آغاز 39 سالگی
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳٩۱  

7 آذر درست همان روزی است که من نخستین گریه های خود را در بغل مادرم کردم و پا به این سرای خاکی گذاشتم.دیروز درست سی ونهمین 7 آذری بود که من در جمع انسان های ساکن بر کره تحت تسلط بنی آدم حضور دارم واین یعنی پایان سی وهشت سالگی . یعنی خالی شدن 38 پیمانه از ظرفی که نمی دانم خالق تا چه اندازه وچند پیمانه آن را پر کرده است اما می دانم دوستم داشته که تا اینجا کفگیرم به ته دیگ نخورده و نه اصلا دوستم داشته که اجازه ابراز وجود به من در این عالم خاکی داده است.ابراز وجودی که با نگاه به دوران پشت سر گذاشته به شخصه از آن راضی نیستم زیرا که "رضا سلیمان نوری" که تاکنون در این دنیای دون زندگی کرده به هیچ وجه آن چیزی که خالق می خواهد باشد نبوده است .حتی آن چیزی که مرحوم پدرم "حاج جعفرسلیمان نوری" و مادر عزیزتر از جانم "حاجیه خانم بی بی صدیقه جوادی یزدی" در رویای خود تصور می کرده و می کنند نیز نبوده ام. پس تنها می توانم از خدا بخواهم به حق صاحب مرقد شریفی که من در مشهد مجاور او هستم و افتخار به این همسایگی می کنم که در پیمانه های باقی مانده از عمرم آن گونه دستم را بگیرد که ذره ای از آنچه او اشرف مخلوقاتش می داند ، باشم.آمین.