حاشيه بر کلنل پسيان ۲
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

 

تشييع جنازه

جسد را بر روي توپ گذارده و روي آن را مملو از گل كردند، جمعيت مشايع فوق العاده بود، من تا كنون يك چنان جمعيتي را در هيچ تشييعي نديده ام، موزيك ژاندارمري در عزاي اين سرباز رشيد و فرزند خلف ايران، در پيشاپيش جنازه با نواي محزون و جگرخراش مترنم بود.

مردم، حقيقتاً از روي خلوص عقيدت و ايمان به آن فقيد، اكثراً در حال گريه و ناله، آهسته آهسته در حركت بودند، هنگامي كه جنازه به نزديكي اداره پست و تلگراف رسيد، سيدعلي خان مدير "مسعودي" روي توپ قرار گرفت و در ضمن ايراد مختصر نطق، اين جنايت را شديداً تقبيح كرد و بر روح اين سرباز معصوم درود فرستاد، و سپس جنازه مجدداً به حركت درآمد.

پيرمرد وارسته، حاج محمد رحيم آقا طاهباز، اين مرد جهان ديده و ستم كشيده، در حال غيرقابل وصفي پيشاپيش جنازه حركت مي كرد، تسليتش گفته و تسلايش دادم، از محل مزار جويا شدم، گفت اكثريت قريب به اتفاق مقبره نادر شاه را انتخاب كرده اند. در اين موقع جنازه از صحن مطهر خارج شد، و كم كم به مقبره نادرشاه نزديك مي شديم، يكي دو جاي ديگر جنازه را متوقف ساختند، نطق هاي مهيجي از طرف محصلين ايراد شد، يكي از محصلين مي گفت: خون او نيز مانند خون سياوش در جوش و از هر قطره خونش هزاران لاله وطن پرستي خواهد دميد. ديگري گفت: معارف بيش از همه داغدار و ماتم زده است، زيرا كلنل محمد تقيخان به معارف بيش از هر چيز اهميت مي داد، سومي روي كرسي خطابه رفت و با حرارتي هر چه تمامتر چنين ايراد سخن كرد:مردم! ما محصلين گوهر گرانبهائي را از دست داده ايم، اين سرباز شريف و قهرمان تجدد و آزادي، پدر مربي ما بود، فقدان او بيش از مرگ هر عزيزي بر ما محصلين تأثير بخشيد، ما حس انتقام او را از مسبب اصلي و مسببين غيرمستقيم و محرك واقعي قتل او در دل نگه مي داريم، تا اگر عوامل وقت و زمان ما را موفق به گرفتن انتقام او نساخت، اين وظيفه حتمي را به عهده نسل آينده واگذار مي كنيم. عده اي زن نيز در بين تشييع كنندگان ديده مي شدند، يكي از آنها با تمام سوز گريه مي كرد، ضجه و ناله سوزنده او دلها را مي سوزاند و كانون هر شنونده را آتش مي زد، يكي مي گفت حق دارد برادرش بود، ديگري او را خواهر كلنل مي پنداشت، آن ديگري مي گفت "مادر" اين فقيد است، دادن نسبت ها تنوع داشت، در حالي كه غرابت نسبي در كار نبود، پس از استفسار معلوم شد كه اين بينواي گريان دوشيزه اي است كه در صورت عدم فقدان كلنل، امكان داشت در زندگيش شركت كند، زيرا به طوريكه در فصل عروسي نوشته شد، ماژربهادر به خانواده او نويدي داده بود، در اين صورت حق داشت با سوز و گداز شيون كند، اين دوشيزه فلك زده كه به اميد موفقيت نهائي كلنل در حال انتظار به سر مي برده، چه نويدها كه در دل به خود نداده بود، افسوس رشته آمال و آرزوهاي احتمالي او را دژخيمان كرد قطع كردند و حيات آينده او را بي رونق و به دست حوادث سپردند؟!

در اين موقع، به در مقبره نادر رسيديم، جنازه را از روي توپ پياده كرده به درون مقبره بردند تا شب دفنش كرده و به مجاورت نادرشاه افشار مفتخرش سازند.خاتمه تشييع جنازه اعلام شد و جمعيت رفته رفته متفرق مي شدند، من هم از فرط خستگي و اندوه به سوي منزل كه فاصله بسيار كمي با مقبره نادر داشت، آهسته روانه شدم.در بين راه با خود مي انديشيدم كه وضع مملكت و بالاخص ايالت خراسان از چه قرار و به كجا منتهي خواهد شد، مدتهاست از مركز مملكت به مناسبت قطع رابطه به نحوي كه بايد اطلاع در دست نيست تا بتوان با پيشامد ناگوار اخير سنجيد، و نتيجه اي ولو با حدس، از آن سنجش بدست آورد، از خود مي پرسيدم: آيا كلنل اسمعل خان بهادر بدون قيد و شرط تسليم خواهد شد؟ يا قيام را تا قبول پيشنهادات صددرصد مشروع كلنل فقيد ادامه خواهد داد؟..

نه! قيام با فقدان كلنل، با فقدان آن مرد عاليقدر و عالم و پيشواي تجدد و آزادي ادامه پذير نبود، زيرا آن شخصي كه مظهر مظلوميت و طرف دشمني و عناد و لجوج بود، با خدعه و تزوير از بين رفت، براي كلنل بهادر بهانه و محملي در دست نبود كه قيام را ادامه دهد، وانگهي كلنل پسيان در پيكار با قشون اعزامي مركز كشته نشده بود، او به دست يك عده مردم شرير از بين رفت و واقعاً به قول استاد بهار "نفله" شد! قشون مركز در اين قتل فجيع شركتي نداشته است.با اين افكار پريشان به منزل رسيدم و با حال تأثر روي تخت افتادم و باز با همان انديشه هاي گونه گون گلاويز شدم، به هيچ عنوان نمي توانستم خود را قانع سازم، به ويژه وقتي آخرين مصاحبه با او به يادم آمد و چشمم به كتاب "خدعه عشق" شيللر كه در كنار ميز ديده مي شد و يادگار آن فقيد بود افتاد، بغض گلويم را گرفت و بي اختيار گريستم، و در همين حال قطعه كوتاهي به مناسبت حسن انتخاب محل مدفن و ماده تاريخ او ساختم.

پاسي از شب گذشته بود، حركت كرده به مقبره نادر رفتم تا هنگام دفن افتخار حضور داشته باشم، وقتي كه وارد باغ شدم، صداي گريه آن دوشيزه باز به گوشم رسيد و داغ دلم را تازه كرد.

جسد اين جوان را در يك صندوق آهني گذارده و اين صندوق را در صندوق چوبي ديگري قرار داده بودند، چون كلنل فقيد رشيد القامه بود گوركن ها، گور را براي جسد عادي كنده بودند، ناگزير صندوق چوبي را كنار گذاشته و با همان صندوق آهني جسد اين جوان ناكام را با هزاران آمال و آرزوي وطن پرستانه به خاك سپردند.

حاجي طاهباز قيافه مبهوت و متحيري داشت، زن ها و مخصوصاً آن دوشيزه مرحوم، شيوني به راه انداخته بودند.

 

نبش قبر كلنل محمد تقي خان پسيان

قرار گرفتن آرامگاه كلنل محمد تقي خان در كنار آرامگاه نادر شاه افشار كه مورد توجه اقشار مختلف مردم و بر سر راه زائران بارگاه امام علي بن موسي الرضا (ع) بود، نمي توانست براي قوام السلطنه و طرفدارانش كه قاتل اصلي كلنل شمرده مي شدند خوشايند باشد به ويژه كه اين مكان كم كم داشت به محلي براي ابراز مخالفت با دولت تبديل مي شد.

به همين دليل و قبل از برگزاري مراسم چهلمين روز قتل كلنل، قوام السلطنه تصميم گرفت با زيرپا گذاشتن احكام ديني، دستور انتقال قبر كلنل را به مكان نامعلوم و يا كم اهميتي صادر كند. وي دستورات لازم را در اين خصوص به حسين آقا خزاعي كه اينك به مقام فرماندهي لشكر شرق رسيده بود، داد. خزاعي نيز در همان نخستين روزهاي حضورش در مشهد كريش خان ارمني رئيس جديد پليس مشهد را مأمور اين كار كرد.

با توجه به احتمال واكنش افكار عمومي و همچنين جايز نبودن اين عمل از نظر شرع مقدس اسلام، كريش خان از زير بار اين مسئوليت شانه خالي كرد اما شخصي به نام رضا رفعت نظام كه قبلاً از محبت هاي كلنل بهره مند شده بود اجراي اين مأموريت شبانه را پذيرفت.

كراهت اين عمل تا آن اندازه بود كه گوركن قبرستان عمومي مشهد نيز حاضر به همكاري با رفعت نظام نشد و لذا خود او مجبور شد شبانه و در شب 13 آبان 1300 قبر را بشكافد و پيكر كلنل را كه در صندوق آهنيني قرار داشت در همان شب به گورستان بيرون دروازه سراب منتقل و در آنجا به خاك سپرد. هواداران كلنل كه از اين قضيه آگاه شده بودند در اولين فرصت سنگ قبري را كه در بردارنده اسم و رسم و تاريخ و محل شهادت كلنل بود بر روي سومين قبر او گذاشتند. اين سنگ قبر كه ظاهراً از جنس سفال بوده و به هنگام انتقال، از روي گاري افتاده و به دو قسمت شده بود. ياران كلنل اين سنگ را هم مانند سر و پيكر كلنل به يكديگر الصاق كرده و بر روي قبر او قرار دادند.

هواداران كلنل به رغم سخت گيري هاي حكومت نظامي حسين آقا خزاعي مراسم چهلم او را با شور و هيجاني زياد در كنار اين آرامگاه جديد برگزار كردند. قبر كلنل در قبرستان دروازه سراب كه مدتها مورد توجه هواداران كلنل بود و در دو سه سال اول سالگرد درگذشت او عده اي بر سر قبرش تجمع مي كردند. اما با به قدرت رسيدن رضا شاه مأموران او مانع از برگزاري اين مراسم شدند.

در اواسط دوران سلطنت رضا شاه شهرداري مشهد كه قصد عريض كردن خيابان پهلوي (امام خميني كنوني) را داشت بخشي از قبرستان سراب را داخل خيابان كرد و در نتيجه عمليات خاك برداري سنگ قبر كلنل از بين رفت و خود قبر هم عمداً و يا سهواً هموار و در واقع گم گرديد. بعد از شهريور 1320 و هنگامي كه جمعيت ميهن پرستان ايراني مركب از اساتيد دانشگاه و دانشجويان به عنوان يك گروه سياسي اعلام موجوديت كرد، اولين اعلاميه خود را با عنوان "همه با هم در راه ميهن" و در ارتباط با بزرگداشت كلنل كه در آن زمان قبرش نامشخص بود، صادر كرد.

در سال 1331 خورشيدي و به ويژه در تظاهراتي كه به حمايت از دكتر محمد مصدق و عليه قوام السلطنه انجام شد مردم مشهد يك بار ديگر به ياد مظالم قوام در زمان حكومتش بر خراسان و به ويژه داستان برخورد او با كلنل محمد تقي خان افتادند. آنها در جريان تظاهرات خود و ضمن سردادن شعارهايي به نفع دكتر مصدق و عليه قوام السلطنه خواهان شناسايي قبر كلنل و بازگردانيدن پيكر او به باغ نادر شدند. چند ماه بعد از اين جريان و در زمستان همان سال و به دنبال پي كني ساختمان حمام عمومي سناباد به طور اتفاقي صندوق آهني محتوي جسد پيدا شد. به دنبال تصديق چندتن از  افراد مطلع مبني بر اينكه صندوق دربرگيرنده پيكر كلنل است، مردم و مسئولين مشهد از دكتر مصدق اجازه برگرداندن اين تابوت آهني به باغ نادري را خواستند. دكتر مصدق هم با هماهنگي آيت الله كاشاني با اين كار موافقت كرد و در نتيجه با پيگيري كساني مانند حسينعلي پسيان (برادرزاده كلنل)، اسمعيل خان بهادر و نايب آقا خان خوش كيش، پيكر يك بار ديگر با شكوه تمام  و با انجام مراسم كامل نظامي و با شركت گروههاي زيادي از مردم مشهد به سوي باغ نادري تشييع و بار ديگر در كنار مقبره نادر شاه به خاك سپرده شد. با پيروزي كودتاي امريكايي 28 مرداد 1332 و سپس قلع و قمع آزاديخواهان ايراني، بار ديگر اراده مستبدين بر آن قرار گرفت تا جنازه كلنل از كنار قبر نادر به جاي ديگر منتقل شود و البته اين بار توسعه و بازسازي مقبره نادر بهانه قرار گرفت و در سال 1336 جنازه كلنل را براي چهارمين بار از قبر بيرون كشيده و در مقبره پنجم و در فاصله اي دورتر و خارج از بناي اصلي آرامگاه نادر شاه و در بخش شمالي محوطه باغ نادري به خاك سپردند. بر روي اين قبر بسيار كوچك كه بعضاً در ميان چمن كاري باغ گم مي شد، سنگ قبري معمولي قرار دادند و در نوشته هاي آن از درج عنوان كلنل كه محمد تقي خان با اين عنوان در تاريخ ايران معروف است خودداري كنند و به جاي آن سرهنگ محمد تقي خان پسيان نوشتند.

ني سنگ و ني خاك و ني قبه اي بزرگ                                 بل سينه هزار هزار عاشق بيدل مزار ماست.

3- آثار كلنل

كلنل مرحوم با آنكه غالباً در كشمكش جنگ و جدال بود، و فراغت پيدا نميكرد باز از تربيت نفس خود هرگز قصور نمي نمود و بدين وسيله معلومات كافه به دست آورده بود در فنون اطلاعات عميق او غيرقابل انكار است و مخصوصاً جديتي داشت كه شغل خود را هميشه تربيت كرده و اساس آن پاك و منزه  سازد و سربازي را به درجه حقيقي خود برساند. رگلمانهاي مختلفه از السنه فرانسه و آلماني ترجمه نموده و الآن قسمت مهمي از آنها موجود است متأسفانه به واسطه پيدا نكرده فرصت بعضي از آنها را ناقص گذاشته است علي اي حال من زايد مي دانم كه در اينجا اسامي هر يك از آنها را نوشته و شرحي بدهم.

علاوه بر فنون نظامي كلنل در ساير رشته ها نيز تحصيل كرده مخصوصاً يك دوره رياضيات عالي آموخته كه فقط يادداشتهاي آن 12 دفتر بزرگ و 7 دفتر كوچك را پر كرده است. مرحوم كلنل لسان آلماني و فرانسه و انگليسي را بلد بوده و روسي را پس از مراجعت به تهران (1338 هجري) ياد مي گرفته (گرچه قبلاً نيز در همدان قدري تحصيل كرده بود) و بدين مناسبت از ترجمه آثار ادباي اروپا در رساله هاي علمي خودداري نكرده و آنچه فعلاً در دست مي باشد از اين قرار است:

1-     "ژنويو" تاريخچه يك كنيز اهر "لامارتين" (قسمتي از ترجمه آن مفقود شده است)

2-     حكايات كوچك براي اطفال (از فرانسه و انگليسي ترجمه كرده)

3-   سه سال شيمي در يك جلد اثر "ا. درنكور" (3) كه اين يكي فعلاً حاضز طبع است. علاوه بر اين خيال تأليف لغتي از زبان آلماني به فارسي داشته و قسمت مهمي نيز حاضر كرده است.

مرحوم كلنل گاهي لوايح و مقالات نيز ترجمه كرده ولي غالباً ناقص مانده. وقتي نيز خيال داشته كتاب "باغبان" اثر "رابيندرنات تاگور" را از آلماني به فارسي ترجمه نمايد و فقط موفق به ترجمه يك فصل و چند سطر از فصل دوم شده محض نمونه همان يك فصل را از اينجا نقل مي كنم:

شروع به ترجمه كتاب شاعر هندي

به تاريخ 24 ماه نوامبر 1919

در مهمانخانه "گتماتينگن"

مستخدم: رحم دار بانو كرت، ملكه!

ملكه: عيد گذشت و همه نوكران من رفتند، تو چرا در اين دير وقت مي آئي؟

مستخدم: ديگران را تو بيرون فرستادي، حال وقت من است، آمده ام سئوال بكنم، چه خدمتي باري آخرين نوكرت باقي است؟

ملكه: چه انتظاري مي تواني داشته باشي، در اين ديرين وقت؟

مستخدم: مرا باغبان گلستان خودت بكن.

ملكه: از اين ديوانگي مقصود چيست؟

مستخدم: من مي خواهم كار قديم خودم را ترك كنم. من شمشير و نيزه را توي گرد و خاك مي اندازم. مرا ديگر به دربارهاي دور نفرست، مرا وادار به فتوحات تازه مكن، مرا باغبان گلستانت بنما.

ملكه: تكاليف تو چه چيزها خواهند بود؟

مستخدم: ترا خدمت كردن در روزهاي تنهائيت. من راه باريك چمن زار را كه تو صبح روي آن گردش مي كني تر و تازه نگه مي دارم، آنجائيكه گلها در هر قدم، در طلب مرگ پاهاي تو را به شادي سلام مي كنند.

من مي خواهم تو را در زير شاخهاي درخت "ساپتاپورا" در يك آبرك حركت بدهم، آنجائيكه مهتاب اول شب از لاي درخت به خود زحمت مي دهد تا كنار دامن قباي تو را ببوسد.

من مي خواهم با روغن معطر لامپائي پر كنم كه در پهلوي رختخواب تو مي سوزد و صندلي كوچك پاهاي تو را با خمير صندل و زعفران با عجيب ترين ترسيم زينت بدهم.

ملكه: اجرت چه بايد بشود؟

مستخدم: اجازه نگهداشتن مشتهاي كوچك تو مثل غنچه هاي "لوتوز" و به گل زينت دادن ساقهاي تو و رنگ كردن كف هاي پاهاي تو با شيره سرخ گل (آسوكا) و به بوسه برطرف كردن لكه كوچك گرد و خاكي را كه شايد از آنجا باز مانده باشد.

ملكه: خواهشهاي تو، نوكر من، قبول شدند، باغبان گلستان من خواهي شد.

اما آنچه خود كلنل نوشته است عبارت از مقالاتي است كه گاهي در جرايد درج شده و من از آنها فقط يكي ديده ام كه در جريده حبل المتين يوميه شماره 179 مورخه 28 شوال 1325 هجري مندرج است و يك مقاله نيز در شماره 21 روزنامه دوره قديم كاوه راجع به اوضاع ژاندامري نوشته شده است. سواد دو سه مقاله ديگر هم در توي اوراق و نوشتجات آن مرحوم موجود است ولي نمي توان گفت كه حتماً در روزنامه چاپ شده است يا نه.

كتابچه "شرح حال يك جوان وطن پرست" كه كلنل رد تاريخچه حيات خود بدان اشاره كرده از ميان رفته و بدست بنده نرسيده و اگر آن كتاب باقي مانده و روزي پيدا شود داراي اهميت زياد راجع به كلنل خواهد بود.

مرحوم كلنل كتاب ديگري را نيز در موقع مسافرت به آلمان شروع به نوشتن كرده و مثل ديگر اثرش ناقص مانده. قسمتي از آن كتابچه براي نمونه ذيلاً نقل مي شود:

كشتي "كراتز" بندر "كنستانز" 29 دسامبر 1919

ساعت ده ونيم صبح شروع شد

افكار پريشان يا خواب در حال بيداري

1- ديشب در روي پل كشتي نيمكتي آزاد پيدا كرده بر آن نشسته خود را از چشمهاي ساير مسافرين پنهان كرده سطح دريا را تماشا مي نمودم. اين مسافرت اولي است كه من روي آب كرده و از بس حركت كشتي بطي و لنگ است كم مانده است آرزو كنم كه آخري هم باشد. در واقع حق هم دارم چرا كه از سيزدهم ماه از "تريست" حركت كرده و امروز كه بيست و نهم است پس از هفده روز تازه از بندر "كنستانز" منتظر عمله هاي گمرك هستيم تشريف آورده بارهاي اين بندر را از كشتي بيرون آورده و ما را مرخص فرمايند در صورتي كه سابق يعني در اوقاتي كه هنوز طبقات مختلف از يكديگر امتيازي داشته و آمر و مأمور معلوم بود اين مسافت را در ثلث آن مدت مي شد پيمود. باري روي نيمكت نشسته به دريا تماشا كرده فكر مي نمودم اگر چه به واسطه خستگي اعصاب و ناخوشي عصباني دوستان مرا منع كرده و خودم هم مي دانم كه فكر كليه افكار غم انگيز من بالخصوص بالاخره مرا از پا در خواهد انداخت ولي بدبختانه براي جلوگيري هيچ مشغوليت و وسيله ندارم. براي علت چشمهايم كتاب زياد نمي توانم بخوانم با اشخاص كشتي هم فكر و هم سليقه نيستم كه به صحبت وقت را بگذرانم با رفقاي همسفر خودم در هر موضوع كار به مرافعه و منازعه كشيده نتيجه برعكس مي بخشيد. خلاصه اخلاق من با كسي نمي سازد يا چنانچه مدعيان مي گويند من بداخلاقم. در ساير بنادر اقلاً حق داشتيم كه پياده شده به شهر رفته قدري گردش كنيم در اينجا آنهم ميسر نيست. دو نفر سرباز مسلح بيرون ايستاده و مسافرين را در تحت عنوان اينكه در اسلامبول ناخوشي هست از رفتن به شهر ممانعت مي نمايند. در اين صورت چاره جز فكر و انزوا باقي نمي ماند. بايد اقرار كنم كه با وجود خطر اين قسم زندگاني باطناً و قلباً از تنهائي خوشم مي آيد و به قدري با تنهائي انيس و مونس شده ام كه ديگر خود را تنها ندانسته و بلكه اغلب به او هم صورت خارجي داده دو نفري وقت را مي گذرانيم.

2- هر آنيكه من در درياي فكر غوطه مي خورم چيزهاي غريب و عجيب در جلو نظرم مي آيد و اتفاقات زندگاني خودم به اشكال حقيقي در افق نظرم مجسم مي شوند. راستي افكار ديشب من شكل فكر را نداشته و بلكه خوابي بود كه در بيداري مي ديدم و اگر همان شب آنها را مي توانستم بنويسم البته تفاوت كلي با نوشته امروزم پيدا مي كرد. افسوس كه ديشب نوشتن ممكن نبود و بايستي مثل مار در جاي خود پيچيده و انتظار صبح را بكشم. بالاخره هر طور بود اسباب تحرير فراهم كرده اينك مي خواهم خوابهاي ديشب خود را تا آن اندازه كه در عهده قلم و بيان من است شرح دهم.

3- البته خوانندگان اين ورق پاره ها كه هنوز نه مرا و نه اتفاقات و مشاهدات زندگيم شناخته و مي دانند از اين شرح و بيان فقط منتظر توصيف انعكاس چراغهاي برق در سطح دريا يا تلولو ستارگان آسمان و غيره كه معمولاً نويسندگان شرق و غرب در اين گونه مواقع موضوع تأليفات خودشان قرار داده و بعضي از آنها با اضافه يك قصه عاشق و معشوقي و با اثر خامه جگر گداز خودشان عالمي از مفتون كمال قوه خلق خودشان ساخته اند، خواهند بود. نه، اشتباه بزرگي است من نه قدرت تأليف اين قبيل قصه ها را در خود دانسته و نه در آنها تاكنون رضايت قلب خودم را كاملاً پيدا كرده ام. تصورات من هر قدر هم طبيعي و حقيقي باشد باز هم تصور است و اثرش با محور تصور از مخيله توأم نابود خواهد شد. آنچه من ميل دارم شرح دهم اگر بتوانم عين حقيقت و واقع است يعني همانطور است كه اتفاق افتاده و به كلي خالي از شاهكارهاي شاعرانه مي باشد. گذشته از همه اينها نوشتن اين قبيل كتابها تحصيلات كامل تري لازم دارد و كار يك شاگرد ناقص التحصيل مدارس ناقص ايراني نيست.

كلنل شعر نيز مي گفت

علاقه مرحوم كلنل به ادبيات فارسي فوق العاده بود. در كاغذي كه به آقاي شاهزاده يحيي ميرزا ايران پور نوشته چنين مي نويسد: "فارسي زبان شعر و ادب است و با آن هر دل سخت را مي توان نرم كرد." اين علاقه گاهي آن مرحوم را وادار به شعر گفتن مي كرد و نمونه اين قبيل اشعار ايشان بسيار است گرچه قيمت ادبي ندارند. ابيات ذيل براي نمونه درج مي شود:

تهران- شب پنجشنبه 27 ربيع الثاني

اي رحمت حق سايه يزدان نظري كن                                               اي پادشه عالم امكان نظري كن

مستم ز تو و از تو بود مستي عشاق                                                با يك نگهي جانب مستان نظري كن

ننگ آمدم از شاه درين گنبد گردون                                               رحمي بنما سوي فقيران نظري كن

شور تو بود در سر من مظهر رحمان                                                مولاي جهان روح و تن و جان نظري كن

جانم به لب آمد ز خرافات خلايق                                                 اي قدرت حق اكمل انسان نظري كن

سود تو بود مايه سوداي دو عالم                                                    اي فخر بشر اعقل دوران نظري كن

ذات تو بود مظهر انوار الهي                                                         روي تو بود شمع شبستان نظري كن

ايضاَ در موقع مراجعت به ايران ساخته:

بده ساقي مرا جامي كه مستم تا ابد دارد                                           بزن مطرب نواي نو كه غم از قلب بزدايد

من اكنون از قفس بيرون شدم در عالم هستي    چو مرغي در قفس محبوس كاينك بال و پر دارد

بريزم مي بده پي پي مترس از محتسب ساقي         كه اين سرهاي پر از عشق قانون بر نمي دارد

گذشتم سالها كز كوي يارم دور مي گشتم                                      خدا را شكر كاين دم يار بر ما رحم مي آرد

 

 

خيانت ماژور محمودخان نوذري

نسبت به كلنل محمدتقي خان

ماژور محمودخان نوذري كه چند سال پيش با طرز بسيار رقت باري در همين تهران درگذشت، يكي ازصاحب منصبان مورد اعتماد كلنل محمدتقي خان بود، اما ساير نزديكان كلنل آنقدرها با او خوشبين نبودند، و حتي بعضي ها او را خائن شماره 1 ملقب ساخته بودند.

هنگامي كه كلنل در گناباد متوقف بود، و امير شوكت الملك را تلگرافاً به گناباد دعوت كرد، و علم هم دعوت او را پذيرفت و مصمم بود به محل ملاقات "گدارسليمان" حركت نمايد، خبر شورش اكراد قوچان را دريافت كرد. كلنل مي دانست از طرف قوام السلطنه نامه و تلگرافي به امير شوكت الملك علم و نظير آن به سردار معزز بجنوردي و شايد به بعضي از خوانين ديگر، ارسال و مخابره شده است.

ابتدا تصميم گرفت به گناباد عزيمت نمايد و او را از مخالفت خود منصرف سازد، سپس به قوچان عزيمت و سردار معزز را هم تا جاي ممكن با نصيحت از مخالفت منصرف و در غير اين صورت به نحو عقلائي چاره ديگري بينديشد، چه آنكه سردار معزز بجنوردي قبلا قر آني را كه وسيله بها دفتر "زين العابدينخان دفتري" يكي از خويشاوندان نسبي آقاي دكتر مصدق، از طرف كلنل برايش برده بود، مهر كرده و نوشته بود "من با كلنل هيچگاه مخالفت نخواهم كرد".

چون كلنل تجارب تلخي از صفحات لرستان آموخته بود، از برداركشي پرهيز داشت، پس از دريافت خبر طغيان اكراد قوچان، ديگر به انتظار امير شوكت الملك توقف نكرد و معجلا به مشهد رهسپار شده و در اداره ايالتي پياده مي شود.

بدواً درصدد كسب اطلاع برميايد، ولي اطلاعاتي كه در اين باره به كلنل داده شد، مغاير و ضد و نقيض و پيدا بود تبانيهائي وجود دارد، و با وقت كم و تعجيلي كه كلنل داشت ممكن نمي شد حقايق كشف شود، ولي مصاحبه كلنل با نوذري تا حدي وجود تباني را آشكار مي ساخت.

كلنل ابتدا از نوذري "فرمانده اردوي" نادري گله مانند سئوال كرد كه چرا به محض وصول چنين خبر، با قواي لازم به مقر مأموريت خود "قوچان" عزيمت نكرده است؟

جواب داده بود كه اولاً بنده مريضم! ثانياً پس از ماهها انتظار تازه خانمم از تهران رسيده است! ثالثاً پول ندارم، كلنل دو عذر كسالت و ورود خانم او را قابل اهميت ندانسته ولي عذر سوم او را موجه تشخيص مي دهد و بلافاصله به ابوالقاسم خان پسيان فرزند مرحوم ابراهيم خان پسيان كه در حال احترام ايستاده بود، مي گويد، اين كليد را بگير، برو اطاق دفتر من كشو ميز را باز كن، ششصد تومان پول كه بابت دو ماه حقوق دريافت كرده ام بياوريد تحويل آقاي نوذري بدهيد.

نوذري ديگر عذري براي حركت نداشت، ولي باز بهانه جوئي را ادامه مي دهد، اين بار تقاضا كرده بود، كه لااقل اجازه فرمائيد امشب را در مشهد مانده فردا حركت كند، در همين اثنا نامه اي بدست كلنل ميدهند كه حاكي از اشاره به تباني و سلب اعتماد از نوذري بوده و مخصوصاً در آن نامه قيد شده بود، كه يا خود به قوچان برويد و يا اجازه بدهيد ماژور اسماعيل خان از اقصر فاصله به حمله پردازد، شنيدم ماژور شمشير نيز آمادگي خود را براي حمله به شورشيان اعلان داشته بود، پس از اندكي فكر تصميم گرفت خود به قوچان عزيمت نمايد، زيرا صدور دستور به اسمعيل خان بهادر مبني بر حمله به اكراد قوچان، با وجود قواي مركز در مقابل او كار عاقلانه اي نبود، لذا دستور فوري صادر كرد كه در اعزام قوا تسريع شود، و خود به اتفاق مرد آزاده وطن خواه "آزادبيك" پياده براه مي افتد.

تا اواسط بالا خيابان پياده مي روند، در آنجا به درشگه اسدالله بيك كه از بهترين درشگه هاي مشهد به شمار مي رفت و داراي اسبهاي خوبي بود، تصادف مي كنند، اين درشگه گويا حامل يكي از اعضاء ماليه خراسان موسوم به "دانش" رئيس ماليات غيرمستقيم ماليه بوده است، كه براي بازرسي به قوچان مي رفته، كلنل از او تقاضا مي كند درشگه را به اختيار او بگذارد. دانش هم فوراً جامه دان خود را برداشته و پياده مي شود، كلنل هم به اتفاق آزادبيك و يك نفر ژاندارم، سوار اين درشگه شده راه قوچان را در پيش مي گيرند.

يكي از موثقين از قول آزادبيك كه در جعفرآباد از او شنيده بود چنين گفت:

توي درشگه به كلنل عرض كردم، نوذري شانسش بيدار بود، كلنل جواب داد آري! اگر بيدار نبود از مهلكه اي كه خود در ايجاد آن رل مهم را بازي كرده است، رهائي مي يافت. و اضافه نمود كه مدركي بدست آمده است كه خيانت او را ثابت مي كند، و اگر از اين جنگ زنده برگردم او را تسليم محاكمه صحرائي خواهم نمود.

اين مدرك حاكي از ارسال يك نامه از طرف او به وزارت جنگ مبني بر اين بوده است، كه اگر قواي اعزامي پيشروي كند من با يك گردان ژاندارم تسليم خواهم شد!

از تهران نامه اي به ستون اعزامي، به شاهرود صادر مي شود، كه اگر محمود خان نوذري با قواي تحت فرمان خود تسليم شد، به او محبت كنيد و در عين حال مواظب باشيد، اين شخص مرد بسيار محيلي است.

در اينجا خلاصه اي از رفراندوم كلنل را از نظر مي گذرانيم.

آقاي قدرت منصور مي نويسد: "با اردوي بهادر وارد نيشابور شده و چند روزي در آنجا مانديم تا يك روز كه كلنل فرمانده و افسران اردو را به تلگرافخانه احضار كرد و چنين گفت:

"تحت تأثير ژنرال حمزه خان و بيانات دوستان، آماده حركت از ايران هستم نظر خود را بگوئيد هر كس عكس مرا به يادگار مي خواهد بگويد".

اين مطلب را به ساير اردوها نيز مخابره كرده بود، و اردوي مِأمور  قوچان تحت فرماندهي كلنل محمود خان نوذري قبل از هر جا چنين پاسخ داده بود: صبر بسيار ببايد پدر پير فلك را- تا گر مادر گيتي چو تو فرزند بزايد.

و پس از شعر در حدود اين معني ابراز نظر شده بود كه: شما نبايد از ايران برويد و اگر برويد دور از آئين فتوت است ما زيردستان شما و جان نثاران شما هستيم.

تمام صاحب منصبان اردو كه در تلگرافخانه نيشابور حضور داشتند، گفتند ما هم بر اين عقيده هستيم، مگر چه چيز ما از افراد اردوي اعزامي به قوچان كمتر است.

من نظر آقايان را نوشتم و براي همه خواندم، ناگهان يكي از افسران بر من با لحني خشن چنين گفت: "ما شنيده بوديم تو نويسنده هستي، اين چه قسم نويسندگي است؟ طوري بنويس كه كلنل بفهمد ما آماده ايم خون خودمان را در راه او نثار كنيم.

من هم چنان كه او گفت و ديگران هم تصديق كردند به همين مضمون مطلبي نوشتم و مخابره شد، و كلنل فوري جواب داد: "من تسليم نظر شما شدم ولي اميدوارم اين ساعت و دقيقه را فراموش نكنيد."

همين كه از تلگرافخانه بيرون آمديم من به رئيس اردو گفتم. "متاسفانه بعضي از آقايان همين حالا گفتار خودشان را فراموش مي كنند."

رئيس اردو به من گفت: تو خيلي بدبين هستي.

زماني گذشت و براي شخص من حوادثي پيش آمد كه مرا به دهليز مرگ آورد، اما نجات يافتم، ضمن جريان بسيار سخت زندگي شگفت انگيزم كه خود داستاني مفصل است، روزي فهميدم كه همان افسر معترض بر تحرير من نخستين كسي بوده است كه راه فراموشي را مي پيموده!

بعدها نيز "چنانچه همه شنيده اند" شنيدم محمود خان نوذري نخستين موافق با قيام كلنل محمد تقيخان سرپيچي از اوامر وي نمود.

بعدها در تهران روزي خدمت مرحوم ژنرال حمزه خان بودم و صحبت از حوادث گذشته بود، مرحوم ژنرال با وضعي بسيار تأثر انگيز ولي دليرانه با ابهت و شكوه يك سرباز پير چنين گفت:"ما براي ايران تا توانسته ايم و تا داشته ايم كشته داده ايم"

هنگاميكه درشگه حامل كلنل به نزديكي ميرآباد مي رسد، به سلطان سيد حسنخان مير فخرائي كه با يك عده ژاندارم و غيرمنظم در حال عقب نشيني و به عبارت صريحتر در حال فرار بوده است! تصادف مي كند، سلطان ميرفخرائي و ژاندارمها را به طرف جبهه امر بعودت داده و با همان درشگه به راه خود ادامه مي دهد.

  برخورد كلنل محمد تقي خان پسيان با شورشيان خراساني

يكي ديگر از اقدامات كلنل محمد تقي خان كه در راستاي تثبيت حكومتش بر ايالت خراسان انجام پذيرفت، بركناري حكام طرفدار قوام السلطنه از حكومت مناطق مختلف اين ايالت بود. عمادالملك حاكم ترشيز (كاشمر)، شوكت الدوله حاكم سرخس، نصيرالاياله حاكم كوه سرخ و حكام شهرستان هاي قوچان، تربت حيدريه، خواف، درگز، نيشابور و تربت جام در زمره اين معزولين بودند كه در فرصتهاي مختلف از كار بركنار و بعضاً دستگير شدند و جاي خود را به حكام جديد دادند. اين اقدام و به ويژه گماشتن حكام مشروطه خواه اگر چه مي توانست تا اندازه اي رفاه و آسايش مردم اين مناطق را به دنبال داشته باشد اما از همان آغاز با نارضايتي و اعتراض گروهي از اشراف و خوانيني كه در زمره دار و دسته قوام السلطنه بودند، مواجه شد. اين عزل و نصب ها باعث تزلزل موقعيت برخي از روساي ايلات و طوايف مي شد كه بدون هيچگونه بازخواستي در منطقه خود مستبدانه حكومت مي كردند. اين وضعيت باعث شد تا گروههاي فوق براي متزلزل كردن حكومت كلنل دست به تحريكاتي به ويژه در تشويق افراد ياغي به طغيان و شورش بزنند. كلنل كه به خوبي پي به اين توطئه برده بود بر آن شد تا با قلع و قمع ياغيان خيال خود و دولت مركزي را از اين بابت آسوده سازد. خداوردي سردار شيرواني و برادرش الله وردي، زبردست خان درگزي و يارانش مرسل و حضرت قلي و خليل طور زني از مهمترين اين ياغيان بودند كه به تدبير كلنل سركوب شدند.

خداوردي سردار كه نخست رئيس سواران و تفنگداران محمد ابراهيم خان زعفرانلو حاكم شيروان بود بعد از عزل محمد ابراهيم خان از حكومت شيروان، با سواران خود در نواحي سرحدي خراسان و روسيه به راهزني و باجگيري مشغول بود و بعداً با بلشويك هاي روسيه سر و سري پيدا كرد. اما با اتكا به حمايت هاي بلشويك ها حاضر به همكاري با قوام السلطنه حاكم خراسان نبود. وي در رويارويي با نيروهاي مشترك ژاندارمري و خوانين طرفدار قوام شكست خورد و به روسيه فرار كرد و بعد از كودتاي سوم اسفند 1299 همراه با سلاحهاي دريافتي از بلشويك ها به خراسان برگشت. قوام السلطنه كه با دولت كودتا ميانه اي نداشت اين بار در برابر بازگشت خداوردي سردار از خود واكنشي نشان نداد بلكه او را به نوعي به ادامه طغيانش تشويق هم كرد. با شروع حكومت كلنل بر خراسان يكي از نخستين اقدامات او سركوبي طغيان خداوردي بود. خداوردي در برابر نيروهاي ژاندارمري تاب مقاومت نياورد و از پايگاه خود درگليان به بجنورد گريخت و به سردار معزز حاكم اين شهر پناه برد. سردار معزز كه حفظ موقعيت خود را مقدم بر حمايت از خداوردي و چند تن از اطرافيانش را در اختيار ژاندارم ها گذاشت. خداوردي سردار مشهد پس از چندين جلسه بازجويي به اعدام محكوم و در هفتم تير 1300 به اتفاق برادرش تيرباران شد.

زبردست خان درگزي هم كه بعد از مسعودخان حاكم درگز و بدون جلب نظر قوام السلطنه و با كمك مرسل خان صديق اوف- يكي از بازرگانان درگز- خود را حاكم اين شهر خوانده بود بعد از احضار به مشهد توسط قوام السلطنه و توقيف اجباري در اين شهر، در آخرين روزهاي حكومت قوام اجازه يافت تا به درگز برگردد. او بعد از رفتن به درگز ضمن به قتل رسانده رضاخان حاكم درگز به اتفاق مرسل و با حمايت هيا ضمني بلشويك ها و همچنين كساني چون عبدالقدير آزاد سبزواري، شورشي را در دوران حكومت كلنل محمد تقي خان پسيان در درگز آغاز كرد. كلنل براي خاتمه دادن به اين وضعيت ضمن اعزام بخشي از نيروهاي ژاندارمري به اين منطقه، خواهان حضور زبردست خان از رفتن به مشهد خودداري كرد اما مرسل خان را به اين شهر فرستاد. در اثناي حضور مرسل در مشهد، يوسف بيگ پسر عموي زبردست خان در منطقه بنديان درگز به گروهي از ژاندارم ها حمله كرد. به دستور كلنل ژاندارم هاي قوچان مأمور محاصره و تسليم كردن زبردست خان و نيروهايش شدند. زبردست خان پس از آگاهي از پيروزي هاي اوليه ژاندارم ها، ضمن غارت محمد آباد (شهر درگز) و به گروگان گرفتن تلگرافچي اين شهر و چند نفر ديگر به لطف آباد گريخت و در آنجا پس از يك زد و خورد مختصر با ژاندارم ها و بعد از به قتل رساندن يكي از گروگانهاي خود به روسيه پناهنده شد. بعد از اين وقايع مرسل در مشهد بازداشت و پس از محاكمه و اقرار به گناهان به اعدام محكوم شد و حكم صادر در مورد او به اجرا درآمد. كلنل محمد تقي خان براي بازگرداندن زبردست خان با روس ها تماس گرفت اما به نتيجه اي نرسيد. بعدها حضرت قلي از طرفداران زبردست خان نيز به جرم كمك به افراد شورشي تيرباران شد.

خليل طور زني هم كه در جنوب خراسان سر به طغيان برداشته بود در جنگي كه در فروردين 1300 در نزديكي طبس با نيروهاي ژاندارمري كرده بود نيروهايش شكست خورده و خود او به قتل رسيده و اتباعش نيز فراري شده بودند.


کلمات کلیدی: