آرياييان در ميانرودان
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٥  
آرياييان در ميانرودان

در پي افزايش جهاني دماي هوا، بسياري از آرياييان از ديرباز از پهنه هاي جنوبي به دشت ميانرودان مي كوچند. اينان از كهن ترين مردمان آن سرزمين بوده اند. نگاره هايي كه از نخستين فرمانروايان آن پهنه در دست است، به خوبي تأييد مي كنند كه نخستين مردم ميانرودان سومري و يا سامي نبودند، چهره، آرايش و ويژگي هاي اندامي آنان به آريايياني مي ماند كه در دوران هاي پسين نيز مستند است. از سويي مي بينيم كه كهن ترين نام هاي جغرافيايي سومر، به زبان سومري تعبير نشدني است، بلكه ريشه در زبان كهن آريايي دارد. از جمله مي توان از نام رودهاي دِجله، فرات در زبان سومري، و نيز نام شهرهاي اَريُه، اَمُردُه و لَگش ياد كرد. همچنين بسياري از خدايان سومر داراي نام هاي سومري نيستند و در فرهنگ آريايي ريشه دارند. متن هاي كهن سومري نيز جايگاه خدايان را در خاور و از ديدگاه سومريان، در پشت كوه هاي زاگرس آورده اند. در دوره هاي گوناگون تاريخي، قوم هاي ديگري از آرياييان از فلات ايران به ميانرودان مي كوچند. از اين رو، آرياييان كهن، پهنه هايي از فلات ايران را بنا بر سنت خوداِري، آري و اوري مي نامند كه گمان مي رود به معني "سرزمين آرياييان" (همسان نام امروز ايران) بوده است. همين نام سده هايي پس از آن، نام سرزمين اَكَد مي شود.

پس از كوچ سومريان به ميانرودان، چهره هاي تازه اي در نگاره هاي آن سرزمين به چشم مي خورد. برخلاف آرياييان بومي كه همان ويژگي هاي قومي و آرايش ويژه خود را داشتند، كوچندگان نورسيده داراي ويژگي هاي قومي، جامه و آرايش ديگري بودند. تورات نيز از همزباني مردم جهان پيش از كوچ مردماني از خاور و ورود آنان به بابل گزارش مي كند كه پس از آن ديگر مردم زبان يكديگر را نمي فهميدند. شايد تورات از كوچ سومريان به ميانرودان گزارش مي دهد كه در هر حال بوميان و كوچندگان زبان يكديگر را نمي فهميدند. ولي پس از كوچ سومريان نيز حضور پوياي آرياييان در ميانرودان ادامه مي يابد. اشاره به مُردها و اَمُردها (مُرتو) از آغاز نگارش متن هاي ميانرودان (از آغاز هزاره سوم ق م) به چشم مي خورد. آنان بايد در دوراني بس كهن و پيش از اختراع خط به ميانرودان كوچ كرده باشند. گمان مي رود اَمُردها كه در فرهنگ سومري مُرًتو ناميده مي شدند، يكي از بوميان ميانرودان، پيش از ورود سومريان بوده اند. نقش بنيادين مُرًتوها در تكوين تمدن و فرهنگ سومر در متن هاي بومي آن سرزمين ديده مي شود. افزون بر آن، شهرت داشت كه مُرتوها و ديگر اقوام آريايي فلات ايران، راز ناميرايي را مي شناختند. اين اسطوره بايد بازتاب افسانه "سرزمين بي مرگي" جمشيد در روايت هاي ايراني باشد كه با نوشاندن افشره گياه هُئومُه، مردم كشور خود را بي مرگ كرده بود.

در آغاز تاريخ ميانرودان، پيوندهاي تنگاتنگ فرهنگي، بازرگاني و سياسي ميان آن سرزمين و فلات ايران وجود داشت. پاره اي از قوم هاي آريايي از ديرباز در ميانرودان مي زيستند و يا به آن سرزمين رخنه مي كردند. شاهان سومر خود را ناگزير از آن ديدند تا براي جلوگيري از رخنه تازندگان چاره اي انديشيدند. كهن ترين شاهان سومر (اوروك)، براي درگيري با قوم هاي آريايي، در آغاز هزاره سوم پيش از ميلاد، بارها به سوي فلات ايران لشكر كشيدند. اِنمِركار، فرمانرواي سومر، سردارش لوگل بُندُه را به سرزمين اَرُتَه در خاور ايران مي فرستد. داستان سفر اين سردار سومري به اَرُتَه و بيماري وي در راه و نيز برخورد او با پرنده افسانه اي اَنزو كه همان سيمرغ ايراني باشد، بسيار شايان توجه است و مي رساند كه اسطوره اي سومر از فرهنگ ايران تأثير گرفته بوده است، به ويژه داستان كمك پرنده اَنزو به لوگل بُندُه براي دستيابي به گياه بي مرگي ايري آنوم كه نامش يادآور نام ايران و درونمايه اش يادآور گياه جاودانگي هُئومُه است، بسيار آموزنده است.

پس از لوگل بُندُه، پسرش گيل گمِش براي دستيابي به گياه بي مرگي رهسپار "سرزمين زندگي" يا "سرزمين جاودانگان" اِرين مي شود، و اين خود بار ديگر يادآور نام ايران است. در آنجا هومبابا يا هومبان فرمانرواي جنگل هاي خوشبوي اِِرين است. پيكار گيل گمش با هومبابا و كشتن وي، و نيز بسياري از جزييات داستان، يادآور پيكار اَژي دُهاك (ضَحاك) و جمشيد است.

در پي پيوندهاي فرهنگي و تاريخي بسيار كهن ميان ايران و ميانرودان، از همان دوران، يعني پايان هزاره چهارم و آغاز هزاره سوم پيش از ميلاد، شواهد بسياري از نفوذ فرهنگي آرياييان در ميانرودان به چشم مي خورد. بسياري وامواژه ها از زبان آريايي كهن به زبان سومري راه مي يابند، به ويژه نام پاره اي از فلزها، مانند مس و آهن، كه برگرفته از ريشه آريايي است. پاره اي از قوم هاي ايراني نيز فرآورده هايي را به ميانرودان مي آوردند كه يادآور نام همان قوم هاي آورنده كالاهاست، مانند واژه سومري كاش به معني "نوشابه مستي آور" و "آبجو" كه از نام قوم كاشي برگرفته است. همين واژه با همين معني به زبان ايلامي، اَكُدي، مصري و حتي هندي باستان نيز راه مي يابد. افزون بر اين ها، بسياري از نام هاي عام آريايي در زبان سومري گواه بر پيوند ژرف و ديرين ميان آرياييان و سومريان است. مانند گاو، تيغه كوه، دريا، فرمانروا، و جز اينها همچنين نام هاي خاصي چون دِجله، فُرات و نام پاره اي از شهرهاي سومر از ريشه آريايي برگرفته شده اند كه بر حضور آرياييان در آن پهنه، پيش از ورود سومريان گواهي مي دهند.

ميانه هزاره سوم تا پايان آن

در ميانه هزاره سوم پيش از ميلاد و در دوران فرمانروايي اوگل اَنِه موندو (حدود 2500 ق م)، براي نخستين بار در متن هاي ميانرودان، به سرزمين پُرُشي و نيز گوتيوم اشاره مي شود. از سرزمين اِرين نيز بار ديگر در همين دوران ياد مي شود. سرزمين پرشي كه در خاور ايران و به گمان خاستگاه پارس ها بود، بايد همان سرزميني باشد كه در پيش اَرُتَه ناميده مي شد. بسياري از وامواژه هاي سومري و اَكَدي برگرفته از نام سرزمين پُرُِشي است.

در همين دوران، دودمان اَكشَك (2500-2371 ق م) و سپس دودمان اَكَد (2371-2191 ق م) در بخش شمالي ميانرودان كه اوري ناميده مي شد، بنيانگذاري مي شود. در متن هاي دوران سارگُن يكم (2371-2316 ق م)، بار ديگر به نام هاي قوم ها و سرزمين هاي آريايي بر مي خورديم، مانند پُرُشي (پارس)، اِرين (ايران)، توكريش (توران)، گوتيوم (كوچي)، لولوبي (لرستان) و اَرمُنوم (ارمنستان). همچنين از كوه هاي نقره كاشي (كو-گَشِه) ياد مي شود كه آن را بايد اشاره اي غيرمستقيم به قوم كاشي دانست.

از دوران نَرام سين (2291-2255 ق م)، فرمانرواي ديگر اَكَد، گزارش هاي تاريخي بيشتري درباره قوم هاي آريايي در دست است. در آن دوران گروهي به نام اِرين مُندُه كه بايد ارابه رانان آريايي بوده باشند، از پهنه هاي شمال ميانرودان سرازير مي شوند و بر سرزمين هاي خاور نزديك، سوبُرتوم، گوتيوم و ايلام، همگي در باختر فلات ايران، پيروز مي گردند. رزمندگان اَكدي پي در پي شكست مي خورند و دليري را از دست مي دهند. آنگاه سرنوشت به سود اَكَد بر مي گردد. در جنگ هاي نَرام سين با قوم آريايي آمورو كه از تبار مُرتو (اَمُردها) و با رسته اِرين مُندُه خويشاوند بودند، از شاه آمورو به نام خوُرووُش ياد مي شود كه نامي ايراني و به معني "خورشيد درخشان" است. در جنگي ديگر، نرام سين با مُنو- دُنو "مُنوي نيرومند"، فرمانرواي سرزمين ماگان در خاور ايران پيكار مي كند. ممكن است مُنو بازتاب شهريار پيشدادي منوچهر باشد، و اين از نظر گاهنگاري تاريخي نيز هماهنگي دارد. و سرانجام در جنگ ديگري نَرام سين بر مُدُه كينَه، فرمانرواي سرزمين اَرمُنوم، پيروز مي شود و به "درياي بالا" (درياي خزر) دست مي يابد. شايان توجه آنكه، نام فرمانروايان سرزمين هاي آمورو، ماگان و اَرمُنوم نيز همگي از ريشه آريايي است.

در پي پيكارهاي پي در پي آموريان يا اَمُردها و گوتي ها با دولت هاي ميانرودان، سرانجام در دوران فرمانروايي شَركَلي شَري، پسر نَرام سين، دودمان كهن اَكَد فرو مي پاشد (2230 ق م). آنگاه قوم آريايي گوتي كه از كوه هاي زاگرس به ميانرودان فرود آمده بودند، با 21 شاه، از جمله تيريگان، تا 2120 پيش از ميلاد در آن پهنه فرمانروايي مي كنند. همزمان با ورود قوم گوتي به ميانرودان، قوم هاي آريايي تا مصر پيش مي روند.

دودمان سوم اور

پس از بنيادگذاري دودمان سوم اور در جنوب ميانرودان (2113 ق م) قوم مُرتو كه همان آمورو باشد، به تازش هاي خود ادامه مي دهند. در اين دوران اهميت جايگاه اجتماعي مُرتوها در ميانرودان همواره فزوني مي يابد. مُرتوها به شغل هاي كم و بيش بلند پايه اي دست مي يابند، مانند سرگرد، نگهباني گارد، كاهن، قاضي، سرمايه دار و جز آن. ازدواج يكي از رهبران مُرتو با شاهزاده خانمي سومري و اينكه مادر شوسين، فرمانرواي اور (2038-2030 ق م)، شهبانويي آموري بود، نشانه ارج و جايگاهي است كه مُرتوها در ميانرودان داشتند. ولي مُرتوها رده هاي پايين تر اجتماعي را نيز بر عهده مي گرفتند، مانند خدمتكاري، سربازي، كشاورزي و جز آن. قوم مُرتو (اَمُرد) در ميانرودان آري "آريايي؟" خوانده مي شد و نام دست كم يكي از شهرهاي ميانرودان، يعني اَمُردُه، مُردُه= مُرُد بايد برگرفته از نام اين قوم باشد.

شاهان دودمان سوم اور براي جلوگيري از رخنه مُرتوها ناگزير از ساختن پدافند بزرگي در خاور و شمال كشور خود مي شوند. در دوران شولگي (2095-2048 ق م)، فرمانرواي نامدار دودمان سوم اور، پيكار با قوم مُرتو و ديگر آرياييان فزوني مي يابد. در اين دوران وي جنگ هاي پرشماري با مردم مُرتو مي كند و غنيمت هاي جنگي زيادي از بُرده، قاطر، گوسفند و بز به همراه خود مي آورد. افزون بر آن، شولگي به سرزمين هاي ديگر فلات ايران مي تازد و تاكيمُش (شايد سيُلك كاشان) و گَن هُر يا گَن خَر كه شايد همان گَندهارُه (قندهار) باشد، پيش مي رود. گفتني آنكه در گَن هُر شهرياري به كليساي فرمانروايي مي كرد كه نامي ايراني مي نمايد و ممكن است از ريشه كَي سُر و كَوي سُر "شاه بزرگ" باشد. در همين لشكركشي، شولگي تبري را با خود به غنيمت مي آورد كه نام وي بر روي آن كنده كاري شده است. اين تبر تشريفاتي داراي نقشمايه هاي ايران خاوري است، از جمله آنكه با طرح پرطاوس تزيين شده است. مي دانيم كه در آن دوران، طاووس در ميانرودان و حتي در باختر ايران ناشناخته بوده و اين پرنده از پيرامون كابل به سوي خاور بومي بود. تبر ديگري از دوران برنز بلخ (ميانه هزاره سوم ق م) داراي ويژگي هاي همساني است. اين تبر نيز كه با نقشمايه پرطاووس تزيين شده است، داراي سر شيري است كه بايد نماد پرنده سيمرغ باشد. در همين دوران، نخستين ديوار پدافندي در خاور ميانرودان، يعني در آستانه كوهستان زاگرس بنا مي شود و باد مُدُه "ديوار ماد" و نيز باد- ايگي- خورسُگَه "ديوار روبروي كوهستان" نام مي گيرد. در همين حال و با وجود ديوار پدافندي مُدُه، تازش قوم مُرتو از راستاي شمال خاوري ادامه مي يابد. شوسين (2038-2030 ق م)، فرمانرواي ديگر دودمان سوم اور، كه ديوار مُدُه را براي جلوگيري از رخنه قوم مُرتو بسنده نمي ديد، ديوار ديگري را به نام "ديوار مُرتو" بنا مي كند، تا مرزهاي شمالي دولتش را پوشش دهد. اين ديوار از كانال آب گَل (در كرانه فُرات) تا زيمودُر در دياله كشيده شده بود، تنها دوران كوتاهي از تازش قوم مُرتو از سوي شمال جلوگيري كرد.

گفتني آنكه، داستان ساختن ديوار پدافندي در ميانرودان، همديسي بسياري با روايتي در قرآن مجيد دارد. در قرآن مجيد در مورد ذوالقرنين چنين آمده است:

"ذوالقرنين باز هم راه را پي گرفت تا به مكان برآمدن آفتاب رسيد. ديد بر قومي طلوع مي كند كه غير از پرتو آن برايشان هيچ پوششي قرار نداده ايم... باز هم راه را پي گرفت تا به ميان دو كوه رسيد. در پس آن كوه مردمي را ديد كه گويي هيچ سخني را نمي فهمند. گفتند: اي ذوالقرنين، يأجوج و مأجوج در زمين فساد مي كنند. مي خواهي خراجي بر خود مقرر كنيم تا تو ميان ما و آنها سدي برآوري؟ گفت: آنچه پرودگار من مرا بدان توانايي داده است، بهتر است. مرا به نيروي خويش مدد كنيد، تا از ميان شما و آنها سدي برآورم. براي من تكه هاي آهن بياوريد. چون ميان دو كوه انباشته شد، گفت: بدميد، تا آن آهن را بگداخت. و گفت: مس گداخته بياوريد تا بر آن ريزم. نه توانستند از آن بالا روند و نه در آن سوراخ كنند. گفت: اين رحمتي بود از جانب پرودگار من، و چون وعده پروردگار من در رسد، آن را زير و زبر كند و وعده پروردگار من راست است. و در آن روز واگذاريم تا چون موج روان گردند...."

در سوره ديگري از قرآن مي خوانيم: "تا آنگاه كه يأجوج و مأجوج گشوده شوند و آنان از بلندي ها به شتاب سرازير گردند."

مكان برآمدن آفتاب بي گمان خاور است. پس كوه هايي كه ذوالقرنين به آنها رسيده، بايد كوهستان زاگرس بوده باشد كه در پشت آن مردمي با زباني بيگانه سخن مي گفته اند. مفهوم نام ذوالقرنين، يعني "دارنده دو قرن" كه برابر با پنجاه سال باشد، با دوران فرمانروايي شولگي مي خواند، زيرا او تنها چند ماه كمتر زا 50 سال فرمانروايي كرد. ساختن ديوار مُدُه يا "ديوار روبروي كوهستان" در آستانه زاگرس به دست شوگلي نيز با روايت قرآن به نيكي مي خواند. همچنين پيش بيني قرآن كه سد زير و زبر شده و قوم يأجوج و مأجوج از بلندي سرازير خواهد گرديد، با رويدادهاي دوران پايان دودمان اور همديسي چشمگير دارد. يأجوج و مأجوج را با قوم ايراني ماد يا مُندُه (بسنجيد اِرين مُندُه) يكي يا خويشاوند دانسته اند كه در خاور، يعني جاي برآمدن آفتاب مي زيستند و زبان مردم ميانرودان را نمي فهميدند. خويشاوندي قوم ماگُگ با مادها و هر دو با اَشكنازهاي سُكايي، از گزارش تورات نيز برمي آيد:

"پسران يافِت جومِر، ماگُك (مأجوج)، ماداي، ياوان، توبال، ماشَك و تيراس. پسران جومِِِر اَشكِناز، ريفات و تو جُرمُه."

در اين متن، ماداي همان مادها و اَشكِناز، همان سُكاهاي ايراني هستند. ماگُگ ممكن است مُرتوها يا همان اَمُردهاي ايراني باشند. اين گمان از سوي كتاب عهد جديد نيز نيرو مي گيرد، زيرا انجيل، گُگ و ماگُگ را يكي از چهار بخش جهان دانسته است، همچنانكه متن هاي كهن ميانرودان نيز سرزمين مُرتو را در كنار اَكَد، ايلام و سوبُرتو، چهار بخش جهان گزارش مي كنند. ساختن ديوارهاي پدافندي كه مُدُه و مُرتو ناميده مي شود، براي جلوگيري از رخنه مادها (مُدُه) و اَمُردها (مُرتو) و خويشاوندي آن ها با قوم ماگُگ (مأجوج)، به اين نظريه نيرو مي بخشد كه روايت قرآن مجيد بايد بازتاب همين رويداد تاريخي باشد.

با وجود بناي ديوارهاي پدافندي مُدُه و مُرتو، سرانجام مرتوها از اين ديوارها نيز مي گذرند و دودمان سوم اور را در پايان فرمانروايي ايبي سين (2029-2006 ق م) در هم مي شكنند. ايبي سين نزد خداي اِنليل گله مي كند كه چگونه "سردار ديوار روبه روي كوهستان" آموروها را به سرزمين سومر راه داده است. پيش از اين ديديم كه "ديوار روبه روي كوهستان" همان ديوار مُدُه و در آستانه كوهستان زاگرس، يعني آغازگاه تازش هاي قوم مُرتو و آمورو بود. بر پايه روايت قرآن، يأجوج و مأجوج نيز از همين راستا و از بلندي تاختند. ولي مردم سومر مي پنداشتند كه فروپاشي دولتشان در پي خشم خداي اِنليل بوده است: نَه نَه، خداي شهر اور، از عنايت پدرش اِنليل و نيز از پشتيباني شوراي خدايان محروم گرديد. از اين رو خدايان بر آن شدند تا از پشتيباني شهر اور دست بردارند و نيروي فرمانروايي را از آن باز ستانند.

كمي پس از برپايي اين ديوارها در ميانرودان، ديوار پدافندي بزرگ و بس درازي در دوران فرمانروايي آمِنِم هِت يكم (1991-1962 ق م) در مصر برپا مي شود كه باز براي جلوگيري از رخنه قوم آمو، يعني خويشاوند قوم مُرتو بود. اين رويدادها بر نيروي بزرگ جنبش قومي مُرتوها و آموها گواهي مي دهند كه نخست بر ميانرودان فرود آمده و سپس به مصر رخنه كرده اند.

آرياييان در ميانرودان

در پي فروپاشي دودمان سوم اور، اين سرزمين به دو دولت ايسين و لارسا تجزيه مي شود. دودمان لارسا (2025-1763ق م) در خاور ميانرودان به دست شاهان مُرتو، كه نام هاي آريايي داشتند، مي افتد. فرمانروايي كهن بابِل نيز كه مشهورترين فرمانروايش حُموراپي= آموراپي (1792-1750 ق م) بود، به دست مُرتوها يا آموريان بنيادگذاري مي شود.

اندكي پس از مرگ حُموراپي، كاشي هاي آريايي از سوي شمال خاوري به سرزمين بابِل مي تازند و بيشتر از پنج سده در آن جا مي مانند. سنت آريايي اين قوم كاملاً آشكار است. نام خدايان، مانند شوريُش "ايزد خورشيد"، مروتش "ايزد باد"، بوگش "خدا" و شوماليه "ايزد كوهستان" و جز اينان همگي برگرفته از نام هاي آريايي اند. بسياري از شهرياران كاشي نام هاي آريايي داشتند، مانند ابي رتش "ايستاده بر ارابه" كره-انيدش "ياور ايندش"، كره-بوريش "ياور بوريش"، كره- خردش "ياور خردش". همچنين نام هاي شخصي، مانند ميتره تشي "مهرداد (آفريده مهر)" يا "جايگاه مهر"، شاد- ايندر "شادي آور ايزد ايندره"، شادي- گالزو برابر با شادي- كاشو "شادي آور مردم كاشي" يا "كاشي شاد"، ايرگاشان، ارين كاشي، آري كاسو، همگي به معني "كاشي آريايي"، از عنصرهاي آريايي برگرفته اند. و سرانجام در دوران بيش از پنج سده فرمانروايي قوم كاشي در بابل، بسياري از واژه هاي آريايي به دست اين قوم به زبان بابلي مياني وارد مي شود.

بر پايه فهرست بابلي، دودمان كاشي از 36 شهريار تشكيل مي شده است كه 576 سال و شش ماه فرمانروايي كردند. نخستين شهريار كاشي، گندش، كه در دوران سمسوايلونه (1749-1712 ق م)، فرمانرواي بابل مي زيست، هنوز بر بابل چيره نشده بود و دودمان كاشي تازه پس از فروپاشي دودمان حموراپي، يعني در حدود سال 1595 پيش از ميلاد، توانست بر سرتاسر اين سرزمين فرمان براند. نخستين شاه كاشي كه به نام شاه بابل آمده است، بورنه بوريش يكم، يعني دهمين شهريار از دودمان كاشي بود. پيش از اين ديديم كه نام اين شهريار و بسياري ديگر از شهرياران كاشي، داراي ريشه آريايي است. ولي پاره اي از شاهان دوران پاياني اين دودمان، نام هاي بابلي بر خود مي گذاردند، گرچه از قوم كاشي بودند، مانند كودور انليل.

در اين هنگام، دودمان كاشي از نيرومندترين دولت هاي آسياي جنوب باختري بود. شاهان كاشي پيمان هايي با دولت آشور و مصر مي بندند و پيوندهاي سياسي، رزمي و بازرگاني با سرزمين هاي خاتي در آسياي كوچك و ايران داشتند. شبكه بازرگاني آن دوران كه در باختر تا آن سوي درياي اژه و در خاور تا آن سوي افغانستان مي رسيد، بابل را يكي از كانون هاي مهم بازرگاني جهان كرده بود. همزمان، برنامه هاي گسترده ساختماني در شهرهاي بابل اجرا مي شود و در پي آن، كاخ شاهي يا پايتخت دوم اين دودمان در دور-كوري گالزو "شهر رهبر كاشي" بنا مي گردد.در سال هاي پس از 1335 پيش از ميلاد، نيروهاي رزمي كاشي، با آشور و دولت هاي بومي ايران به پيكار مي پردازند. از سويي، نيروهاي بيگانه نيز به خاك بابل مي تازند و به غنيمت گيري جنگي مي پردازند. مهم ترين آن ها، تازش آشوريان در دوران فرمانروايي توكولتي نينورته (حدود 1225-1217) و نيز ايلامي ها (1158-1115) بود كه به فروپاشي دودمان كاشي انجاميد.

پس از فروپاشي دودمان كاشي نيز اين قوم به حضور تاريخي و پوياي خود ادامه مي دهد و نقش مهمي را در بابل عهده دار مي شود. بسياري از فرمانداران دولت بابل از قوم كاشي گزيده مي شود. در دوران هخامنشي تا دوران فرمانروايي يونانيان نيز نام اين قوم در منابع تاريخي مي آيد. در جنگ ميان ايرانيان با سپاه اسكندر، قوم كاشي كه در كوه هاي ميان ايلام و ماد مي زيست، در كنار پارس ها و تپورها همرزم بودند.

 


کلمات کلیدی: