقط با اهالي مليطه قرارداد كرزوس را تازه كرد و و نمايندگان ديگر شهرها را نپذيرفت. نمايندگان به شهرهاي خود بازگشتند و پاسخ کوروش را رسانيدند . سپس از تمام شهرهاي يوناني آسياي كوچك نمايندگاني برگزيده شدند كه در پانيونيوم گرد آمده و در برابر کوروش همبسته شوند.

نمايندگان شهرهايي چون كل فن ، افس ، فوسه ، پري ين ، لبدس ، تئوس ، اريتر و ديگران در اينجا گرد آمده بودند . شهر مليطه چون به مقصود خويش رسيده بود در اين گروه شركت نكرد. جزيره ي سامس و خيوس هم شركت نكردند به اين اميد كه کوروش چون نيروي دريايي نيرومندي ندارد كاري با آنها نخواهد داشت. ولي ديگر شهرها با وجود اختلافاتي كه با يكديگر داشتند ، از جهت خطر مشتركي كه احساس مي كردند در اين گردهمآيي حضور يافتند. اليانها گفتند هر چه ينانها بكنند ما هم خواهيم كرد. دريانها از جهت آنكه از شهرهاي كارناس كه درياني بود نماينده اي پذيرفته نشده بود ، از شركت در عمليات خودداري كردند. چون جزاير يوناني هم حاضر نشدند در اين گردهمآيي شركت كنند ، ينانها و االيانها قرار گذاتند نماينده اي به اسپارت گسيل كنند و از آن دولت ياري جويند. با اين هدف پي تر موس نامي از اهاي فوسه كه سخنران و سخندان بود با انبوهي از هدايا به نزد اولياي دولت اسپارت فرستاده شد. ولي اسپارتي ها جواب درستي به وي ندادند و تنها وعده كردند كه گروهي را خواهند فرستاد تا اوضاع منطقه را بازبيني كنند. بدين منظور يك كشتس اسپارتي پنجاه پارويي رهسپار فوسيه شد و در آنجا نمايندگان اسپارت ، فردي به نام لاكريناس را برگزيدند و براي مذاكره با کوروش روانه ي سارد كردند. او به شاه گفت : بر حذر باشيد از اينكه مستعمرات يوناني را آزار كنيد ، زيرا اسپارت چنين رفتاري را نخواهد پذيرفت.

کوروش از يونانيهايي كه در ركاب وي بودند پرسيد : مگر اين لاسدمونيها كيستند و عده شان چقدر است كه اينگونه سخن مي گويند؟ پس از آنكه يونانيها اين مردم به کوروش شناساندند ، کوروش رو به نماينده كرد و گفت : من از مردمي كه در شهرهايشان جاي ويژه اي دارند كه در آنجا گرد هم مي آيند و با سوگند دروغ و نيرنگ يكديگر را فريب مي دهند هراسي ندارم. اگر زنده ماندم چنان كنم كه اين مردم به جاي دخالت در كار ينانيها از كارهاي خودشان سخن بگويند.

نماينده ي اسپارت پس از شنيدن پاسخ کوروش به كشور خويش بازگشته به پادشاه اسپارت ( آناك ساندريس ، آريستون ) پاسخ کوروش را رسانيد. انها هم پاسخ را به مردم رسانيدند و مسئله ي كمك گرفتن يونانيهاي آسياي صغير از اسپارتيها به همين جا ختم شد.

هرودوت مي گويد بيم دادن كوروش به همه ي يونانيها بود ، چه هر شهر يوناني ميداني دارد و مردم براي داد و ستد در آنجا گرد مي آيند ولي در پارس چنين ميدانهايي وجود ندارد. نتيجه اي كه تاريخنگار ياد شده مي گيرد درست نيست زيرا مقصود کوروش روش حكومت آنها بوده است . يونانيهايي كه از ملتزمين کوروش بودند او را از روش حكومت اسپارت آگاه كرده و گفتند مردم در جايي ميدان مانند گرد آمده و در كارها سخن مي گويند و هر يك از سخنوران مي خواهند باور خود را به مردم بپذيرانند.

آشكار است كه كکوروش از روش چنين حكومتي خوشش نيامده و آن پاسخ را داده است . خلاف اين فرض طبيعي نيست. زيرا وقتي كه مي خواهند مردمي را بشناسانند روش حكومت آن را كنار نمي گذارند تا از ميدان داد و ستد سخن بگويند. بنابرين از اين پاسخ نمي توان داوري كرد كه ميدان خريد و فروش در پارس پيدايي نداشته است به عكس چون داد و ستد در آن زمان بيشتر با تبديل جنس به جنس مي شد و مغازه يا حجره براي اينگونه داد وستد تنگ بود ، پس اين ميدانها بوده است. به هر حال اگر هم نبوده مقصود کوروش روش حكومت اسپارتيها بود نه ميدان داد و ستد آنها. کوروش در اين هنگام به كارهايي كه در خاور داشت بيش از كارهاي باختر اهميت داد. يك تن از اهالي ليديه به نام پاكتياس را برگزيد و به حكومت اين كشور گماشت . ترتيبات آن را با حوالي كه در زمان آزادي داشت باقي گذاشت و پس از آن با كرزوس راهي ايران شد. هرودوت مي گويد دليل برگزيدن يك تن ليديايي به فرمانروايي اين كشور اين بود كه کوروش ترتيب ايران را در ديد آورد ، چون در ايران رسم بر اين بود كه وقتي كشوري را مي گرفتند از خانواده فرمانروايان يا نجباي آن کشور کسي را به فرمانروايي آن بر مي گزيدند. ولي ديري نپاييد که کورش دانست که اين ترتيب سازگار اوضاع آسياي پاييني نيست. توضيح آنکه پاکتياس همين که کورش را دور ديد وعوي آزاد شدن ليديه کرد و چون کورش گنجينه را به او سپرده بود با آن پول مردم کناره را با خود همراه کرد و سپاهي ترتيب داد بعد به سارد شتافته و فرمانرواي ايراني را در ارگ پيرامون گرفت. اين خبر در راه به کورش رسيد و او چنانکه هرودت مي گويد از کرزوس پريد سرانجام اين کار چيست ؟ چنيين به نظر مي آيد که مردم ليدي هم براي خودشان و هم براي من دردسر درست مي کنند. آيا بهتر نيست که ليديها را برده کنم ؟ کرزوس در پاسخ گفت خشمگين نشو ، ليدها نه از بابت گذشته گناهي دارند و نه از جهت حا ل . گذشته ها به گردن من بود و حال گناه از پاکتياس است که بايد تنبيه شود. از گناه ليديها بگذر و براي اينکه بعدها شورش نکنند نماينده اي به سارد فرست و فرمان بده که ليديها اسلحه برندارند ، در زير ردا قبايي بپوشند و کفشاهي بلند به پا کنند و کودکان خويش را به نواختن آلات موسيقي و بازرگاني وادارند. به زودي خواهي ديد که مردان ليدي زناني خواهند بود و انديشه تو از شورش آنها راحت خواهد شد.  والبته کورش هرگز به اين توصيه هاي رهبري که براي زن کردن مردان کشورش نقشه مي کشيد اهميت نداد. مازارس سردار ايراني براي سرکوب شورش پاکتياس به سارد فرستاده شد. با ورود مازارس به شهر سارد ، پاکتياس شهر را رها کرد و به کوم ( =  کيمه ، مستعمره ي يوناني )  گريخت. مازارس به اهالي کوم پيغام داد که بايد پاکتياس را تسليم کنند. اهالي کوم از يک سو نمي خواستند با پارسيان وارد جنگ شوند و از سوي ديگر راضي نبودند  کسي را که به آنها پناه آورده است تسليم پارسيان کنند، لذا از پاکتياس خواستند تا از شهر آنها بيرون رود و به مليطه بگريزد. به خواست اهالي کوم ، پاکتياس به مليطه رفت ولي از بخت بد شهري که به آن پناه آورده بود مردمي داشت بازرگان و پرستنده ي پول !  آنها راضي شدند در ازاي دريافت وجهي پاکتياس را تسليم کنند ولي پاکتياس بوسيله ي يک کشتي که از کوم آمده بود به جزيره ي خيوس فرار کرد اما اين پايان بدبياري هاي او نبود. اهالي اين جزيره خواهان ناحيه اي به نام آتارني بودند که در برابر خيوس  واقع بود و به مازارس گفتند که اگر آن ناحيه را به ما دهي پاکتياس را به تو مي سپاريم. مازارس چنين کرد و مردم خيوس پاکتياس را آوردند و تحويل سپاهيان پارس دادند.  سپس  مازارس حکم مرگ پاکتياس را صادر نمود  و بدينگونه  فرماندار شورشي ليديه مجازات شد. در پي اين حادثه ، کورش  تصميم گرفت براي دفع خطرات احتمالي  مستعمرات يوناني آسياي صغير را نيز تسخير نمايد. لذا مازارس را به مطيع کردن اين مستعمرات گماشت. نخستين شهري که فرو پاشيد پري ين بود. پس از آن دشت مه آندر و کشورهاي ماگنزي نيز سر به فرمان پارسيان فرود آوردند. در اين هنگام مازارس از دنيا رفت و هارپاگ مادي جانشين او شد. هارپاگ بلافاصله شهر فوسه را پيرامون گرفت و به اهالي آن يک اولتيماتوم بيست و چهار ساعته داد که بجنگند يا تسليم شوند.  مردم فوسه که دريانوردان زبردستي بودند و کشتي هاي فراواني داشتند ، از اين مهلت يک شبانه روزي سود بردند و شبانه سوار بر کشتي هاي خود شهر را ترک کردند. با پايان يافتن زمان تعيين شده ، سپاهيان پارسي به شهر درآمدند و شهر خالي از سکنه ي فوسه را بدست گرفتند. مردم فوسه سوار بر کشتي هاي خود به جزيره ي خيوس گريختند ولي خيوسي ها آنها را نپذيرفتند و به آنان جا ندادند. سپس فراريان فوسه تصميم گرفتند به کرس کوچ کنند ولي پيش از آن خواستند به شهر خود باز گردند و از پارسيان انتقام بگيرند. با اين هدف به فوسه برگشته و در نزديکي آن شهر  شماري از پارسيان را کشتند.  بسياري از اهالي فوسه ( تقريبا نيمي از آنها ) با ديدن دوباره ي موطن خود هوس کوچ را از سر پراندند و با استفاده از عفوي که هارپاگ اعلام کرد،  در ازاي پذيرفتن فرمانبرداري  از پارسيان به خانه هايشان بازگشتند.  و اما نيم ديگر مردم فوسه به آلاليا در کرس رفتند و چون به راه زني در درياها پرداختند ، دولت قرتاجنه با آنان نبرد کرد و شمار زيادي از آنان را از پاي درآورد و بازمانده ي آنها از جايي به جاي ديگر رفتند تا به وليا در خليج پوليکاسترو رسيده و در آنجا ساکن شدند.  پس از آن لشکر پارس آهنگ تسخير تئوس کرد. تئوس يکي از زيباترين شهرهاي ايونيه بود که  سه هزار سال پيش از اين بوسيله ي مهاجراني که از بخش پرتانيه ي آتن به آنجا آمده بودند بنا شده بود.  اهالي تئوس نيز به سان مردم فوسه رفتار کردند . يعني پيش از رسيدن پارسيان ،  شهر را تخليه نموده و به آبدر گريختند و در همانجا ساکن شدند. و اما ساير شهرهاي ايونيه چون دريانها و اُاِليانها راه مردم تئوس و فوسه را نرفتند. آنها با پارسيان پيمان بستند و با پذيرش حکومت آنان در شهر و ديار خود ماندند و به زندگي آرام خود ادامه دادند. از آن پس هارپاگ به جنگ با کاريها ، کيليکها و پداسيها پرداخت و اندک اندک تمام نواحي آسياي صغير به فرمان ايرانيان درآمد.

استوانه حقوق بشر ˜وروش

در مورد آنچه ˜وروش پس از فتح بابل انجام داده است ، سند ي به دست آمده ˜ه به استوانه ي ˜وروش معروف است. استوانه ي ˜وروش ˜بير در خرابه هاي بابل پيدا شده و اصل آن در موزه ي بريتانيا نگهداري مي شود. اين استوانه را باستانشناسي به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ ميلادي پيدا ˜رده است. بخش بزرگي از اين استوانه اين˜ از بين رفته است ولي بخشي از آن ˜ه سالم مانده است سندي مهم و تاريخي است مبني بر رفتار جوانمردانه ي ˜وروش ˜بير با مردم شهر تسخير شده ي بابل و نيز يهودياني ˜ه در اسارت آنان بودند. گوينده ي خط هاي آغازين اين نوشته نامعلوم است ولي از خط بيست به بعد را ˜وروش ˜بير گفته است. و اين˜ متن استوانه :

۱)  « ˜وروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و ا˜د.

٢)  شاه نواحي جهان.

۳)  چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جاي بزرگي ، ناتواني براي پادشاهي ˜شورش معين شده بود.

۴)  نبونيد تنديس هاي ˜هن خدايان را از ميان برد [ ...... ] و شبيه آنان را به جاي آنان گذاشت.

۵)  شبيه تنديسي از ( پرستشگاه ) ازاگيلا ساخت [ ...... ] براي « اور» و ديگر شهرها.

۶)  آيين پرستشي ˜ه بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستيزه گري مي جست. همچنين با خصمانه ترين روش.

۷) قرباني روزانه را حذف ˜رد [ ...... ] او قوانين ناروايي در شهرها وضع ˜رد و ستايش مردو˜ ، شاه خدايان را به ˜لي به فراموشي سپرد.

۸) او همواره به شهر وي بدي مي ˜رد. هر روز به مردم خود آزار مي رسانيد. با اسارت ، بدون ملايمت همه را به نيستي ˜شاند.

۹) بر اثر دادخواهي آنان « اليل » خدا ( مردو˜ ) خشمگين گشت و او مرزهايشان. خداياني ˜ه در ميانشان زندگي مي ˜ردند ماوايشان را راه ˜ردند.

۱۰) او ( مردو˜ ) در خشم خويش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردو˜ چنين گفتند : بشود ˜ه توجه وي به همه ي مردم ˜ه خانه هايشان ويران شده معطوف گردد.

۱۱) مردم سومر و ا˜د ˜ه شبيه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف ˜رد. اين موجب همدردي او شد ، او به همه ي سرزمين ها نگريست.

۱٢)  آنگاه وي جستجو˜نان فرمانرواي دادگري يافت ، ˜سي ˜ه آرزو شده ، ˜سي ˜ه وي دستش را گرفت. ˜وروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانرواي سراسر جهان ذ˜ر ˜رد.

۱۳)  سرزمين « گوتيان » سراسر اقوام « مانداء» را مردو˜ در پيش پاي او به تعظيم واداشت. مردمان و سپاه سران را ˜ه وي به دست او ( ˜وروش ) داده بود.

۱۴)  با عدل و داد پذيرفت. مردو˜ ، سرور بزرگ ، پشتيبان مردم خويش ، ˜ارهاي پارسايانه و قلب شريف او را با شادي نگريست.

۱۵)  به سوي بابل ، شهر خويش ، فرمان پيش روي داد و او را واداشت تا راه بابل در پيش گيرد. همچون ي˜ دوست و يار در ˜نارش او را همراهي ˜رد.

۱۶)  سپاه بي ˜رانش ˜ه شمار آن چون آب رود برشمردني نبود با سلاح هاي آماده در ˜نار هم پيش مي رفتند.

۱۷)  او ( پروردگار) گذاشت تا بي جنگ و ˜شم˜ش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نيازي برهاند. او نبونيد شاه را ˜ه وي را ستايش نمي ˜رد به دست او ( ˜وروش ) تسليم ˜رد.

۱۸)  مردم بابل ، همگي سراسر سرزمين سومر و ا˜د ، فرمانروايان و حا˜مان پيش وي سر تعظيم فرود آوردند و شادمان از پادشاهي وي با چهره هاي درخشان به پايش بوسه زدند.

۱۹)  خداوندگاري ( مردو˜ ) را ˜ه با ياريش مردگان به زندگي بازگشتند ، ˜ه همگي را از نياز و رنج به دور داشت به خوبي ستايش ˜ردند و يادش را گرامي داشتند.

٢۰)  من ˜وروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نيرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمين سومر و ا˜د ، شاه چهار گوشه ي جهان.

٢۱)  پسر شاه بزرگ ˜مبوجيه ، شاه شهر انشان ، نوه ي شاه بزرگ ˜وروش ، شاه شهر انشان ، نبيره ي شاه بزرگ چيش پيش ، شاه انشان.

٢٢)  از دودماني ˜ه هميشه از شاهي برخوردار بوده است ˜ه فرمانروائيش را « بعل » و « نبو » گرامي مي دارند و پادشاهيش را براي خرسندي قلبي شان خواستارند. آنگاه ˜ه من با صلح به بابل درآمدم

٢۳)  با خرسندي و شادماني به ˜اخ فرمانروايان و تخت پادشاهي قدم گذاشتم. آنگاه مردو˜ سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستايش او ˜وشيدم.

٢۴)  سپاهيان بي شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمين سومر و ا˜د تهديد ˜ننده ي ديگري پيدا شود.

٢۵)  من در بابل و همه ي شهرهايش براي سعادت سا˜نان بابل ˜ه خانه هايشان مطابق خواست خدايان نبود ˜وشيدم [ ...... ] مانند ي˜ يوغ ˜ه بر آنها روا نبود.

٢۶)  من ويرانه هايشان را ترميم ˜ردم و دشواري هاي آنان را آسان ˜ردم. مردو˜ خداي بزرگ از ˜ردار پارسايانه ي من خوشنود گشت.

٢۷)  بر من ، ˜وروش شاه ˜ه او را ستايش ˜ردم و بر ˜مبوجيه پسر تني من و همچنين بر همه ي سپاهيان من

٢۸)  او عنايت و بر˜تش را ارزاني داشت ، ما با شادماني ستايش ˜رديم ، مقام والاي ( الهي ) او را . همه ي پادشاهان بر تخت نشسته

٢۹)  از سراسر گوشه و ˜نار جهان ، از درياي زيرين تا درياي زبرين شهرهاي مس˜ون و همه ي پادشاهان « امورو » ˜ه در چادرها زندگي مي ˜نند.

۳۰)  باج هاي گران براي من آوردند و به پاهايم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نينوا ، آشور و نيز شوش

۳۱)  ا˜د ، اشنونه ، زميان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمين گوتيوم شهرهاي آن سوي دجله ˜ه پرستشگاه هايشان از زمان هاي قديم ساخته شده بود.

۳٢)  خداياني ˜ه در آنها زندگي مي ˜ردند ، من آنها را به جايگاه هايشان بازگردانيدم و پرستشگاه هاي بزرگ براي ابديت ساختم. من همه ي مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانيدم.

۳۳)  همچنين خدايان سومر و ا˜د ˜ه نبونيد آنها را به رغم خشم خداي خدايان ( مردو˜ ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم ˜ه براي خشنودي مردو˜ خداي بزرگ

۳۴)  در جايشان در منزلگاهي ˜ه شادي در آن هست بر پاي دارند. بشود ˜ه همه ي خداياني ˜ه من به شهرهايشان بازگردانده ام

۳۵)  روزانه در پيشگاه « بعل » و « نبو » درازاي زندگي مرا خواستار باشند ، بشود ˜ه سخنان بر˜ت آميز برايم بيايند ، بشود ˜ه آنان به مردو˜ سرور من بگويند : ˜وروش شاه ستايشگر توست و ˜مبوجيه پسرش

۳۶)  بشود ˜ه روزهاي [ ...... ] من همه ي آنها را در جاي با آرامش س˜ونت دادم.

۳۷)  [ ...... ] براي قرباني ، ارد˜ان و فربه ˜بوتران.

۳۸)  [ ...... ] محل س˜ونتشان را مستح˜م گردانيدم.

۳۹)  [ ...... ] و محل ˜ارش را.

۴۰)  [ ...... ] بابل.

۴۱)  [ ...... ]      ۴٢)  [ ...... ]      ۴۳)  [ ...... ]      ۴۴)  [ ...... ]      ۴۵)  [ ...... ] تا ابديت .

وروش و اديان;

 

 در دنياي باستان رسم بر آن بود ˜ه چون قومي بر قوم ديگر فائق مي آمدند ، قوم مغلوب ناچار می شدند ˜ه به دين مردم پيروز درآيند و از باورهاي مذهبي خود دست ب˜شند. چه بسيار مردمي ˜ه به خاطر سر باز زدن از پذيرش دين بيگانه ، بدست اقوام پيروز تاريخ به خا˜ افتاده اند و چه بسيار معابدي ˜ه توسط فاتحان با خا˜ ي˜سان گشته اند. در چنين دنيايي بود ˜ه ˜وروش پرچم آزادي اديان را برافراشت و مردم را ( از ايراني و انيراني و از بت پرست و خورشيد پرست و ي˜تا پرست ) در انجام فرائض ديني خود آزاد گذاشت و حتي معابدي را ˜ه در جريان جنگهاي مختلف آسيب ديده بودند از نو ساخت. بهترين نمونه هاي اين جوانمردي را در جريان تسخير بابل مي بينيم.

در حالي ˜ه مردم بابل خود را براي ديدن صحنه هاي ويران شدن معابدشان به دست سپاهيان پارسي آماده مي ˜ردند ، ˜وروش در ميان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حيرت زده ي آنان ، مردو˜ خداي خدايان بابل را به گرمي ستود و فرمان آزادي مذهبي را در سراسر ˜شور بابل صادر ˜رد. اين فرمان از جمله شامل يهودياني مي شد ˜ه بختنصر همه چيزشان را گرفته بود ، ˜شورشان را در شعله هاي آتش ويران ˜رده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود. اند˜ي پس از ورود به بابل ، ˜وروش به يهوديان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگي در اسارت و بندگي به فلسطين بازگردند و درآنجا به بازسازي اورشليم بپردازند. ˜وروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبي ˜ه در دوره ي بختنصر از معابد اورشليم غارت شده و در معبد هاي بابل باقي مانده است را به يهوديان بازگرداند و او نيز همه ي آن اثاث را ˜ه مشتمل بر پنج هزار و چهارصد ت˜ه بود به آنان مسترد داشت. سپس ˜وروش از مردماني ˜ه يهوديان در ميان آنان مي زيستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم براي سفر را برايشان فراهم آورند و آنان نيز چنين ˜ردند. باري ! هزاران يهودي پس از صدور فرمان آزاديشان از جانب ˜وروش ، به سوي شهر و ديار خود روانه شدند و با ˜م˜ ايرانيان موفق شدند شهر خود را  از نو بسازند و حيات ملي خود را احيا ˜نند.

به خاطر اين محبت بزرگ و ستودني ، از ˜وروش در ˜تاب هاي مقدس يهوديان به ني˜ي ياد شده است. اين ستايش چنان است ˜ه تورات ˜وروش ˜بير را « مسيح خدا » ناميده است. بدين صورت از دير باز ˜ود˜ان يهودي از همان نخستين روزهاي زندگي خود از طريق ˜تب مذهبي با اين ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگي و فتوت او را مي ستايند. مسيحيان نيز ˜ه به گمان بسياري پايه و شالوده ي دينشان ، تورات يهود است ، ˜وروش را فراوان احترام مي ˜نند و مقامي بالاتر از ي˜ پادشاه و ي˜ ˜شورگشاي بزرگ براي وي قائلند. در قرآن مجيد نيز چنا˜ه به پيوست آمده است از ˜وروش ˜بير ( يا همان ذوالقرنين ) به ني˜ي ياد شده و بدين ترتيب ˜وروش تنها پادشاهي است ˜ه در هر سه ˜تاب آسماني مورد ستايش پروردگار قرار گرفته است.

 


کلمات کلیدی: