استاد شریعتی گوهر فراموش شده روشنفکری دینی
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧  
دوست گرامی جناب شفیعیسلام علیکمشرمنده از تاخیر فراوان نخستین یادداشت خدمت شما ارایه می شود .گفتنی است مطلب ذیل زمان دار بوده ودر صورت عدم استفاده در روز جاری قابلیت خود را از دست می دهد. با تشکررضا سلیمان نوری
استاد شریعتی گوهر فراموش شده روشنفکری دینی                                                                                                 روشنفکری دینی یکی از مهمترین و جنجال‌برانگیزترین مباحث موجود در بین اهل فکر ایران زمین است. سئوالاتی از جمله ممکن بودن این پروژه، پارادوکسیکال بودن این ترکیب، نسبت این جریان با کل جامعه روشنفکری و... از جمله مسائل مطرح در این حوزه است . شناسایی نخستین و موثرترین روشنفکران دینی ایران نیز از جمله این موارد محسوب می‌شود. تمامی گروه‌ها و نحله‌های مدعی حضور در این عرصه چه آنان که اساتید مسلمان دانشگاه را پایه‌گذار این جریان می‌خوانند و چه آنان که این جریان را برخواسته از دل حوزه می‌دانند بر تاثیر شگرف افرادی چون آیت الله طالقانی، دکتر علی شریعتی،‌‌‌ شهید  مطهری،  مهندس بازرگان و دکترسحابی اعتراف دارند و افکار آنان را چه خوب و چه بد از شاخص‌های بازخوانی تاثیر این جریان در گذشته و حال ایران می‌دانند .در این بین بسیاری از این جریانها وگروه‌ها نامی بزرگ را در سیر تحول روشنفکری دینی از قلم انداخته‌اند. این فرد کسی نیست جز استاد محمدتقی شریعتی پیر روشنفکری دینی خراسان که در سایه حواشی بسیار زندگی و اندیشه‌های فرزند برجسته خود دکتر علی شریعتی از نظر اغلب اهل فن پنهان مانده است و این درحالی است که بررسی روشنفکری دینی در ایران بدون تامل در فعالیت‌های وی که حتی از سوی تعدادی از کارشناسان تاریخ ایران ملقب به پدر بزرگ روشنفکری دینی ایران شده است با توجه به تاثیر وی چه از لحاظ سخنان و اقدامات انجام شده توسط شخص استاد و چه گستره وسیع فعالیت‌های شاگردان و متاثران از اندیشه‌های او کاری ناتمام و بی‌حاصل است. برای روشن شدن ذهن  شما درباره دلایل این مدعا کافی است نگاهی کوتاه به زندگی او داشته باشیم. مردم روستای مزینان سبزوار سال ۱۲۸۶ خورشیدی شاهد تولد پسری درخانواده شیخ محمود ملای ده خود بودند که از سوی پدر محمدتقی نام گرفت. زندگی محمد تقی تا هنگامی که  به جوانی بلند قامت، تکیده، با شانه‌های پهن و چشمانی تیزبین بدل شد همانند سایر روستاییان بود فقط با این تفاوت که شیخ محمود هر چه از علوم دینی و غیردینی می‌دانست  به او آموخته بود تا در آینده وی را  به عنوان ملای ده جانشین خود کند ولی ذهن محمدتقی افقی دورتر را می دید. افقی که او را حتی از پدربزرگش آخوند ملا قربانعلی شاگرد برجسته  ملا هادی سبزواری مفیدتر به حال خلق می‌نمایاند. براین اساس محمدتقی اقامت در مشهد و استفاده از حوزه دینی این شهر که پس  از نجف بزرگترین حوزه بزرگ دینی شیعه در آن زمان قلمداد می‌شد را در برنامه زندگی خود قرار داد و به سال ۱۳۰۶ راهی مشهد شد. اما دوران حضور و مسکن گزینی او در حجره مدرسه فاضل‌خان و درکسوت یک روحانی دیری نپایید زیرا که اقدامات رضا شاه در جهت خلع لباس طلاب و محدود کردن آن پوشش برای علما و مدرسین حوزه‌های علمیه، وی را از پوشش لباس روحانی محروم ساخت. پس از این مسئله او که با دیدن وضعیت مدارس جدید زنگ خطر نابودی دین را در پوشش تجدد گرایی شنیده بود به قالب یک فرهنگی درآمد و تدریس علوم دینی را در مدارسی چون فردوسی و ابن‌یمین آن دوران مشهد آغاز کرد. ورود به این لباس و تاثیرگذاری او بر نسل جوان همان گمشده‌ای بود که وی سالیانی چند در حوزه به دنبال آن بود. همین امر عاملی شد تا آن هنگام که آیت الله بروجردی پس از سقوط دولت رضاخانی و آزاد شدن دوباره پوشیدن لباس روحانی به اصرار آقایان میرزا علی‌اکبر نوغانی و شیخ غلامحسین محامی که هر دو از سرشناسان حوزه علمیه مشهد بوده و ارزش این دُر نهفته را برای آینده حوزه علمیه مشهد در رقابت با حوزه نجف و البته حوزه تازه تاسیس قم می‌دانستند از وی خواست تا لباس روحانیت را بار دیگر بر تن کند از این دستور  امتناع کرده و بگوید: «محیط کار من اقتضا می‌کند من این لباس را نداشته باشم. این لباس در جامعه فرهنگی ما هنوز یک آثاری از بدبینی در جوانان ایجاد می‌کند به همین دلیل حرف را از آنها دیرتر می‌شنوند و من به اصطلاح ایشان آشناترم و با وضع مأنوس خودشان برخورد می‌کنم. بنابراین با این لباس موفق‌ترم.1» این گونه شد که استاد نشان داد هدایت جوانان در نزد او برتر از رسیدن به بالاترین مقامات روحانی شیعه محسوب می‌شود.محمدتقی شریعتی که همزمان با این ماجرا از رشد روزافزون و قارچ‌گونه فعالیت‌های تفکرات ضددینی به ویژه اندیشه‌های مارکسیستی که از سوی سران شعب حزب توده در خراسان هدایت می‌شد، آگاه شده بود با طرح درک جدیدی از اسلام، به مقابله با عقاید توده‌ای‌ها برخاست. البته او برای مقابله با این تفکر تنها ترویج کلی مذهب را پیشه نساخت بلکه به پالایش دین از خرافات رو آورد زیرا که او نیز به مانند سید جمال و سید قطب به عنوان یک روشنفکر مذهبی معتقد بود که «برای رهایی مسلمین از انحطاط و ذلت کنونی و رسیدن به عزت و سعادت نخست لازم است که اسلام حقیقی شناخته و پندارهای بی اساس و اوهام باطلی که به نام افکار و عقاید دینی در بین توده عوام حتی در میان بعضی از خواص و طبقه روشنفکر و درس‌خوانده نیز رواج یافته از میان برود... بنابراین در میان جمیع دردها و اصلاح همه مفاسد و وصول به همه سعادات را باید از قرآن خواست.» 2استاد برهمین اساس و با توجه به اینکه وزیر آموزش و پرورش وقت کسی جز فریدون کشاورز سیاستمدار برجسته حزب توده ایران نبود  به تغییر در  شیوه‌های کهن درسی که در آن معلم متکلم وحده بود اقدام کرده ودانش آموزان را نیز در بحث‌ها شریک کرد. این اقدام تاثیر شگرفی در جوانان آن روز خراسان که به گواه تاریخ بسیاری از آن در آینده کشور تاثیرگذار بودند، به وجود آورد. این امر باعث شد تا پس از مدت کوتاهی کلاس‌های درس او به درخواست دانش‌آموزان به صورت جلسات سیار دانش آموزی درآمد. البته او به این امر هم بسنده نکرد و در هر وضعیتی و در کوچه و خیابان آن هنگام که یاران حزب توده در خراسان را می‌دید به مباحثه با آنان می‌پرداخت و همین امر مقدمه‌ای شد تا «سقراط خراسان» خوانده شود. اما این کار نیز او را قانع نکرد و هنوز خلعی در مبارزه با قشری‌نگری چه مذهبی و چه علمی احساس می‌کرد و این همان عاملی بود که او را به تاسیس کانون نشر حقایق اسلامی با همراهی دوست و یار همفکرش طاهر احمدزاده مصمم کرد .حرکتی که در سال 1326 با در اختیار گرفتن ساختمانی در کوچه چهار باغ‌ مشهد  به سرانجام رسید تا فصلی نو در زندگی استاد ایجاد شود. محمدتقی شریعتی در کانون از یک‌ سو برای جوانان نهج‌البلاغه و تفسیر آن را می‌گفت و از سوی دیگر آنها را برای مباحثه و مجادله با توده‌ای‌ها آماده می‌ساخت و به ضرورت، اندیشه مارکسیستی را تشریح می‌کرد. بدین‌گونه بود که  کانون نشر حقایق اسلامی به پاتوق نواندیشان مذهبی و نیروهای ملی مذهبی در مشهد تبدیل شد و در خود جوانانی را پرورش داد که در سال‌های آینده به اعضای اصلی جبهه ملی، نهضت آزادی و سایر جریان‌های ترقی‌خواه قبل از انقلاب تبدیل شدند. کانون فقط محل حضور یک جریان خاص نبود و همگان حق ورود و بیان اندیشه خود را داشتند و براین اساس بود که در سال‌های پایانی دهه 20 وآغازین دهه 30  به جزیره‌ای دور از خشکی در خفقان سراسری ایران زمین بدل شده بود که مخالفان شرایط آن زمان کشور برای  پیدا کردن لحظه‌ای آرامش و بیان و شنیدن حرف دل آرزوی حضور در آن را در سر می پروردند.گسترش فعالیت جریان ملی مذهبی در جغرافیای سیاسی کشور در نخستین سال‌های دهه 30 که نتیجه هماهنگ شدن ظاهری آیت الله کاشانی با جریان ملی دکتر مصدق بود عاملی شد تا استاد شانس خود را در عرصه رسمی فعالیت سیاسی هم در معرض سنجش قرار دهد و  کاندیدای انتخابات هفدهمین دوره مجلس شورای ملی گردد. انتخاباتی که هرچند به‌ دلیل تخلفات گسترده دربار در برخی ولایات مرکزی و غربی به سرانجام نرسید و منتخبین آن نرفته به خانه ملت از آن خارج شدند اما زنگ خطر را برای بزرگان سنتی حوزه مشهد به صدا درآورد زیرا مردم مشهد رای نخست خود را به محمد تقی شریعتی دادند که هرچند در قالب جمعیت‌های موتلفه اسلامی با شیخ محمود حلبی سکاندار انجمن حجتیه مهدویه و امام جماعت مسجد گوهرشاد همراه محسوب می‌شد اما حاضر به پذیرش توصیه کاشانی برای ائتلاف با زمین‌داران مشهدی بکه حامیان اصلی روحانیت سنتی محسوب می‌شدند برخلاف حلبی نشد. پس از این ماجرا بود که برخی بزرگان حوزه هدف اصلی خود را به جای مبارزه با شاه ودرباریان فاسد به مبارزه با کانون نشر حقایق دینی و در راس آن محمدتقی شریعتی تغییر دادند، آنچنان که کافی بود تا او، پسرش علی که به تازگی به جمع سخنوران کانون افزوده شده بود و یا طاهر احمدزاده در خیابان‌های مشهد قدمی بزنند تا اعتراض علمای سنتی بلند شود که چرا اینگونه قدم زدند و چرا در این خیابان. روند این نوع برخورد سنتیان با کانون و استاد ادامه داشت تا سرانجام او به همراه تعدادی دیگر از اعضای کانون درسال 1336به جرم همکاری با نهضت مقاومت ملی از سوی حاکمان وقت بازداشت شدند. البته این بازداشت کمی بیشتر از یک ماه طول کشید، ولی حاصلش تعطیلی کانون به دست عوامل دولت وقت بود تا هم دولتیان شاد شوند و هم سنتیان حوزه. این اقدام دولت تنها باعث شد تا سقراط خراسان حضور علنی و رسمی در صحنه سیاسی کشور را به کنار نهد و در قبالش تلاش برای روشنگری دینی را افزایش دهد. بر همین اساس وی نخست طی سال های 1337تا 1339جلسات تفسیر و سخنرانی خود را در منزل آیت‌الله العظمی سیدمحمد هادی میلانی تشکیل داد و سپس در سال 1339 کانون نشر حقایق اسلامی را بازگشایی کرد. از این تاریخ تا خرداد 1342 که دولت بار دیگر به مبارزه با وی برخواست و همزمان با جلوگیری از مراسم سوگواری دسته جمعی هرساله کانون باردیگر آن را تعطیل کرد فعالیت درکانون، نوشتن مقالات دینی و صد البته کتب روشنگر و پرورش جوانان عمده فعالیت‌های وی بود. او در این دوره نسلی را پرورش داد که بعدها سران اصلی مبارزه مسلحانه با نظام شاهنشاهی لقب گرفتند. تعطیلی کانون در سال 1342 توسط دولت عاملی شد تا استاد ادامه مبارزه درمشهد را به صلاح ندانسته و با قبول دعوت موسسه‌ اسلامی حسینیه‌ ارشاد برای سخنرانی در آن موسسه راهی تهران شود. گام بعدی شریعتی پدر در تربیت نسل جوان هنگامی برداشته شد که رژیم آیت‌الله طالقانی را بازداشت کرد و او جلسات سخنرانی و تفسیر قرآن خود را به مسجد هدایت تهران منتقل کرد تا هم سنگر ابوذر زمان خالی نماند و هم او با طیفی دیگر از جوانان ارتباط برقرارکند. این اقدام اوج فعالیت وی درسال‌های 43 و44 بود. استاد سپس طی 23 جمعه شب متوالی بیان نقطه نظرات خود درباره‌ خلافت و امامت در حسینیه‌ ارشاد پرداخت و تعاریف جدیدی را پیش روی مخاطبان قراردادکه توسط پسرش علی همه فهم تر شد. 17 آبان‌51 که برابر با عید فطر بود آخرین باری بود که استاد درکسوت سخنران پیش از انقلاب پا به حسینیه ارشاد گذاشت زیرا پس از آن سازمان امنیت وقت دستور تعطیلی حسینیه و بازداشت گردانندگان آن را داد که البته در این بین  او چند ماهی را به سلامت طی کرد تا اینکه چندی بعد ماموران ساواک به سراغ وی رفته و به بهانه کشف محل زندگی مخفی پسرش علی او را دستگیر کردند. این دوران را باید یکی از سخت‌ترین دوران‌های زندگی استاد دانست زیرا که از یک سو به شدت از سوی ساواک  تحت فشار بود تا شاید سرنخی از محل اختفای پسر بروز دهد و از سوی دیگر شاهد  قتل عام افرادی چون برادران احمدزاده اوسط رژیم بود که از نخستین نسل نیروهای پرورش یافته در کانون محسوب می‌شدند. سرانجام این دوران با رهایی استاد از بند اسارت در تاریخ 28 مرداد 53 به پایان رسید اما هنوز وی با حادثه قتل عام تعدادی از تربیت‌یافتگان خود کنار نیامده بود که با ماجرای انشعابات گوناگون در گروه‌های مسلح انقلابی آن زمان و خروج رسمی برخی از آنان از اسلام مواجه شد و این ماجرایی بود که باعث شد تا استاد به مرور سخنان سابق خود پرداخته و با بازنگری در آنها به انتشار آنها در قالب 17 کتاب تا پیروزی انقلاب اکتفا کند. استاد در همین احوال بود که خبر شهادت یگانه پسرش دکتر علی شریعتی در لندن همچون آوار بر سرش خراب گردید و آخرین توان وی را برای حضور دوباره درعرصه‌های سیاسی کشور از میان برد آن چنان که از آن تاریخ به بعد نوشته‌ای خاص که دربالای سر وی نصب شده و در آن نوشته شده بود از هرگونه بحث سیاسی معذور است نخستین چیزی بود که  چشم هر بیننده‌ای را به هنگام حضور در محضرش متوجه خویش می‌ساخت.نوشتن و تربیت نسل جدیدی از شاگردان سرگرمی‌های سقراط ایران در سال‌های نخستین پس از انقلاب بود تا شاید در آن جمع علی دیگری متولد شود اما این اقدامات نیز دیری نپایید زیرا که برخی انقلابیون تندرو اقدامات استاد را برخلاف مصالح خود تشخیص داده و بار دیگر به مقابله با وی پرداخته وکانون را البته این بار به نام دفاع از دین تعطیل کردند و استاد را خانه نشین. آنان آن چنان زندگی را بر استاد سخت گرفتند که سال‌های پایانی زندگی سقراط خراسان در انزوای کامل سپری شد تا اینکه سرانجام  در 31 فروردین 66 در حالی روح بلندش قفس تنگ جسم را ترک کرد که با تمام محدودیت‌های ایجاد شده برای وی در دوران‌های گوناگون باز هم نسل‌های گوناگون ملت ایران و به ویژه خراسانیان بخش بزرگی از خودی خویش را وامدار او و اندیشه های او بوده، هستند و خواهند بود. 1 - آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی. مصاحبه با علی امیرپور.  2- محمدتقی شریعتی . تفسیر نوین جلد اول. چاپ درفشان. ن. دفتر نشر فرهنگی اسلامی . مقدمه ص۲.