به یاد پدرم
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳٩٠  

 چندی است داستانی کوتاه در بین مردم از طریق پیامک رد وبدل می شود. داستانی که براساس آن پسر جوانی تا وقتی دست پدر را در پشت دارد خود را قوی ترین فرد دنیا می داند و حتی از پدر قوی تر اما آن هنگام که پدر دست خود را از پشت وی برمی دارد پدر را از همه کس قوی تر می پندارد . من نیز این گونه می پنداشتم تا دوسال پیش درست حکایت من تا دوسال پیش در روزی این چنین حکایت همان جوان بود که دست پدر را برپشت داشت وخدا را بنده نبود اما از 22 اسفند 88 این حکایت تغییر کرد. درست آن روز شوم بود که پدرم، بزرگ معلمم و مرشدم، حاج جعفر سلیمان نوری، به فراخوان خالق خود پاسخ داد و دست خود را از پشت من برداشت. اکنون دوسال از آن زمان گذشته است و من هنوز در حسرت روزهایی هستم که آن دست گرم و قدرتمند بر پشتم بود و من قدرش را ندانستم.

و اینک دوخواهش از شما عزیز خواننده این سطور دارم. نخست آنکه اگر هنوز دست گرم پدر را برپشت دارید و دعای دلنشین مادر را بدرقه قدرشان را بدانید و همه گونه خادمشان باشید و اگر مانند من از محبت همراهی یکی از آن و یا هر دو محروم شده اید، همیشه با انجام اعمال خیر و نیکی نامشان را به سبزی و نیکی حفظ کنید و دیگر اینکه به یادبود پدرم فاتحه ای قرائت کرده و نثار روح آن بزرگ مرد کنید. یا حق. 


کلمات کلیدی: پدر ،حاج جعفرسلیمان نوری