حاشيه بر کلنل پسيان ۲
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

 

تشييع جنازه

جسد را بر روي توپ گذارده و روي آن را مملو از گل كردند، جمعيت مشايع فوق العاده بود، من تا كنون يك چنان جمعيتي را در هيچ تشييعي نديده ام، موزيك ژاندارمري در عزاي اين سرباز رشيد و فرزند خلف ايران، در پيشاپيش جنازه با نواي محزون و جگرخراش مترنم بود.

مردم، حقيقتاً از روي خلوص عقيدت و ايمان به آن فقيد، اكثراً در حال گريه و ناله، آهسته آهسته در حركت بودند، هنگامي كه جنازه به نزديكي اداره پست و تلگراف رسيد، سيدعلي خان مدير "مسعودي" روي توپ قرار گرفت و در ضمن ايراد مختصر نطق، اين جنايت را شديداً تقبيح كرد و بر روح اين سرباز معصوم درود فرستاد، و سپس جنازه مجدداً به حركت درآمد.

پيرمرد وارسته، حاج محمد رحيم آقا طاهباز، اين مرد جهان ديده و ستم كشيده، در حال غيرقابل وصفي پيشاپيش جنازه حركت مي كرد، تسليتش گفته و تسلايش دادم، از محل مزار جويا شدم، گفت اكثريت قريب به اتفاق مقبره نادر شاه را انتخاب كرده اند. در اين موقع جنازه از صحن مطهر خارج شد، و كم كم به مقبره نادرشاه نزديك مي شديم، يكي دو جاي ديگر جنازه را متوقف ساختند، نطق هاي مهيجي از طرف محصلين ايراد شد، يكي از محصلين مي گفت: خون او نيز مانند خون سياوش در جوش و از هر قطره خونش هزاران لاله وطن پرستي خواهد دميد. ديگري گفت: معارف بيش از همه داغدار و ماتم زده است، زيرا كلنل محمد تقيخان به معارف بيش از هر چيز اهميت مي داد، سومي روي كرسي خطابه رفت و با حرارتي هر چه تمامتر چنين ايراد سخن كرد:مردم! ما محصلين گوهر گرانبهائي را از دست داده ايم، اين سرباز شريف و قهرمان تجدد و آزادي، پدر مربي ما بود، فقدان او بيش از مرگ هر عزيزي بر ما محصلين تأثير بخشيد، ما حس انتقام او را از مسبب اصلي و مسببين غيرمستقيم و محرك واقعي قتل او در دل نگه مي داريم، تا اگر عوامل وقت و زمان ما را موفق به گرفتن انتقام او نساخت، اين وظيفه حتمي را به عهده نسل آينده واگذار مي كنيم. عده اي زن نيز در بين تشييع كنندگان ديده مي شدند، يكي از آنها با تمام سوز گريه مي كرد، ضجه و ناله سوزنده او دلها را مي سوزاند و كانون هر شنونده را آتش مي زد، يكي مي گفت حق دارد برادرش بود، ديگري او را خواهر كلنل مي پنداشت، آن ديگري مي گفت "مادر" اين فقيد است، دادن نسبت ها تنوع داشت، در حالي كه غرابت نسبي در كار نبود، پس از استفسار معلوم شد كه اين بينواي گريان دوشيزه اي است كه در صورت عدم فقدان كلنل، امكان داشت در زندگيش شركت كند، زيرا به طوريكه در فصل عروسي نوشته شد، ماژربهادر به خانواده او نويدي داده بود، در اين صورت حق داشت با سوز و گداز شيون كند، اين دوشيزه فلك زده كه به اميد موفقيت نهائي كلنل در حال انتظار به سر مي برده، چه نويدها كه در دل به خود نداده بود، افسوس رشته آمال و آرزوهاي احتمالي او را دژخيمان كرد قطع كردند و حيات آينده او را بي رونق و به دست حوادث سپردند؟!

در اين موقع، به در مقبره نادر رسيديم، جنازه را از روي توپ پياده كرده به درون مقبره بردند تا شب دفنش كرده و به مجاورت نادرشاه افشار مفتخرش سازند.خاتمه تشييع جنازه اعلام شد و جمعيت رفته رفته متفرق مي شدند، من هم از فرط خستگي و اندوه به سوي منزل كه فاصله بسيار كمي با مقبره نادر داشت، آهسته روانه شدم.در بين راه با خود مي انديشيدم كه وضع مملكت و بالاخص ايالت خراسان از چه قرار و به كجا منتهي خواهد شد، مدتهاست از مركز مملكت به مناسبت قطع رابطه به نحوي كه بايد اطلاع در دست نيست تا بتوان با پيشامد ناگوار اخير سنجيد، و نتيجه اي ولو با حدس، از آن سنجش بدست آورد، از خود مي پرسيدم: آيا كلنل اسمعل خان بهادر بدون قيد و شرط تسليم خواهد شد؟ يا قيام را تا قبول پيشنهادات صددرصد مشروع كلنل فقيد ادامه خواهد داد؟..

نه! قيام با فقدان كلنل، با فقدان آن مرد عاليقدر و عالم و پيشواي تجدد و آزادي ادامه پذير نبود، زيرا آن شخصي كه مظهر مظلوميت و طرف دشمني و عناد و لجوج بود، با خدعه و تزوير از بين رفت، براي كلنل بهادر بهانه و محملي در دست نبود كه قيام را ادامه دهد، وانگهي كلنل پسيان در پيكار با قشون اعزامي مركز كشته نشده بود، او به دست يك عده مردم شرير از بين رفت و واقعاً به قول استاد بهار "نفله" شد! قشون مركز در اين قتل فجيع شركتي نداشته است.با اين افكار پريشان به منزل رسيدم و با حال تأثر روي تخت افتادم و باز با همان انديشه هاي گونه گون گلاويز شدم، به هيچ عنوان نمي توانستم خود را قانع سازم، به ويژه وقتي آخرين مصاحبه با او به يادم آمد و چشمم به كتاب "خدعه عشق" شيللر كه در كنار ميز ديده مي شد و يادگار آن فقيد بود افتاد، بغض گلويم را گرفت و بي اختيار گريستم، و در همين حال قطعه كوتاهي به مناسبت حسن انتخاب محل مدفن و ماده تاريخ او ساختم.

پاسي از شب گذشته بود، حركت كرده به مقبره نادر رفتم تا هنگام دفن افتخار حضور داشته باشم، وقتي كه وارد باغ شدم، صداي گريه آن دوشيزه باز به گوشم رسيد و داغ دلم را تازه كرد.

جسد اين جوان را در يك صندوق آهني گذارده و اين صندوق را در صندوق چوبي ديگري قرار داده بودند، چون كلنل فقيد رشيد القامه بود گوركن ها، گور را براي جسد عادي كنده بودند، ناگزير صندوق چوبي را كنار گذاشته و با همان صندوق آهني جسد اين جوان ناكام را با هزاران آمال و آرزوي وطن پرستانه به خاك سپردند.

حاجي طاهباز قيافه مبهوت و متحيري داشت، زن ها و مخصوصاً آن دوشيزه مرحوم، شيوني به راه انداخته بودند.

 

نبش قبر كلنل محمد تقي خان پسيان

قرار گرفتن آرامگاه كلنل محمد تقي خان در كنار آرامگاه نادر شاه افشار كه مورد توجه اقشار مختلف مردم و بر سر راه زائران بارگاه امام علي بن موسي الرضا (ع) بود، نمي توانست براي قوام السلطنه و طرفدارانش كه قاتل اصلي كلنل شمرده مي شدند خوشايند باشد به ويژه كه اين مكان كم كم داشت به محلي براي ابراز مخالفت با دولت تبديل مي شد.

به همين دليل و قبل از برگزاري مراسم چهلمين روز قتل كلنل، قوام السلطنه تصميم گرفت با زيرپا گذاشتن احكام ديني، دستور انتقال قبر كلنل را به مكان نامعلوم و يا كم اهميتي صادر كند. وي دستورات لازم را در اين خصوص به حسين آقا خزاعي كه اينك به مقام فرماندهي لشكر شرق رسيده بود، داد. خزاعي نيز در همان نخستين روزهاي حضورش در مشهد كريش خان ارمني رئيس جديد پليس مشهد را مأمور اين كار كرد.

با توجه به احتمال واكنش افكار عمومي و همچنين جايز نبودن اين عمل از نظر شرع مقدس اسلام، كريش خان از زير بار اين مسئوليت شانه خالي كرد اما شخصي به نام رضا رفعت نظام كه قبلاً از محبت هاي كلنل بهره مند شده بود اجراي اين مأموريت شبانه را پذيرفت.

كراهت اين عمل تا آن اندازه بود كه گوركن قبرستان عمومي مشهد نيز حاضر به همكاري با رفعت نظام نشد و لذا خود او مجبور شد شبانه و در شب 13 آبان 1300 قبر را بشكافد و پيكر كلنل را كه در صندوق آهنيني قرار داشت در همان شب به گورستان بيرون دروازه سراب منتقل و در آنجا به خاك سپرد. هواداران كلنل كه از اين قضيه آگاه شده بودند در اولين فرصت سنگ قبري را كه در بردارنده اسم و رسم و تاريخ و محل شهادت كلنل بود بر روي سومين قبر او گذاشتند. اين سنگ قبر كه ظاهراً از جنس سفال بوده و به هنگام انتقال، از روي گاري افتاده و به دو قسمت شده بود. ياران كلنل اين سنگ را هم مانند سر و پيكر كلنل به يكديگر الصاق كرده و بر روي قبر او قرار دادند.

هواداران كلنل به رغم سخت گيري هاي حكومت نظامي حسين آقا خزاعي مراسم چهلم او را با شور و هيجاني زياد در كنار اين آرامگاه جديد برگزار كردند. قبر كلنل در قبرستان دروازه سراب كه مدتها مورد توجه هواداران كلنل بود و در دو سه سال اول سالگرد درگذشت او عده اي بر سر قبرش تجمع مي كردند. اما با به قدرت رسيدن رضا شاه مأموران او مانع از برگزاري اين مراسم شدند.

در اواسط دوران سلطنت رضا شاه شهرداري مشهد كه قصد عريض كردن خيابان پهلوي (امام خميني كنوني) را داشت بخشي از قبرستان سراب را داخل خيابان كرد و در نتيجه عمليات خاك برداري سنگ قبر كلنل از بين رفت و خود قبر هم عمداً و يا سهواً هموار و در واقع گم گرديد. بعد از شهريور 1320 و هنگامي كه جمعيت ميهن پرستان ايراني مركب از اساتيد دانشگاه و دانشجويان به عنوان يك گروه سياسي اعلام موجوديت كرد، اولين اعلاميه خود را با عنوان "همه با هم در راه ميهن" و در ارتباط با بزرگداشت كلنل كه در آن زمان قبرش نامشخص بود، صادر كرد.

در سال 1331 خورشيدي و به ويژه در تظاهراتي كه به حمايت از دكتر محمد مصدق و عليه قوام السلطنه انجام شد مردم مشهد يك بار ديگر به ياد مظالم قوام در زمان حكومتش بر خراسان و به ويژه داستان برخورد او با كلنل محمد تقي خان افتادند. آنها در جريان تظاهرات خود و ضمن سردادن شعارهايي به نفع دكتر مصدق و عليه قوام السلطنه خواهان شناسايي قبر كلنل و بازگردانيدن پيكر او به باغ نادر شدند. چند ماه بعد از اين جريان و در زمستان همان سال و به دنبال پي كني ساختمان حمام عمومي سناباد به طور اتفاقي صندوق آهني محتوي جسد پيدا شد. به دنبال تصديق چندتن از  افراد مطلع مبني بر اينكه صندوق دربرگيرنده پيكر كلنل است، مردم و مسئولين مشهد از دكتر مصدق اجازه برگرداندن اين تابوت آهني به باغ نادري را خواستند. دكتر مصدق هم با هماهنگي آيت الله كاشاني با اين كار موافقت كرد و در نتيجه با پيگيري كساني مانند حسينعلي پسيان (برادرزاده كلنل)، اسمعيل خان بهادر و نايب آقا خان خوش كيش، پيكر يك بار ديگر با شكوه تمام  و با انجام مراسم كامل نظامي و با شركت گروههاي زيادي از مردم مشهد به سوي باغ نادري تشييع و بار ديگر در كنار مقبره نادر شاه به خاك سپرده شد. با پيروزي كودتاي امريكايي 28 مرداد 1332 و سپس قلع و قمع آزاديخواهان ايراني، بار ديگر اراده مستبدين بر آن قرار گرفت تا جنازه كلنل از كنار قبر نادر به جاي ديگر منتقل شود و البته اين بار توسعه و بازسازي مقبره نادر بهانه قرار گرفت و در سال 1336 جنازه كلنل را براي چهارمين بار از قبر بيرون كشيده و در مقبره پنجم و در فاصله اي دورتر و خارج از بناي اصلي آرامگاه نادر شاه و در بخش شمالي محوطه باغ نادري به خاك سپردند. بر روي اين قبر بسيار كوچك كه بعضاً در ميان چمن كاري باغ گم مي شد، سنگ قبري معمولي قرار دادند و در نوشته هاي آن از درج عنوان كلنل كه محمد تقي خان با اين عنوان در تاريخ ايران معروف است خودداري كنند و به جاي آن سرهنگ محمد تقي خان پسيان نوشتند.

ني سنگ و ني خاك و ني قبه اي بزرگ                                 بل سينه هزار هزار عاشق بيدل مزار ماست.

3- آثار كلنل

كلنل مرحوم با آنكه غالباً در كشمكش جنگ و جدال بود، و فراغت پيدا نميكرد باز از تربيت نفس خود هرگز قصور نمي نمود و بدين وسيله معلومات كافه به دست آورده بود در فنون اطلاعات عميق او غيرقابل انكار است و مخصوصاً جديتي داشت كه شغل خود را هميشه تربيت كرده و اساس آن پاك و منزه  سازد و سربازي را به درجه حقيقي خود برساند. رگلمانهاي مختلفه از السنه فرانسه و آلماني ترجمه نموده و الآن قسمت مهمي از آنها موجود است متأسفانه به واسطه پيدا نكرده فرصت بعضي از آنها را ناقص گذاشته است علي اي حال من زايد مي دانم كه در اينجا اسامي هر يك از آنها را نوشته و شرحي بدهم.

علاوه بر فنون نظامي كلنل در ساير رشته ها نيز تحصيل كرده مخصوصاً يك دوره رياضيات عالي آموخته كه فقط يادداشتهاي آن 12 دفتر بزرگ و 7 دفتر كوچك را پر كرده است. مرحوم كلنل لسان آلماني و فرانسه و انگليسي را بلد بوده و روسي را پس از مراجعت به تهران (1338 هجري) ياد مي گرفته (گرچه قبلاً نيز در همدان قدري تحصيل كرده بود) و بدين مناسبت از ترجمه آثار ادباي اروپا در رساله هاي علمي خودداري نكرده و آنچه فعلاً در دست مي باشد از اين قرار است:

1-     "ژنويو" تاريخچه يك كنيز اهر "لامارتين" (قسمتي از ترجمه آن مفقود شده است)

2-     حكايات كوچك براي اطفال (از فرانسه و انگليسي ترجمه كرده)

3-   سه سال شيمي در يك جلد اثر "ا. درنكور" (3) كه اين يكي فعلاً حاضز طبع است. علاوه بر اين خيال تأليف لغتي از زبان آلماني به فارسي داشته و قسمت مهمي نيز حاضر كرده است.

مرحوم كلنل گاهي لوايح و مقالات نيز ترجمه كرده ولي غالباً ناقص مانده. وقتي نيز خيال داشته كتاب "باغبان" اثر "رابيندرنات تاگور" را از آلماني به فارسي ترجمه نمايد و فقط موفق به ترجمه يك فصل و چند سطر از فصل دوم شده محض نمونه همان يك فصل را از اينجا نقل مي كنم:

شروع به ترجمه كتاب شاعر هندي

به تاريخ 24 ماه نوامبر 1919

در مهمانخانه "گتماتينگن"

مستخدم: رحم دار بانو كرت، ملكه!

ملكه: عيد گذشت و همه نوكران من رفتند، تو چرا در اين دير وقت مي آئي؟

مستخدم: ديگران را تو بيرون فرستادي، حال وقت من است، آمده ام سئوال بكنم، چه خدمتي باري آخرين نوكرت باقي است؟

ملكه: چه انتظاري مي تواني داشته باشي، در اين ديرين وقت؟

مستخدم: مرا باغبان گلستان خودت بكن.

ملكه: از اين ديوانگي مقصود چيست؟

مستخدم: من مي خواهم كار قديم خودم را ترك كنم. من شمشير و نيزه را توي گرد و خاك مي اندازم. مرا ديگر به دربارهاي دور نفرست، مرا وادار به فتوحات تازه مكن، مرا باغبان گلستانت بنما.

ملكه: تكاليف تو چه چيزها خواهند بود؟

مستخدم: ترا خدمت كردن در روزهاي تنهائيت. من راه باريك چمن زار را كه تو صبح روي آن گردش مي كني تر و تازه نگه مي دارم، آنجائيكه گلها در هر قدم، در طلب مرگ پاهاي تو را به شادي سلام مي كنند.

من مي خواهم تو را در زير شاخهاي درخت "ساپتاپورا" در يك آبرك حركت بدهم، آنجائيكه مهتاب اول شب از لاي درخت به خود زحمت مي دهد تا كنار دامن قباي تو را ببوسد.

من مي خواهم با روغن معطر لامپائي پر كنم كه در پهلوي رختخواب تو مي سوزد و صندلي كوچك پاهاي تو را با خمير صندل و زعفران با عجيب ترين ترسيم زينت بدهم.

ملكه: اجرت چه بايد بشود؟

مستخدم: اجازه نگهداشتن مشتهاي كوچك تو مثل غنچه هاي "لوتوز" و به گل زينت دادن ساقهاي تو و رنگ كردن كف هاي پاهاي تو با شيره سرخ گل (آسوكا) و به بوسه برطرف كردن لكه كوچك گرد و خاكي را كه شايد از آنجا باز مانده باشد.

ملكه: خواهشهاي تو، نوكر من، قبول شدند، باغبان گلستان من خواهي شد.

اما آنچه خود كلنل نوشته است عبارت از مقالاتي است كه گاهي در جرايد درج شده و من از آنها فقط يكي ديده ام كه در جريده حبل المتين يوميه شماره 179 مورخه 28 شوال 1325 هجري مندرج است و يك مقاله نيز در شماره 21 روزنامه دوره قديم كاوه راجع به اوضاع ژاندامري نوشته شده است. سواد دو سه مقاله ديگر هم در توي اوراق و نوشتجات آن مرحوم موجود است ولي نمي توان گفت كه حتماً در روزنامه چاپ شده است يا نه.

كتابچه "شرح حال يك جوان وطن پرست" كه كلنل رد تاريخچه حيات خود بدان اشاره كرده از ميان رفته و بدست بنده نرسيده و اگر آن كتاب باقي مانده و روزي پيدا شود داراي اهميت زياد راجع به كلنل خواهد بود.

مرحوم كلنل كتاب ديگري را نيز در موقع مسافرت به آلمان شروع به نوشتن كرده و مثل ديگر اثرش ناقص مانده. قسمتي از آن كتابچه براي نمونه ذيلاً نقل مي شود:

كشتي "كراتز" بندر "كنستانز" 29 دسامبر 1919

ساعت ده ونيم صبح شروع شد

افكار پريشان يا خواب در حال بيداري

1- ديشب در روي پل كشتي نيمكتي آزاد پيدا كرده بر آن نشسته خود را از چشمهاي ساير مسافرين پنهان كرده سطح دريا را تماشا مي نمودم. اين مسافرت اولي است كه من روي آب كرده و از بس حركت كشتي بطي و لنگ است كم مانده است آرزو كنم كه آخري هم باشد. در واقع حق هم دارم چرا كه از سيزدهم ماه از "تريست" حركت كرده و امروز كه بيست و نهم است پس از هفده روز تازه از بندر "كنستانز" منتظر عمله هاي گمرك هستيم تشريف آورده بارهاي اين بندر را از كشتي بيرون آورده و ما را مرخص فرمايند در صورتي كه سابق يعني در اوقاتي كه هنوز طبقات مختلف از يكديگر امتيازي داشته و آمر و مأمور معلوم بود اين مسافت را در ثلث آن مدت مي شد پيمود. باري روي نيمكت نشسته به دريا تماشا كرده فكر مي نمودم اگر چه به واسطه خستگي اعصاب و ناخوشي عصباني دوستان مرا منع كرده و خودم هم مي دانم كه فكر كليه افكار غم انگيز من بالخصوص بالاخره مرا از پا در خواهد انداخت ولي بدبختانه براي جلوگيري هيچ مشغوليت و وسيله ندارم. براي علت چشمهايم كتاب زياد نمي توانم بخوانم با اشخاص كشتي هم فكر و هم سليقه نيستم كه به صحبت وقت را بگذرانم با رفقاي همسفر خودم در هر موضوع كار به مرافعه و منازعه كشيده نتيجه برعكس مي بخشيد. خلاصه اخلاق من با كسي نمي سازد يا چنانچه مدعيان مي گويند من بداخلاقم. در ساير بنادر اقلاً حق داشتيم كه پياده شده به شهر رفته قدري گردش كنيم در اينجا آنهم ميسر نيست. دو نفر سرباز مسلح بيرون ايستاده و مسافرين را در تحت عنوان اينكه در اسلامبول ناخوشي هست از رفتن به شهر ممانعت مي نمايند. در اين صورت چاره جز فكر و انزوا باقي نمي ماند. بايد اقرار كنم كه با وجود خطر اين قسم زندگاني باطناً و قلباً از تنهائي خوشم مي آيد و به قدري با تنهائي انيس و مونس شده ام كه ديگر خود را تنها ندانسته و بلكه اغلب به او هم صورت خارجي داده دو نفري وقت را مي گذرانيم.

2- هر آنيكه من در درياي فكر غوطه مي خورم چيزهاي غريب و عجيب در جلو نظرم مي آيد و اتفاقات زندگاني خودم به اشكال حقيقي در افق نظرم مجسم مي شوند. راستي افكار ديشب من شكل فكر را نداشته و بلكه خوابي بود كه در بيداري مي ديدم و اگر همان شب آنها را مي توانستم بنويسم البته تفاوت كلي با نوشته امروزم پيدا مي كرد. افسوس كه ديشب نوشتن ممكن نبود و بايستي مثل مار در جاي خود پيچيده و انتظار صبح را بكشم. بالاخره هر طور بود اسباب تحرير فراهم كرده اينك مي خواهم خوابهاي ديشب خود را تا آن اندازه كه در عهده قلم و بيان من است شرح دهم.

3- البته خوانندگان اين ورق پاره ها كه هنوز نه مرا و نه اتفاقات و مشاهدات زندگيم شناخته و مي دانند از اين شرح و بيان فقط منتظر توصيف انعكاس چراغهاي برق در سطح دريا يا تلولو ستارگان آسمان و غيره كه معمولاً نويسندگان شرق و غرب در اين گونه مواقع موضوع تأليفات خودشان قرار داده و بعضي از آنها با اضافه يك قصه عاشق و معشوقي و با اثر خامه جگر گداز خودشان عالمي از مفتون كمال قوه خلق خودشان ساخته اند، خواهند بود. نه، اشتباه بزرگي است من نه قدرت تأليف اين قبيل قصه ها را در خود دانسته و نه در آنها تاكنون رضايت قلب خودم را كاملاً پيدا كرده ام. تصورات من هر قدر هم طبيعي و حقيقي باشد باز هم تصور است و اثرش با محور تصور از مخيله توأم نابود خواهد شد. آنچه من ميل دارم شرح دهم اگر بتوانم عين حقيقت و واقع است يعني همانطور است كه اتفاق افتاده و به كلي خالي از شاهكارهاي شاعرانه مي باشد. گذشته از همه اينها نوشتن اين قبيل كتابها تحصيلات كامل تري لازم دارد و كار يك شاگرد ناقص التحصيل مدارس ناقص ايراني نيست.

كلنل شعر نيز مي گفت

علاقه مرحوم كلنل به ادبيات فارسي فوق العاده بود. در كاغذي كه به آقاي شاهزاده يحيي ميرزا ايران پور نوشته چنين مي نويسد: "فارسي زبان شعر و ادب است و با آن هر دل سخت را مي توان نرم كرد." اين علاقه گاهي آن مرحوم را وادار به شعر گفتن مي كرد و نمونه اين قبيل اشعار ايشان بسيار است گرچه قيمت ادبي ندارند. ابيات ذيل براي نمونه درج مي شود:

تهران- شب پنجشنبه 27 ربيع الثاني

اي رحمت حق سايه يزدان نظري كن                                               اي پادشه عالم امكان نظري كن

مستم ز تو و از تو بود مستي عشاق                                                با يك نگهي جانب مستان نظري كن

ننگ آمدم از شاه درين گنبد گردون                                               رحمي بنما سوي فقيران نظري كن

شور تو بود در سر من مظهر رحمان                                                مولاي جهان روح و تن و جان نظري كن

جانم به لب آمد ز خرافات خلايق                                                 اي قدرت حق اكمل انسان نظري كن

سود تو بود مايه سوداي دو عالم                                                    اي فخر بشر اعقل دوران نظري كن

ذات تو بود مظهر انوار الهي                                                         روي تو بود شمع شبستان نظري كن

ايضاَ در موقع مراجعت به ايران ساخته:

بده ساقي مرا جامي كه مستم تا ابد دارد                                           بزن مطرب نواي نو كه غم از قلب بزدايد

من اكنون از قفس بيرون شدم در عالم هستي    چو مرغي در قفس محبوس كاينك بال و پر دارد

بريزم مي بده پي پي مترس از محتسب ساقي         كه اين سرهاي پر از عشق قانون بر نمي دارد

گذشتم سالها كز كوي يارم دور مي گشتم                                      خدا را شكر كاين دم يار بر ما رحم مي آرد

 

 

خيانت ماژور محمودخان نوذري

نسبت به كلنل محمدتقي خان

ماژور محمودخان نوذري كه چند سال پيش با طرز بسيار رقت باري در همين تهران درگذشت، يكي ازصاحب منصبان مورد اعتماد كلنل محمدتقي خان بود، اما ساير نزديكان كلنل آنقدرها با او خوشبين نبودند، و حتي بعضي ها او را خائن شماره 1 ملقب ساخته بودند.

هنگامي كه كلنل در گناباد متوقف بود، و امير شوكت الملك را تلگرافاً به گناباد دعوت كرد، و علم هم دعوت او را پذيرفت و مصمم بود به محل ملاقات "گدارسليمان" حركت نمايد، خبر شورش اكراد قوچان را دريافت كرد. كلنل مي دانست از طرف قوام السلطنه نامه و تلگرافي به امير شوكت الملك علم و نظير آن به سردار معزز بجنوردي و شايد به بعضي از خوانين ديگر، ارسال و مخابره شده است.

ابتدا تصميم گرفت به گناباد عزيمت نمايد و او را از مخالفت خود منصرف سازد، سپس به قوچان عزيمت و سردار معزز را هم تا جاي ممكن با نصيحت از مخالفت منصرف و در غير اين صورت به نحو عقلائي چاره ديگري بينديشد، چه آنكه سردار معزز بجنوردي قبلا قر آني را كه وسيله بها دفتر "زين العابدينخان دفتري" يكي از خويشاوندان نسبي آقاي دكتر مصدق، از طرف كلنل برايش برده بود، مهر كرده و نوشته بود "من با كلنل هيچگاه مخالفت نخواهم كرد".

چون كلنل تجارب تلخي از صفحات لرستان آموخته بود، از برداركشي پرهيز داشت، پس از دريافت خبر طغيان اكراد قوچان، ديگر به انتظار امير شوكت الملك توقف نكرد و معجلا به مشهد رهسپار شده و در اداره ايالتي پياده مي شود.

بدواً درصدد كسب اطلاع برميايد، ولي اطلاعاتي كه در اين باره به كلنل داده شد، مغاير و ضد و نقيض و پيدا بود تبانيهائي وجود دارد، و با وقت كم و تعجيلي كه كلنل داشت ممكن نمي شد حقايق كشف شود، ولي مصاحبه كلنل با نوذري تا حدي وجود تباني را آشكار مي ساخت.

كلنل ابتدا از نوذري "فرمانده اردوي" نادري گله مانند سئوال كرد كه چرا به محض وصول چنين خبر، با قواي لازم به مقر مأموريت خود "قوچان" عزيمت نكرده است؟

جواب داده بود كه اولاً بنده مريضم! ثانياً پس از ماهها انتظار تازه خانمم از تهران رسيده است! ثالثاً پول ندارم، كلنل دو عذر كسالت و ورود خانم او را قابل اهميت ندانسته ولي عذر سوم او را موجه تشخيص مي دهد و بلافاصله به ابوالقاسم خان پسيان فرزند مرحوم ابراهيم خان پسيان كه در حال احترام ايستاده بود، مي گويد، اين كليد را بگير، برو اطاق دفتر من كشو ميز را باز كن، ششصد تومان پول كه بابت دو ماه حقوق دريافت كرده ام بياوريد تحويل آقاي نوذري بدهيد.

نوذري ديگر عذري براي حركت نداشت، ولي باز بهانه جوئي را ادامه مي دهد، اين بار تقاضا كرده بود، كه لااقل اجازه فرمائيد امشب را در مشهد مانده فردا حركت كند، در همين اثنا نامه اي بدست كلنل ميدهند كه حاكي از اشاره به تباني و سلب اعتماد از نوذري بوده و مخصوصاً در آن نامه قيد شده بود، كه يا خود به قوچان برويد و يا اجازه بدهيد ماژور اسماعيل خان از اقصر فاصله به حمله پردازد، شنيدم ماژور شمشير نيز آمادگي خود را براي حمله به شورشيان اعلان داشته بود، پس از اندكي فكر تصميم گرفت خود به قوچان عزيمت نمايد، زيرا صدور دستور به اسمعيل خان بهادر مبني بر حمله به اكراد قوچان، با وجود قواي مركز در مقابل او كار عاقلانه اي نبود، لذا دستور فوري صادر كرد كه در اعزام قوا تسريع شود، و خود به اتفاق مرد آزاده وطن خواه "آزادبيك" پياده براه مي افتد.

تا اواسط بالا خيابان پياده مي روند، در آنجا به درشگه اسدالله بيك كه از بهترين درشگه هاي مشهد به شمار مي رفت و داراي اسبهاي خوبي بود، تصادف مي كنند، اين درشگه گويا حامل يكي از اعضاء ماليه خراسان موسوم به "دانش" رئيس ماليات غيرمستقيم ماليه بوده است، كه براي بازرسي به قوچان مي رفته، كلنل از او تقاضا مي كند درشگه را به اختيار او بگذارد. دانش هم فوراً جامه دان خود را برداشته و پياده مي شود، كلنل هم به اتفاق آزادبيك و يك نفر ژاندارم، سوار اين درشگه شده راه قوچان را در پيش مي گيرند.

يكي از موثقين از قول آزادبيك كه در جعفرآباد از او شنيده بود چنين گفت:

توي درشگه به كلنل عرض كردم، نوذري شانسش بيدار بود، كلنل جواب داد آري! اگر بيدار نبود از مهلكه اي كه خود در ايجاد آن رل مهم را بازي كرده است، رهائي مي يافت. و اضافه نمود كه مدركي بدست آمده است كه خيانت او را ثابت مي كند، و اگر از اين جنگ زنده برگردم او را تسليم محاكمه صحرائي خواهم نمود.

اين مدرك حاكي از ارسال يك نامه از طرف او به وزارت جنگ مبني بر اين بوده است، كه اگر قواي اعزامي پيشروي كند من با يك گردان ژاندارم تسليم خواهم شد!

از تهران نامه اي به ستون اعزامي، به شاهرود صادر مي شود، كه اگر محمود خان نوذري با قواي تحت فرمان خود تسليم شد، به او محبت كنيد و در عين حال مواظب باشيد، اين شخص مرد بسيار محيلي است.

در اينجا خلاصه اي از رفراندوم كلنل را از نظر مي گذرانيم.

آقاي قدرت منصور مي نويسد: "با اردوي بهادر وارد نيشابور شده و چند روزي در آنجا مانديم تا يك روز كه كلنل فرمانده و افسران اردو را به تلگرافخانه احضار كرد و چنين گفت:

"تحت تأثير ژنرال حمزه خان و بيانات دوستان، آماده حركت از ايران هستم نظر خود را بگوئيد هر كس عكس مرا به يادگار مي خواهد بگويد".

اين مطلب را به ساير اردوها نيز مخابره كرده بود، و اردوي مِأمور  قوچان تحت فرماندهي كلنل محمود خان نوذري قبل از هر جا چنين پاسخ داده بود: صبر بسيار ببايد پدر پير فلك را- تا گر مادر گيتي چو تو فرزند بزايد.

و پس از شعر در حدود اين معني ابراز نظر شده بود كه: شما نبايد از ايران برويد و اگر برويد دور از آئين فتوت است ما زيردستان شما و جان نثاران شما هستيم.

تمام صاحب منصبان اردو كه در تلگرافخانه نيشابور حضور داشتند، گفتند ما هم بر اين عقيده هستيم، مگر چه چيز ما از افراد اردوي اعزامي به قوچان كمتر است.

من نظر آقايان را نوشتم و براي همه خواندم، ناگهان يكي از افسران بر من با لحني خشن چنين گفت: "ما شنيده بوديم تو نويسنده هستي، اين چه قسم نويسندگي است؟ طوري بنويس كه كلنل بفهمد ما آماده ايم خون خودمان را در راه او نثار كنيم.

من هم چنان كه او گفت و ديگران هم تصديق كردند به همين مضمون مطلبي نوشتم و مخابره شد، و كلنل فوري جواب داد: "من تسليم نظر شما شدم ولي اميدوارم اين ساعت و دقيقه را فراموش نكنيد."

همين كه از تلگرافخانه بيرون آمديم من به رئيس اردو گفتم. "متاسفانه بعضي از آقايان همين حالا گفتار خودشان را فراموش مي كنند."

رئيس اردو به من گفت: تو خيلي بدبين هستي.

زماني گذشت و براي شخص من حوادثي پيش آمد كه مرا به دهليز مرگ آورد، اما نجات يافتم، ضمن جريان بسيار سخت زندگي شگفت انگيزم كه خود داستاني مفصل است، روزي فهميدم كه همان افسر معترض بر تحرير من نخستين كسي بوده است كه راه فراموشي را مي پيموده!

بعدها نيز "چنانچه همه شنيده اند" شنيدم محمود خان نوذري نخستين موافق با قيام كلنل محمد تقيخان سرپيچي از اوامر وي نمود.

بعدها در تهران روزي خدمت مرحوم ژنرال حمزه خان بودم و صحبت از حوادث گذشته بود، مرحوم ژنرال با وضعي بسيار تأثر انگيز ولي دليرانه با ابهت و شكوه يك سرباز پير چنين گفت:"ما براي ايران تا توانسته ايم و تا داشته ايم كشته داده ايم"

هنگاميكه درشگه حامل كلنل به نزديكي ميرآباد مي رسد، به سلطان سيد حسنخان مير فخرائي كه با يك عده ژاندارم و غيرمنظم در حال عقب نشيني و به عبارت صريحتر در حال فرار بوده است! تصادف مي كند، سلطان ميرفخرائي و ژاندارمها را به طرف جبهه امر بعودت داده و با همان درشگه به راه خود ادامه مي دهد.

  برخورد كلنل محمد تقي خان پسيان با شورشيان خراساني

يكي ديگر از اقدامات كلنل محمد تقي خان كه در راستاي تثبيت حكومتش بر ايالت خراسان انجام پذيرفت، بركناري حكام طرفدار قوام السلطنه از حكومت مناطق مختلف اين ايالت بود. عمادالملك حاكم ترشيز (كاشمر)، شوكت الدوله حاكم سرخس، نصيرالاياله حاكم كوه سرخ و حكام شهرستان هاي قوچان، تربت حيدريه، خواف، درگز، نيشابور و تربت جام در زمره اين معزولين بودند كه در فرصتهاي مختلف از كار بركنار و بعضاً دستگير شدند و جاي خود را به حكام جديد دادند. اين اقدام و به ويژه گماشتن حكام مشروطه خواه اگر چه مي توانست تا اندازه اي رفاه و آسايش مردم اين مناطق را به دنبال داشته باشد اما از همان آغاز با نارضايتي و اعتراض گروهي از اشراف و خوانيني كه در زمره دار و دسته قوام السلطنه بودند، مواجه شد. اين عزل و نصب ها باعث تزلزل موقعيت برخي از روساي ايلات و طوايف مي شد كه بدون هيچگونه بازخواستي در منطقه خود مستبدانه حكومت مي كردند. اين وضعيت باعث شد تا گروههاي فوق براي متزلزل كردن حكومت كلنل دست به تحريكاتي به ويژه در تشويق افراد ياغي به طغيان و شورش بزنند. كلنل كه به خوبي پي به اين توطئه برده بود بر آن شد تا با قلع و قمع ياغيان خيال خود و دولت مركزي را از اين بابت آسوده سازد. خداوردي سردار شيرواني و برادرش الله وردي، زبردست خان درگزي و يارانش مرسل و حضرت قلي و خليل طور زني از مهمترين اين ياغيان بودند كه به تدبير كلنل سركوب شدند.

خداوردي سردار كه نخست رئيس سواران و تفنگداران محمد ابراهيم خان زعفرانلو حاكم شيروان بود بعد از عزل محمد ابراهيم خان از حكومت شيروان، با سواران خود در نواحي سرحدي خراسان و روسيه به راهزني و باجگيري مشغول بود و بعداً با بلشويك هاي روسيه سر و سري پيدا كرد. اما با اتكا به حمايت هاي بلشويك ها حاضر به همكاري با قوام السلطنه حاكم خراسان نبود. وي در رويارويي با نيروهاي مشترك ژاندارمري و خوانين طرفدار قوام شكست خورد و به روسيه فرار كرد و بعد از كودتاي سوم اسفند 1299 همراه با سلاحهاي دريافتي از بلشويك ها به خراسان برگشت. قوام السلطنه كه با دولت كودتا ميانه اي نداشت اين بار در برابر بازگشت خداوردي سردار از خود واكنشي نشان نداد بلكه او را به نوعي به ادامه طغيانش تشويق هم كرد. با شروع حكومت كلنل بر خراسان يكي از نخستين اقدامات او سركوبي طغيان خداوردي بود. خداوردي در برابر نيروهاي ژاندارمري تاب مقاومت نياورد و از پايگاه خود درگليان به بجنورد گريخت و به سردار معزز حاكم اين شهر پناه برد. سردار معزز كه حفظ موقعيت خود را مقدم بر حمايت از خداوردي و چند تن از اطرافيانش را در اختيار ژاندارم ها گذاشت. خداوردي سردار مشهد پس از چندين جلسه بازجويي به اعدام محكوم و در هفتم تير 1300 به اتفاق برادرش تيرباران شد.

زبردست خان درگزي هم كه بعد از مسعودخان حاكم درگز و بدون جلب نظر قوام السلطنه و با كمك مرسل خان صديق اوف- يكي از بازرگانان درگز- خود را حاكم اين شهر خوانده بود بعد از احضار به مشهد توسط قوام السلطنه و توقيف اجباري در اين شهر، در آخرين روزهاي حكومت قوام اجازه يافت تا به درگز برگردد. او بعد از رفتن به درگز ضمن به قتل رسانده رضاخان حاكم درگز به اتفاق مرسل و با حمايت هيا ضمني بلشويك ها و همچنين كساني چون عبدالقدير آزاد سبزواري، شورشي را در دوران حكومت كلنل محمد تقي خان پسيان در درگز آغاز كرد. كلنل براي خاتمه دادن به اين وضعيت ضمن اعزام بخشي از نيروهاي ژاندارمري به اين منطقه، خواهان حضور زبردست خان از رفتن به مشهد خودداري كرد اما مرسل خان را به اين شهر فرستاد. در اثناي حضور مرسل در مشهد، يوسف بيگ پسر عموي زبردست خان در منطقه بنديان درگز به گروهي از ژاندارم ها حمله كرد. به دستور كلنل ژاندارم هاي قوچان مأمور محاصره و تسليم كردن زبردست خان و نيروهايش شدند. زبردست خان پس از آگاهي از پيروزي هاي اوليه ژاندارم ها، ضمن غارت محمد آباد (شهر درگز) و به گروگان گرفتن تلگرافچي اين شهر و چند نفر ديگر به لطف آباد گريخت و در آنجا پس از يك زد و خورد مختصر با ژاندارم ها و بعد از به قتل رساندن يكي از گروگانهاي خود به روسيه پناهنده شد. بعد از اين وقايع مرسل در مشهد بازداشت و پس از محاكمه و اقرار به گناهان به اعدام محكوم شد و حكم صادر در مورد او به اجرا درآمد. كلنل محمد تقي خان براي بازگرداندن زبردست خان با روس ها تماس گرفت اما به نتيجه اي نرسيد. بعدها حضرت قلي از طرفداران زبردست خان نيز به جرم كمك به افراد شورشي تيرباران شد.

خليل طور زني هم كه در جنوب خراسان سر به طغيان برداشته بود در جنگي كه در فروردين 1300 در نزديكي طبس با نيروهاي ژاندارمري كرده بود نيروهايش شكست خورده و خود او به قتل رسيده و اتباعش نيز فراري شده بودند.


کلمات کلیدی:
 
حاسيه بر کلنل پسيان ۱
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

مرورى بر زندگى محمدتقى خان پسيان

قيام كلنل

حسن يوسفى اشكورى

پدران كلنل محمدتقى خان پسيان پس از مجزا شدن قفقاز از پيكر ايران، خود را به آغوش وطن اجدادى انداختند و به ايران آمدند. در آن دوره بخش قابل توجهى از ايران طى دو عهدنامه گلستان و تركمانچاى از ايران جدا شده بود و اجداد محمدتقى خان پسيان از ايرانيانى بودند كه پس از آن خودشان را به ايران رساندند. محمدتقى خان پسيان در سال ۱۳۰۹ ه ق در تبريز متولد شده و تحصيلاتش را در زادگاهش آغاز كرد و ادامه داد. در سال ۱۳۲۴ه ق به تهران آمد و وارد مدرسه نظام شد. پس از پنج سال در مدرسه نظام به درجه سلطانى رسيد و چون اساس قشون جديد به هم خورد به ژنرال يالمارسن سوئدى، با همان درجه اى كه داشت معرفى شد و در سمت آجودان مترجمى و رياست گروهان مامور همدان شد.

از سال ۱۳۳۱ داخل مدرسه صاحب منصبان ژاندرمرى شده و سال بعد جزء اردوى اعزامى به بروجرد رفت و در اغلب جنگ هاى آنجا شركت كرد. (دوران جنگ اول جهانى) در همان سال به درجه ياورى (سرگردى) رسيد و مامور همدان شد و تا محرم سال ۱۳۳۴ ه ق در آنجا بود. ياور محمدتقى خان در جنگ عمومى (جنگ جهانى اول) دلاورى هاى زيادى از خود نشان داد و در جنگى كه معروف به جنگ مصلى بود، روس ها را شكست فاحش داده و با اين پيروزى كه از نظر نظامى شاهكارى بود، شهرت و لياقت او از مرز ايران گذشت و در آلمان و اتريش پيچيد، اما پس از سقوط بغداد مجبور به عقب نشينى شد.

در سال ۱۳۳۴ ه ق مسئله مهاجرت مليون ايرانى به عثمانى پيش آمد و محمدتقى خان پسيان از آنانى بود كه همراه اين دولت در تبعيد بود و به عثمانى رفت. اما وى در استانبول از آنها جدا شده و در سال ۱۳۳۵ براى معالجه به آلمان رفت و در سال ۱۳۳۶ نيز به برلين كوچ كرد. در آلمان ابتدا در هوانوردى و بعد در قسمت پياده نظام مشغول خدمت بود. سپس در ضمن خدمت، رياضيات عاليه و موسيقى علمى را نيز فراگرفت. محمدتقى خان در سال ۱۳۳۸ ه ق به ايران بازگشت و پس از چندى سرگردانى در دولت مشيرالدوله به فرماندهى ژاندارمرى خراسان منصوب گشت.

تا اينجاى مطلب، زندگينامه محمدتقى خان پسيان بود كه به طور مختصر ارائه شد و طبق اين زندگينامه مشخص است كه وى چه تيپ و شخصيتى داشته و سوابق وى هم از نظر فكر، انديشه، تحصيلات و همين طور خدماتى كه در آن دوره به ايران كرده، به خصوص جنگ هايى كه عليه اشغالگران انجام داده، كم و بيش سيمايى از وى را در ذهن مجسم مى كند. از اين به بعد مطالبى كه عنوان مى شود، مربوط به حدود شش ماه آخر عمر محمدتقى خان پسيان است كه دوران قيام وى در تبريز است و البته بيشترين شهرت او نيز مربوط به همين ايام است.

وقتى كه مرحوم محمدتقى خان پسيان به فرماندهى ژاندارمرى خراسان انتخاب شد، قوام السلطنه والى خراسان بود. وى كه از سه سال پيش والى خراسان بود، پس از كودتاى ۱۲۹۹ به دستور سيدضياء الدين طباطبايى و به دست كلنل محمدتقى خان پسيان در روز ۱۳ فروردين ۱۳۰۰ دستگير و تحت الحفظ به تهران فرستاده شد. البته خود پسيان بعداً در يك نطق رسمى اعلام كرد كه به او دستور داده بودند تا قوام را در مشهد بكشد. ولى چون او اعتقاد داشت كه قوام السلطنه در هيچ محكمه اى محاكمه نشده است و جرم او ثابت نشده است، از اين جهت فرمان رئيس الوزرا را در تهران اطاعت نكرد و قوام را طبق دستور حكومت مركزى به تهران فرستاد.

پس از خروج قوام السلطنه، خود پسيان كفالت استان خراسان را به عهده گرفت و در واقع علاوه برقدرت نظامى كه داشت، قدرت سياسى هم پيدا كرد و والى خراسان شد. اما پس از سقوط كابينه سيدضياء و تبعيد او از كشور كلنل نگران خود و اوضاع خراسان شد. دليل اين نگرانى هم آن بود كه پس از سيدضياء از يك طرف سردار سپه وزير جنگ در واقع قدرتمندترين مرد پايتخت بود و از آن طرف زندانيان از جمله قوام السلطنه از زندان آزاد شده بودند و اين دو از كلنل محمدتقى خان دل خوشى نداشتند. جريان رابطه محمدتقى خان با قوام السلطنه از زندان آزاد شده بودند و اين هر دو از كلنل محمدتقى خان دل خوشى نداشتند. جريان رابطه محمدتقى خان با قوام السلطنه روشن است. اما سردار سپه زمانى كه در همدان فرمانده بود و كلنل نيز در آنجا خدمت مى كرد، با هم درگيرى هاى زيادى داشتند. حتى يك بار كلنل او را كه مقام مافوقش بود، مورد اهانت قرار داده بود.

رضاشاه همان طور كه از زندگينامه اش معلوم است، به ويژه در دوران سلطنت از يك طرف فردى بود به شدت اهل سوءظن و از طرفى هم شديداً انتقام جو و كينه ورز بود. وى بسيارى از همكاران خودش را نابود كرد و در واقع جرم آنها در هيچ محكمه اى ثابت نشده بود و عمدتاً اين عمل وى ناشى از سوءظن و كينه و عقده خود سردار سپه بود. ۱

در اين احوال چيزى كه نگرانى كلنل پسيان را مضاعف كرد و شايد تا حدودى براى او قطعى شد كه بالاخره دست از سر او برنمى دارند، اين بود كه فرمانى از شاه رسيد كه طى آن كلنل را به فرماندهى قواى نظامى ابقا كرده، ولى او را از دخالت در امور سياسى و ايالتى منع كرده بود. اين اقدام از يك طرف او را ناراضى و دلخور كرد و از طرف ديگر نشان داد كه نگرانى اش بيهوده نيست و اين نگرانى زمانى كامل شد كه چندى پس از آن شنيد كه قوام السلطنه در تهران به نخست وزيرى رسيده است. وقتى كه قوام السلطنه به نخست وزيرى رسيد، بلافاصله نجدالسلطنه را به عنوان والى خراسان فرستاد. ظاهراً در اين زمان بود كه كلنل احساس كرد، زمان آن رسيده است كه عليه حكومت مركزى دست به قيام بزند.۲

 

 

كلنل چند روز پس از آغاز كار والى جديد (نجدالسلطنه) در يك اقدام غافلگيركننده، نجدالسلطنه را توقيف كرد و خود شخصاً اداره امور خراسان را به دست گرفت. برخى از بزرگان با نفوذ شهر را نيز دستگير و برخى را نيز از شهر تبعيد كرد. در اين هنگام «كميته مركزى خراسان» نيز تشكيل و اعلان موجوديت كرد. هر چند موسس و اعضاى كميته ملى خراسان شناخته شده نيستند (لااقل در منابعى كه در اختيار من بوده) اما على القاعده رئيس و يا عضو اصلى كميته خراسان، محمدتقى خان پسيان بوده است. البته در همين زمان يك كميته پنج نفره هم تشكيل شد كه دو نفر از بازارى ها و سه نفر از روحانيون مشهد، عضو كميته ملى ايالتى خراسان بودند. (احتمالاً همين پنج نفر كميته ملى را تشكيل داده بودند) اين كميته پنج نفرى كه پس از به قدرت رسيدن پسيان تشكيل شده، به تلگرافخانه رفته و متحصن شدند و در آنجا با تماسى كه با مقامات تهران گرفتند، از تهران خواستند كه نجدالسلطنه را عزل كند و محمدتقى خان پسيان را به امارت خراسان منصوب كند.

در آن موقع يكى از جاهايى كه مى رفتند و متحصن مى شدند، تلگرافخانه بود. چون در آن موقع تلگرافخانه از نظر ارتباطات اهميت زيادى داشت و مى توانستند از آن طريق صداى خود را به مركز برسانند. اين متحصنين از جمله خواسته بودند كه در صورت عدم پذيرش خواسته هاى اوليه، محمدتقى خان بتواند ايران را ترك كند. البته طبيعى بود كه مقامات تهران با اين پيشنهاد مخالفت كنند، چون از نظر حكومت مركزى متمرد و ياغى به حساب مى آمدند. پس از اين كودتايى كه عملاً پسيان انجام داد، اوضاع شهر به هم ريخت و روبه  وخامت نهاد و ناامنى هم در شهر گسترده تر شد. سرانجام نجدالسلطنه استعفا داد و دولت، صمصام السلطنه بختيارى را به ايالت خراسان فرستاد كه البته باز با مخالفت متحصنين تلگرافخانه مواجه شد. دولت سرانجام راه  ميانه اى را انتخاب كرد و آن اين بود كه تا ورود صمصام السلطنه، محمدتقى خان پسيان مقام كفالت خراسان را داشته باشد. هرچند اين تصميم تا حدودى اوضاع را آرام كرد، اما شهر به حركت درآمده بود و كميته ملى با اعلاميه هاى پياپى، دولت مركزى را مورد حمله و انتقاد قرار مى داد و عدم رضايت مردم از اوضاع جارى را هم دامن مى زد. پسيان شنيد كه صمصام السلطنه مى خواهد با عده زيادى از قواى مسلح بختيارى حركت كند و به سوى مشهد بيايد. اين امر موجب نگرانى شديد او شد و لذا پسيان به صمصام السلطنه پيغام داد، مردم از اين كار در هراسند و ناراضى اند و او بهتر است كه بدون سوار مسلح، وارد مشهد شود. ضمناً خواست كه والى، موسيو دوبواى بلژيكى را كه در مقام رياست مالى خراسان بود، در مقام خود ابقا كند. صمصام پيغام داد كه حركت با عده اى نظامى تكذيب مى شود و در مورد دوبوا هم قول مساعد داد. پس از آن صمصام طى تلگرافى اطلاع داد كه كلنل گلروپ سوئدى و رئيس ژاندارمرى، آنجا مى آيند، شما با ايشان مذاكره كنيد. اما پس از ورود كلنل سوئدى به شش فرسخى مشهد، مامورين محمدتقى خان پسيان آنها را خلع سلاح كردند و پسيان هم با او ملاقات كرد و پس از مذاكره اى آنها را دوباره به تهران برگرداند. پس از آن دولت مركزى احساس كرد كه خراسان در دست پسيان است و نمى توان به هيچ وجه او را رام و مطيع كرد، از اين رو طرح براندازى او را در تهران كشيدند. طرح براندازى هم اين بود كه قوام السلطنه پيش از آن كه ماموران نظامى را براى سركوب پسيان به خراسان بفرستد، با تماسى كه با خوانين و اميران محلى گرفت، آنها را تحريك و تشويق كرد و به نوعى ماموريت داد تا به سركوب پسيان بپردازند. از جمله كسانى كه به دستور قوام السلطنه، عليه محمدتقى خان پسيان وارد عمل شد، شوكت الملك علم (پدر اسدالله علم) بزرگترين خان منطقه۳ و والى قائنات بود و ديگرى سردار معز بجنوردى، والى بجنورد. همچنين خوانين قوچان را به سركوب پسيان تحريك كرد و در عين حال پيشنهاداتى هم به پسيان داده شد كه البته هيچ كدام از آنها پذيرفته نشد. از جمله اينكه به او پيشنهاد داده شد كه او و دو تن از يارانش حقوق دو سال خود را برداشته و به اروپا بروند، اما پسيان هيچ كدام از آنها را نپذيرفت، چون به نظر مى رسيد به آخر خط رسيده و به قول عوام به سيم آخر زده و به هيچ وجه راه صلح و آشتى با حكومت مركزى براى پسيان باقى نمانده بود.پس از آن دولت پسيان را نسبت به حكومت مركزى رسماً ياغى اعلام كرد. روابط خراسان و تهران به كلى قطع شد. از چند جبهه به مشهد و قواى كلنل حمله شد. طى جنگ هاى متعددى سرانجام كلنل در جعفرآباد قوچان به محاصره نيروهاى دولتى و خوانين منطقه افتاد و پس از يك جنگ طولانى و شجاعانه و كشته شدن اكثر ياران، خود نيز كشته شد. جنازه پسيان را به مشهد آوردند و با احترام و در حضور انبوه مردم در مقبره نادرشاه مدفون كردند.

البته يك ماه پس از آن قزاقان (به فرماندهى سردار سپه) وقتى وارد شهر شدند، جنازه پسيان را از مقبره نادرشاه بيرون آوردند و به يك قبرستانى در حاشيه شهر انتقال دادند.۴ البته پس از كشته شدن محمدتقى خان پسيان، اسماعيل بهادر از نظاميان بلندپايه وفادار به پسيان، تلاشى انجام داد كه دوباره شهر مشهد را بگيرد كه توفيق پيدا نكرد و شكست خورد.

 

پى نوشت ها:

0- سردار اسعد و نصرت الدوله فيروز كه هر دو به دستور رضا شاه كشته شدند. ظاهراً دليلش اين بود كه هر دو قبل از سيدضياء و سردار سپه از ناحيه انگليسى ها كانديداى كودتا بودند و با آن كه ده، پانزده سال از آن زمان گذشته بود، به نظر مى رسد سردار سپه اينها را فراموش نكرده و احتمال مى داده ممكن است دوباره براى كودتا از طرف انگليسى ها در نظر گرفته شوند و سلطنت را از وى بگيرند، لذا هر دوى آنها را كشت. ۲ - قيام ها هميشه از پيش طراحى شده نيستند و معمولاً برحسب يك سلسله علل و عواملى كه دست به دست هم مى دهند و زمينه هاى مساعدى را به وجود مى آورند، پيش مى آيند. شايد در ميان قيام هاى پس از مشروطه، تنها قيام ميرزاكوچك خان باشد كه مقدارى با مطالعه اوليه و با فكر انجام شده است. يعنى ميرزا در تهران تصميم گرفت كه قيام كند و با ديوسالار مازندرانى مشورت كرده و با هم به مازندران رفتند و چون آنجا را مساعد نديدند، به گيلان رفتند و مقدمات را آماده كردند و شايد به همين دليل هم بيشتر از قيام هاى ديگر طول كشيد. اما قيام شيخ محمد خيابانى و يا تنگستانى و يا همين قيام كلنل محمدتقى خان پسيان، از قبل برنامه ريزى نشده بودند و يك سرى عوامل دست به دست هم دادند و باعث ايجاد اين قيام ها شدند. ۳- صمصام السلطنه هم يكى از خان هاى بختيارى بود. در آن زمان شايد هفتاد، هشتاد درصد نخبگان فكرى و سياسى خاستگاه ايلى و طبقاتى داشتند. قبل از مشروطه و بعد از آن هم همين طور بود. در زمان رضاشاه يك مقدار اوضاع تغيير پيدا كرد. در آن زمان عمدتاً قيام هاى محلى را در مرحله اول، به دست خوانين محلى سركوب مى كردند، در قيام جنگل هم حكومت مركزى، خوانين را عليه نهضت جنگل تحريك مى كرد و در هر كجا قيامى براى آزادى و عدالت بود و جنبه مردمى داشت، قبل از حكومت خود خوانين محلى به عنوان مامورين حكومتى وارد عمل مى شدند.۴- البته مدتى پس از آن قبر محمدتقى خان پسيان به وسيله رضاشاه محو شد و اين سياستى بود كه در دوره رضاشاه تعقيب مى شد. وى سعى مى كرد كسانى را كه نامى و محبوبيتى داشتند محو و نابود كند و حتى علاوه بر آن قبر و آرامگاهى هم نداشته باشند. استبداد وقتى گسترش پيدا مى كند، تماميت خواهى و استبدادطلبى وقتى اوج مى گيرد، ديگر حد و مرزى نمى شناسد.

 

کلنل   

كلنل محمد تقي خان پسيان كلنل محمد تقي خان پسيان، در سال 1271 شمسي در تبريز به دنيا آمد. پدران كلنل محمدتقى خان پسيان پس از مجزا شدن قفقاز از پيكر ايران، خود را به آغوش وطن اجدادى انداختند و به ايران آمدند. وي تحصيلاتش را در زادگاهش آغاز كرد و ادامه داد. در سال ۱۳۲۴ه ق به تهران آمد و وارد مدرسه نظام شد. پس از آن كه وارد نظام شد، به دليل ابراز رشادت، به سرعت ارتقاء يافت و در سال 1299 شمسي رياست ژاندارمري خراسان را بر عهده گرفت. او به خاطر داشتن افكار آزادي خواهانه در ميان مردم از نفوذ و اعتبار فراواني برخوردار بود. پس از كودتاي رضاخان در سال 1299 شمسي، كلنل پسيان، علاوه بر فرماندهي ژاندارمري ، حكومت خراسان را كه تا آن زمان تحت كنترل قوان السطنه بود در دست گرفت. اما پس از فدرت گرفتن قوام السطنه، پسيان با وي اختلاف پيدا كرد و كار اين اختلاف پس از مدتي بالا گرفت. از اين رو، كلنل پسيان با توجه به نفوذ بيگانگان در ايران و نابساماني اوضاع كشور، براي خارج شدن ايران از زير نفوذ انگليس و بهبود وضع مردم، مبارزه با حكومت مركزي را آغاز كرد و بدين ترتيب قيام افسران در استان خراسان به وقوع پيوست. در اين قيام، كلنل پسيان امور استان را كاملا در دست گرفت و قواي تحت فرمانش با نيروهاي طرفدار دولت مركزي جنگيدند. سرانجام در يكي از اين درگيري ها، محمد تقي خان پسيان، اين مبارز خستگي ناپذير در 31 سالگي كشته شد. با كشته شدن او، قيام افسران خراسان عليه ظلم و جور دولت مركزي نيز فروكش كرد و قوام، نفسي به راحتي كشيد. سرگذشت اين سردار آزادي خواه و صدها تن ديگر مانند وي، بيانگر با سابقه بودن دخالت هاي آشكار و نهان استعمارگران از جمله انگلستان به عنوان استعمار پير در ايران است و گراميداشت او، خاطره رشادت ها و پايمردي هاي قهرمانان اين مرز و بوم را در مقابل بيگانگان ، در يادها زنده مي كند.

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
کلنل پسيان ۵
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

صمصام السلطنه بختياري و حكومت خراسان

دولت و در راس آن قوام كه  نمي خواستند درخواست هاي بزرگان مشهد شاه را با ايشان در ماجراي حكومت  كلنل بر خراسان در دو قطب مخالف قرار دهد هنوز جوهر امضاي استعفاي   نجدالسلطنه و تلگرا ف هاي بزرگان مشهد با احمد شاه خشك نشده بود ، نجف قلي خان بختياري ملقب به صمصام السلطنه را به عنوان استاندار جديد خراسان معرفي كردند .اين واقعه در دهم مرداد، صورت گرفت. قوام با انتخاب  صمصام السلطنه كه از سران انقلاب مشروطيت محسوب  مي شد و در نزد رجال سياسي ايران از احترام خاصي برخوردار بود هم او وهم پسيان را در مخمصه قرار داد. هر دو اين افراد داعيه آزادي خواهي و دوستي وطن داشتند و مقابله و مواجهه احتمالي آنها با هم باعث تضعيف موقعيت شان مي شد و اين براي دولت وقت   به ويژه قوام و رضا خان امتياز بزرگي را ايجاد مي كرد زيرا با يك تير دو نشان را هدف قرار داده بودند. اما  كلنل محمد تقي خان با هوش تر از اين بود كه بدين سادگي فريب بازي دولت را بخورد. او پس  از آگاهي از اين اقدام دولت قوام  با مخابره تلگرافي به تهران ضمن تبريك اين انتصاب به صمصام السلطنه، نسبت به او اظهار اطاعت كرد. صمصام السلطنه نيز با مخابره پاسخ اين تلگراف، تا رسيدن خود به خراسان كفالت اين ايالت را به او واگذار نمود. اما هواداران كلنل در سطح ايالت به اندازه خود او زيرك نبودند. برخي از بزرگان مشهد كه البته در ميان آن ها تعدادي از ياران سابق قوام هم ديده مي شدند به رغم اين برخوردهاي مناسب و دوستانه نسبت به اين انتصاب اعتراض كرده و با مخابره تلگراف به دولت خواهان ابقاي كلنل در مقام والي گري خراسان شدند. اين عده مدعي بودند كه  با توجه به موفقيت كامل كلنل در حفظ امنيت مشهد و خراسان و همچنين محبوبيت او در نزد عامه مردم، دليلي براي نسپردن حكومت خراسان به او نمي بينند .اين اقدام با توجه به وضعيت خاص ايران در آن زمان و اقدامات صورت گرفته از اين دست توسط ساير حكام ولايات براي حفظ خود و يا بركناري كارگزاري كه با وي اختلاف داشتند اين گمان را در نزد صمصام السلطنه پيش آورد كه پسيان مخالف حضور او در مشهد هست . قوام نيز كه هنوز نتوانسته بود مسئله برخورد كلنل با خود را در زمان دولت سيد ضيا به فراموشي بسپارد ،در تقويت اين تفكر در نزد والي جديد خراسان تلاش كرد. وي كه مصمم به خرد كردن غرور كلنل در نزد خراسانيان بود و در اين راه رضا خان سردار سپه را كه قويتري فرد دولتش محسوب مي شد بدليل كينه قديمي از كلنل كه در جريان جنگ همدان به هنگام تشكيل كابينه مهاجرت ايجاد شده بود با خود همراه مي ديد ، از تصويب بودجه ژاندارمري خراسان كه از شروط اوليه كلنل بود ،خودداري كرد و همزمان اجازه استفاده از درآمدهاي مالياتي را به او نداد. علاوه بر اين با اقدام براي  عزل مسيو دبوا رئيس ماليه خراسان كه از هواخواهان جدي كلنل بود و تحريك بعضي از خوانين خراسان عرصه را بر كلنل محمد تقي خان تنگ كرد. اين مسايل از يك سو و شايعه حركت سواران بختياري همراه با  صمصام السلطنه به سوي خراسان كه بايد آن را واكنشي به تلگراف بزرگان مشهد در اعتراض به انتصاب او تلقي كرد از سوي ديگر شرايط خاصي را در خراسان ايجاد كرد .ژنرال حمزه خان كه تا اين زمان سكوت كرده بود در اين حالت احساس كرد تا براي جلو گيري از رودرويي دو تن از مبارزان قديم مشروطه كه يكي از آنها برادرزاده و ديگري دوست قديمي اش محسوب مي شوند بايد پا در مياني كند. اين اقدام و همچنين تلگرافات مبادله شده بين كلنل و صمصام السلطنه عاملي براي پايان بخشيدن به نگراني هاي دو طرف گرديد.اما درست در همين زمان  كه انتظار مي رفت مشكل خراسان به نحو مسالمت آميزي حل و فصل شود وقوع دو حركت غير قابل پيش بيني همه رشته ها را در اين خصوص پنبه كرد و به روند اين مصالحه لطمه جدي زد. اين دو حركت عبارت بودند از اعزام كلنل گلروپ سوئدي فرمانده ژاندارمري كل كشور و چند نفر افسر بلند مرتبه به خراسان و ديگري انصراف صمصام السلطنه از والي گري اين ايالت.

بر اساس مدارك موجود هدف از آمدن گلروپ به خراسان متقاعد كردن كلنل براي دست برداشتن از مخالفت با دولت بود ولي با توجه به زمان اين حركت كه پس از توافقات صورت گرفته بين والي جديد و پسيان بود از يك سو و بي اطلاعي يا عدم اطلاع دقيق صمصام السلطنه از دلايل اين سفر از سوي ديگر بايد برداشت دوم موجود در باره دلايل اين سفر را كه حاكي از ماموريت ويژه گلروپ از سوي دولت به منظور ايجاد اختلاف ميان كلنل و افسران زيردستش و سپس خلع كلنل از ژاندارمري خراسان بوده را مورد تاييد قرار داد.گمان به صحت اين برداشت وقتي قوي تر مي شود كه به انصراف صمصام السلطنه از والي گري خراسان با تامل بيشتري نگاه كنيم. در اثناي حركت اين هيئت به سوي خراسان، صمصام السلطنه كه اميد مي رفت با حضورش در خراسان به مشكل اين ايالت خاتمه دهد ناگهان و به دلايل به ظاهر نامعلوم در اواخر مرداد از حكومت خراسان كناره گرفت و يا بهتر بگوييم  كنار گذاشته شد. علت اصلي اين امر را بايستي در انتقام جويي هاي قوام و رضا خان جستجو كرد كه هيچ تمايلي براي ماندن كلنل در خراسان را نداشتند. ظاهراً ميان دولت  و صمصام السلطنه در مورد نحوه برخورد و يا مصالحه با كلنل اختلافاتي به وجود آمده بود. برخوردهاي صمصام السلطنه با كلنل پدرانه، با محبت و اميدواركننده بود اما دولت اين شيوه ها را نمي پسنديد. برخورد غيردوستانه كلنل با گلروپ و همراهانش كه در 24 مرداد در ده شريف آباد واقع در 24 كيلومتري مشهد توقيف شده بودند، بر پيچيدگي اوضاع افزود. كلنل بعد از متوقف كردن اين هيئت و انجام پاره اي مذاكرات بي نتيجه آنها را به تهران بازگردانيد.

 

آغاز قيام

با اعلام انصراف صمصام السلطنه از حكومت خراسان و بي نتيجه بودن مأموريت كلنل گلروپ، دولت كلنل را ياغي و متمرد اعلام كرده و مصمم به قلع و قمع او شد. قوام به عنوان نخست وزير در راستا اجراي اين اعلان دولت تصميم گرفت تا يك تيپ مجهز به توپخانه را به فرماندهي حسين آقا خزاعي به خراسان بفرستد و از سوي ديگر با ارسال پيام هايي براي خوانين و روساي عشاير خراسان آنان را براي جمع آوري نيرو و حمله به مشهد براي سرنگوني حكومت كلنل تشويق نمايد.

قوام السلطنه در اول شهريور 1300 با مخابره تلگرافي به محمدرضا شجاع الملك هزاره  كه بدليل مخالفت كلنل با رياست خاندان خود بر ايل تيموري از او ناراحت بود به او دستور داد كه با توجه به ياغي و متمرد شناخته شدن كلنل محمد تقي خان در  قلع و قمع او و موافقانش از هيچ اقدامي فروگذار نكند. وي سپس  در تلگرافي  به تاريخ  پنجم شهريور خطاب به محمد ابراهيم خان شوكت الملك امير قاين و سيستان نيز همين موضوع را تكرار كر دكه شوكت الملك هم در اجراي اين دستور از خوانين تحت امر خود از جمله سردار مكرم حاكم طبس خواست تا عايدات حوزه حكومتي خود را به مشهد و براي  براي كلنل تا زمان مشخص شدن وضعيت رابطه او با حكومت مركزي ارسال نكنند.

كلنل محمد تقي خان نيزدر واكنش به اين رفتار قوام السلطنه با ارسال تلگراف هايي براي فرماندهان ژاندارمري قوچان، تربت حيدريه، نيشابور و چند جاي ديگر به آنها پيام داد كه تحت تأثير پيامهاي عموي خود ژنرال حمزه خان و ساير دوستان آماده حركت از ايران است و نظر آنها را در مورد تصميم خود جويا شد. اين فرماندهان در پاسخ تلگراف كلنل ضمن اعلام آمادگي براي جانفشاني در ركاب كلنل، خارج شدن او از كشور را دور از جوانمردي دانستند. كلنل بعد از دريافت اين پاسخ ها بدون توجه به دستورات تهران و با اعلام حكومت نظامي در اول شهريور 1300 خود به اداره امور ايالت پرداخت. در اين حركت جديد نيز هدف اصلي كلنل جلوگيري از انتخاب و اعزام والي جديد براي خراسان و تحريك افكار عمومي عليه قوام السلطنه براي فراهم ساختن زمينه هاي عزل او بود.

همزمان با بروز اين واقعه گروهي از هواداران كلنل براي منسجم كردن حمايت هاي خود از او تشكيلاتي به نام كميته مليون خراسان را به وجود آوردند. آنها با برگزاري تجمع  و سخنراني ضمن تقبيح دولت مركزي حمايت همه جانبه خود را از كلنل اعلام كردند. بروز اين گونه حركات در مشهد كه اغلب توسط برخي از عناصر آذربايجاني با عقايد افراطي و همچنين با تحريكات سيد مهدي فرخ ملقب به معتصم السلطنه انجام مي شد در واقع نوعي اعلان جنگ عليه دولت مركزي ايران به رهبري قوام السلطنه به حساب مي آمد.يكي از دلايل اصلي اين اقدام  معتصم السلطنه تلاش  قوام و همراهانش به منظور رد اعتبار نامه او بدليل همكاري با دولت سيد ضيا در مجلس چهارم عنوان شده است.

همان گونه كه پيش از اين عنوان شد پيشگامترين خان محلي در رويارويي با كلنل محمد تقي خان پسيان، محمد رضا شجاع الملك هزاره اي بود. او با جمع آوري نيروهايي از طوايف مختلف هزاره، تيموري و كاريزي در منطقه تربت جام براي حركت به سوي مشهد، نخستين جبهه را عليه كلنل گشود. او در اين راستا سيد حيدر بربري را در رأس نيروهايي روانه باقرآباد و سنگ بست واقع در چهل كيلومتري جنوب شرقي مشهد كرد. كلنل كه نمي خواست در نتيجه اين حركت جنگ و برادركشي به راه بيفتد با مأموريت جمعي از بزرگان مشهد براي مذاكره با شجاع الملك موافقت كرد. او از سوي ديگري براي آمادگي هر چه بيشتر در مقابل حملات احتمالي خوانين اقدام به بسيج هواداران خود و استخدام نيروهاي جديد در ژاندارمري نمود. بروز شايعات مختلف از جانب مخالفين كلنل در مشهد و تهران و به ويژه اتهاماتي كه از طريق شب نامه هاي حزب موسوم به آزاديخواهان خراسان كه هواداري از سياست انگلستان بوده و مرام ضد تركي داشت، منتشر مي شد باعث گرديد تا كلنل در سيزده شهريور در دفاع از خود اقدام به نگارش و پخش جزوه اي درباره دوران زندگاني خود كند. او در اين جزوه ضمن اشاره به داستان زندگي خود اعلام كرد تا كنون عضو هيچ حزب و گروه سياسي نبوده و به هيچ سلسله و دسته اي دل نبسته و شايد اين يكي از بزرگترين گناهانش باشد. وي در ادامه يادآور شد كه به وجود يك حكومت مركزي و مقتدر در ايران اعتقاد دارد اما نمي تواند با دولتمردان و فرمانفرمايان و اشرافي كه با دست درازي به حقوق ملت و دولت اقدام به اندوختن ثروت هاي بزرگ و خريد املاك و باغها و اتومبيل ها و درشكه ها و احداث كاخ ها و پارك هاي اختصاصي نموده اند، موافقتي داشته باشد و چون سكوت در برابر اين بي عدالتي ها شرافت سربازي او و هم قطارانش را لكه دار مي كند، مي خواهد جان را فداي حق گويي و حقيقت جويي نمايد. او سپس ضمن نكوهش انتخابات فرمايشي مجلس و انتقاد از مخالفين خراساني و تهراني خود نوشت كه در دوره زمامداري اش قدمي برخلاف رضاي خدا و صلاح مملكت برنداشته و از بيت المال ديناري سو استفاده نكرده و اولين كسي است كه حساب وجوه دريافتي ايام مسئوليتش را با رضايت خاطر پس داده است. كلنل در بخش ديگري از اين جزوه نوشته بود براي هرگونه محاكمه و در صورت اثبات جرم براي هرگونه مجازات حاضر است و در پايان اين نوشته براي اينكه تير خلاص را به بدخواهانش كه او را متهم به تجزيه طلبي كرده بودند، شليك كند اعتقادش به ايران و ايراني را اين گونه بيان كرد:

"من ايران و ايراني را نه فقط دوست داشته بلكه پرستش مي كنم و به همين دليل اگر كسي در مقابل از من بد گفته و يا بنويسد جواب نخواهم داد. مرا اگر بكشند قطرات خونم كلمه ايران را ترسيم خواهند نمود و اگر بسوزانند خاكسترم نام وطن را تشكيل خواهد داد".

ژنرال حمزه خان پسيان عموي كلنل با دشوار شدن اوضاع خراسان، مصمم به دادخواهي حضوري و ملاقات با احمدشاه قاجار شد اما كساني كه نمي خواستند مسئله خراسان با صلح وآرامش خاتمه يابد اين اجازه را به او ندادند و لذا او ناگزير شد "براي حفظ شرافت سربازي اسلاف و اخلاف و افتخاري شغل سربازي پنجاه ساله خود" اقدام به نوشتن نامه اي براي شاه كند. او در نامه خود به احمدشاه يادآور شد كه كلنل يادگار پدران به اسارت رفته در مرو و جانبازي كرده در جنگ هاي روسيه و هرات است و اكنون به خاطر وظيفه شناسي و اجراي اوامر دولت سيد ضيا دچار مشكل شده و مخالفينش مي خواهند او را متمرد و متكي به اجانب معرفي نمايند. حمزه خان در ادامه، اينگونه برخوردها را با محمد تقي خان يك توهين بزرگ خواند و ضمن يادآوري خدمات او از شاه تقاضا كرد تا به وي دستور دهد به خراسان رفته و برادرزاده خود را به تهران بياورد. اين نامه يا به احمدشاه نرسيد و يا  اگر رسيدبر اثر تلاش بد خواهان هيچ پاسخي به آن داده نشد.

وساطت پرايدوكس كنسول انگليس بين قوام السلطنه و كلنل نيز به علت عدم اعتماد كلنل به انگليسي ها ره به جايي نبرد. يكي از مهمترين دلايل بد بيني كلنل به اين پيشنهاد ميانجيگري رسيدن اخباري مبني بر وجود مهمات در كنسولگري انگليس در مشهد بود. پسيان پس از اطلاع از صحت اين خبر دستور محاصره ساختمان كنسولگري و ضبط اين مهمات را كه براي تجهيز سران عشاير در جنگ با او تدارك ديده شده بود ،صادر كرد . محافل عمومي مشهد در مقابل تهديدات مختلفي كه در تهران و خراسان عليه كلنل به عمل مي آمد، تبليغات گسترده اي را در حمايت از او به عمل آوردند. علاوه بر روزنامه هايي همچون روزنامه بهار و شرق ايران به مديريت رفعت التوليه، هواداران كلنل برنامه هاي مختلفي را براي تقويت او در پيش گرفتند. يكي از اين موارد اجراي برنامه هاي مختلف هنري براي جمع آوري كمك هاي مالي بود. اين برنامه ها كه شامل اجراي كنسرت موسيقي و نمايش بود با استقبال فوق العاده مردم مشهد مواجه شد به گونه اي كه در چهار برنامه حدود سه هزار تومان پول براي مخارج ژاندارمري جمع آوري گرديد. ستاره اصلي اين برنامه هاي هنري عارف قزويني شاعر و خواننده معروف عصر مشروطيت بود كه از شيفتگان مرام كلنل شمرده مي شد. عارف كه مسبب بدبختي هاي ايران را بي لياقتي پادشاهان قاجاريه مي دانست در يكي از آوازهاي خود كه در نيمه شهريور 1300 برگزار شد به قاجاريه ناسزا گفت و اين امر باعث دلخوري شديد ايرج ميرزا قاجار شاعر معروف و معاون پيشكار ماليه خراسان كه او نيز از طرفداران سرسخت كلنل بود، شد و جنگ شعري سال هاي بعد اين دو شاعر را سبب گرديد. عده اي از خوانين محلي خراسان كه پيش از اين با قوام السلطنه سر و سري داشته و در حوزه هاي نفوذ خود بساط خوان خاني را گسترده و حكومتي خودمختار براي خود ايجاد كرده بودند از آنجايي كه حركت كلنل را باعث تضعيف موقعيت خود مي ديدند، همزمان  با اوج گيري قيام كلنل ، توصيه قوام را براي مقابله با كلنل جدي گرفته و آشكارا و نهان به تجهيز قوا عليه او پرداختند. اينها خوب مي دانستند كه اگر كلنل بتواند به اهدافش برسد آنها ديگر نخواهند توانست به زندگي اشرافي خود ادامه دهند. كلنل مي خواست اين بساط را برچيند و به جاي آن قانون مشروطه را حاكم كند. بر همين اساس خوانين شمال و جنوب خراسان عليه او بسيج شدند. مهمترين اين خوانين در جنوب خراسان محمد ابراهيم خان شوكت الملك و در شمال عزيز الله خان سردار معزز بجنوردي بودند.

امير شوكت الملك و كلنل

محمد ابراهيم خان شوكت الملك حكمران قاين و سيستان كه از اعراب خزيمه به شمار مي رفت و پدرانش در طي ساليان متمادي حكومت سيستان و جنوب خراسان را در اختيار داشته اند، به لحاظ قشون و تدبير مهمترين خان اين ايالت محسوب مي شد. او در مجموع فردي بود كه هدفي جز آرامش سرزمين هاي تحت سلطه خود نداشت و با هرج و مرج و جنگ داخلي نيز موافق نبود. اين سياست اوكه با عث حفظ دستگاه حكومتي وي در هر دو پادشاهي قاجار و پهلوي شد به وضوح در برخوردش با كلنل نيز به چشم مي خورد.

 شوكت الملك در اعتقاد به همين سياست و به دور از تحريكاتي كه از طرف دولت عليه قيام خراسان و بعد از تلگراف پنجم شهريور قوام در مورد نبرد با كلنل، بر آن شد تا باب گفتگو و مذاكره را به شكل دوستانه و استدلالي با پسيان باز كند تا بلكه كار قيام خراسان بدون درگيري و خونريزي و با مصالحه به پايان برسد.

وي با اينكه از دستكاري كلنل محمد تقي خان و صداقت او در امور و همچنين از فساد قوام السلطنه آگاه بود اما از آنجايي كه نمي خواست خود را با دولت مركزي درگير كند و از سوي ديگر در برابر پيروزي احتمالي كلنل، موقعيت خود را حفظ نمايد و يا در جريان شكست او مقصر شناخته نشود، اين شيوه را در پيش گرفت. او به همين دلايل و به رغم مخالفتت قوام و كنسول انگليس در مشهد كه مذاكره با كلنل را امري بي فايده مي پنداشتند، محمد ولي خان اسدي ملقب به مصباح ديوان مستوفي خود را كه بعدها به سمت نايب التوليه اي آستان قدس رضوي رسيد، براي مذاكره با كلنل به مشهد فرستاد. اسدي پس از رسيدن به مشهد بارها با كلنل و معتصم السلطنه فرخ ملاقات كرد و سعي در متقاعد نمودن آنها در پايان دادن به مخالفت با دولت نمود. كلنل اگر چه مذاكرات را با ديد مثبت دنبال مي كرد اما فرخ كه گويا از مخالفت با قوام اهداف خاصي را در سر مي پروراند، در پيشرفت امر مصالحه سرسختي هاي زيادي از خود نشان مي داد.

در شرايطي كه اين مذاكرات تازه شروع شده بود نيروهاي شجاع الملك هزاره تحت فرماندهي سيد حيدر در 12 شهريور، فريمان واقع در 70 كيلومتري جنوب شرقي مشهد را اشغال كردند اما دو روز بعد نيروهاي چريك كاوه و اردوي شمشير به فرماندهي ماژور عليرضا خان شمشير برادر كلنل علينقي خان وزيري ،سيد حيدر را عقب راندند. نيروهاي ژاندارمري در عمليات بعدي كه تحت فرماندهي مستقيم كلنل محمد تقي خان در منطقه سنگان خواف انجام شد، قلعه سنگان را تصرف كردند. با سلطه كامل ژاندارمري بر تربت حيدريه، تربت جام و كاريز، شجاع الملك با اعضاي خانواده اش به افغانستان گريخت و از دولت آنجا تقاضاي پناهندگي كرد.

با توجه به تلگرافهاي مبادله شده بين كلنل محمد تقي خان و امير شوكت الملك، كلنل براي پيشرفت هر چه بيشتر روند گفتگوها حاج حسين آقا ملك را به بيرجند فرستاد و از آيت اله آقازاده خراساني كه در مسير برگشت از زيارت خانه خدا به بيرجند رسيده بود، خواهش كرد كه در مذاكرات شركت نمايد. بالاخره مجموعه مذاكرات كلنل، شوكت الملك، مصباح ديوان، معتصم السلطنه فرخ، حاج حسين آقا و آقازاده در مشهد و بيرجند اعم از تلگرافي و حضوري به نتيجه رسيد و كلنل در هفتم مهر با مخابره تلگرافي براي شوكت الملك آمادگي خود را براي ملاقات با او اعلام كرد. شوكت الملك نيز در همين روز با دادن پاسخ موافق، آبادي گدار سليمان را كه آخر در مرز دو شهرستان قاين و گناباد است، براي ملاقات پيشنهاد كرد تا از طريق مذاكرات مستقيم زمينه حل مسالمت آميز قضايا فراهم شود.

كارشكني هاي كنسول انگليس

پيروزي هاي نظامي كلنل در مقابله با شجاع الملك و موفقيتهاي سياسي او در گفتگوهاي صميمانه با شوكت الملك براي سركنسول انگليس در مشهد كه پيش از اين  تلاش كرده بود تا ابتكار عمل را در فرونشانيدن قيام به دست بگيرد، چندان خوشايند نبود. محاصره كنسولگري و مصادره سلاحهاي موجود در آن و همچنين دستگيري بعضي عوامل وابسته به كنسولگري و محدود كردن فعاليت اين مركز نيز مزيد بر علت شده بود. كنسولگري كه پيروزي كلنل را ضربه بزرگي بر سياست منطقه اي انگلستان مي ديد در راستاي تضعيف كردن و منحرف جلوه دادن حركت او دست به انتشار شايعاتي توسط عوامل خود زد. متهم كردن كلنل به داشتن مرام بلشويكي و همچنين مسئله درخواست كمك او از بلشويك هاي عشق آباد از مهمترين اين شايعات بود. عوامل كنسولگري براي تضعيف روحيه هوادارن كلنل نيز شايعاتي مبني بر اعزام چندين هزار نيرو از تهران براي سركوبي قيام خراسان و فرار كلنل از مشهد و .... را بر سر زبان ها انداخته بودند. حزب آزاديخواهان خراسان نيز با هدايت كنسولگري پاره اي از اقدامات مخرب و از آن ميان ايجاد اختلاف ميان افسران و صاحب منصبان را فعالانه دنبال مي كرد.

اين گونه اقدامات واكنش شديد روزنامه ها و محافل هوادار كلنل را به دنبال داشت. روزنامه بهار در پاسخ به تحريكات كنسولگري انگليس و در راستاي نكوهش سياست عمومي اين كشور مقالات و اشعار تند و تيزي را عليه انگلستان چاپ مي كرد. تبليغات سو كنسولگري و عواملش درتهران نيز بدبيني هايي را عليه كلنل به وجود آورده بود به گونه اي كه ملك الشعراي بهار آزاديخواه خراساني ساكن تهران نيز تحت تأثير اين تبليغات و از سوي ديگر تحت تأثير دوستي هاي خود با قوام السلطنه، ودر حالي كه خود مشوق پسيان براي حضور در خراسان بود ،قيام وي را مورد انتقاد قرار مي داد. با توجه به اين مسائل و به ويژه اتهام بي اساس تجزيه طلبي كلنل محمد تقي خان پسيان، بسياري از آزاديخواهان تهراني كه از آنها اميد همراهي با اهداف كلنل مي رفت، با او همدردي نكرده و تلاشي جدي براي رفع بحران در پيش نگرفتند. البته عده اي از رجال خيرخواه كشور مثل مشير الدوله و مستوفي الممالك از احمدشاه خواستند تا خود تلگرافي به مشهد مخابره كند و با امان دادن به كلنل او را به تهران فرا بخواند. اين عده اعتقاد داشتند با اين اقدام، كلنل بدون اندك تأملي تسليم خواهد شد اما احمدشاه كه در اين زمان مرعوب قوام السلطنه و سردار سپه شده بود تصميم گيري را به آنها واگذار كرد، اين دو تن هر كدام به دلايلي كه در پيش عنوان شد،مايل به ابقاي كلنل در عرصه سياست ايران نبودند پيشنهاد خاصي به شاه براي حل مسئله ارائه ننمودند.

كميته حزب مليون خراسان در واكنش به برخورد دولتمردان تهران و بي تفاوتي برخي از شخصيت هاي سياسي مركز نسبت به مسائل خراسان، در بيست و چهارم شهريور بيانيه شديد اللحني صادر كرد. در اين بيانيه كه تحت عنوان "بيانيه انتباهيه جمعيت مليون خراسان" منتشر شد، آمده بود كه:"اي طهران! اي مسكن خائنين! اي مركز سارقين! اي وادي خاموشان! اي پناهگاه وطن فروشان! اي ارض ري كه به طمع حكومت تو پسر سعد مرتكب بزرگترين مظالم و فجيع ترين شقاوت ها گرديد .... تو بودي كه وطن فروش بي شرفي را اتابك اعظم نمودي .... اي طهران! اينك تويي كه خائن ديگري را به جاي او نشانده و مي خواهي ايران را فداي هوس هاي او كني. اين همان قوام السلطنه است كه در مدت دو سال دو كرور ثروت خراسان را به بانك هاي خارجه فرستاد .... حرص و طمع و لجاجت او را وادار كرد كه يك ايالت بزرگي مثل خراسان را فداي غرض شخصي كند و از هر گوشه و كنار هرچه اشرار نشان دارد برانگيزد و آنها را به انواع مواعيد بر ضد امنيت خراسان مسلح كند .... بلي طهران امثال كلنل محمد تقي خان را نمي خواهد ... طهران به سخن حق گوش نمي دهد .... براي اينكه طهران از خواب غفلت برانگيخته شود .... و براي آنكه خراسانيان را مرده و بي حس فرض نكنند .... و بالاخره براي آن كه مملكت مستقل و قوي باشد... خراسانيان قيام كرده .... اين ياغي گري نيست، تمرد نيست، اين عين خدمتگزاري و وطن پرستي است...."

اعضاي حزب مليون براي تقويت هر چه بيشتر ژاندارمري خراسان بر آن شدند تا از بلشويك هاي عشق آباد اسلحه بخرند. آنها در همين راستا فردي به نام غلام دواخانه را براي گفتگو با بلشويك ها به عشق آباد فرستادند. اين فرد چند روز بعد از رسيدن به عشق آباد براي جمعيت مليون پيام فرستاد كه بلشويك ها در صورتي حاضر به تحويل اسلحه هستند كه وزير مختار روسيه در تهران مجوز لازم را صادر كند. معلوم بود كه روتشتين وزير مختار جديد روسيه كه در نخستين روزهاي حكومت كلنل از طريق مرزهاي شمال خراسان وارد ايران شده بود و مأموريت همكاري با دولت مركزي ايران را داشت، اين مجوز را صادر نمي كرد.  

مسئله مشكلات مالي و كمبود پول از ديگر مشكلات كلنل بود كه طرفداران او مصمم به حل آن بودند. آنها در اين راستا 50000 تومان گندم به هيئت تجاري روسيه فروختند و تجار را به صادرات كالا به افغانستان و روسيه به منظور دريافت صدي ده از ارزش كالا به عنوان عوارض تشويق نمودند. طرح تأسيس بانك و حتي شايعه رواج اسكناس جديد و درخواست وام از تجار و زمينداران را نيز در اين راستا بايد مورد توجه قرار داد. كلنل نيز براي تأمين بخشي از هزينه هاي خود دستور داد تا از قوچان پنج هزار تومان، از تربت حيدريه شش هزار تومان، از سبزوار سه هزار تومان و از نيشابور هم سه هزار تومان پول جمع آوري و به مشهد حواله شود. نكته قابل توجه كه نشان از اخلاص ديني پسيان دارد آن است كه اوبا تمام نياز مبرم مالي و بر خلاف برخي از حكام خراسان همچون نادر ميرزا در عصر فتح علي شاه و حسن خان سالار در عصر محمد شاه قاجار كه در شرايط اضطراري براي تأمين هزينه هاي خود دست تعدي به اموال آستان قدس دراز كرده بودند، راضي به اين كار خلاف شرع نشد.

 

شورش خوانين شمال خراسان

اداره شمال خراسان تا قبل از حكومت پهلوي در دست مجموعه اي از خوانين كرد بود كه هر كدام بنا به موقعيت خود داراي نفوذ فراواني در ميان طوايف و قبايل خود بودند. در زمان حضور كلنل محمد تقي خان پسيان در خراسان، مهمترين اين خوانين عزيزاله خان شادلو ملقب به سردار معزز بجنوردي بود. برخلاف خوانين جنوب خراسان كه چندان به كلنل نزديك نشده بودند، خوانين شمال خراسان كه او راهم كرد مي دانستند بدليل اين احساس هم خوني از همان آغاز باب دوستي و روابط حسنه را با او در پيش گرفته بودند. همانگونه كه پيش تر به آن اشاره شد برخي از اين خوانين مثل فرهاد خان توپكانلو، تاج محمد خان بادلانلو، ميرزا محمود خان درگزي، ولي خان قهرمانلو، حبيب اله خان ناصر لشكر و محمد حسين خان سيوكانلو (اوغازي) در راستاي اين نزديكي به صورت رسمي  به نيروي ژاندارمري پيوسته بودند و در حوزه نفوذ خود به عنوان نمايندگان ژاندارمري و با دريافت درجه هاي افتخاري كنترل اوضاع را در اختيار داشتند.

سردار معزز بجنوردي هم اگر چه شأن خود را اجل تر از آن مي دانست كه در خدمت ژاندارمري درآيد اما عملاً با كلنل محمد تقي خان همكاري هايي داشت. همكاري او با كلنل در جريان مقابله با طغيان و سپس دستگيري خدا وردي سردار از مهمترين موارد همراهي اش محسوب مي شد. علاوه بر اين، سردار معزز قرآني را هم در ارتباط با عدم دشمني با كلنل مهر كرده بود. با توجه به اين نوع روابط، كلنل كمتر تصور مي كرد دوستان هم نژادش در بحراني ترين وضعيت جبهه اي جديد در مقابلش بگشايند و شورش هاي سرنوشت سازي را عليه اش برپا سازند. ريشه شورش خوانين خراسان را بايستي در تحريكات سردار معزز جستجو كرد. اين خان كه با تفكرات مشروطه خواهي چندان ميانه اي نداشت بعد از دريافت پيام قوام كه از طريق خط تلگراف شاهرود به او ابلاغ شده بود مصمم به زيرپا گذاشتن پيمان خود با كلنل و رويارويي با او شد. سردار معزز كه مي خواست شرمساري خود را در نزد خوانيني همچون محمد ابراهيم خان روشني زعفرانلو در قضيه تحويل دادن خدا وردي سردار به ژاندارم ها به فراموشي بسپارد، حاضر نشد همچون شوكت الملك بيرجندي كه زودتر از او پيام قوام را دريافت كرده بود، به مصالحه و حل مسالمت جويانه مسئله فكر كند و لذا بدون درنگ ساير خوانين شمال خراسان مثل محمد ابراهيم خان و فرج اله خان و حتي خوانين عضو ژاندارمري مثل ولي خان، فرهاد خان و تاج محمد خان را براي مقابله با كلنل تحريك نمود.

اين خوانين تحت تأثير تحريكات سردار معزز و در شرايطي كه كلنل محمد تقي خان همه تلاش خود را براي خنثي كردن جبهه شرق و جنوب خراسان به كار مي برد در ششم مهر 1300 جبهه جديدي عليه او گشودند . در نخستين ساعات اين روز عده اي از اكراد شيروان و از آن ميان قربان محمد عمرانلو به سركردگي فرج اله خان بيچرانلو ژاندارمري شيروان را كه حدود چهل نفر مأمور داشت ،محاصره و خلع سلاح كردند. آنها سپس با اطلاع سردار معزز براي حركت به سوي قوچان آماده شدند. سيد حسن خان ميرفخرايي كه حضور او در جمع افسران ژاندارمري خراسان با نخست وزيري قوام هم زمان بود و بسياري از آزادي خواهان خراسان وي را عنصري مشكوك مي دانستند، بعد از احضار نوذري (فرمانده ژاندارمري قوچان) به مشهد براي جانشيني كلنل محمد تقي خان، كفالت ژاندارمري اين شهر را به عهده گرفته بود به جاي مقابله جدي با شورشيان، در اقدامي كه رگه هايي از تباني در آن مشهود بود، ژاندارم ها را در دسته هاي كوچك و در چند نوبت به شيروان فرستاد كه كردها بدون درگيري جدي آنها را دستگير و خلع سلاح كردند. ميرزا محمود خان درگزي هم كه با درجه سلطاني در خدمت ژاندارمري بود و وظيفه حمايت از پادگان قوچان را داشت به بهانه هايي كه بوي خيانت از آنها به مشام مي رسيد حاضر به رويارويي با شورشيان نشد و در نتيجه شورشيان در هفتم مهر و تحت فرماندهي محمد ابراهيم خان روشني زعفرانلو توانستند ژاندارمري فاروج را هم پس از چند ساعت درگيري و كشته شدن چندين نفر از طرفين تصرف كنند. در اين مدت سياست سو ميرفخرايي در اعزام دسته هاي كوچك ژاندارم در نوبت هاي مختلف براي مقابله با شورشيان همچنان ادامه داشت و در نتيجه اين سياست حدود 600 نفر از 1000 نفر ژاندارم مستقر در قوچان خلع سلاح شدند. خلع سلاح اين عده با افزايش اكراد شورشي مسلح به 700 نفر همراه بود.

با پيوستن افراد ولي خان قهرمانلو و سعادت قلي خان اوغازي به محمد ابراهيم خان و فرج اله خان، كردها حركت خود را به سوي قوچان ادامه دادند. فرهاد خان توپكانلو نيز تلويحاً حمايت خود را از حركات اين خوانين نشان داد. مير فخرايي كه از نزديك شدن كردها به قوچان در هراس افتاده بود از تاج محمد خان بادلانلو كه  از خوانين تحت امر ژاندارمري قوچانمحسوب مي شد، تقاضا كرد كه در حومه قوچان با خوانين شورشي مذاكره و مانع از حضور آنها در قوچان شود اما اين مذاكرات نتيجه اي دربرنداشت. اعلام حمايت حبيب الله خان هودانلو كه كلنل محمد تقي خان بر روي او حساب ويژه اي در همكاري با خود باز كرده بود از شورشيان، ژاندارم هاي حاضر در پادگان قوچان را از حمايت خوانين كرد عضو ژاندارمري نااميد كرد. شورشيان كرد چند ساعت بعد از شامگاه هفتم مهر به قوچان رسيده و ژاندارمري اين شهر را محاصره كردند. با شروع درگيري ها، محمود خان درگزي نيز به شورشيان پيوست. جنگ و درگيري تا ساعت 5/10 صبح روز هشتم مهر (28 محرم) با شدت و ضعف ادامه داشت. صاحب منصبان ژاندارمري قوچان مثل ميرعلينقي خان كاظمي، تفرشي، محمد خان و احسان آذرخشي كه پي به خيانت عده اي از نيروهاي ژاندارمري برده بودند، تاج محمد خان را به عنوان گروگان در سربازخانه نگهداشتند و اجازه ندادند كه ميرفخرايي او را از پادگان خارج سازد اما با اقدام مشترك تاج محمد خان و ميرفخرايي در تخليه سمت غربي پادگان، شورشيان فرصت حمله از اين بخش را  يافتند و با شكافتن ديوار اين بخش وارد پادگان شده و شروع به خلع سلاح و دستگيري ژاندارم ها كه اكثراً از ايلات بربري و كاشمري و گروهي از جوانان مشهدي بودند، نمودند.

محمد ابراهيم خان روشني زعفرانلو با وساطت تاج محمد خان، اعلام كرد چنانچه ژاندارم ها اسلحه خود را زمين گذاشته و تسليم شوند مورد عفو قرار خواهند گرفت. با پناه بردن صاحب منصبان به منزل تاج محمد خان، پادگان ژاندارمري قوچان به تصرف كامل شورشيان درآمد. شورشيان و برخي  كسبه و اهالي قوچان در اين آشفته بازار شروع به غارت اسلحه ها، فشنگ ها، تجهيزات و وسايل ژاندارمري نمودند و در اين راستا از چپاول منازل صاحب منصبان ژاندارمري نيز غفلت نكردند. شورشيان پس از اطمينان از قلع و قمع كامل ژاندارمري در عصر همان روز قوچان را تخليه كرده و در چند نقطه از حومه آن مستقر شدند. صاحب منصبان مخلوع و ژاندارم هاي فراري نيز راه مشهد را در پيش گرفتند. عارف قزويني هم كه به دستور كلنل در قوچان به سر مي برد و در زمره غارت شدگان واقعه قوچان بود به همراه اين عده به سوي مشهد شتافت.

پايان زندگي

در شرايطي كه كردها شورش خود را شروع كرده بودند، كلنل محمد تقي خان به منظور مذاكره با شوكت الملك از مشهد به تربت حيدريه عزيمت كرد تا از آنجا خود را به گناباد برساند. او هنوز از خاك تربت خارج نشده بود كه خبر شورش اكراد را در منطقه قوچان شنيد و به همين جهت با ارسال تلگرافي در هفتم مهر براي شوكت الملك ضمن عذرخواهي مذاكره را به فرصتي ديگر موكول كرد. كلنل در صبح روز هشتم مهر تربت حيدريه را به سمت مشهد ترك كرد و به محض رسيدن به مشهد از ماژور محمود خان نوذري خواست كه به سرعت به سمت قوچان حركت كند اما نوذري كه پيش از اين هماهنگي لازكم را با مركز به منظور خيانت به كلنل انجام داده بود ،با بيان اين مطلب كه خودش بيمار است و همسرش نيز تازه از تهران رسيده است از قبول اين مأموريت عذرخواهي كرد. اين برخورد نوذري و برخي گزارشات مبني بر همدستي او با شورشيان و شايعه حامل پيغام قوام السلطنه بودن همسرش، باعث دلخوري و بدبيني كلنل نسبت به او شد اما وي هرگونه تصميم درباره او را به بازگشت از جنگ با اكراد موكول كرد. محمد تقي خان كه از اين گونه برخوردها به شدت تحت تأثير قرار گرفته بود با هدف نجات نيروهايش و در يك حركت انفعالي و شتاب زده در روز نهم مهر و با چند درشكه و گاري اجاره اي كه در آنها  مهمات لازم را قرارداده بود و تعداد كمي از ژاندارم ها راه قوچان را در پيش گرفت. او در بين راه با ژاندارم هاي فراري برخورد كرد و آنان را نيز با خود همراه نمود. كلنل از طريق اين فراريان به خيانت كساني همچون محمود خان درگزي، تاج محمد خان و اهمال برخي از صاحب منصبان مثل ميرفخرايي پي برد .او پس از رسيدن به تاس تپه در 20 كيلومتري شرق قوچان، شب را در آنجا اطراق كرد. در همين مكان بود كه او ميرفخرايي را به خاطر سهل انگاري هايش به محاكمه در دادگاه صحرايي تهديد نمود.

كلنل صبح روز دهم مهر 1300خورشيدي برابر با اول صفر 1340 هجري قمري قبل از طلوع آفتاب با قواي خود كه حدود 120 نفر بودند به سوي جعفرآباد واقع در 15 كيلومتري قوچان حركت كرد. اين آبادي در كنترل نيروهاي ولي خان قهرمانلو يكي از سران شورشي بود. ولي خان با اطلاع از حضور نيروهاي ژاندامري در نزديكي جعفرآباد، از قوچان كمك خواست و به دنبال آن تاج محمد خان، محمد حسين خان اوغازي و نصر الله خان زعفرانلو به ياري او شتافتند. پسيان در نخستين درگيري موفق شد جعفرآباد را تصرف كند و شورشيان را به سمت تپه هاي داودلي در شمال جعفرآباد عقب براند. او بعد از سپردن فرماندهي ژاندارم هاي مستقر در جعفرآباد به سلطان محمد خان معروف به پلتيك، به همراه بخشي ديگر از نيروها به سوي تپه هاي داودلي حركت كرد.

درگيري در تپه هاي داودلي تا حدود ساعت يك بعد از ظهر ادامه داشت. ابتدا كردها در موضع ضعف قرار داشتند اما در آخرين ساعات با هدايت كردن نيروهاي اعزامي سردار معزز از طرف محمد ابراهيم خان زعفرانلو و همچنين خيانت و عقب نشيني بعضي از ژاندارم ها  و  به ويژه نرسيدن  فشنگ و تجهيزات به كلنل، اوضاع به سود شورشيان و به زيان ژاندارم ها تغيير كرد. شورشيان كه از خيانت و فرار نيروهاي پشتيباني كننده كلنل به سركردگي سلطان محمد خان آگاه شده بودند، مصمم به محاصره كامل او شدند. آنها بعد از كشتن چندين نفر از ژاندارم ها و مجبور به فرار كردن تعداد ديگري از آنها، حلقه محاصره كلنل را كه به شدت با كمبود فشنگ و نيرو مواجه بود، تنگ تر كردند.

بر اساس گفته هاي احسان آذرخشي تنها راوي آخرين لحظات زندگي كلنل از بين نيروهاي ژاندارمري كه خود در اين واقعه به شدت مجروح شده بود ،او كه در وضعيت جديد مرگ را در پيش چشم مي ديد، پيشنهاد برخي از صاحب منصبان خود مبني بر عقب نشيني را نپذيرفت اما به آنها اجازه عقب نشيني داد كه آنها نيز اين پيشنهاد را رد كردند. با اتمام فشنگ هاي كلنل و يارانش و خاموش شدن صداي اسلحه هايشان، شورشيان به سوي آنان يورش بردند و ضمن به قتل رساندن ياران كلنل، چندين گلوله نيز به خود او شليك نمودند. اين گلوله ها باعث به شهادت رسيدن كلنل محمد تقي خان پسيان در تپه هاي موسوم به تپه نادري شد. البته دشمنان وي روايات ديگري از لحظات آخر زندگي او نقل كرده اند. كنسول انگليس در مشهد مرگ اورا ناشي از خودكشي در صحنه جنگ گزارش كرد .تعدادي از سران اكراد شورشي از جمله فريدون خان هودانلو و تاج محمد خان بادلانلو مدعي شدند كه كلنل در جريان درگيري به شدت زخمي شده و در ميان اجساد قرارداشته است كه توسط چند نفر از شورشيان و از روي لباس هايش  شناسايي شده و همين افراد سر او را از بدنش جدا كرده اند و اين گونه به بر تلاش هاي آزادي خواهانه او خط بطلان كشيده شده است.

كردها بعد از تصرف جعفرآباد آن گروه از ژاندارم هايي را كه فرار نكرده بودند به سرعت خلع سلاح نموده و بدون كوچكترين بازجويي آنان را به جوخه اعدام سپردند. بعد از رسيدن سر كلنل به قوچان، خوانين كرد آن را به پيش پاي خود انداخته و با آن عكس افتخار برداشتند و سپس به اتفاق در تلگرافخانه قوچان حاضر شدند.

فرج اله خان بيچرانلو در تلگرافخانه به تلگرافچي دستور داد كه قوام السلطنه را به پاي سيم تلگراف خواسته و به او بگويد: قربان تمام خوانين و همچنين ميرآخور حضرت سردار معزز در تلگرافخانه قوچان حاضرند و پس از سلام و عرض بندگي به سمع مبارك مي رسانند كه دشمن شما كلنل محمد تقي خان را كشتيم و اگر نشاني خواست بگوئيد سر بريده كلنل هم اكنون روي ميز تلگرافخانه است.

فرج اله خان روز بعد نيز سر كلنل را بر نيزه كرده و با در دست داشتن تپانچه اي روبروي سر بريده ايستاد و اسلحه خود را به سويش نشانه گرفت و عكس انداخت و با اين اقدام خود شعر معروف كلنل را كه سروده بود:

"ترسم آخر كه شود ناله ما داور ما            كه شود زينت سر نيزه دشمن سر ما"

عينيت بخشيد و بدين گونه با قتل كلنل محمد تقي خان پسيان قيام او كه از خرداد 1300 شروع شده بود در دهم مهر همان سال برابر با اول صفر سال 1340 هجري قمري  به پايان رسيد. فرخي يزدي شاعر مبارز عصر قاجار و پهلوي كه لبانش به خاطر حق گويي توسط حاكم يزد دوخته شده بود بعد از آگاهي از خبر قتل كلنل در رثاي او چنين سرود.

روزي كه شهيد عشق قرباني شد             آغشته به خون مفخر ايراني شد

در ماتم او عارف و عامي گفتند               ايام صفر محرم ثاني شد

 

 


کلمات کلیدی:
 
کلنل پسيان ۴
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

حكومت بر خراسان

 

پسيان كه با عزل و دستگيري قوام السلطنه در سيزده نوروز 1300 علاوه بر حفظ سمت قبلي يعني رياست ژاندارمري خراسان كفالت استانداري اين ايالت را نيز عهده دار شده بود با اعلام حكومت نظامي در پانزده فروردين به صورت رسمي  اداره امور خراسان را به دست گرفت. مسئله برخورد با قوام السلطنه كه در زندان به سر مي برد مهمترين مسائل نخستين روزهاي حكومت او بود. بازداشت قوام با استقبال پرشور و هيجان و تظاهرات مردم مشهد عليه او مواجه شد و حتي گروهي از سياسيون خراسان و صاحب منصبان ژاندارمري خواهان اعدام او شدند. سيد ضيا نيز به اين امر بي تمايل نبود اما كلنل كه پايبندي به قانون از اصول نخست  انديشه سياسي اش به شمار مي رفت مجازات قوام السلطنه را بدون محاكمه در دادگاه منصفه خلاف قانون اعلام كرد و مصمم شد مطابق دستورات رسيده او را براي محاكمه به تهران اعزام كند.

قوام السلطنه در اثناي بازداشتش در مشهد تقاضاي ملاقات با كلنل را كردكه مورد موافقت قرار گرفت. در اين ديدار قوام  پيشنهاداتي در مورد سازش و آزادي خود داد اما پسيان به دستور ارسالي از تهران اشاره كرده و نپذيرفت. پسيان سپس مقدمات اعزام قوام  را به تهران فراهم ساخت. طرفداران قوام السلطنه كه مذاكرات را بي نتيجه ديدند تصميم به انجام كودتايي عليه كلنل گرفتند. رهبري اين حركت بر عهده علي اصغر خان سرتيپ فرمانده توپخانه بود و نقشه كودتا را نيز سالار امجد فرمانده نيروي پياده طرح ريزي كرده بود. كودتاچيان قصد داشتند در روز نوزدهم فروردين قوام را از زندان آزاد و حكومت پسيان را سرنگون سازند اما با لو رفتن نقشه كودتا و دستگيري سالار امجد، اين حركت ره به جايي نبرد و قوام السلطنه در روز سي و يكم فروردين در حالي كه بيمار بود به اتفاق يك نفر پزشك و چهل نفر محافظ به تهران اعزام شد تا دولت سيد ضيا خود با او برخورد كند امري كه بدليل وقوع اختلافات شديد بين سيد و رضاخان نه تنها محقق نشد بلكه عاملي شد تا اين زنداني تازه به مركز اعزام شده به ناگهان و البته پس از قول همراهي با رضاخان سكان  نخست وزيري را در دست گيرد.  اما نكته اي كه در اين بين از نظر ها مغفول مانده نحوه برخورد پسيان با كودتاچيان طرفدار قوام است .او برخلاف انتظار عمومي كه منتظر عواقب بسيار سختي براي  كودتاچيان بودند و با اين استدلال كه حركت ايشان اقدامي عليه شخص وي و نه اساس حكومت بوده تنها سه سردسته اصلي اين واقعه را به نوعي خاص عقوبت كرد. او يكي از اين سه نفر يعني علي اصغر خان سرتيپ را محكوم به يك ماه مرخصي از خدمت كرد، ديگري را ارتقاي درجه داد و نفر سوم را به كه سالار امجد باشد مامور ولايات كرد. اين اقدام كلنل هرچند به ظاهر قابل تفسير نيست اما اگر اين نكته را لحاظ قرار دهيم كه او به هنگام اقامت در تهران و پس از بازگشت از  اروپا در فرقه درويشي ذهبيه وارد شده بود و شعار اين فرقه از خود گذشتگي كامل است چندان عجيب نمي نمايد.

 اقدامات اقتصادي كلنل

يكي ديگر از مهمترين مسائل مورد توجه كلنل در آغازين  روزهاي حكومتش، مسئله سر و سامان دادن به اوضاع نابسامان اقتصادي خراسان بود. بخشي از اين نابساماني به مسئله عدم پرداخت ماليات مقرر از جانب متنفذين خراسان و به ويژه تجار و زمين داران بزرگ مشهد باز مي گشت. كلنل در راستاي حل اين معضل طي فرماني ضمن تشكيل كميته اي مالي از مسيو دبوا پيشكار ماليه و گمرك خراسان تقاضا كرد كه هر چه زودتر ليست بدهكاران مالياتي را به او ارائه دهد. گزارش دبوا نشان داد كه بسياري از سرشناسان مشهد بدهي مالياتي دارند.در اين گزارش  بدهي مالياتي قوام 150000 تومان عنوان شده بود كه نشان دهنده ثروت عظيم كسب شده توسط او در دوران حكمراني خراسان است. كميته مالي در باره نحوه وصول اين بدهي مقرر كرد كه بخشي از املاك او و از جمله روستاي سلامي به نفع خرانه دولت ضبط و مصادره شود.

ميرزا محمد كفائي فرزند آخوند ملا كاظم خراساني روحاني مشهور عصر مشروطه  و معروف به آقازاده نيز كه از مجتهدين معروف آن دورام مشهد شناخته مي شد  در زمره بدهكاران مالياتي شناخته شد و علاوه بر اين به اختلاس از اموال آستان قدس رضوي هم متهم گرديد. به همين دليل به او كه قصد رفتن به مكه را داشت اجازه خروج از شهر را ندادند. آقازاده سرانجام پس از وساطت عده اي از روحانيون و تعيين وكيل براي پرداخت بدهي هاي مالياتي اجازه يافت كه از راه دزدآب آن زمان وزاهدان كنوني زاهدان و هند عازم مكه شود. پس از رسيدگي به پرونده قائم مقام توليت و حاج حسين آقا ملك هم اعلام شد كه هر كدام به ترتيب 20000 و 143000 تومان بدهي مالياتي دارند. حاج حسين آقاكه در ابتداي حكومت كلنل دوراني ررا درمنزل افرادي چون شيخ فاضل مجتهد،دكتر حسن خان ومقبل السلطنه به صورت مخفي مي زيست وقتي با دستگيري پسران ودامادش آقا احمد دانش مواجه شد تسليم شده و پس از تعهد واگذاري ده بزرگ چناران واقع در حد فاصل مشهد و قوچان را در مقابل اين بدهي آزاد گرديد. ساير بدهكاران مالياتي نيز براي پرداخت بدهي هاي معوقه خود تحت فشار گذاشته شدند و براي كساني هم كه به دنبال راه فرار بودند مجازات هاي سختي وضع گرديد. اين برخورد كلنل با بزرگان خراسان كه اغلب از نزديكان قوام نيز محسوب مي شدند واكنش هايي را به دنبال داشت. برخي از اشراف و ثروتمندان مشهد كه از اين نوع برخوردهاي كلنل ناراضي بودند اين گونه استدلال مي كردند كه مرام بلشويك ها در به فقر كشانيدن اغنيا توسط او در حال اجرا شدن است. اين شايعات تا آن حد قوت گرفت كه او مجبور شد در نشريات آن دوره مشهد به اين سخنان پاسخ داده وهر گونه بلشويك بودن را تكذيب وبر اعتقادات خود تاكيد .

 

كلنل و اداره امور آستان قدس رضوي

يكي از مسائلي كه همواره مورد منازعه استانداران خراسان و اداره كنندگان تشكيلات آستان قدس رضوي قرار داشته مسئله درآمدهاي مالي و رفتارهاي سياسي طرفين بوده است. دوره حاكميت كلنل بر خراسان نيز از اين امر مستثني نبوده و به همين دليل كلنل به دنبال شايعات فراوان در مورد سواستفاده هاي مقامات آستانه از موقوفات رضوي، بر آن شد تا به اوضاع مالي و اداري آستان قدس نيز سر و ساماني بدهد. هنگامي كه كلنل تلاش كرد تا به وضعيت آستان قدس سر و سامان دهد اين مجموعه بر اساس مندرجات كتاب خاطرات سياسي فرخ داراي يازده هزارو هفتصد فراش و خادم رسمي و افتخاري بود كه مشاغلشان ارثي محسوب مي شد و در عين حال با داشتن املاك و موقوفات بسيار چهار صد هزار تومان هم بدهي داشت كه اغلب طلبكاران همين نيروهاي رسمي و افتخاري بودند كه حتي بابت طلب خود بهره نيز مي گرفتند . دخالت كلنل در امور آستانه براي مقامات آن نگران كننده بود و آنان از اينكه با ايشان نيز مانند سايرين رفتار مي شد به شدت ناراحت بودند. در اين راستا صد نفر از كشيك چيان آستان قدس پس از تشكيل جلسه اي اعلام كردند كه مداخله مقامات غيرمذهبي در امور مربوط به آستان قدس باعث بي حرمتي و توهين به اين تشكيلات مقدس شده است. تعدادي از نشريات از جمله خراسان و مهرمنير نيز كه داراي روابط نزديكي با آستانه قدس بودند ،نسبت به اين اقدام كلنل اعتراض كردند .البته اين نشريات بدليل حمايت عمومي از كلنل نوك تيز قلم اشاره خود را به سوي دبوا گرفته و مدعي شدند دخالت غير مسلمان در امور حرم رضوي حرام است. كلنل در مقابل خود وارد عمل شده و ضمن توقيف چند روزه اين نشريات  دستور بازداشت بسياري از خدام عالي مقام آستانه البته به جز نايب التوليه (محمد جواد الحسني ملقب به ظهير الاسلام) صادر كرد و هم زمان وظيفه نگهباني از درهاي دهگانه مجموعه حرم رضوي را به ژاندارم ها سپرد. معاون نايب التوليه و ميرزا يحيي ناظر از جمله مقامات مهم دستگير شده بودند.

آشفتگي اوضاع اداري و مالي آستان قدس باعث شد تا به دستور كلنل براي رسيدگي به اين امور چهار كميته شامل كميته امور كاركنان، كميته املاك و ساختمانها، كميته مالي و كميته اموال منقول تشكيل شود. كلنل رياست كميته امور كاركنان و كميته املاك و ساختمانها را خود بر عهده گرفت و رياست كميته اموال منقول را نيز به حاج حسين آقا ملك كه اظهار نزديكي با پسيان را سر لوحه كار هاي خود قرار داده بود ،واگذار كرد. او قصد داشت تعداد كاركنان رسمي آستانه را كه در آن زمان از 1200 نفر شامل 700 خادم و500 كشيك چي بود به  به 95 نفر كاهش دهد. وي براي كنترل بهتر اين عده ميزان حقوق هر يك را معين كرد و در بيانيه اي كليه مقررات، مناصب، القاب و قراردادهاي استيجاري را لغو كرد و وعده تنظيمات جديدي را داد. كلنل و نايب التوليه در اعلاميه مشترك ديگري اعلام كردند كه دوران بي قانوني و چپاول خودسرانه خدام خيانت كار آستان قدس به پايان رسيده و آنان از كار بركنار شده اند. در ادامه اين اعلاميه آمده بود موقوفات آستانه كه از طرف مسلمانان با ايمان به نيت دستگيري از زوار فقير، بيوه زنان و يتيمان وقف شده، توسط افراد شيطان صفت پول پرست غارت گرديده اما از اين به بعد اين موقوفات در همان راهي كه واقفين آنها نظر داشته اند به مصرف خواهد رسيد.كلنل پس از كاهش كاركنان آستان قدس رضوي براي آن دسته از كاركنان اين نهاد كه به علت سن زياد قادر به ادامه خدمت نبودند و يا به لحاظ مالي در مضيقه قرار داشتند از محل صندوق خيريه آستان قدس حقوق بازنشستگي در نظر گرفت و علاوه بر آن مصمم شد براي پرداخت كمك هزينه زندگي به سالمندان و مستضعفين نيز صندوق خيريه جديدي تأسيس نمايد .او هر دو اين موارد را در اعلاميه مشترك با نايب التوليه به اطلاع عموم رساند.

اما اقدامات غير نظامي كلنل تنها به بررسي وضعيت مالي ايالت و اصلاح آستان قدس ختم نشد و او پس از تثبيت حاكميت خود بر خراسان، بر آن شد تا بهسازي خدمات عمومي را كه خيلي به اجراي آنها علاقه داشت در خراسان و به ويژه در شهر مشهد به اجرا درآورد. او در نخستين گام وبا توجه به مشكلات گراني مايحتاج عمومي به شهردار مشهد دستور داد تا  در بيست و هفتم فروردين اعلاميه اي صادر كرده و در آن از كاهش نرخ نان (به مني يك قران) و گوشت (بهمني هشت قران) خبر دهد.

كلنل در فرماني ديگر و به منظور ايجاد امنيت در شهر اعلام كرد كه  افراد مي بايستي ظرف يك هفته كليه سلاحها و مهمات شخصي خود را تحويل مركز فرماندهي كل ژاندارمري دهند. به دنبال اين دستور تعداد قابل ملاحظه اي تفنگ و هفت تير تحويل ژاندارمري شد. كلنل براي دريافت شكايات مردم و رسيدگي به نارضايتي هاي مردم كميته اي به نام كميته عدالت تشكيل داد كه اين كميته بلافاصله كار خود را شروع كرد. او براي اداره بهتر امور عمراني مشهد نيز يك كميته پنج نفري كه در واقع نخستين  شوراي شهر ايران به مفهوم امروزي محسوب مي شود ،تشكيل داد و آنان را ، موظف كرد تا كارگران شهرداري  زير نظر ايشان  اقدام به كشيدن پياده رو در كنار خيابان ها كرده و براي سر و سامان بخشيدن به روشنايي شهر نيز به دنبال استفاده از نيروي برق باشند.

مبارزه با فساد و رشوه خواري ديگر برنامه حكومت كلنل بود .او در اين راستا اعلاميه شديداللحني عليه فاسدان و رشوه خواران صادر كرد. كلنل هم چنين پس از دستور دولت سيد ضيا كه استعمال ترياك را براي مستخدمين كشوري و لشكري ممنوع كرده بود و معتادين را تهديد با اخراج از خدمات دولتي نموده بود و از آنجايي كه مصرف ترياك در اين زمان در مشهد رواج يافته بود طي بخش نامه اي تذكرات دولت را براي مستخدمين كشوري و لشكري تكرار نمود. البته او پا را از اين هم فرا تر نهاد و به دستور او براي ترك اعتياد افراد معتاد تمهيداتي انديشيده شد و تأكيد گرديد كه اداره حفظ الصحه (بهداشت و درمان) با اين گروه همكاري رايگان نمايد. براي سر و سامان دادن به وضع بهداشت مردم خراسان به ويژه بعد از شيوع بيماري طاعون در منطقه سرخس نيز يك كميته بهداشت در مشهد تِأسيس شد. كاركنان اين كميته، ضمن ايجاد پست قرنطينه، اردوگاه ويژه و در واقع بيمارستاني را براي اقامت افراد بيمار تأسيس كردند.

اما اين تنها بخشي از خدمات عمراني و رفاهي كلنل بود زيرا او علاوه بر اين اقدامات، براي رفاه هرچه بيشتر شهروندان مشهدي كارهاي عمراني و خدماتي ديگري از قبيل ايجاد انبار ذخيره گندم به شكل مدرن (سيلو)، نشر معارف و افكار جديد، ايجاد سه مدرسه دولتي (دو دبستان و يك مدرسه نظامي)، تأسيس بانك، تشويق صادرات و فراهم آوردن موجبات تفريحات سالم از قبيل برگزاري كنسرت و نمايشنامه و ... را نيز در پيش گرفت.

 

نخست وزيري قوام السلطنه و عزل كلنل از حكومت خراسان

حسن اداره و تدبير كلنل محمد تقي خان، امنيت وآرامش خاصي به خراسان بخشيده و مردم را به آينده اميدوار ساخته بود. سيد ضيا الدين طباطبايي با توجه به اين موفقيتهاي كلنل براي او پاداشي معادل سيصد تومان در ماه به صورت مادام العمر در نظر گرفت اما كلنل محمد تقي خان آن را نپذيرفت و به همان حقوق ژاندارمري خود بسنده كرد. برخلاف موفقيت هاي روز افزون كلنل در خراسان، سيد ضيا الدين طباطبايي رئيس الوزراي كابينه سياه به دلايل مختلفي توفيق اداره درست و موفقيت آميز كشور را نيافت. سخنان تند او به ويژه در كوبيدن سلسله قاجار و اعيان و اشراف وابسته به آن در كنار ترديد انگليسي ها در موفقيت كابينه سياه و در نتيجه عدم حمايت از او و همچنين خودسري هاي رضاخان سردار سپه وزير جنگ و مخالفت هايش با سيد ضيا نتيجه اي جز فراهم شدن موجبات سقوط كابينه سياه نداشت. اين كابينه در چهارم خرداد 1300 سقوط كرد و سيد ضيا الدين طباطبايي به خارج از كشور هدايت شد. اگر چه سقوط كابينه سياه كه كلنل محمد تقي خان به سخنان نخست وزير آن دل بسته بود، برخي از نگراني ها را به وجود آورد اما كلنل هرگز تصور نمي كرد كه سرنوشت او نيز به اين سقوط ربط پيدا كند. با سقوط اين كابينه بسياري از زندانيان حكومت كودتا آزاد شدند. اين آزادي شامل محبوسين مشهد هم مي شد. سقوط كابينه سياه وآزادي منتفذين از زندان با شادي و استقبال تجار، زمين داران بزرگ و اجاره داران آستان قدس كه از پرداخت ماليات ناراضي بودند مواجه شد اما افراد ژاندارمري و خود كلنل به اين مسئله چندان خوشبين نبودند. اولين موضوعي كه كلنل را بعد از سقوط دولت سيد ضيا الدين به خود مشغول كرد، مسئله تلگراف مورخه هفتم خرداد احمدشاه بود. در اين تلگراف احمد شاه كلنل را در فرماندهي قواي نظامي خراسان ابقا كرده اما او را از دخالت در امور حكومتي و در واقع از حكومت خراسان منع نموده بود. اين مسئله با توجه به اينكه هنوز نخست وزير جديد معرفي نشده بود براي كلنل ابهام برانگيز به نظر مي رسيد اما او هيچ واكنشي از خود نشان نداد. در چهاردهم خرداد و ده روز پس از سقوط كابينه سياه، بالاخره رئيس الوزراي جديد معرفي شد. اين انتخاب از ديدگاه كلنل مي توانست بدترين انتخاب ممكن باشد و همين گونه هم بود. قوام السلطنه حاكم قبلي خراسان و زنداني كابينه سياه با توصيه انگليسي ها مأمور تشكيل كابينه گرديد.

 

حكومت نجد السلطنه در خراسان و برخورد كلنل با آن

قوام السلطنه بعد از معرفي اعضاي كابينه خود در اقدامي كه بوي انتقام به راحتي از آن به مشام مي رسيد ميرزا صدر نجد السلطنه از بزرگان مشهد را كه زنداني كلنل نيز بود به عنوان كفيل استانداري خراسان معرفي كرد و به او دستور داد كه كليه زندانيان سياسي مشهد را آزاد نمايد. نجدالسلطنه با اينكه به كلنل بدبين بود اما از ترس اقدامات احتمالي او در تلگرافي به قوام السلطنه از اوخواست كه به علت كبر سن او را از قبول اين مسئوليت معاف كند و اجازه دهد كه كلنل همچون گذشته اداره امور را در اختيار داشته باشد. اين تقاضا با مخالفت تهران مواجه شد و او حسب الامر قوام السلطنه اداره امور خراسان را در دست گرفت. كلنل هم به رغم دلخوري از اين انتصاب و ناراحتي شديد از نخست وزيري قوام السلطنه كه از نظر او به هيچ وجه شايستگي اين منصب را نداشت به كفالت نجدالسلطنه تن در داد و امور استانداري خراسان را به او واگذار كرد. نجد السلطنه در همان روزهاي نخست حكومت خود به سرعت مشغول عزل و نصب حكام و گرفتن تقديمي مطابق مرسوم حكام قاجاري شد. وي با برخوردهاي انفعالي نسبت به كلنل و به ويژه با ارائه گزارش هاي نادرست و مغرضانه به تهران، زمينه هاي تحريك او را فراهم كرد.

اين گونه حركات، كلنل را مطمئن كرد كه قوام السلطنه درصدد تلافي واقعه روز سيزده نوروز است و لذا در اقدامي دور از انتظار به فكر مخالفت با دستورهاي صادره از تهران افتاد. وي تصور مي كرد كه اين حركت او مي تواند زمينه سقوط دولت قوام السلطنه را در تهران فراهم سازد. او در اين راستا ضمن در اختيار گرفتن كنترل تلگراف خانه، دستور داد كليه كساني را كه احتمال مي رفت از جانب تهران  به عنوان والي منصوب شوند، دستگير كنند. علاوه بر نجدالسلطنه، سالار حشمت، سالار مظفر و هژير الملك نيز بازداشت شدند. اگر چه هدف اصلي از در پيش گرفتن اين اقدامات ساقط كردن دولت قوام بود اما اين هدف از نظر خيلي ها غير منطقي و غير عملي به نظر مي رسيد و زمينه را براي متمرد خواندن و حتي تجزيه طلب ناميدن او فراهم مي كرد. به همين دليل سياستمداران تهراني مخالف قوام، از اين حركت كلنل در خراساني حمايتي جدي به عمل نياوردند. اكنون كلنل در شرايط جديد سه راه بيشتر پيش پاي خود نمي ديد: حمله به تهران، ترك كشور و يا تسليم. او با توجه به در اختيار داشتن حدود 4000 ژاندارم منضبط و در حاليكه دولت قوام از جمع و جور كردن 1000 نفر نيرو نيز ناتوان بود، مي توانست به تهران حمله كند اما نداشتن هزينه لشكركشي و تفرقه بين آزاديخواهان تهراني در حمايت از قيام خراسان و تهديدات ژنرال كنسول انگليس در مشهد كه گفته بود لشكركشي خراسانيان به تهران باعث سلطه بلشويك ها بر ايران و آغاز جنگ داخلي خواهد شد، او را از اجراي اين نقشه منصرف كرد. ترك كشور دومين راه موجود در پيش پاي كلنل بود. او به همين منظور بعد از در جريان قرار دادن وزير خارجه و رئيس كل ژاندارمري كشور در پيامي به احمد شاه قاجار ضمن ابراز عدم اعتماد خود به قوام السلطنه، آمادگي خود را براي خروج از كشور تحت شرايطي اعلام كرد.

مهمترين شروط او براي خروج از كشور عبارت بودند از:

1-  تأييد ترفيع درجه افسران ژاندارمري

2-  عدم تعقيب افسران ژاندارمري و برخورد مناسب با آنها

3-  رسيدگي به حسابهاي مالي

4-  تأييد بودجه ژاندارمري

5-  دريافت حقوق يك ساله خود و اجازه سفر به اروپا.

اين گونه خواسته ها و شرايط نشان مي داد كه كلنل اهل ترك كشور و فرار در حال ضعف و شكست نبود و مي خواست پيروزمندانه و در شرايطي كه دوستان و هوادارانش تأمين گرفته باشند، كشور را ترك كند. او بعد از مخابره شروط خود به تهران عده اي از بزرگان مشهد را در محل استانداري جمع كرد و آنان را در جريان مذاكرات خود با تهران قرار داد و اضافه كرد كه متعهد به حمايت از افراد زيردست خود بوده و اگر دولت شرايط او را نپذيرد تا آخرين نفس مقاومت خواهد كرد. حاضرين در اين ديدار به هشت نفر از نمايندگان خود مأموريت دادند تا از شاه بخواهند تا آمدن استاندار جديد، اداره امور خراسان همچنان در اختيار كلنل محمد تقي خان باشد. وزير دربار در پاسخ به تلگراف كلنل، پاسخي براي او مخابره كرد و يادآور شد كه احمدشاه كليه تقاضاهاي او به غير از مسئله ترك كشور را به علت نياز مملكت به خدماتش پذيرفته است. در اين تلگراف از كلنل خواسته شده بود كه نجدالسلطنه را براي پذيرش استانداري خراسان تشويق كند و خود همچنان فرماندهي قشون را عهده دار باشد. اين مذاكرات سرانجام كلنل را به در پيش گرفتن راه سوم يعني تسليم در برابر تصميمات تهران رهنمون شد و او ضمن اظهار اطاعت نسبت به دولت قوام السلطنه زندانيان مخالف خود و هوادار قوام را از زندان آزاد كرد و اداره امور خراسان را به نجدالسلطنه سپرد.

نجدالسلطنه در اين مرحله از حكومت خود ضمن لغو حكومت نظامي و برخي از ماليات ها ، نيروهاي اخراجي آستان قدس را دوباره دعوت به كار كرد و محمد جواد ظهير الاسلام نايب التوليه آستان قدس را كه از طرفداران كلنل بود از كار بركنار نمود. علاوه بر اين اقدامات نجدالسلطنه و مرتضي قلي خان نايب التوليه جديد – به ويژه در معتبر اعلام كردن قراردادهايي كه كلنل به واسطه لطمه خوردن به اموال و املاك آستان قدس آنها را باطل اعلام كرده بود- عكس العمل شديد عده اي از مردم را به دنبال داشت. آنها در بيانيه ها و روزنامه ها و حتي تلگرافات خود به شدت از دولت انتقاد مي كردند و نجدالسلطنه را هم مورد تهديد قرار مي دادند. نجدالسلطنه كه به سبب عملكرد خود به شدت تحت فشار منتقدين بود بعد از وقوع برخي از ناامني ها مثل انفجار دو بمب- كه يك مورد آن باعث قتل دختر بچه اي شد- و همچنين تهديدات مخالفين و بعد از يك ماه و نيم حكومت در اوايل مرداد 1300 بدون توجه به مخالفت قوام السلطنه و به بهانه بيماري استعفا داد و اختيارات خود را تا آمدن والي جديد به كلنل محمد تقي خان واگذار نمود.

كلنل محمد تقي خان پس از اين اقدام نجدالسلطنه در روز دهم مرداد گروهي از سرشناسان مشهد شامل اعيان، تجار، مديران جرايد و كسبه شهر را كه حدود 250 نفر مي شدند جمع كرد و ضمن يادآوري سوابق خدمتي خود و اعلام آمادگي براي واگذاري حكومت خراسان به والي جديد از آنان درخواست كه در تماس با تهران، استاندار جديدي را براي خراسان تقاضا كنند. گروهي از اين افراد با تجمع در تلگرافخانه مشهد و با متوسل شدن به احمد شاه و مشير الدوله و همچنين نمايندگان مجلس شوراي ملي، خواهان ابقاي كلنل در حكومت خراسان شدند.


کلمات کلیدی:
 
کلنل پسيان ۳
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

كلنل و حكومت قوام

پسيان بعد از دريافت فرمان رياست ژاندارمري خراسان در شهريور 1299 و درحالي كه همگان او را كلنل  مي ناميدند، وارد اين ايالت شد. وي پس از ورود به مشهد به خدمت قوام به عنوان والي ايالت خراسان رفته و ضمن معرفي رسمي برنامه هاي خود براي توسعه ژاندارمري خراسان را اعلام كرد. قوام هر چند از اين انتصاب بدليل آشنايي غير مستقيم با كلنل از زمان دولت مهاجرين و همچنين انتصاب در منصبي كه پيش از آن يكي از بازوان اصلي او در ايالت يعني محمد حسين ميرزا جهانباني آن را در اختيار داشت، دل خوشي نداشت اما چاره اي هم جز پذيرش كلنل پيش روي خود نمي ديد و بر اين اساس در ظاهر با اين انتصاب مخالفتي نكرد اما غير مستقيم تمهيداتي را براي به سر انجام نرسيدن اين ماموريت به اجرا گذاشت. وضعيت ژاندارمري خراسان در اين زمان بسيار اسفناك بود آن چنان كه عقب افتادگي حقوق چند ماهه نيروهاي ژاندارمري كه به رغم حواله اداره ماليه پرداخت نشده بود و همچنين طلبكاري افراد خارج از ژاندارمري از اين نيروي تازه تأسيس تنها بخشي از مشكلات بود. كلنل در همين ابتداي كار با اينكه ديناري از بابت بودجه قبلي ژاندارمري كه به محمد حسين ميرزا جهانباني داده شده بود به هنگام دريافت سكان اين نيرو در خراسان تحويل نگرفته بود اما ناگزير شد كه پاسخگوي طلبكاران باشد و البته قوام نيز در اين راه هيچ همكاري با او نكرد. البته كلنل كه پيش بيني اين اوضاع را از همان نخستين روز اعزام به اين ماموريت و با توجه به اطلاعاتي كه از سوي دوستانش در تهران و بخصوص ملك الشعراي بهار درباره اوضاع خراسان دريافت كرده بود خود را براي اين وضعيت آماده كرده بود و كمك هاي  مسيو دبوا ،رئيس حسابگر ماليه خراسان كمك حال خوبي براي او در اين دوران بود تا بحران نخستين روزهاي پذيرش ماموريت را با موفقيت پشت سر گذارد. او در اين راستا آنچنان خود برنامه ريزي كرده و اين برنامه ها را به مرحله اجرا گذاشت كه علاوه بر پرداخت حقوق معوقه ژاندارمها و طلبكارها،  توانست شعبه هاي جديدي براي  ژاندارمري در نقاط مختلف ايالت ايجاد كرده و دفاتر اسمي سابق را هم به صورت كامل كند. اما كارشكني هاي قوام  كه انتصاب كلنل را به جاي داماد برادرش محمد حسين ميرزا، از سوي مشير الدوله اقدامي عليه خود تصور مي كرد نه تنها پس از ديدن اين اقدام هاي پسيان حاضر به همكاري جدي با او نشد بلكه به كارشكني هاي خود در برابر اعمال اصلاحي كلنل رنگ و بوي ديگري داد. او به ويژه در پرداخت بودجه حواله شده ژاندارمري  موانع گوناگوني را ايجاد كرد تا بدين گونه كلنل جوان تازه از مركز آمده را از قبول اين حكم پشيمان كرده و بار ديگر به تهران روانه كند. البته پسيان نيز پس از دوماه همكاري با قوام به اين درك مقابل رسيد كه تا هنگام حضور قوام در اين ايالت او نمي تواند اقدامات اصلاحي خود را به صورت كامل به مرحله اجرا گذارد و چون نمي توانست او را از والي گري كنار گذارد ،تصميم گرفت خود به تهران برگردد. بر همين اساس استعفاي خود را تقديم صاحب منصبان ژاندارمري مركز كرد اما اين استعفا به همان دلايلي كه او راهي اين ماموريت شده بود، مورد پذيرش قرار نگرفت تا كلنل اين امر را كه او را نه براي اصلاح ژاندارمري بلكه به نيت اسير شدن در وضعيت نابسامان اين ايالت و در واقع براي اثبات بي كفايتي به خراسان فرستاده اند بهتر با گوشت و پوست خود احساس كند . البته هنگامي اين امر براي پسيان  به يقين مبدل شد كه رياست قشون كشور را به محمد حسين ميرزا جهانباني يعني همان فردي كه او را براي بازسازي ويرانه ايجاد شده توسط وي در ژاندارمري خراسان به اين ايالت گسيل كرده بودند، پيشنهاد كردند و اين درست خلاف استدلالي بودكه برخي از دوستان كلنل درباره علت اعزام او به خراسان يعني عدم رضايت از رئيس سابق ژاندارمري ايالت مطرح مي كردند.

پسيان پس از رد اين استعفا تصميم گرفت  به رغم همه كارشكني ها به فعاليت گسترده خود در ژاندارمري خراسان ادامه دهد. او در اين راستا و به منظور مقيد كردن سران طوايف به رعايت قانون بسياري از آنها را با دادن درجات نظامي وارد ژاندارمري كرد. بر اساس روايت نويسنده كتاب حركت تاريخي كرد به خراسان ،تاج محمد خان بهادري قوچاني، ميرزا محمود خان درگزي، حبيب اله خان ناصر لشكر هودانلو، سعادت قلي خان اوغازي و فرج اله بگ بيچرانلو از جمله اين خوانين بودند كه پس از گذراندن دوره كوتاه مدتي  با دريافت درجه افسري به مناطق محل سكونت خود برگشته و پس از تعليم  نظامي افراد خود زير نظرماموران اعزامي از مشهد  پايگاه ژاندارمري را در منطقه زيرنفوذ خود تأسيس  كردند.

كلنل پس از پايان اين مرحله از اقدامات اصلاحي خود قلع و قمع اشرار خراسان را كه آسايش را از مردم ايالت سلب كرده بودند در دستور كار خود قرارداد .او در اين دوره از فعاليت هاي خود موفق شد افرادي چون  خداوردي سردار (معروف به خدو سردار)، مرسل و زبردست خان درگزي را شكست داده و منطقه را نسبت به حملات آنها ايمن سازد. البته اين امر هنگامي محقق شد كه با اجرايي شدن مرحله قبلي طرح كلنل بسياري از خوانين حامي اين افراد به دشمنان ايشان و ياران پسيان تبديل شده بودند .ديدن همين اقدام كافي بود تا ساير  اشرار و خوانين خراسان اطاعت از حكومت مركز را هرچند به صورت ظاهر در دستور كار خود قرار دهند تا  بدين گونه ناامني هاي موجود در خراسان ريشه كن شود.

حضور كلنل در خراسان نتايج ديگري هم در پي داشت. يكي از اين ثمرات دميده شدن روحي تازه بر كالبد رو به احتزار آزاديخواهان اين خطه بود. اين افراد با حضور پسيان كه او را يكي از مشروطه خواهان واقعي مي دانستند پس از ماه ها درگيري با استبداد قوام جاني تازه پيدا كرده و تحت تأثير اين شرايط اقدام به تأسيس تشكل هاي سياسي و اجتماعي گوناگوني در مشهد به عنوان مركز ايالت كردند. غلام حسين ميرزا صالح در كتاب جنبش كلنل محمد تقي خان بنابر گزارش هاي كنسولگري انگليس در مشهد  روايت كرده كه دو تشكل انجمن حافظ قانون و كميته حاميان مستضعفين به ترتيب  توسط عبدالقدير آزاد سبزواري و شاهزاده حسنعلي ميرزا كه در اين دوران در مشهد شروع به فعاليت كردند از جمله اين  گروهها بودند. همچنين بر اساس نوشته هاي ملك الشعراي بهار در كتاب شناسنامه زندگي و آثار شيخ احمد بهار گروهي نيز به نام دوستداران آزادي در اين دوران براساس انديشه هاي كلنل پسيان شكل گرفت. اين گروه در يكي از اقدامات خود نامه اي به قوام السلطنه نوشته و او و اطرافيانش را به دليل عملكردشان مورد ملامت و تهديد قرار داد. قوام پس از مشاهده اين وضعيت وبا هماهنگي يا مركز تصميم گرفت  به منظور آرام كردن عناصر آزادي خواه و ميهن پرست روش مماشات و همكاري و همدلي با آنان را حداقل در ظاهر در پيش گيرد كه نتيجه آن انجام اصلاحات چشمگير و ايجاد امنيت فوق العاده در خراسان بود.

 

كودتاي سوم اسفند 1299  

پس  از وقوع  انقلاب سوسياليستي سال  1917 م در روسيه انگليسي ها خود را تنها دولت صاحب نفوذ در ايران مي ديد .آنان بر همين اساس و  براي حفظ و گسترش سلطه خود بر ايران و مقابله با بازگشت روس ها به صحنه سياست ايران اقدامات گوناگوني را در دستور كار قراردادند. آنان ابتدا براي مقابله با سياست جديد روسها كه پس از انقلاب با داعيه رفع هرگونه تبعيض و ظلم از ملل محروم جهان وارد عرصه سياست بين الملل شده بودند سعي كردند تا با امضاي قرارداد 1919 ايران را به زير سلطه كامل خود در آورند. اما اين حركت با مقاومت احمد شاه قاجار و نمايندگان مجلس شوراي ملي از يك سو و اقدامات شوروي و مبارزاني چون ميرزا كوچك خان جنگلي و شيخ محمد خياباني از سوي ديگر با شكست روبرو و قرارداد 1919 به كاغذ پاره اي بي ارزش تبديل شد. براين اساس انگليسي ها مجبور به اجراي نقشه ديگري در ايران به منظور حفظ منافع خود شدند. نقشه اي كه در جريان آن خاندان سلطنتي قاجار كه در بسياري مواقع سد راه اقدامات آنان براي گسترش منافع خود در ايران بودند ابتدا كمرنگ شده و سپس به طور كامل از صفحه سياست جهان محو گردد. اين نقشه جديد كودتايي بود كه با همكاري سيد ضيا الدين طباطبائي و رضا خان ميرپنج در سوم اسفند 1299 به پيروزي رسيد.

وابسته نبودن اين دو تن برخلاف بسياري از دولتمردان سابق به طبقات اشراف از يك سو و بازداشت بسياري از سياستمداران و اعيان در مرحله آغازين كنترل  قدرت از ديگر سو مخالفت شديد اين قشر از جامعه را كه داراي نفوذ بالايي در اركان حكومت بودند، موجب شد .اين در حالي بود كه اغلب آزادي خواهان و ميهن پرستان ايراني كه با مسائل پشت پرده كودتا آشنايي نداشتند اين حركت را با توجه به جايگاه طبقاتي افراد گرداننده اش و بازداشت بسياري از افراد وابسته به بيگانه در جريان آن حركتي ملي و مردمي دانسته و از آن حمايت كردند .اين كودتا در خراسان هم با توجه به وابستگي  قوام السلطنه به گروه اول و كلنل پسيان به گروه دوم نماد عيني پيدا كرده و موجب افزايش اختلافات اين دو شد.

قوام با توجه به اقدامات سيد ضيا و به ويژه بازداشت تعدادي از منصوبان به خود ، حاضر به اطاعت كامل از دولت او نبود. اودر تلگرافي به سيد ضيا  و در واكنش به  بيانيه نخست كابينه كودتا، سيد ضيا را با لقب مدير روز نامه رعد و نه نخست وزير خطاب قرارداده و متذكر شد تا دستوري از جانب احمد شاه دريافت نكند حاضر به انتشار اعلاميه كودتا در خراسان نيست. او همچنين در تلگراف خود يادآور شد كه از امضا بيانيه رئيس الوزرا معلوم نمي شود كه دولت ايران داراي چه اصول و رژيمي است. او بدين ترتيب و در حالي كه تصور نمي كرد كه انگليسي ها پشت سر دولت كودتا باشند بدبيني خود را نسبت به كودتاچيان ابراز كرد و بدين گونه كارنامه خود را در نزد كودتاچيان سياه نمود و آنان را مصمم به بركناري خويش كرد. هر چند پس از مدتي از وقوع كودتا و استقرار كامل آن سفارت انگليس پرده اسرار را براي نزديكان خود پس زد و در حالي كه همگان دولت سيد ضيا را ملي و مردمي مي دانستند از همراهي خود با كودتا چيان به  قوام و ساير دوستان انگليس در ايران خبر داد اما  قوام با توجه به قدرت فراوانش در خراسان از يك سو و آگاهي از اخلاق خاص سيد ضيا از سوي ديگر، مصلحت خويش را بر مقاومت در برابر كودتا ديد .او در اين راستا و براي افزايش قدرت خود براي مقابله نظامي البته  در صورت لزوم با نيروهاي اعزامي از مركز تعدادي از اعيان و اشراف مشهد را جمع كرده و با اين بهانه كه بلشويك هاي روسيه قصد دارند در خراسان نيز همچون گيلان جمهوري سوسياليستي ايجاد كنند و ما براي مقابله با اين امر نياز به تهيه  قوا و خريد تفنگ و آذوقه داريم آنان را وادار به پرداخت مبالغ كلاني به اين منظور كرد. او با اين بهانه تلاش كرد تا  قوايي عظيم در برابر دولت و ژاندارمري فراهم كند و كودتايي جديد عليه كودتاي سوم اسفند حداقل در خراسان سامان دهد. فضاي اين جلسات غير رسمي قوام به حدي بر عليه سيد ضيا و دولتش تحريك شده بود كه به نوشته علي آذري در كتاب قيام كلنل محمد تقي خان پسيان در خراسان  در يكي از جلسات ، رضا مهدوي رئيس التجار كه يكي از ثروتمندترين ايرانيان عصر خويش به شمار مي رفت در عكس العملي عليه دولت كودتا گفته بود: خراسان از بلژيك بزرگتر است وما اعلام استقلال خواهيم كرد ، البته قوام نيز در مقابل اين سخن سكوت كرد تا حاضران  سكوتش را  علامت رضا تلقي كنند. گزارش كنسول انگليس در مشهد نيز كه نوشته قوام السلطنه بعد از وقوع كودتا در تهران به فكر سرپيچي از دستورهاي حكومت مركزي و اعلام نوعي استقلال در خراسان و فراخواندن واحدهاي نظامي مستقر در نقاط مختلف خراسان به مشهد بوده است، تا حدودي اين ادعاي آذري را تأييد مي كند. قوام السلطنه همزمان با اين اقدام و بدليل احساس خطر از جانب دولت كودتا به ناگاه رفتارش نسبت به كلنل را هم تغيير داده و با كنار گذاشتن ظاهري اختلافات موجود ، تلاش كرد تا با ابراز محبت هاي ويژه به او ، كلنل  را با اهداف خود همراه سازد و خطر دستگيري احتمالي خود را خنثي نمايد.

اين در حالي بود كه پسيان پس از مدتي مشاهده رفتار قوام با دولت سيد ضيا الدين، و با توجه به آشنايي با اقدامات مستبدانه و ثروت اندوزانه او از يك سو  و عدم آشنايي با ماهيت كودتاچيان از ديگر سوي ، بر آن شد تا خود را براي برخوردي فعال در اين قضايا آماده سازد. البته تبليغات و شعارهاي مردم پسند سيد ضيا و همچنين اقدامات دموكراتهاي مشهد و ساير آزاديخواهان خراساني و منتصبين به آستان قدس هم كه مخالف قوام بوده و به انجام اقدامات و اصلاحات مترقيانه از جانب سيد ضيا دل بستند، در اين راه بي تاثير نبود. كلنل با توجه به نظريات قوام و اطرافيانش در مورد كابينه سيد ضيا تلاش مي كرد تا اعتماد او را نسبت به خود همچنان حفظ كند و از سوي ديگر منتظر اعلام برنامه  دولت جديد درباره خراسان بود اما سر زدن اعمال  متمردانه گوناگون از جانب قوام عليه حكومت و دولت مركزي زمينه هاي بر هم خوردن اين صميميت ظاهري و آشكار شدن نشانه هاي اختلاف را فراهم كرد.

 

بازداشت قوام و آغاز حكومت

سيد ضيا الدين طباطبايي از همان روزهاي پيروزي كودتا قصد دستگيري و بازداشت قوام السلطنه را همچون ساير دولتمردان تهراني داشت اما دوري قوام از تهران و وجود نيروهاي نظامي قدرتمند در خراسان كه ظاهراً مطيع او بودند اين فرصت را فراهم نكرده بود. رئيس دولت كودتا براي فراهم كردن زمينه هاي دستگيري قوام السلطنه يكي از همفكران خود به نام سيد مهدي فرخ (معتصم السلطنه) را به عنوان كارگزار جديد به خراسان اعزام كرد. رسيدن فرخ به خراسان با بروز نشانه هاي اختلاف بين كلنل و قوام همزمان بود. يكي از نخستين نشانه هاي آشكار اين اختلاف مسئله رژه نيروهاي نظامي و انتظامي خراسان در مراسم عيد نوروز سال 1300 بود. در اين روز قرار بود نيروهاي مسلح اقدام به برگزاري رژه نمايشي نمايند اما از آنجا كه به دستور قوام السلطنه و برخلاف رسم معمول، تمثال احمد شاه را در جايگاه مخصوص قرار نداده بودند و خود او در جايگاه قرار گرفته بود نيروهاي ژاندارمري به اشاره كلنل از انجام پروژه خودداري كردند. از ديدگاه كلنل اين حركت قوام نوعي تمرد از اصول مشروطه سلطنتي و خارج از عرف معمول و در واقع يك حركت تجزيه طلبانه بود و او به همين علت مصمم به تجديد نظر در روابط خود با قوام السلطنه شد.

سيد ضيا الدين كه از طريق گزارشات سيد مهدي فرخ از گل آلود شدن روابط كلنل و قوام السلطنه آگاه شده بود با آگاهي از كدورت پيش آمده محرمانه دستور بازداشت قوام را صادر كرد. فرخ بعد از نزديك شدن به كلنل و تعريف و تمجيد از اهداف كابينه سيد ضيا و برشمردن سوابق سو قوام السلطنه، او را در جريان نيات سيد ضيا قرار داد و سپس تلگراف رمز رئيس دولت را در مورد دستگيري حاكم خراسان به او تسليم نمود. در اين تلگراف به كلنل محمد تقي خان دستور داده شده بود تا بدون درگيري و ايجاد دردسر قوام را دستگير و روانه تهران كند. كلنل بعد از دريافت اين دستور مصمم به اجراي آن شد اما از آنجا كه مي خواست اين اقدام بدون خونريزي انجام شود منتظر فراهم شدن فرصت مناسب ماند. اولين اقدام كلنل براي دستگيري قوام السلطنه در محل استانداري، به علت وجود نگهبانان خوافي و باخرزي قوام و احتمال درگيري به جايي نرسيد. آگاهي كلنل از اين نكته كه قوام السلطنه روز سيزده نوروز را در باغ ملك آباد ميهمان رئيس التجار خواهد بود، فرصت مناسب را براي طرح نقشه دستگيري او فراهم ساخت. قوام در اين روز بدون اطلاع از روابط محرمانه كلنل و دولت از او تقاضاي اسكورت كرد و كلنل نيز دوازده نفر از ژاندارم هاي مورد اعتماد خود را با او همراه نمود. قوام بعد از گذراندان ساعاتي چند در باغ ملك آباد در آخرين ساعات روز سيزدهم فروردين به سمت استانداري حركت كرد اما مطابق برنام تنظيمي اسماعيل خان بهادر از صاحب منصبان ژاندارمري و يكي از صميمي ترين ياران كلنل در آستانه ورود قوام السلطنه به محله ارك مشهد، اتومبيل او متوقف شد و حكم توقيفش ابلاغ گرديد. كلنل محمد تقي خان كه از بالكن ساختمان ژاندارمري ناظر اين عمليات بود در پاسخ به اعتراضات قوام السلطنه گفت: حضرت اشرف، امر دولت است و صلاح در اطاعت. قوام كه مقاومت را بي فايده مي ديد تسليم شد و به دستور كلنل در يكي از اتاق هاي ژاندارمري زنداني گشت.

علاوه بر قوام السلطنه، تني چند از مقامات همچون ميرزا قاسم خان، سالار حشمت، معتصم الملك، شجاع سلطان، سالار مظفر، فتح السلطنه، خبير خاقان، هژبر الملك، ماژور عبد اله خان معاون نيروي پليس و ميرزا جواد خان سينكي نيز بازداشت شدند. بعد از آن ادارات نظميه، قشون و همچنين قشون چريك در اختيار و تصرف صاحب منصبان ژاندارمري درآمد و دارايي هاي قوام و از آن ميان سي و شش رأس اسب مخصوص او به نفع ژاندارمري مصادره شد. در بازرسي از منزل قوام علاوه بر يك صندوق جواهر، 5813 تومان پول ايراني،3119  ليره ترك و 410 ليره طلاي انگليسي نيزدست آمد. مسيو دبوا پيشكار ماليه خراسان هم ميزان بدهكاري مالياتي قوام را 150000 تومان اعلام كرد. بدين گونه با بازداشت قوام السلطنه به عمر حكومت سه ساله او در خراسان پايان داده شد. كلنل محمد تقي خان كه بعد از عزل و دستگيري قوام السلطنه، حكم كفالت استانداري خراسان را از سوي نخست وزير دريافت كرده بود، نخستين دوره حكومت خود را در خراسان آغاز كرد.

 


کلمات کلیدی:
 
کلنل پسيان ۲
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

 

از تولد تا جواني

محمدتقي پسيان به سال 1309 هجري قمري برابر با 1270 خورشيدي در منزل ياور محمد باقرخان عنايت السلطان برادر كوچكتر محمدعلي خان ميرپنج مرشد سلسله دراويش ذهبيه تبريز و ژنرال حمزه خان رئيس گارد تشريفات مظفر الدين شاه قاجار به دنيا آمد.

مادر وي عزت الحاجيه نام داشت كه برخلاف پدر او كه در سالهاي نخستين زندگي محمدتقي بدرود حيات گفت تا سالها پس از شهادت وي نيز در تبريز به همراه خواهران وي روزگار گذراند. محمدتقي دومين پسر اين خانواده نظامي و آزادي خواه بود كه به مانند برادر بزرگترش غلامرضا خان لباس نظام را براي آينده زندگي خود برگزيد. غلامرضاخان برادر بزرگتر كلنل سالها بعد به همراه عموزاده اش ياور علي قلي خان در جريان جنگ جهاني اول و پس از شكست قيام افسران ژاندارمري شيراز از انگليسي ها و مزدورانش در پليس جنوب براي حفظ شان و جايگاه سربازان ايراني به هنگام محاصره اقدام به خودكشي كرد تا سالم به دست دشمنان خود گرفتار نشود و درست همين امر است كه شايعه خودكشي محمدتقي پسيان را نيز به هنگام محاصره در جعفرآباد قوچان را محتمل مي سازد.

 از ماجراي فارس و زندگي برادر بزرگتر كلنل كه بگذريم بايد گفت كه او برادر ديگري به نام حسينعلي و سه خواهر نيز داشته است كه متأسفانه اطلاعات كاملي به غير از برخي نوشته هاي برجسته و گريخته نجفقلي پسيان پسر ژنرال حمزه خان پسيان درباره آنها و ساير اعضاي خاندان بزرگ پسيان در دست نيست.

محمدتقي همانطور كه خود در زندگينامه خود نوشتش به آن اشاره كرده است حدفاصل سالهاي 1317 تا 1323 قمري كه برابر با 1277 تا 1283 خورشيدي بود در شهر تبريز و در كنار خانواده خود تحت آموزش هاي نخستين علمي قرار گرفت. او در اين دوران ابتدا در منزل، سپس در يكي از مكتب خانه هاي قديمي شهر تبريز و سرانجام چند ماهي نيز در مدرسه لقمانيه كه توسط لقمان الملك تبريزي تأسيس شده بود به فراگرفتن علوم متداول آن دوران پرداخت. او در اين مدرسه علاوه بر آموختن دروس رايج با زبان فرانسه كه در آن روزگار در اغلب مدارس ايران به عنوان زبان علمي اروپا تدريس مي شد، نيز آشنا شد البته اين آشنائي با زبان فرانسه صرف نظر از آشنايي او با زبان عربي كه به همراه فارسي در اين مدرسه به عنوان زبان اصلي تدريس مي شد، محسوب مي شود. اين آشنايي به صورتي بود كه وي در پايان اين دوران به دو زبان فرانسه و عربي به طور كامل تسلط داشت.

محمدتقي سپس در سن پانزده سالگي و در آستانه پيروزي انقلاب مشروطه يعني در ششم جمادي الاول 1324 قمري براي تكميل تحصيلات علمي خود راهي تهران شد و در منزل عموي بزرگ خود ژنرال حمزه خان پسيان كه از آجودان هاي اصلي مظفر الدين شاه محسوب مي شد، ساكن شد. اين خروج محمد تقي از تبريز هيچ گاه بازگشتي به دنبال نداشت و او تا پايان عمر ديگر نتوانست با زادگاه خود و در نتيجه بستگان و دوستان ساكن در آن تجديد ديدار كند. محمد تقي خان، سه روز پس از ورود به تهران به صورت رسمي در مدرسه نظامي آن زمان كه زير نظر وزات جنگ وقت اداره مي شد، پذيرفته گرديد تا مرحله اي جديد از زندگي وي كه در پايان آن ، وي از جواني خام و تازه به مركز رهسپار شده به افسري كارآزموده و ميهن پرست تبديل شده بود ، آغاز شود.

 

نظامي گري تا مهاجرت

 

روز هاي نخست حضور محمد تقي در تهران براي كسب علم ودانش با اوج گيري مبارزات مشروطه طلبانه مردم اين شهر همزمان  بود و اين درست همان تلنگري  بود كه روح عصيانگر و آزادي خواه او را جان تازه اي بخشيد و از محمد تقي جوان و محصل تازه پا به پايتخت گذاشته مردي عاشق استقلال و آزادي وطن ساخت كه حاضر بود به راحتي جان در راه اقتدار وطن دهد و او را يك فدايي و مشروطه خواه واقعي كند. استخدام در نيروي تازه تاسيس ژاندارمري كه در اذهان مردم قطب مخالف نيروي سر سپرده قزاق محسوب مي شد در حالي كه تنها 5 سال از دوره شش ساله مدرسه نظام را پشت سر گذاشته بود به سال 1289 خورشيدي بايد در همين چارچوب تحليل كرد. او بيست ساله بود كه با درجه نايب دومي آن زمان كه معادل فعلي آن در قواي نظامي كشور درجه ستواني است در ژاندارمري ماليه تاسيس شده توسط مورگان شوستر آمريكايي فعاليت خود را آغاز كرد.

مقابله با اشرار قزوين به سركردگي حبيب الله خان كرد نخستين ماموريت رسمي نايب دوم محمد تقي خان پسيان بود كه پس از شش ماه با موفقيت نسبي  وي به پايان رسيد. او پس از پايان اين ماموريت كه طي آن سمت رياست گروهان و معاونت گردان را بر عهده داشت به تهران باز گشته و تحصيل در مدرسه صاحب منصبان نظام را ادامه داد .البته در طول اين مدت هر گاه لازم مي شد به عنوان مترجم ويژه ژنرال يالمارسن سوئدي كه پس از اخراج شوستر بر اثر فشارهاي روسيه به سمت فرماندهي  كل ژاندارمري ايران منصوب شده بود ،به خدمت مي پرداخت .يالمارسن بر اثر همين نوع خدمات محمد تقي خان به توانايي هاي بالاي وي پي برد و با سپردن ماموريت هاي پرمخاطره اي چون رفع ناامني هاي راه هاي همدان و سركوب اشرار لرستان تلاش كرد تا استعداد ذاتي نظامي گري او را هرچه بيشتر شكوفا ساخته و از او افسري سرد و گرم چشيده بسازد.

 محمد تقي خان در جريان ماموريت همدان چنان لياقتي از خود نشان داد كه ناامني موجود در منطقه كه خود باعث عدم عبور كاروان هاي بازرگاني از آن شده بود به طور كامل رفع شد و بر همين اساس نيز وزارت جنگ او را مفتخر به دريافت يك قطعه مدال طلاي نظامي دانست و اين مدال به او طي مراسمي در پايتخت اهدا شد. نايب دوم  پسيان سپس براي دفع فتنه اشرار لرستان به اين ديار اعزام شد كه در جريان اين ماموريت مجروح گرديد و صد البته بدليل ابراز فداكاري هاي بسيار در جريان مقابله با اشرار به دريافت يك درجه تشويقي مفتخر گرديده و به درجه ياوري كه برابر با سرگردي كنوني است ارتقاي درجه پيدا كرد.

 ماموريت بعدي كه به پسيان سپرده شد فرماندهي ژاندارمري همدان بود كه در جريان پذيرش آن وي به مقابله با قواي روس و قزاق هاي وابسته به آنها كه در جريان جنگ جهاني اول اين شهر را اشغال كرده بودند ،مبادرت كرد .اين ماموريت را البته سران كميته دفاع ملي كه پس از نقض بي طرفي ايران در جريان جنگ اول جهاني و ورود نيروهاي نظامي كشورهاي روسيه ،انگليس و عثماني به ايران در دوران نخست وزيري مستوفي الممالك تشكيل شده و هدفش حفظ استقلال ايران و پاكسازي كشور از نيروهاي بيگانه و بيگانه پرست بود به او واگذار كرد. محمدتقي خان كه سران كميته دفاع ملي حساب ويژه اي بر روي او باز كرده بودند در جريان اين ماموريت هم به مانند ساير ماموريت هاي محوله به وي تا آن زمان با اقتدار در مقابل دشمن حاضر شد و توانست در محرم سال 1334 قمري پس از آنكه اغلب نيروهاي قزاق ايراني را از طريق مذاكره از همراهي با روس ها منصرف كند در جنگي سريع با باقي مانده اين نيرو ها و همچنين قواي روسي در تپه مصلاي همدان ايشان را شكست داده و شهر را از قواي بيگانه باز پس گيرد . اين جنگ كه به ظاهر فرقي با ساير نبردهاي تحت فرماندهي محمد تقي پسيان ندارد همان نقطه كوري است كه در جريان بررسي زندگي وي توسط تاريخ نگاران به سهو و يا عمد مورد توجه قرار نگرفته است و باعث شده آنان در پايان بررسي زندگي او به نتايجي غلط برسند. اما نكته اي كه مورد غفلت واقع شده حضور رضاخان  ميرپنج آن زمان و سردار سپه ماه هاي حكومت كلنل بر خراسان در جمع قزاق هاي مغلوب در اين جنگ است .

پسيان در پايان اين جنگ در جمع اسراي ايراني پس از خواندن ابياتي از شاهنامه در مزاياي ايران دوستي و نكوهش بيگانه پرستي به تقبيح سر سپردگي ايرانيان بازداشت شده به اجانب پرداخت و اين درست همان امري  است كه با توجه به خلق و خوي خاص رضاخان مير پنج كه در جمع اسرا ي همدان داراي بالاترين درجه بود و حتي سمت ارشديت نظامي بر محمدتقي خان را هم داشت ايجاد كينه اي شديد نسبت به او كرد. اين كينه بود كه نه تنها  بعدها در مجادله قوام و پسيان نقش اساسي  بازي كرد و باعث شهادت يكي از سربازان شجاع ايران زمين شد بلكه در سال هاي بعد عاملي شد تا جنازه پسيان بارها نبش قبر شده و مكان دفن  او تغيير يابد تا شايد نام او بدين گونه از صفحات  تاريخ محوشود.

 پيروزي پسيان در اين نبرد به شدت مورد توجه آلمان ومتحد او عثماني قرار گرفت تا آنجا كه نيروهاي عثماني حاضر در منطقه آمادگي خود را براي همكاري با وي براي اخراج روس ها از سرحدات غربي ايران اعلام كردند .او اين همكاري را پس از مشورت با سران كميته ملي دفاع از ايران كه پس از استقرار در كرمانشاه به تشكيل كابينه  مهاجرين به نخست وزيري حسينقلي خان نظام السلطنه مافي والي بروجرد و وزارت عدليه سيد حسن مدرس اقدام كرده بودند ،قبول كرده و به مبارزه مشترك با عثماني ها عليه قواي اشغالگر روس پرداخت .البته وي طي اين دوران آزادي خواهي و ايران دوستي خود را به هيچ عنوان فراموش نكرد چنانكه وقتي متوجه شد نيروهاي عثماني در يكي از سرود هاي خود در مراسم صبح گاه مدعي فتح ايران توسط سربازان ترك شده اند به فرمانده آتنان پيغام داد كه اگر اجراي سرود متوقف نشود با نيروهاي خود به جنگ با عثماني اقدام مي كند زيرا او تنها براي حفظ استقلال كشور خود و نجات آن از اشغال هر نوع قواي بيگانه مبارزه مي كند اين نوع رفتار پسيان از يك سو و جنگ هاي دليرانه او از ديگر سو كلنل يپ آلماني اداره كننده قواي مدافعين ملي ايران عليه متفقين را بر آن داشت تا ضمن گزارش اقدامات شجاعانه او به آلمان كه در بخش بعد به آن اشاره خواهد شد، پسيان را به سمت اداره امور كرمانشاه مقر كابينه مهاجرت منصوب كند . البته اين حكم تا زماني كه از سوي اعضاي كابينه موقت هم مورد تاييد قرارگرفت توسط كلنل پذيرفته نشد.

 عمر كابينه مهاجرين بسيار كوتاه بود و آنان بدليل پيش روي سريع  متفقين از يك سو و نبود نيرو و اسلحه كافي براي مقابله با قواي متجاوز از سوي ديگر مجبور به ترك اين شهر و استقرار در عثماني شدند كه همين امر خود باعث جدايي تعدادي از نيروهاي صادق كميته دفاع ملي ايران از اين جمع شد. پسيان هم از افرادي بود كه در اين زمان از دولت مهاجرين جدا شد .او آلمان را به عنوان مقصد بعدي خود برگزيد تا ضمن معالجه بيماري ورم كبد كه در اين دوران با آن مواجه شده بود به آموزش علوم و فنون جديد نيز مبادرت كند.

 

پسيان در آلمان

 

سفر به آلمان

محمد تقي پسيان در شعبان سال 1335 قمري برابربا 1296خورشيدي راهي آْمان شد. او در مدت اقامت خود در اين كشور وپس از دوران معالجه وبستري بودن در بيمارستان آموختن علوم وفنون جديد را در دستور كار خود قرارداد. برهمين اساس او به آموختن موسيقي كلاسيك پرداخت تا اندوخته هاي خود را در اين زمينه افزايش دهد. ثمره اين اقدام پسيان   انتشار مختصري از سرودهاي ژاندارمري و اشعار ملي ايران براساس  نت تحت عنوان  سه سرود ملي و هفت آوازمحلي ايراني با مقدمه به زبان آلماني بود. البته اقدامات كلنل به همين جا ختم نمي شد .وي طي ملاقاتي اتفاقي در يكي از فروشگاههاي برلين با هيندنبرگ سردار بزرگ آلماني از سوي او كه آوازه شجاعت پسيان توسط  نيروهاي عملياتي خود در ايران به نحوي به اطلاعش رسيده بود كه پسيان را به نام كوچك مي شناخت  به خدمت در ارتش آلمان دعوت شد .پسيان پس از اين دعوت در ديداري ديگر كه در مقر اقامت هيندنبرگ انجام شد در پاسخ به درخواست اين فرمانده بزرگ آلماني كه خواستار حضور او در يكي از خطوط جنگ با فرانسه شده بود بارديگر خوي آزادمنشي و ايران دوستي خود را بروز داده وبا اين خواسته بدليل  نبود خصومت بين دو ملت ايران وفرانسه مخالفت كرده وخواستار اعزام به جبهه روسيه شد و درباره دليل اين تقاضا هم به سردار آلماني آن گونه كه خود در شرح حال خود نوشت خويش آورده گفت:(ما ايرانيان نسبت به فرانسويان هيچ دشمني نداريم وبه لحاظ معارف جديد نيز تا حدي مديون فرانسويان هستيم.اما رفتارنامناسب روسيان با ايرانيان وبه ويژه بي توجهي آنان به بيطرفي ايران واشغال خاك آن ،انگيزه لازم را براي جنگيدن با روسيان در من ايجاد كرده است.)

پس از اين ديدار بود كه پسيان راهي جبهه شرق ونبرد با روسيه در قالب يك افسر ارتش آلمان  عهد ويلهلم دوم شد،اما در اين حال هم وي كسب دانش هاي جديد را به كناري ننهاد و خدمت در نيروي هوايي را برگزيد تا بدين گونه ضمن جنگ با رو س ها با علوم جديد نيز آشنا شود. وي پس از ديدن آموزش هوانوردي در ارتش آْلمان به پرواز با هواپيما اقدام كرد وبدين گونه نام خود را در تاريخ به عنوان نخستين خلبان ايراني ثبت كرد.اما دوران حضور پسيان در آسمان ديري نپاييد و او بدليل وضعيت نامساعد جسماني مجبور شد پس از تنها سي وسه صورتي پرواز خود را براي ادامه مبارزه با ارتش روس به نيروي زميني منتقل كند.ماجراي ورود  پسيان به  نيروي هوايي آْلمان با تعجب بسياري از ايرانيان مقيم آلمان در آن زمان كه در زمان حال تحت عنوان حلقه برليني ها شناخته مي شوند مواجه شد. اين تعجب تا حدي عميق بود كه پسيان مجبور شد طي نامه اي به حسين كاظم زاده ايرانشهر كه از نزديكترين دوستان وي در برلين محسوب مي شد در اين باره توضيح دهد. بر اساس بخش هايي از اين نامه كه كاظم زاده ايرانشهر در نخستين كتاب منتشره درباره كلنل پسيان پس از قتل وي آورده است پسيان اين موضوع را اين چنين توضيح داده بود:(اما اينكه چرا فورا قبول كرديم وممكن بود رد كنيم ،چندين علت داشت:1_بيكار نماندن 2_خود را به بطالت معرفي نكردن 3_اميد ياد گرفتن چيزي كه در مملكت نوبر واز جمله متاعها و سو قاتيهاي پر قيمت است.)

پسيان پس از خروج از نيروي هوايي آلمان ،فرماندهي بخشي از نيروهاي زميني اين كشور در جبهه لهستان را برعهده گرفت .او در اين جبهه عمليات موفقيت آميز چندي را برعليه نيروهاي روسي رهبري كرد اما پيشروي متفقين در ساير جبهه هاي جنگ نه تنها اين موفقيت ها را بي ارزش ساخت كه در يكي از حملات دشمن پس از آنكه تعداد بسياري از نيروهاي وي كشته شدند ،پسيان وچند تن ديگر از همرزمانش توسط يك هواپيماي آلماني از مهلكه نجات داده شدند.شجاعت هاي بسيار محمدتقي خان در جبهه لهستان عاملي شد تا بر اساس گفته هاي نجفقلي پسيان عموزاده وي ، دولت وقت آلمان با اهداي نشان صليب آهني كه بزرگترين نشان نظامي اين كشور محسوب مي شد از وي تجليل كند.

.پايان جنگ جهاني اول وشكست آلمان نه تنها قلم بطلاني بر برنامه هاي پسيان جوان در اين كشور نكشيد بلكه اورا به تلاش در سمت وسويي ديگر رهنمون ساخت. او در دوران پس از پايان جنگ تا خروجش از آلمان از يك سو به معالجه كامل خود اقدام كرد وازسوي ديگر ارتباط خود با ايرانيان روشنفكر مقيم اروپا يا همان حلقه برليني ها را قوي تر نمود. بر همين اساس كلنل به يكي از مترجمان ثابت نشريه كاوه ارگان مطبوعاتي اين جمع تبديل شد.و ترجمه هاي گوناگوني را در اين نشريه منتشر كرد. اين همراهي و همكاري با حلقه برلني ها تا آن حد گسترده بود كه پس از قتل وي نخستين كساني كه اقدام به انتشار كتابي در اين باره كردند همين گروه بودند كه شش سال پس از قيام كلنل در كتابي باعنوان شرح حال كلنل محمد تقي خان پسيان كه در برلين منتشر شد  به بيان نقطه نظرات خود درباره اين افسر آزاده اقدام كردند. نكته جالب در اين كتاب شيفتگي بسيار نويسندگان اصلي آن يعني كاظم زاده ايرانشهر و رضا زاده شفق نسبت به پسيان وشخصيت او است. اين شيفتگي در حدي است كه حتي مي توان تا حدي آن ریا به رابطه مريد ومرادي تشبيه كرد.پسيان به هنگام اقامت در آْمان ئعلاوه بر همكاري با مجله كاوه بدليل آشنايي وتسلط كامل به زبان روسي با نشريه روسي (اسرار اتحاد با خدا)كه بيشتر به مباحث عرفاني مي پرداخت نيز همكاري ميكرد. مقاله اي درباره ابوسعيد ابوالخير عارف وصوفي بزرگ ايراني از جمله كارهايي است كه از پسيان در اين نشريه منتشر شده است .اين مقاله به حدي قوي بود كه مسئولان نشريه را برآن داشت تا از نويسنده آن براي سفر به مسكو دعوت كنند اما اين سفر بدليل اوضاع خواص روسيه در آن زمان از يك سو وتفكرا ت ويژه پسيان از سوي ديگر هر گز عملي نشد. پسيان سر انجام در ربيع  الثاني 1338قمري برابر با بهمن 1298 خورشيدي پس از توقفي كوتاه در سوييس از طريق مرز انزلي وارد ايران شد ومستقيم رهسپار خانه عموي خود ژنرال حمزه خان در تهران گرديد.

 

 

 

از برلين تا مشهد

محمدتقي خان به هنگام ورود به  تهران تصور مي كرد دولتمردان ايران با توجه به سوابق و تحصيلاتش و همچنين به پاس احترام برادر و عموي شهيدش با او برخورد مناسبي خواهند داشت اما برخلاف اين تصور، به او هيچ توجهي نشد و حني دولت وثوق الدوله برخوردي كاملا ويژه و خاص با او داشت . آن چنان كه نه هزينه برگشت وي از مهاجرت را   برخلاف ديگر بزرگان  كابينه مهاجرت به او پرداخت كرد و  نه او را به كار و خدمتي منصوب كرد .اين در حالي بود كه كلنل در اين زمان با استفاده از تحصيلات و تجربيات و همچنين  علوم نظامي نوين كه در جبهه هاي مختلف اروپا آموخته بود  مي توانست خدمات مناسبي به ارتش ايران ارائه دهد اما احتمالاً به دليل داشتن افكار ضد انگليسي مورد بي مهري  قرار گرفت.

او در اين زمان و در حالي كه در منزل عمويش ساكن بود براي احتراز از بيكاري به نويسندگي و ترجمه روي آورد و در اين دوران كه پنج ماه به درازا كشيد موفق شد ابتدا كتاب (تاريخچه يك كنيز) اثر لامارتين را ترجمه كند و سپس كتاب  (سرگذشت يك جوان وطن دوست) را كه  احتمالاً شرح حال خودش بود،تا ليف كند كه متاسفانه از اين كتا ب نسخه اي در دست نمي باشد.

پس از گذشت اين دوران مشيرالدوله كه سمت نخست وزيري را از  وثوق الدوله تحويل گرفته بود محمد تقي خان را به خدمت دولتي فراخواند اما اين كار بيشتر به خاطر حسن رابطه با ژنرال حمزه خان بود تا خود كلنل. بر همين اساس هم  محل خدمت او را خارج از تهران درنظر گرفتند تا هم پسيان بزرگ را راضي كنند وهم يك فرد مترقي اما داراي افكار مخالف با طبقه حاكم را از تهران دور كنند. ابتدا رياست ژاندارمري آذربايجان به او پيشنهاد شد و به او توصيه گرديد كه همراه مهدي قلي خان مخبر السلطنه والي جديد آذربايجان و در واقع با هدف سركوبي جنبش شيخ محمد خياباني كه در ابتدا عليه قرارداد 1919 آغاز شده بود به اين ايالت برود اما نه پسيان اين ماموريت را پذيرفت و نه ژنرال حمزه خان كه از توطئه مخبرالسلطنه هدايت مبني بر كوبيدن خياباني به وسيله برادرزاده    اش وكاهش جايگاه فكري خاندان پسيان در آن منطقه كه خود فرزند آن بودند، آگاه شده بود ، اجازه پذيرش اين ماموريت را به محمد تقي خان داد.

نكته جالب اين بود كه تا اين زمان هر چند محمد تقي خان در محافل گوناگون با لقب كلنل شناخته مي شد اما دولت و مسئولان نظامي كشور او را هنوز ياور پسيان مي دانستند كه اين مشكل هم بر اثر فعاليت ژنرال حمزه خان و پيگيري برخي نشريات حل شد و درجه كلنلي يا همان سر هنگي  محمد تقي خان مورد تأييد قرار گرفت و همز مان رياست ژاندارمري خراسان به او پيشنهاد شد ،اين پيشنهاد هر چند مورد قبول پسيان و ژنرال حمزه خان قرار گرفت اما اين تعبير خود كلنل كه و (مرا را در فلاخن گذاشته و به سوي خراسان پرتاب كردند)گوياي واقعيت ماجرا است، زيرا به او تذكر دادند كه در صورت عدم قبول اين پيشنهاد، ديگر هرگز به خدمت دعوت نخواهد شد. بر اين اساس كلنل كه شيفته خدمت بود و از سوي ديگر ماهها بيكاري او را به تنگ آورده بود چاره اي جز قبول اين پيشنهاد نداشت. تشويق هاي برخي از رجال آزاديخواه مثل ملك الشعراي بهار كه در ديدارش با كلنل در دفتر روزنامه نوبهار او را براي عزيمت به خراسان ترغيب مي كرد، در پذيرش اين مسئوليت بي نقش نبود. بهاردر ملاقات خود با پسيان به او گفته بود كانون آزاديخواهان خراسان به وجود او نياز مبرم دارد. كلنل سرانجام در شهريور 1299 ابلاغ ژاندارمري خراسان را دريافت كرد و آماده حركت به سوي اين ايالت شد.

 

خراسان در آستانه ورود پسيان

 

خراسان گرچه در جريان حوادث مشروطه شاهد درگيري هاي زيادي همچون تهران، آذربايجان و گيلان نبود اما بدون شك سهم اين استان از نابساماني ها و هرج و مرج بعد از انقلاب، به مراتب بيشتر از ساير ايالات بود. خراسان در اين برهه از زمان پس از آذربايجان حساس ترين منطقه مورد اصطكاك سياستهاي روس و انگليس در ايران به شمار مي رفت. بروز انقلاب بلشويكي روسيه در سال 1917م/ 1296 خ نه تنها تأثيري در رفع بحرانهاي محلي خراسان نداشت بلكه آنها را تشديد كرد. انگليسي ها خراسان را دروازه ورود نيروهاي بلشويك به هندوستان مي دانستند و روس ها هم آن را مكاني براي ضربه زدن به منافع حريف و پله اي براي اجرايي كردن وصيت پطر كبير يعني رسيدن به آبهاي گرم جنوب ايران قلمداد مي كردند. بر اين اساس خراسان صحنه كشمكشي طولاني شد كه حتي به اشغال نظامي مشهد توسط روس ها و حمله به بارگاه امام رضا در برهه اي از زمان انجاميد. در اين بين انگليسي ها از نفوذ فكري و نظامي وابسته به خود و به ويژه خوانين خراسان براي جلوگيري از نفوذ فكري و نظامي بلشويك ها در خراسان استفاده مي كردند و روس ها هم كه پس از انقلاب بلشويكي اهداف جديدي را در منطقه دنبال مي كردند گروههايي از تركمانان و مرزنشينان شمال خراسان را بازيچه اهداف خود قرار داده بودند. علاوه بر اين سياست هاي بيگانگان، اوضاع رو به ضعف دربار قاجار و دخالت عناصر فرصت طلب و وابسته نيز به اين بحران ها دامن زده بود. اداره خراسان با اين شرايط بحراني نياز به حاكمي قدرتمند داشت .براين اساس مستوفي الممالك نخست وزير ايران در سال 1336 ق/ 1297 خ با توجه به حساسيت منطقه و البته به سفارش انگليسي ها و تاييد روس ها ، احمد قوام السلطنه را به عنوان استاندار خراسان روانه اين ايالت كرد. اين در حالي بود كه احمد شاه با اين انتصاب موافق نبود و نصرت السلطنه را براي حكومت خراسان مناسب تر مي ديد اما از سوي ديگر نمي توانست تأكيد انگليسي ها و روس ها را براي حكومت قوام در خراسان ناديده بگيرد.

از قرائن موجود چنين بر مي آيد كه انگليسي ها قصد داشتند قبل از انعقاد قرارداد 1919 كنترل ايالت هاي حساس ايران و از آن ميان خراسان را از طريق نيروهاي مورد اعتماد خود به دست آورند. سقوط كابينه دوم مستوفي الممالك و تشكيل كابينه وثوق الدوله نيز نتوانست احمد شاه را به خواسته خود يعني حكومت عموي خويش نصرت السلطنه بر خراسان برساند و وثوق الدوله برادرش را در حكومت خراسان ابقا كرد.

قوام السلطنه اگرچه در حوادث مربوط به انقلاب مشروطيت از هواداران انقلاب شمرده مي شد و حتي قانوني اساسي مشروطه به خط او نوشته شده بود اما در اين مقطع از زمان از هواداري سياستهاي انگلستان شناخته مي شد. قوام بعد از استقرار در خراسان، حكومتي مطلقه را در اين ايالت حكمفرما كرد و به مخالفين سياسي خود و همچنين مخالفين قرارداد 1919 و از جمله اعضاي حزب دموكرات خراسان به رهبري محمد هاشم ميرزا افسر و روزنامه هاي منتقد سياست هاي انگلستان مثل روزنامه بهار به مديريت شيخ احمد بهار و روزنامه هاي چمن و شرق ايران اجازه عرض اندام نداد. در اين راستا برخي از مديران و نويسندگان آزاديخواه اين روزنامه ها فراري يا مخفي شده بودند و بعضي از روزنامه ها نيز توقيف شده بود.

امنيت قضايي در خراسان در اين دوره وجود نداشت و بازار رشوه رواج يافته و در مجموع در خراسان از مشروطه فقط اسمي باقي مانده بود. اين وضعيت نه تنها در مشهد بلكه در بسياري از شهرها و مناطق خراسان كه خوانين نزديك به انگليس در آن اوضاع را كنترل مي كردند و بر اساس خواسته همان كشور با قوام نيز همراهي مي نمودند ، به چشم مي خورد.

قوام السلطنه با حمايت انگليسي ها و به بهانه مبارزه با بلشويسم ضمن جمع آوري قوا و قبضه كردن همه ادارات دولتي اسلحه هاي فراوان كه اكثر آنها  تفنگ هاي يازده تير انگليسي بود  را براي پوشش حدود دو هزار نفر نيرو تدارك ديده بود. البته او با تمام تلاشي كه كرد نتوانست اداره ماليه را  كه مسيو دبوا بلژيكي در رأس آن قرار داشت به كنترل خود در آورد كه بعدها همين اداره در دوران كلنل چشم اسفنديار قوام شد. در همين حال  انگليسي ها كه بعد از سقوط كابينه وثوق الدوله به دنبال راه جديدي براي سلطه كامل بر ايران بودند بر روي نقشه ها  و مهره هاي ديگري نيز حساب باز كرده بودند. يكي از اين نقشه ها انجام كودتا در ايران بود و آنها مطالعه بر روي چندين نفر و از جمله قوام را براي انجام اين مأموريت شروع كرده بودند. قوام السلطنه با اتكا به اين حمايت فرصت را براي حاكميت همه جانبه بر خراسان مهيا مي ديد. او در همين راستا  علاوه بر مطلق نگري سياسي  ، درصدد اندوختن ثروت برآمد. قوام در مرحله نخست شروع به وضع قوانين و مقرراتي كرد كه نتيجه آن نابودي تجاري بود كه با او سر سازش نداشتند و اين در حالي بود كه در اغلب اين موارد خود وي جاي آن تجار ورشكسته را در بازار خراسان مي گرفت و از اين راه ثروت اندوزي مي كرد. اما اين اقدام مرحله شديدتري هم داشت كه در آن قوام  املاك و اموال آستان قدس رضوي را هدف قرار داد و طي يك سري قرار داد اجباري كنترل اين اموال را در دست گرفت و از اين راه ثروتي انبوه جمع آوري كرد. در همين حال عمال و مامورين ادارات دولتي ايالت  هم  شيوه قوام را الگو قرارداده بودند و به طور مثال محمد حسين ميرزا جهانباني فرمانده ژاندامري تازه تأسيس خراسان كه از بستگان قوام السلطنه بود، بودجه ژاندارمي و حقوق  ژاندام ها را دربست تقديم او مي كرد و در راستاي تحكيم حاكميت او از حبس و تبعيد آزاديخواهان خراساني فروگذار نمي كرد.

جايگزيني مشير الدوله به جاي وثوق الدوله در تهران، نور اميدي در دل آزاديخواهان خراساني به وجود آورد و آنان ضمن شكايت از بيدادگري ها و غارتگري هاي قوام السلطنه، دامنه مبارزات خود را گسترش داده و شب نامه هاي شديد اللحني را عليه او پخش كردند. مشير الدوله با توجه به وضعيت بحراني خراسان تصميم گرفت نيرويي كاردان و پرتلاش را براي پايان دادن به اين وضعيت و در قالب رياست ژاندارمري خراسان به اين ايالت اعزام كند. همان گونه كه در صفحات پيشين به آن اشاره شد اين انتخاب كلنل محمد تقي خان پسيان بود. انتخابي كه هم او و تهران را از عواقب بيكار بودن افسري شجاع و وطن پرست رهايي مي بخشيد وهم رقيب ديرينه او قوام را با مشكل روبرو مي ساخت.

 


کلمات کلیدی:
 
کلنل پسيان ۱
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

پيش گفتار

ايران داراي دوران هاي بحراني و لحظات تاريخي حساسي بوده است كه در طي آنها عملكرد نخبگان سياسي و اجتماعي آن مقطع زماني و اقداماتي كه اين افراد به گمان خود براي خروج از بحران هاي قرار گرفته در آن انجام داده اند كشور را به سمت وضعيت كنوني رهنمون ساخته است.

يكي از مهمترين اين دوران هاي تاريخي سال هاي پاياني سده گذشته و آغازين سده فعلي خورشيدي است. در اين سال ها ايران پس از وقوع انقلاب مشروطه دوراني از نوزايي فرهنگي و اجتماعي را طي مي كرد كه در آن از يك سو شخصيت هاي مترقي ايراني تلاش داشتند تا كشور را به سوي عظمت گذشته و تاريخي خود رهنمون ساخته و آن را به سرمنزل مقصود رهنمون شوند و از ديگر سو كشورهاي استعمارگر و در رأس آنها انگليس و روسيه تلاش مي كردند تا به هر قيمت ممكن و با استفاده از انواع حيله ها و نيرنگ ها كشور را همچنان زير نفوذ و سلطه خود نگه داشته و به برداشت و استفاده از ذخاير مادي و معنوي ايران ادامه دهند. البته در اين راه عوامل ايراني بسياري بودند كه برخي دانسته و برخي ديگر ندانسته با دشمنان اين آب و خاك همراه شده و در غارت و نابودي اين آب و خاك آنان را همراهي مي كردند، اما تنها اين يك روي سكه بود زيرا در برابر اين افراد وابسته به بيگانگان ،شخصيت هاي فهيم و ميهن پرستي هم بودند كه تلاش داشتند تا حد امكان كشور را از وضعيت متزلزل گرفتار در آن خارج كنند. هر چند اين افراد تمام تلاش و كوشش خود را در اين راه مصروف مي كردند و حتي جان خويش را هم در طبق اخلاص گذاشته و حاضر به تقديم آن براي ترقي ايران و ايرانيان بودند اما بسياري از اين افراد در برخي از موارد راه را به غلط رفته و گرفتار حيله استعمارگران به ويژه انگلستان شدند، آن چنان كه برخي از آنان در تاريخ به وابستگي به اين كشور متهم شدند و اين  در حالي است كه اگر انديشه هاي واقعي ايشان را مرور كنيم، ايشان نه تنها خائن نبوده اند بلكه هدفي جز آزادي و سرافرازي ايران نيز نداشته اند .نكته قابل توجه اين است كه از بين اين افراد گروهي هم بوده اند كه  با تمام اين اوصاف به دليل برخي شرايط ويژه پيش آمده در اطراف آنان ،تاريخ تنها نام نيكي از آنان را ثبت كرده و بر اشتباهات ايشان سرپوش گذاشت.افرادي چون امير كبير، سيد جمال الدين اسد آبادي ،سيد حسن مدرس ،ميرزا كوچك خان و شيخ محمد خياباني  از جمله اين افراد هستند كه شرايط خاص ايجاد شده در طي تاريخ از آنان اسطوره هايي بدون هيچ گونه خطا و اشتباه ادر اذهان ساخته است. يكي ديگر از اين افراد كلنل محمد تقي خان پسيان فرمانده ژاندارمري و والي خراسان در سال پاياني سده گذشته و آغازين سال سده فعلي است. زندگي پسيان داراي نكات قابل توجه بسياري است كه براي آشنايي با علل و دلايل وقوع قيام وي و همچنين واقعيت تاريخ  بايد همه آنها را مورد بحث و بررسي قرار داد. در اين نوشتار سعي داريم  با معرفي كامل پسيان و عوامل موثر بر زندگي او، دلايل وقوع قيام وي و همچنين نابودي آن را مورد بحث و بررسي قرار داده و دلايل اصلي اختلاف وي با قوام السلطنه را كه همگان دليل اين قيام عنوان كرده اند مشخص كنيم. همچنين تلاش داريم تا نقش عناصر موثري چون رضاخان مير پنج و سيد مهدي فرخ را كه هر كدام در يك سوي اين قائله به داغ تر شدن آتش معركه مي پرداخته اند را مشخص كرده و به عبارت بهتر نشان دهيم كه عامل اصلي وقوع اين حادثه رضا خان ونه قوام السلطنه بوده است.  نكته حائز اهميت در اين بررسي اين است كه نگارنده سعي دارد كه خالي از ذهن و تصميم خاصي به بررسي اين مرحله از تاريخ كشور اقدام كند و بر همين اساس در اين نوشتار هيچ فردي كه خير يا شر مطلق باشد وجود نخواهد داشت. حال با اين نگاه كوتاه ابتدا به بررسي سير زندگي و سپس به  نحوه قيام كلنل پسيان مي پردازيم.

 

مقدمه

قيام كلنل پسيان طي سالهاي گذشته از سوي افراد مختلفي مورد بحث و بررسي قرار گرفته است اما نكته مهم تمام اين بررسي ها توجه اين افراد تنها به زمان وقوع و نحوه وقوع اين جريان و نه علل و انگيزه ها وريشه هاي آن بوده است. محققاني كه اين قيام را به صورت يك موضوع مجزا و يا بخشي از تاريخ سالهاي اخير كشور مورد بحث و بررسي قرار داده اند را مي توان در سه گروه عمده تقسيم كرد. گروهي بدون هيچ چون و چرا و اما و اگري قيام پسيان را يك انقلاب مردمي و برخواسته از متن مردم و براي احقاق آزادي و حريت ايران زمين دانسته و شخص او را فردي ميهن پرست و آزادي خواه معرفي مي كنند. سيد علي آذري نويسنده كتاب قيام كلنل محمد تقي خان پسيان در خراسان را بايد در رأس اين گروه قرار داد. او در كتاب خود ضمن نقل برخي از وقايعي كه خود شاهد آن بوده و يا از افراد نزديك به كلنل شنيده است، دفاع از پسيان را تا آنجا پيش مي برد كه فردي كه براي نخستين بار و از طريق اين كتاب با شخصيت وي و همچنين قوام السلطنه آشنا مي شود، كلنل را فرشته و قوام السلطنه را ديو تصور مي كند و به اين نتيجه مي رسد كه اگر قوام السلطنه بر سر فعاليت هاي اين فرشته مانع تراشي نمي كرد قطعاً نه تنها سرنوشت كلنل و قيامش به اين مرحله منتهي نمي شد كه عاقبت ايران نيز در آن سالها به نوع ديگري رقم مي خورد و چه بسا به جاي سلطنت رضاشاهي ،جمهوري پسياني تشكيل شده و كشور براي هميشه از زير سلطه بيگانگان و نفوذ آنان خارج مي شد.

اين تنها يك روي سكه نگاه نويسندگان به مقوله قيام كلنل پسيان وزندگي او است زيرا اين سكه روي ديگري هم دارد كه كتاب درباره قيام ژاندارمري خراسان به رهبري كلنل محمد تقي خان پسيان كه مجموعه اسناد و مدارك گردآوري شده توسط محمد ملك زاده مدير نشريه تازه بهار بوده و توسط مهرداد بهار برادرزاده وي و فرزند ملك الشعراي بهار منتشر شده است ،نمونه بارز آن است. نويسنده در اين كتاب سعي كرده با ارائه مجموعه اي از اسناد و مدارك كه اغلب تلگراف هاي رد و بدل شده بين كلنل و ساير شخصيت هاي درگير در اين ماجرا است، به كتاب و نظر خود رنگ واقعيت ببخشد. براساس نظر وي قيام كلنل را اگر وابسته به شوروي و حركتي همچون قيام جنگل براي گسترش تسلط بلشويسم ،تلقي نكنيم بايد آن را قيام و حركتي كور محسوب كنيم كه فرمانده و گرداننده اصلي آن هدفي جز كسب قدرت و حضور پررنگ تر در عرصه سياسي كشور از يك سو و گرفتن انتقام خون برادر و پسر عموي خود از اشراف و بزرگان كشور كه به نوعي آنان را در مرگ آن دو مقصر مي دانسته، نداشته است. نكته جالب درباره اين كتاب ديباچه اي است كه مهرداد بهار بر آن نوشته است. او در اين ديباچه تمام آبروي چندين و چند ساله خود در وادي فرهنگ و تاريخ اين مرز و بوم را براي تطهير عموي خويش از برداشتي كه هر خواننده منصف و آشنا به تاريخي پس از خواندن اين كتاب درباره وي مي كند، چوب حراج زده است و در اين راه حتي سعي كرده ملت ايران را ملتي صرفا اسطوره پرست و جوياي اسطوره و عاشق نمادهاي عيني فداكاري و شهامت معرفي كند.

البته در بين اين دو گروه از نويسندگان گرفتار در كينه يا محبت بيش از حد به كلنل پسيان  نويسندگاني هم بوده اند كه با توجه به تمام علايق و دلبستگي هاي خود به كلنل و قيام او سعي كرده اند تا حد امكان پا از جاده ثواب و درستي بيرون نگذاشته و تحليلي واقع بينانه از اين حركت را به خوانندگان ارائه دهند. كتاب منتشر شده توسط يوسف متولي حقيقي با عنوان از تبريز تا مشهد را بايد در اين دسته از نوشته هاي مرتبط با كلنل پسيان قرار داد. نويسنده در اين كتاب سعي كرده تا حد امكان برخوردي عملي با اين مقوله داشته و بر همين اساس تلاش وافري را مصروف داشته است تا ريشه هاي اصلي اين قيام و علل شكست آن را بازگو كند. همچنين كتاب شرح حال كلنل محمد تقي خان پسيان به قلم چند نفر از دوستان و هواخواهان آن مرحوم كه قديمي ترين كتاب منتشره درباره مرشد و فرمانده اين حركت انقلابي محسوب مي شود را نيز همانند كتاب از مشهد تا تبريز كه آخرين كتاب مستقل درباره اين واقعه تا كنون است را بايددر اين رده از كتب مورد بررسي قرار داد، با اين تفاوت كه نويسندگان اين كتاب همگي از دوستان نزديك كلنلبه هنگام حضور وي در برلين بوده اند كه نه تنها هيچ تلاشي براي قلب ماهيت وقايع تاريخي نكرده اند، بلكه سعي خود را بر اين مصروف داشته اند كه با بيان خصوصيات و اخلاق كلنل و با توجه به جو سال هاي اوليه پس از شكست اين قيام به صورت غيرمستقيم دلايل وقوع آن و همچنين پايان غمبار آن را براي مخاطب بازگو كنند.

ساير كتبي هم كه به موضوع اين قيام به صورت مستقيم و يا غيرمستقيم اشاره كرده اند از جمله انقلاب خراسان نوشته كاوه بيات، حركت تاريخي كرد به خراسان تأليف كليم الله توحدي، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران نوشته ملك الشعرا بهار و در زير تيغ تأليف سيف الله وحيدنيا از اين قاعده مستثني نبوده و در ذيل يكي از گروه هاي سه گانه مورد اشاره در بالا قرار مي گيرند.

مطالعه و بررسي تمامي اين كتب ما را با نكته اي قابل توجه روبرو مي كند كه خود مي تواند بازگو كننده دو مسئله باشد. يكي ضعف دقت و توجه نويسندگان و ديگر ضعف منابع آنان در جريان بررسي وقايع مرتبط با قيام كلنل پسيان در خراسان. اين دو نكته چيزي جز فراموشي سپرده شدن عمدي يا سهوي يكي از بازيگران اصلي صحنه سياست ايران در آن دوران و البته سال هاي بعد تا شهريور 1320 و نقش پررنگ وي در ايجاد شرايط قيام پسيان و سپس سركوب آن است. اين فرد كسي جز رضا خان ميرپنج آن دوره از تاريخ ايران و رضا شاه پهلوي دوران بعد تاريخ ايران نيست. هيچ كدام از نويسندگان كتب گوناگوني كه به ماجراي زندگي و قيام كلنل پسيان اختصاص پيدا كرده اشاره اي در حد كافي و وافي به نقش رضا خان در آغاز و انجام اين قيام ندارند.

 نويسندگان اين كتابها يا به عمد و بر اثر جو و شرايط زمان تأليف كتاب خود همانند علي آذري از كنار نام رضا خان و تأثير او بر اين رويداد بزرگ تاريخ معاصر ايران به سادگي گذشته اند و يا مانند يوسف متولي حقيقي آن چنان با كمبود منابع در اين باره مواجه بوده اند كه عطاي بررسي اين نقش را به لقايش بخشيده و داستان اين قيام را همان گونه بازگو كرده اند كه ديگران هم آن را نقل كرده بودند.

براي تغيير نگاه به اين قيام و علل و عوامل وقوع آن قبل از هر چيز بايد زندگي پسيان را به صورت دقيق مورد بازبيني قرار داده و مهم تر از همه به بررسي ريشه هاي تاريخي و خانوادگي او پرداخت زيرا كه در اين باره هم اغلب نويسندگان مسير را به خطا رفته اند. خاندان پسيان برخلاف تصور همگان كه به دليل حضور آنان در خطه مازندران و شهر تبريز آن ها را ترك تصور مي كنند خانداني داراي اصالت  كرد مي باشند. ايشان وابسته به طايفه بزرگ كردان پسياني كه خود تيره اي از كردهاي سليماني ساكن قفقاز در سال هاي پيش از ثبت معاهده تركمن چاي بوده اند، محسوب مي شوند.

رستم بيگ ،جد بزرگ اين خاندان پس از ثبت معاهده ننگين تركمان چاي و واگذاري بخشي بزرگ از سرزمين ايران به روس ها همانند بسياري ديگر از ايرانيان پاك نهاد ننگ زندگي در زير پرچم بيگانگان را براي خود غيرقابل تحمل ديده و ايل و خانواده خود را به تبريز منتقل كرد. او در حالي اين عمل را صورت داد كه طي جنگ هاي ايران و روس از خود جانفشاني هاي بسياري بروز داده و به همراهي فرزندانش منتهي تلاش را براي حفظ زمين آبا و اجدادي خود به كار بسته بود. البته اسكان در تبريز هم نتوانست رستم بيگ و ساير اعضاي اين خاندان را از دفاع وطن باز دارد. آنان بر همين اساس خدمت در ارتش و شغل نظامي گري را به عنوان جزئي لاينفك از زندگي خاندان خود برگزيدند . افراد اين خاندان در هر نقطه از ايران كه ردپايي از دشمنان اين آب و خاك ديده مي شد، براي نثار خون خود به پاي مام ميهن حضور پيدا مي كردند و اين سنت آن گونه در اين خاندان نهادينه شده بود كه "شهادت طلبي خانوادگي" بخشي از سنت ها و ميراث ماندگار آنان به شمار مي رفت. كلنل خود در تلگرافي كه به هنگام حكومت  در خراسان براي امير شوك الملك علم حاكم قاين و سيستان مخابره كرده در معرفي سوابق خدمات خانواده خود به ايران زمين نوشته است. "در راه خدمت به مملكت برادر و پسر عمويم در شيراز، پدرم در اردبيل، جدم در سالاري (فتنه سالار در مشهد)، عموي بزرگم در شاهرود و جد بزرگم در هرات و جد بزرگ مادريم در زنجان كشته شده است."

گفتني است رستم بيگ داراي چهار پسر بوده كه يكي از آنان به نام عباس قلي خان مظهر كه شاعر نيز بوده در فتنه سالاري مشهد به شهادت رسيده است . ياور محمد باقر خان عنايت السلطان پدر كلنل، ژنرال حمزه خان و محمد علي  خان ميرپنج كه او هم شاعر بوده است فرزندان دومين پسر رستم بيگ يعني محمد قلي خان هستند. در اين بين پسر بزرگ ژنرال حمزه خان به نام ياور قلي خان و پسر بزرگ ياور محمد باقر خان به نام سلطان غلامرضا خان در جريان جنگ جهاني اول در شيراز مقتول شدند .لازم به ذكر است كه كلنل دومين پسر ياور محمد باقر خان محسوب مي شد كه در سال هاي نخستين زندگي پدرش را در جريان درگيري در اردبيل از دست داد و تحت حمايت دو عمويش رسد و نمو پيدا كرد. 

  ديگر نكته اي كه از چشم اغلب تاريخ نويسان به دور مانده است رابطه اين خاندان با سلسله هاي دراويش است، آن چنان كه محمد علي خان مير پنج عموي كلنل پسيان شاعر و مرشد سلسله ذهبيه در تبريز محسوب مي شده است و براساس روايات و اسناد تاريخي موجود كلنل پسيان و پدر وي نيز از جمله دراويش اين سلسله به شمار مي رفته اند. حال با اين مقدمه به بررسي زندگي و احوال كلنل محمد تقي خان پسيان و قيام او مي پردازيم.

 

نتيجه گيري

تاملي بر آنچه در پيش از اين آمده است ما را با اين واقعيت شوم روبرو مي كند كه حاكمان و دولتمردان در يكي از اقدامات نخستين  خود پس از  رسيدن به قدرت سعي مي كنند تا حد امكان آثاري را كه ممكن است جانشينان آنان  و يا تاريخ نگاران از آنها براي تخريبشان در آينده استفاده كنند ،نابود مي كنند.  بر همين اساس است كه با وجود رد پاهاي گوناگون از دخالت سردار سپه در ايجاد فضاي لازم براي وقوع و همچنين نابودي قيام كلنل پسيان هيچ سند رسمي براي اثبات اين موضوع پيدا نمي كنيم. جالبتر آنكه جاعلان تاريخ براي سردرگمي كامل آيندگان اقدام به ايجاد يك متهم نهايي هم براي اين پرونده كرده اند تا ذهن هيچ كس به دخالت هاي سردار سپه در اين ماجرا رهنمون نشود. آنان براي اين كار متهم رديف دوم اين واقعه يعني قوام السلطنه  را در جايگاه متهم رديف تخست قرارداده و اسناد را به گونه اي تنظيم كرده اند مكه خوشبين ترين و دقيق ترين افراد هم كسي جز او را مقصر وقوع اين ماجرا تشخيص ندهند.

ديگر نكته اي كه پس از بررسي پرونده موجود از قيام كلنل مي توان آن را مورد تاكيد قرارداد اين امر است كه فرمانده قيام افسران خراسان هرجند فردي توانا در امور نظامي بوده اما آشنايي بسيار اندكي با اصول سياسي و  بازي سياست داشته است زيرا به راحتي و به دفعات از افرادي همچون سيد ضيا، سيد مهدي فرخ و قوام السلطنه بازي خورده ونا خواسته در جهت تامين منافع آنها كه همگي در تضاد با انديشه هاي وي بوده گام برداشته است.

همچنين با مطالعه اين مجموعه به اين نتيجه مي رسيم كه كلنل بر خلاف ادعاهاي مطرح شده از سوي برخي از بزرگان و رجال سياسي آن عصر فردي وابسته به شوروي يا آلمان كه در جهت تامين منافع اين كشورها اقدام به قيام عليه حكومت مركزي كند نبوده است بلكه انساني ايران دوست و آزاده بوده كه بدليل عدم وابستگي به بيگانگان از طرف گرو هها و جناح هاي گوناگون سياسي آن زمان هدف حمله قرار گرفته است.

از سوي ديگر  با دقت در عملكرد و اقدامات كلنل در طي دوران هاي حضور در آلمان و خراسان به اين نتيجه رهنمون مي شويم كه او هميشه سعي داشته تا قدمي تازه و نو در جهت آباداني و احياي ايران بردارد. او در راه رسيدن به اين هدف هر نوع ناملايمات و سختي را تحمل مي كرده است. به عنوان نمونه در هنگام اقامت در آلمان و در حاليكه شرايط جسمي او براي انجام عمليات هوايي چندان مساعد نبود به نيروي هوايي اين كشور پيوست تا نحوه پرواز با هواپيما را كه در آن زمان وسيله اي بسيار جديد محسوب مي شد را بياموزد و به عنوان سوغات به كشور خود منتقل كند. به هنگام حضور در خراسان با سختي دادن به خود در نحوه خوراك و پوشاك سعي كرد تا به تجهيز قواي نظامي ايالت به منظور ايجاد يك ارتش منظم در مرز شرقي كشور اقدام كند.

 سر انجام اينكه باز خواني اقدامات كلنل در مشهد ما را با اين واقعيت روبرو مي كند كه هرچند او يك افسر روشنفكر و متجدد و فرنگ رفته محسوب مي شد اما اين امور او را ذره اي در اعتقادات خود سست نكرده بود. نمونه مشخص مبارز اقداماتي كه مويد اين نظر است را بايد در نحوه برخورد وي با چپاولگران اموال آستان قدس رضوي جستجو كرد.


کلمات کلیدی:
 
زندگی اخوان ثالث
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

زندگي نامه اخوان ثالث

 

1307 - مشهـد

سال و محل وفات: 1369 - تهران

زندگينامه: در سال 1307 در مشهـد چـشم به جـهان گـشود. تحـصيلات ابـتدايي و متوسطه را در هـمين شهـر طي کرد و در سال 1326 دوره هـنرستان مشهـد (رشته آهـنگـري) را به پايان برد، و هـمان جا، در هـمين رشته، آغاز به کار کرد. سپس به تـهـران آمد، آموزگـار شد و در اين شهـر و اطراف آن (کريم آباد ورامين) به تـدريس پـرداخت. اخوان چـند بار به زندان افـتاد و يک بار نيز به حومه کاشان تـبعـيد شد. در سال 1329 ازدواج کرد. در سال 1333 براي بار چـندم، به اتـهام سياسي، زنداني شد. پس از آزادي از زندان (سال 1336) به کار در راديو پـرداخت، و مدتي بعـد به تـلويزيون خوزستان مـنـتـقـل شد. در سال 1353 از خوزستان به تـهـران بازگـشت و اين بار در راديو تـلويزيون به کار پـرداخت. در سال 1356 در دانـشگـاه هاي تـهـران، ملي و تـربـيت معـلم به تـدريس شعـر دوره ساماني و معـاصر روي آورد؛ و دو سال بعـد، در سازمان انـتـشارات و آموزش انـقـلاب اسلامي (فرانکـلين سابق) به کار پـرداخت و سرانجام در سال 1360 بدون حـقوق و با محـروميت هـميشگـي از تمام مشاغل دولتي، بازنـشسته شد. در سال 1369 به دعـوت "خانه فرهـنگ آلمان" براي برگـزاري شب شعـري از تاريخ 4 تا 7 آوريل (15 - تا 18 فروردين) براي نـخـستين بار و آخرين بار به خارج رفـت و ضـمن اين سفـر، از کـشورهاي انگـليس، دانمارک، سوئد، نروژ و فـرانسه ديدن کرد. سرانجام، در اوايل شهـريورماه هـمين سال، چـند ماهي پس از بازگـشت به ميهـن، ديده از جـهان فروبـست. وي در توس، در کنار آرامگـاه فردوسي، به خاک سپـرده شد. از اخـوان ثـالـث چـهار فرزند (يک دخـتر، و سه پـسر) به يادگـار مانده است. مـهـدي اخـوان ثـالـث، بي ترديد يکي از دو سه سياره بزرگ و ماندني منـظومه رنگـين و پـربار شعـر نـيمايي است .سبك شعري اخوان ثالث در اغلب مجموعه هاي او سبك حماسي و اساطيريكهن با الهام از فردوسي است و تأثير شاهنامه در بيشتر اشعار او آشكار است بطوريكه شيوه شاعري او نوعي سبك خراساني نوين است. جداي از اين شاعر از ابتداي جواني بازبان رمز به ارائه ديدگاه خود در ارتباط با وضعيت سياسي و اجتماعي جامعه ايران دوره پهلوي پرداخت و شعر زمستان شاخص ترين اشعار نو به سبك نيمايي است كه رمز گراييناشي از عصر فشار و خفقان سياسي را بخوبي نشان مي دهد. مجموعه آخر شاهنامه نيز نمايانگر ناميدي شاعر از وضعيت جامعه خود است كه در سال 1338 انتشار يافت. اخوان ثالث جداي از شعر و شاعري در زمينه تأليف ، ترجمه و نقادي با نوعي ديد اجتماعي و سياسي تسلط داشت واز نخستين اديبان دوره معاصر بشمار ميرود كه به تجزيه و تحليل شعر نو نيمايي به ويژه از جهت وزن و قالب پرداخت و دو كتاب ( بدعتها وبدايع نيمايوشيج ) (1357) و ( نيمايوشيج و عطا و لقاي نيمايوشيج) (انتشار در سال1371 دو سال پس از مرگ شاعر) را منتشر ساخت كه با استقبال محافل علمي و ادبي روبرو شد.

 

آثار: دفـترهاي شعـر: ارغـنون - انتـشارات تـهـران 1330 زمستان - انتـشارات زمان 1335 آخر شاهـنامه - زمان 1338 از اين اوستا - انتـشارات مرواريد 1344 منظومه شکار - مرواريد 1345 پـائـيـز در زندان - مرواريد 1348 عاشـقانه ها و کـبود - جوانه 1348 بـهـترين اميد، برگـزيده اشعـار و مقالات - روزن 1348 برگـزيده اشعـار - جـيـبي 1349 در حـياط کوچک پائـيـز در زندان - توس 1355 دوزخ، اما سرد - توکا 1357 زندگـي مي گويد اما باز بايد زيست - توکا 1357 تـرا اي کـهـن بوم بر دوست دارم - مرواريد 1368 گـزينه اشعـار - مرواريد 1368

   


کلمات کلیدی:
 
خداوندگار ادب پارسی
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

 

 فردوسي‌ خداوندگار ادب پارسي

 حكيم‌ ابوالقاسم‌ منصور بن‌ حسن‌ موسوم‌ به‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ طوسي‌ بزرگ‌ترين‌ شاعر حماسه‌سراي‌ ايران‌ است‌ كه‌ بقولي‌ همانند او را تاكنون‌ مادر فلك‌ نزاييده‌ است‌. مقام‌ فردوسي‌ در زنده‌ نمودن‌ تاريخ‌ ايران‌ و داستان‌هاي‌ ملي‌ وحماسي‌ ايران‌ زمين‌ و همچنين‌ دميدن‌ نفسي‌ تازه‌ به‌ زبان‌ ادب‌ فارسي‌ بسيار شامخ‌ است‌ و از اين‌ روي‌ او را شاعر ملي‌ ايران‌ خوانده‌اند. زندگي‌ اين‌ دانشمند برجسته‌ همچون‌ ساير نام‌آوران‌ چيره‌ دست‌ فرهنگ‌ و ادب‌ ايران‌ در هاله‌اي‌ ازابهام‌ و افسانه‌ فرو رفته‌ است‌; براساس‌ روايت‌ چهار مقاله‌ كه‌ كهن‌ترين‌ منبع‌ تاريخي‌ از لحاظ نزديكي‌ به‌ دوران‌ حيات‌ حكيم‌ به‌ شمار مي‌رود فردوسي‌ از خاندان‌ دهقانان‌ ايراني‌ و از اهالي‌ و دهكده‌ باژ از ناحيه‌ طابران‌ طوس‌ بود.. دهقانان‌در آن‌ روزگار زمينداران‌ كوچكي‌ به‌ شمار مي‌رفتند كه‌ به‌ فرهنگ‌ فارسي‌ عشق‌ مي‌ورزيدند و نسل‌ به‌ نسل‌ آن‌ را انتقال‌ مي‌دادند و فردوسي‌ نيز كه‌ از نسل‌ اين‌ ايرانيان‌ اصيل‌ به‌ شمار مي‌رفت‌ همچون‌ پيشينيان‌ خود درصدد حفظ ارزشهاي‌ ملي‌ ايران‌ بود. حكيم‌ درسال 329  هجري قمري در باژ به دنيا آمد.اودراوايل‌ زندگي‌ خود از تمكن‌ مالي‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ برخوردار بود و علاوه‌ بر باغ‌ بزرگي‌ در طابران‌ طوس‌ ، خدم‌ و حشم‌ داراي‌ زمين‌ زراعي‌ نيز داشت‌ كه‌ درآمد زندگي‌ آسوده‌ و راحت‌ خود را از طريق‌ آن‌ ملك‌ تأمين‌ مي‌نمود.

 در آن‌ عهد سرزمين‌ كهنسال‌ ايران‌ بتدريج‌ زمينه‌هاي‌ استقلال‌ خود را فراهم‌ مي‌آورد و حكومت‌هاي‌ محلي‌ كه‌ در مناطق‌ مختلف‌ سرزمين‌ ما بويژه‌ شرق‌ ايران‌ بوجود آمده‌ بودند پرچمدار اين‌ نهضت‌ بزرگ‌، كه‌ يكي‌ از بخش‌هاي‌ آن‌ توسعه‌ و غناي‌ زبان‌ فارسي‌ بود، به‌ شمار مي‌رفتند. در راستاي‌ اين‌ تلاش‌ گسترده‌ براي‌ تجديد حيات‌ ملي‌ و ادبي‌ ايران‌، در اوسط قرن‌ چهارم‌ هجري‌ قمري‌ تلاش‌هايي‌ جدي‌ براي‌ گردآوري‌داستان‌هاي‌ ملي‌ و باستاني‌ صورت‌ گرفت‌ و چند شاهنامه‌ ناتمام‌ نيز كه‌ اين‌ داستان‌ها را در قالبي‌ از اشعار تنظيم‌ كرده‌ بودند بوجود آمد. حكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ در جواني‌ و در روزگار زندگي‌ آسوده‌ و فارغ‌ البال‌ خود در طابران‌ طوس‌ دل‌ در سوداي‌ شعر و شاعري‌ داشت‌ و در ايام‌ فراغت‌ و صفا اشعاري‌ سرايش‌ مي‌داد.. وي‌ ظاهرا در 35 سالگي‌ و شايد هم‌ در 40 سالگي‌ به‌ حكم‌ عشق‌ و علاقه‌اي‌ كه‌ به‌ زنده‌ ساختن‌ تاريخ‌ كهن‌ و پرافتخار ايران‌ داشت‌ كار سترگ‌ خود را آغاز كرد كه‌ تا پايان‌ عمر پرافتخارش‌ نيز تداوم‌ يافت‌. ‌ به‌ حكم‌ شاهنامه‌كه اطلاعات‌ فراواني‌ در باب‌ ادبيات‌ عربي‌، شعر و ادب‌ پارسي‌، تاريخ‌، فلسفه‌، كلام‌،حديث‌ و قرآن‌ ارائه‌ نموده‌ است‌ مشخص‌ مي‌گردد كه‌ فردوسي‌ در اوان‌ زندگي‌ خويش‌ مطالعات‌ فراوان‌ كرده‌ است‌ و احوال‌ مردم و امثال‌ و حكم‌ را خوانده‌ و با معارف‌ اسلامي‌ بخصوص‌ با قرآن‌ آشنايي‌ كامل‌ داشته‌ است‌. او همچنين به‌ زبان‌ پهلوي‌ ساساني‌ و فنون‌ جنگ‌ و رزم‌ نيز آگاه‌ بوده‌ است‌. استاد طوس‌ در موقعيت‌ بسيار خطير و حساسي‌ به‌ سرودن‌ شاهنامه‌ و نظم‌ داستانهاي‌ پهلوانان‌ ايراني‌ همت‌ گماشت‌، چرا كه‌ هر چند سلطه‌ اعراب‌ بر ايران‌ بويژه‌ بخش‌ شرقي‌ آن‌ بسيار ضعيف‌ شده‌ بود و چند حكومت‌ محلي‌ نيز همچون‌ سامانيان‌ و آل‌ بويه در شرق‌ و مركز و شمال‌ ايران‌ بوجود آمده‌ بودند ولي‌ جنگ‌ و كمشكشهاي‌ داخلي‌ بين‌ اين‌ حكومت‌ها نشانه‌هايي‌ تلخ‌ بر زوال‌ و انحطاط اين‌ سلسله‌هاي‌ ملي‌ ايراني‌ و روي‌ كار آمدن‌ فاتحان‌ قدرتمند بيگانه بود ‌. از اين‌ روي‌ فردوسي‌ كه‌ به‌ رسالت‌ عظيم‌ خود پي‌ برده‌ بود سعي‌ كرد مجموعه‌ عظيمي‌ فراهم‌ آورد كه‌ براي‌ هميشه‌ در خاطره‌ ايرانيان‌ باقي‌ ماند و تاريخ‌ و زبان‌ و هويت‌ و مليت‌ ايراني‌ را دوباره‌ زنده‌ كند وي‌ در ابتداي‌ كار بر سرمايه‌ خود و حمايت‌ تني‌ چند از دوستانش‌ همچون‌ حسين‌ قتيب‌ حاكم‌ طوس‌ و بزرگان‌ آن‌ ولايت‌ علي‌ ديلم‌ وبودلف‌ تكيه‌ كرد و حاكم‌ طوس‌ براي‌ تشويق‌ او، شاعر را از پرداخت‌ ماليات‌ معاف‌ نمود. تلاش‌ بي‌وقفه‌ حكيم‌ در مرحله‌ اول‌ آن‌ بيست‌ سال‌ تمام‌ به‌ درازا كشيد و وي‌ زماني‌ موفق‌ به‌ سرايش‌ اكثر داستان‌هاي‌ شاهنامه‌ گشت‌ كه‌ چند سال‌ از سقوط سلسله‌ ايراني‌ سامانيان‌ بدست‌ تركان‌ قراخاني‌ آل‌ افراسياب‌ و سلطان‌ محمود غزنوي‌ مي‌گذشت‌. تاريخ‌ پايان‌ رسانيدن‌ شاهنامه‌ را سال‌ 400 ه.ق‌ دانسته‌اند و براساس‌ گفته‌هاي‌ حكيم‌ كه‌ از لابه‌لاي‌ اشعار او مشهود است‌ حكيم‌ در طول‌ اين‌ مدت‌ دراز سختي‌هاي‌ فراواني‌ را متحمل‌ گشت‌ و ضربات‌ فراواني‌ را هم‌ از جنبه‌ مادي‌ و معيشتي‌ وهم‌ از لحاظ روحي‌ پذيرا گرديد كه‌ مهمترين‌ آن‌ درگذشت‌ پسر جوان‌ و برومندش‌ بود كه‌ پير طوس‌ را سخت‌ درهم‌ شكست‌ و غمگين‌ و افسرده‌ ساخت‌. شاعر براي حفظ اين اثر عظيم راه دربار بزرگ شاه وقت سلطان‌ محمود غزنوي را در پيش گرفت . سلطان‌ محمود هرچند در ابتداي‌ كارحكيم‌ را بنواخت‌ و او را مورد نوازش‌ خود قرار داد اما پادشاهي‌ ترك‌ زبان‌ و بي‌علاقه‌ به‌ تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايران‌ بود. او پس از فراغت از نابودي تركان‌ آل‌ افراسياب‌، متحدان‌ پيشين‌ خود در برانداختن‌ سامانيان‌، ديگر روي‌ خوشي‌ به‌ فردوسي‌ نشان‌ نداد و البته‌ بدگويي‌ مخالفان‌ و حاسدان‌ به‌ حكيم‌ نيز بي‌تأثير نبود و آنان‌ پير طوس‌ را رافضي‌ خواندند و از تعصب‌ شاه‌ سني‌ متعصب‌ عليه‌ فردوسي‌ شيعي‌ به‌ نفع‌ خود بهره‌برداري‌ كردند. تلاش‌ خواجه‌ حسن‌ ميمندي وزير بافرهنگ‌ شاه‌ نيز به‌ ثمر ننشست‌. سلطان‌ محمود پس‌ از ملاحظه‌ هفت‌ مجلد بزرگ‌ شاهنامه‌ مشتمل‌ بر شصت‌ هزار بيت‌ نغز و دلكش‌ و حماسي‌ دستور داد معادل‌ همين‌ مقدار معين‌ در ازاي‌ هر يك‌ بيت‌ يك‌ درهم‌ به‌ شاعر بدهند واين‌ توهيني‌ بزرگ‌ بود براي‌ سخن‌سراي‌ بزرگ‌ طوس‌ چرا كه‌ او بخوبي‌ به‌ قدر و قيمت‌ شاهكار بزرگ‌ خود آگاه‌ بودو براي سله آن را عرضه نكرده بود..فردوسي‌ مأيوس‌ و سرشكسته‌ از دربار سلطان‌ محمود به‌ گرمابه‌اي‌ رفت‌ و پس‌ از آن‌ كه‌ بيرون‌ آمد فقاعي‌ خورد وصله‌ سلطان‌ را در كمال‌ بي‌اعتنايي‌ به‌ حمامي‌ و مرد فقاع‌ فروش‌ بخشيد و در كسوتي‌ ناشناس‌ از بيم‌ خشم‌ شاه‌ از غزنه‌ گريخت‌. جاسوسان‌ خبر بخشش‌ صله‌ سلطان‌ را به‌ دو فرو مايه‌ كه‌ نشان‌ از بي‌اعتنايي‌ شاعر بزرگ‌ ايران‌ به‌ جاه‌ وجلال‌ و مقام‌ سلطان‌ غزنه‌ داشت‌ به‌ اطلاع‌ محمود رساندند و در پي‌ شاعر روانه‌ شدند. فردوسي‌ نيز كه‌ از خشم‌ و غرور سلطان‌ محمود آگاه‌ بود چندي‌ در هرات‌ اقامت‌ گزيد و سپس‌ به‌ نزد شهريار بن‌ شروين‌ حاكم‌ طبرستان‌ كه‌ ايراني‌ پاك‌ نژادي‌ بود رفت‌ و هجويه‌اي‌ صد بيتي‌ نيز عليه‌ محمود سرود.. شهريار حكيم‌ را سخت‌ گرامي‌ داشت‌ ومانع‌ از انتشار آن‌ شد. استاد سخن‌ فارسي‌ سپس‌ رهسپار ديار خود گشت‌ و در گوشه‌ عزلت‌ و اندوه‌ در سال‌ 411 ه.ق‌ بدرود حيات‌ گفت‌. گويند سالها پس‌ از رانده‌ شدن‌ فردوسي‌ از دربار سلطان‌ محمود، شاه‌ در يكي‌ از لشكركشي‌هاي‌ خود به‌ هندوستان‌ به‌ ياد حكيم‌ مي‌افتد و پشيمان‌ از كرده‌ ناصواب‌خود دستور مي‌دهد مبلغ‌ شصت‌ هزار دينار طلا را با احترام‌ فراوان‌ به‌ منزل‌ فردوسي‌ در طوس‌ روانه‌ سازند ولي‌ هديه‌ سلطان‌ زماني‌ به‌ دروازه‌ طوس‌ رسيد كه‌ جنازه‌ حكيم‌ را از يكي‌ ديگر از دروازه‌هاي‌ آن‌ شهر تشييع‌ مي‌نمودند. صله‌ سلطاني‌ رابه‌ تنها يادگار فردوسي‌ دخترش‌ كه‌ همچون‌ پدر انساني‌ آزاده‌ و بلند طبع‌ بود سپردند ولي‌ او آن‌ را نپذيرفت‌ و شصت‌ هزار دينار وقف‌ ساختن‌ عمارت‌ رباط چاهه‌ كه‌ بر سر راه‌ طوس‌ به‌ نيشابور و مرو بود گشت‌. جنازه‌ حكيم‌ نيز مورد جفاي‌ بدخواهانش‌ قرار گرفت‌ و شيخ‌ ابوالقاسم‌ گرگاني‌ از عالمان‌ قشري‌ و متعصب‌ به‌ حكم‌ اينكه‌ فردوسي‌ عمر خود را به‌ ستايش‌ پهلوانان‌ مجوس‌ گذرانيده‌ است‌، اجازه‌ دفن‌ او را در قبرستان‌ مسلمانان‌ نداد و از اين‌ روي‌ جسد شاعرگران‌ مايه‌ در باغ‌ طابران‌ كه‌ متعلق‌ به‌ خود فردوسي‌ بود دفن‌ گرديد. بزرگ‌ترين‌ شاهكار پير فرهيخته‌ طوس‌ شاهنامه‌ او بودكه‌ با وجود گذشت‌ دهها قرن‌ همچون‌ سندي‌ از افتخاربرفراز گنبد رفيع‌ زبان‌ و ادب‌ فارسي‌ مي‌درخشد و همانگونه‌ كه‌ اشاره‌ شد فردوسي‌ با نگارش‌ اين‌ كتاب‌ ارزنده‌ و عظيم‌هويت‌ ملي‌ ايرانيان‌ را به‌ آنها باز شناساند و زبان‌ شيرين‌ فارسي‌ را نه‌ تنها از انحطاط نجات‌ داد بلكه‌ به‌ آن‌ اعتبار ورونق‌ وافري‌ بخشيد. اساس‌ شاهنامه‌ نويسي‌ يعني‌ توصيف‌ زندگي‌ شاهان‌ و پهلوانان‌ ايران‌ به‌ روزگاران‌ باستان‌ ايران‌ باز مي‌گردد و ظاهرا در دوره‌ هخامنشيان و ساسانيان كتابهايي‌ از اين‌ دست‌ موجود بوده‌ است‌. سنت‌ شاهنامه‌ نويسي‌ پس‌ از اسلام‌ و در دوره‌ حكومت‌ سامانيان‌ مجددا رونق‌ گرفت‌ و شاهنامه‌هايي‌ همچون‌ شاهنامه‌ مسعودي‌ مروزي‌، شاهنامه‌ ابوالمؤيد بلخي‌، شاهنامه‌ ابوعلي‌ بلخي‌ و شاهنامه‌ ابومنصوري‌ و شاهنامه‌ دقيقي‌ بوجود آمدند كه‌ ماخذ اين‌ شاهنامه‌ها همان‌ داستان‌هاي اوستايي و كتاب‌هاي‌ پهلوي‌ همچون‌ خوتاي‌نامك‌ (خداي‌ نامه‌) بوده‌ است‌. فردوسي‌در سال‌ 365 ه.ق‌ با مطالعه‌ اين‌ شاهنامه‌ها دل‌ به‌ نظم‌ شاهنامه‌اي‌ عظيم‌ كه‌ تمامي‌ داستان‌هاي‌ ملي‌ ايران‌ رادربرگيرد سپرد و تلاش‌ سترگ‌ خود را كه‌ مي‌رفت‌ ملتي‌ را به‌ شعر و قلم‌ زنده‌ نگاه‌ دارد آغاز نمود. در شاهنامه‌، حكيم‌ طوس‌ پس‌ از نعت‌ خداوند توصيف‌ دانش‌ و خرد و مدح‌ پيامبر اسلام‌(ص‌) و يارانش‌ از كيومرث‌ آغاز كرده‌ و پس‌ از نام‌ بردن‌ شرح‌ زندگي‌ پنجاه‌ پادشاه‌ داستاني‌ و تاريخي‌ و حالات‌ و رزم‌ و بزم‌ پهلوانان‌ و وزيران‌ آنان‌ كتاب‌ خود را با شكست‌ يزدگرد سوم‌ ساساني‌ و فتح‌ ايران توسط اعراب‌ به‌ پايان‌ مي‌رساند. داستان‌ پادشاهي‌ منوچهر و بيان‌ آغاز تمدن‌ بشر، ضحاك‌، كاوه‌ آهنگر، فريدون‌، سام‌، زال‌، رستم‌، نوذر، افراسياب‌، جنگ‌هاي‌ ايرانيان‌ و تورانيان‌،كيكاووس‌، هفت‌ خوان‌ رستم‌، سهراب‌، سياوش‌، كيخسرو، بيژن‌ و منيژه‌، ظهور زرتشت‌، اسكندر و اشكانيان‌ و ساسانيان‌ هر يك‌ از داستان‌هاي‌ بسيار زيبا، شيرين‌ و جذاب‌ شاهنامه‌ مي‌باشند كه‌ خواننده‌ را به‌ عمق‌ تاريخ‌ ملي‌ وحماسي‌ ايران‌ برده‌ و غرور و افتخارات‌ بزرگ‌ ايرانيان‌ را به‌ آنان‌ باز مي‌شناسانند. شاهنامه‌ اگرچه‌ در بادي‌ امر داستان‌رزمي‌ ايران‌ است‌ ولي‌ حكيم‌ فردوسي‌ در لابه‌لاي‌ اين‌ اشعار رزمي‌ معاني‌ باريك‌ و مطالب‌ عالي‌ فلسفي‌ و اجتماعي‌ واخلاقي‌ بسياري‌ را بيان‌ كرده‌ است‌ كه‌ جذابيت‌ اين‌ كتاب‌ بزرگ‌ را دو چندان‌ ساخته‌ است‌. نتيجه‌هاي‌ اجتماعي‌ واخلاقي‌ كه‌ سخن‌سراي‌ حكيم‌ از داستان‌هاي‌ شگفت‌ شاهنامه‌ گرفته‌ است‌ و سخنان‌ عبرت‌انگيز و پندهاي‌ سحرآميزي‌ كه‌ مي‌دهد هر يك‌ نشان‌ و گواهي‌ است‌ از اينكه‌ جهان‌ و شكوه‌ جهان‌ گذراست‌ و انسان‌ بايد در اين‌ عمر دو روزه‌ دلاور و بخشنده‌ و فداكار و راستگو و دستگير و نيكوكار باشد. حكيم‌ طوس‌ از طريق‌ پندهايي‌ كه‌ از زبان‌ پهلوانان‌ و شاهان‌ و دانشمندان‌ مانند اندرز منوچهر و نوذر و كيخسرو به‌ ايرانيان‌ و وصيت‌ اين‌ شاه‌ به‌ گودرز و زال‌ ورستم‌ و... و سخنان‌ پرمغز بزرگمهر آورده‌ است‌ حكمت‌ عملي‌ را به‌ خوانندگان‌ خود آموخته‌ و آن‌ را سرمشقي‌ براي‌ زندگاني‌ بشر در نظر گرفته‌ است‌.  سخن‌ سراي‌ بزرگ‌ ايران‌ همچنين‌ در شرح‌ گاه‌نشيني‌ و تاجگذاري‌ شاهان‌ بزرگي‌ همچون‌ ‌گشتاسب و شاپور و بهرام‌ و قباد و نوشيروان‌ و هرمز از زبان‌ آنان‌ به‌ نيايش‌ خداوند و ستايش‌ راستي‌ و گسترش‌ داد و دانش‌ پرداخته‌ و دستور زندگاني‌ توأم‌ با صلح‌ و آرامش‌ و عدالت‌ را كه‌ مي‌توان‌ براي‌ تمامي‌ جهانيان‌ سرمشق‌ قرار گيرد در اختيار انسان‌ها گذارده‌ است‌. حكيم‌ با وجود اينكه‌ شرح‌ رزم‌ و پيكار و دشمني‌هاي‌ اقوام‌ و ملل‌ را گفته‌ است‌ ولي‌ روح‌ بزرگ‌ او جهان‌ رابا نظر وحدت‌ ديده‌ است‌ و ستيزه‌جويي‌هاي‌ بشر را دليل‌ ناداني‌ آنان‌ برشمرده‌ است‌. او حقيقت‌ اديان‌ را مانند خود خداوند يكي‌ دانسته‌ است‌ و خصومت‌هاي‌ ملل‌ را بر سر دين‌ ابلهانه‌ توصيف‌ كرده‌ واز تفرقه‌هاي‌ بي‌مايه‌ مردم‌ با تأثر ياد نموده‌ است‌. با اين‌ حال‌ و عليرغم‌ احترام‌ فردوسي‌ به‌ اديان‌ ايران‌ باستان‌،فردوسي‌ ايمان‌ عميق‌ خود به‌ اسلام‌ و تعلقش‌ به‌ مذهب‌ تشيع‌ و اهل‌ بيت‌(ع‌) را بارها آشكار ساخته‌ است‌. پير طوس‌ در شاهكار بزرگ‌ خود احساسات‌ بشري‌ را با سخنان‌ زيبا و عبارتهاي‌ دلربا و دل‌انگيزي‌ تصوير و تعبير نموده‌ و نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ در خلق‌ صحنه‌هاي‌ عاشقانه‌ نيز به‌ همان‌ ميزان‌ صحنه‌هاي‌ رزم‌ و نبرد تبحر و تسلط دارد. سخن‌ در باب‌ شاهنامه‌ و اهميت‌ آن‌ بسيار است‌ و دريغا كه‌ محدوديت‌ اين‌ مقال‌ اجازه‌ بحث‌ بيشتر را در اين‌ خصوص‌ نمي‌دهد. اين‌ ديوان‌ ارجمند شعر و ادب‌ فارسي‌ سند ملت‌ ماست‌ و داستانهاي‌ پهلوانان‌ ايراني‌ شاهنامه‌ به‌ تك‌ تك‌ ايرانيان‌ درس‌ شجاعت‌ و عفت‌ و فداكاري‌ و ميهن‌دوستي و وفا مي‌آموزد. شايد به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ داستان‌هاي‌ اين‌ كتاب‌ جاوداني‌ با وجود گذشت‌ قرن‌ها و قرن‌ها هنوز در گوشه‌ و كنار ايران‌ از پايتخت‌ تا دورافتاده‌ترين‌ شهرها و روستاها در منازل‌ و قهوه‌خانه‌ها و چادرهاي‌ ايلات‌ و عشاير به‌ شيوه‌ نقالي‌ جاري‌ مي‌شود و مردم‌ ايران‌ را ازهر نژاد و طايفه‌ و دين‌ و مذهب‌ شيفته‌ روح‌ بلند و دلاوري‌هاي‌ پهلوانان‌ ايران‌ و عواطف‌ انساني‌ آنها مي‌نمايد. ابياتي‌ وي در شاهنامه‌ خود گوياي‌ بلندي‌ نظر و آزادگي‌ روح‌ فردوسي‌ و تسلط شگرف‌ او در آرايش‌ صحنه‌ها،گزينش‌ كلمات‌، تركيب‌ استادانه‌ اجزاي‌ جملات‌ و ارايه‌ تصاوير متناسب‌ با موضوع‌ و صور حسي‌ خيال‌ .

 


کلمات کلیدی:
 
اشعار منتسب به حکيم توس
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

به نام خدا

             اشعار منتسب به حكيم توس در يك نگاه

نويسنده : رضا سليمان نوري

 ارديبهشت 1385

مقدمه:

نام فردوسي توسي و شاهنامه آن چنان با هم گره خورده است كه به رغم نوشته شدن شاهنامه هاي گوناگون پيش و پس از دوران حكيم توس هيچ كدام نتوانسته است خللي در جايگاه اين اثر گرانسنگ ادب پارسي و نيز مقام شاعر بلند پايه آن واردكنند و بر اين اساس پيش بيني خود حكيم

پي افكندم از نظم كاخي بلند                              كه از باد و باران نيابد گزند

به درستي تبلور پيدا كرده است. از شاهنامه و جايگاه رفيع آن كه درگذريم در طي سالها و قرنهاي گذشته از دوران زندگي اين رادمرد ادب حماسي ايران تا كنون تاريخ نويسان و شعر شناسان و صاحبان تذكره هاي گوناگون و متعدد اشعار چندي در قالب هاي گوناگون شعري از مثنوي گرفته تا رباعي و از قصيده تا غزل را به وي نسبت داده و بر پايه اين معدود اشعار داستانهاي گوناگون و حتي متضادي براي دوران زندگي حكيم توس ترسيم كرده و نوشته اند. پايه اصلي اغلب اين داستانها منظومه يوسف و زليخا است كه تذكره نويسان سروده شدن آن توسط فردوسي را دليل پشيماني وي از تنظيم بزرگ اثر حماسي جهان، شاهنامه، قلمداد كرده و به روايتي ديگر آن را توبه نامه وي معرفي مي كنند، اين درحالي است كه در انتساب اين اثر و ساير اشعاري كه در كتب مختلف به بزرگمرد توس نسبت داده شد جاي بسي تأمل است. بر همين اساس در اين مقال سعي مي كنيم تا با نگاهي به اين اشعار صحت انتساب يا عدم انتساب آنها را به خداوندگار سخن پارسي بررسي كنيم:

اشعار منصوب به فردوسي را به طور كلي بايد در دو زير شاخه بررسي كرد. يكي از اين دو زير شاخه همان منظومه مشهور يوسف و زليخا است و ديگر زير شاخه را بايد شامل ساير اشعار منتسب به فردوسي كه بسيار هم نيستند و از لحاظ حجم و تعداد ابيات بسيار كمتر از ابيات منظومه يوسف و زليخا مي باشند، در نظر گرفت. در ذيل هر كدام از زير شاخه ها را به صورت جداگانه مورد بررسي قرار مي دهيم.

 

الف ـ منظومه يوسف و زليخا :

 

مهمترين اثري كه برخي از تذكره نويسان آن را منتسب به فردوسي كرده و از جمله آثار او به ثبت رسانده اند، حكايتي است از داستان يوسف و زليخا كه در بحر متقارب به نظم در آمده است. تعداد ابيات اين اثر براساس نسخ گوناگون موجود از آن از حدود شش هزار و پانصد بيت تا نزديك يازده هزار بيت متغير است. اين منظومه از لحاظ انشاء و كلمات به كار رفته در آن در سطح بسيار نازلتري از شاهنامه قرار دارد كه در توجيه اين امر، اكثر كساني كه آن را به حكيم توس منتسب كرده اند ضعف حافظه وي در دوران پيري و هنگامي كه مشغول سرودن اين اثر بوده را در دليل آورده اند. اما آيا منظومه يوسف و زليخاي مورد بحث را بايد جزو آثار فردوسي قلمداد كرد يا نه، امري است كه با توجه به مسائل ذكر شده در ذيل پاسخ آن روشن است :

1ـ فردوسي از شعراي قرن پنجم هجري محسوب مي شود و اين همان قرني است كه از آن تاريخ به بعد تذكره نويسي و شرح حال نويسي در بين ايرانيان رواج پيدا كرد و براين اساس بايد همانگونه كه در تمامي تذكره هاي معروف و مشهور از شاهنامه نام برده شده و داستانهاي گوناگون و آميخته به افسانه اي براي دلايل و نحوه نظم آن نوشته شده است، حداقل اشاره اي كوچك هم به وجود اين يوسف و زليخا به عنوان ديگر اثر حكيم توس به عمل آمده باشد. اما براساس تحقيقات انجام شده در هيچ يك از تذكره ها و شرح حال هاي نوشته شده درباره شعراء تا قرن نهم هجري يعني هنگام تدوين ديباچه شاهنامه بايسنفري به سال 829 هجري قمري مطلبي كه دال بر وجود اين منظومه و انتساب آن به فردوسي باشد مشاهده نمي شود. لازم به ذكر است كه در اين دوران كتب بسيار مشهوري همچون چهار مقاله نظامي عروضي، زبده التواريخ حافظ ابرو، تذكره الشعراي دولتشاه سمرقندي نوشته شده است كه هر چند در تمامي آنها بخشهايي به فردوسي و زندگي و آثار وي اختصاص پيدا كرده اما در هيچ يك نامي از يوسف و زليخاي مورد بحث به عنوان يكي از آثار حكيم توس برده نشده است. همچنين نورالدين عبدالرحمن جامي كه خود در سال 888  هجري قمري منظومه اي با نام يوسف و زليخا تدوين كرده و در ديباچه آن اشاره اي به ساير منظومه هايي كه با اين نام نوشته شده داشته هيچ اسمي از اين منظومه منتسب به حكيم توس به ميان نياورده است. گفتني است كه نويسنده كتاب مجالس المومنين كه افسانه هاي بسياري را درباره زندگي فردوسي نقل كرده نيز هيچ اشاره اي به تنظيم اين اثر از سوي خالق شاهنامه نداشته است و دولتشاه سمرقندي هم در تذكره الشعراي خود اسامي كساني كه تا سال 892 هجري يعني سال تنظيم كتابش، يوسف و زليخا را به نظم در آورده اند، ثبت كرده است و اين در حالي است كه بنا بر روايت او نخستين بار يوسف و زليخا را عمعق بخاري متوفي به سال 543 قمري به شعر در آورده و اين نزديك به نيم قرن پس از اثر فردوسي است.

2ـ داستان نحوه تنظيم اين اثر توسط فردوسي هم خود داراي علامت سوالهاي بي شمار است. در ديباچه شاهنامه بايسنفري به عنوان قديمي ترين اثري كه در آن به تنظيم يوسف و زليخا توسط حكيم توس اشاره شده، اين داستان البته با اندكي تلخيص اينگونه آمده است:

" فردوسي پس از فرار از دربار محمود غزنوي به مازندران پناه برد و پس از اندك زماني از مازندران به سمت بغداد حركت كرد. روزي در بغداد با تاجري كه از قبل سابقه آشنايي داشتند، مواجه شد و داستان خود را براي وي نقل كرد. تاجر كه فردوسي را عزيز مي داشت به او از آشنايي خود با فخرالملك  وزير خليفه وقت القادر بالله سخن گفت و قول داد كه فردوسي را با وي آشنا كند. فردوسي براي اينكه به هنگام حضور در بار عام خليفه بتواند نظر وي را جلب كند، قصيده اي عربي كه سراسر آن داراي معاني بديع بود را تنظيم كرد و براي فخر الملك وزير خواند و بدين گونه مجوز حضور در جمع شعراي دربار و خواندن شعر براي خليفه عباسي را گرفت. وي به هنگام ديدار با خليفه هزار بيت در مدح وي به شاهنامه اضافه نموده و آنگاه اثر خود را به خليفه پيشكش كرد. خليفه در مقابل به وي شصت هزار دينار و يك خلعتي واگذار كرد. پس از آن فردوسي كه احساس كرده بود خليفه و اهل بغداد توجهي به شاهنامه بدان دليل كه درباره بزرگان عجم است، ابراز نمي كنند، قصه يوسف و زليخا كه داستاني قرآني بود را به نظم درآورده و تقديم خليفه كرد كه او هم از اين عمل فردوسي خوشحال شده و شاعر را مورد لطف مجدد خود قرار داد."

اگر نيك در اين داستان بنگريم اشتباهات فاحشي آن را كه صحتش را زير سئوال برده به راحتي درك مي كنيد. نكته اول اينكه با توجه به فضاي آن زمان جهان اسلام آگاهي و آشنايي خليفه بغداد با زبان پارسي جاي تأمل دارد. ديگر اينكه همزماني فردوسي با خليفه مورد بحث و وزيرش نيز در پرده ابهام قرار دارد. همچنين گفتن شعر عربي آن هم قصيده اي بلند كه داراي معاني بديع باشد از سوي فردوسي و تنها به منظور قرب خليفه قابل قبول نيست، زيرا از يك سو با توجه به فضاي پرورش يافتن فردوسي كه در آن پارسي زبان نخست و تركي زبان دوم محسوب مي شد و از سوي ديگر فضاي فكري و ذهني شاعر آشنايي او با زبان عربي در حدي كه بتواند قصيده اي عربي در حدي كه نويسنده ديباچه شاهنامه بايسنفري از آن نام برده را به نظم در آورده، بعيد به نظر مي رسد، سرانجام اينكه اگر چنين شعري وجود خارجي داشته حتماً بيت يا ابياتي از آن باقي مانده باشد كه صد البته اين چنين نيست. در همين حال نكته مهم ديگري كه در اين داستان مغفول مانده است اختلاف بارز شيعيان علوي با خاندان عباسي است. بر اين اساس اگر با توجه به شواهد گوناگون موجود در شاهنامه و تذكره ها و تاريخ هاي مختلف فردوسي را شيعه علوي بدانيم حضور او در دربار خليفه و اهداي شاهنامه كه در آن علاوه بر مدح شاهان عجم خاندان علي كه آل عباس آن را بزرگترين دشمن خود مي دانسته اند مورد ستايش قرار گرفته و در مقابل هيچ اشاره اي به خاندان عباسي نشده است به خليفه و گرفتن خلعتي و سله از او جاي بسي تعجب دارد.

3ـ ديگر نكته اي كه صحت انتساب يوسف و زليخاي منظوم به فردوسي را با شك و ترديد مواجه مي كند اختلافات بسيار زياد و آشكار نسخ گوناگون موجود آن است. اين اختلافات در حدي است كه مي توان هر كدام از آنان را يوسف و زليخايي جداگانه با شاعري متفاوت قلمداد كرد و صد البته كه فاصله بالاي تعداد ابيات در نسخ مختلف كه از حدود شش هزار و پانصد تا نزديك به يازده هزار بيت در نوسان است نيز تكميل كننده اين ادعا است.

4ـ مسئله مهم ديگري كه انتساب اين منظومه را به فردوسي زير سئوال مي برد ثبت نام فردي كه اين اشعار به او اهداء شده در اكثر نسخ خطي موجود است. از جمله اين نسخ بايد از منظومه يوسف و زليخايي كه به سال 1235 هجري قمري تأليف شده و نسخ خطي آن را مرحوم مجتبي مينوي در اختيار داشته است، همچنين نسخه اي كه در سال    1276قمري توسط محمد زمان قايني خراساني نوشته شده و هم اكنون در كتابخانه ملي پاريس نگهداري مي شود ،نام برد كه در هر دو اين نسخ خطي ابياتي به شرح ذيل "در ستايش ابوالفوارس طغانشاه محمد پسر آلب ارسلان سلجوقي" آورده شده است:

سخن كه ابتدا مدح خسرو بود                             همايون همه جون مه نو بود

سپهر هنر آفتاب امل                                          ولي النعم شاه شمس الدول

جهان فروزنده فخر ملوك                              منزه دل پاكش از رنج و سلوك

ملك بوالفوارس پناه جهان                                 طوغنشاه خسرو الب ارسلان

گر از عقل گويم سررشته است شاه                  وراز فهم گويم فرشته است شاه

گر از ورج گويم چو كيخسرو است                  كه هر لحظه تاييد فرش نو است

ابا نيست بسيار مدت بجاي                           گه از درج سلطان و حكم خداي

ازين قلعه دل شاد بيرون رود                             به نزديك شاه همايون شود

خداوند آفاق و سلطان عصر                             مر او را بتأييد و تمكين و نصر

فرستد به ملك خراسان همه                           برو بخشد آن كشور آسان همه

كند شهرياري برآن بوم و بر                                   به اقبال سلطان فيروز فر

همي تا بود گردش سال و ماه                        همي تا كند روز راه شب سياه

و ...

لازم به ذكر است كه ابوالفوارس طغان شاه پسر آلب ارسلان يكي از برادران ملكشاه سلجوقي است كه براساس روايات چهار مقاله نظامي عروضي و روضات الجنات در تاريخ هرات معين الدين اسفزاري، همچنين اشعار ازرقي هروي دير زماني در عهد پدر و برادرش به عنوان حاكم فرمانروايي شرقي در هرات بر تخت سلطنت نشسته بوده و حتي سكه اي به نام او موجود است كه در سال 476 هجري قمري ضرب شده است ،اين زمان نزديك به نيم قرن پس از فوت حكيم توس است و غير ممكن است كه بتوانيم فردوسي و وي را هم عصر قلمداد كنيم تا بر اين پايه فردوسي بتواند يوسف و زليخايي را نوشته و به او تقديم كند.

5ـ سرانجام آخرين امري كه انتساب منظومه يوسف و زليخا را به فردوسي زير سئوال مي برد، همانا نظم بسيار سخيف و ضعيف آن است، آنگونه كه با تمام تلاشي كه در طول زمان به منظور نزديك كردن اين نظم به اثر گرانسنگ فردوسي يعني شاهنامه از سوي مدعيان انتساب آن شده است باز هم در اغلب ابيات آن اشتباهات فاحش كلامي، تاريخي و وزني وجود دارد كه يا بايد اين منظومه را از حكيم توس ندانست و يا در نظم شاهنامه توسط فردوسي و بالطبع آن در جايگاه وي در ادب فارسي تجديد نظر كرد كه صد البته با توجه به يقين همگان بر صحت انتساب شاهنامه به فردوسي توسي بايد شق اول را مورد نظر قرار داد و يوسف و زليخا را از آن فردوسي ندانست كه البته اين امر با توجه به موارد ذكر شده در بالا محتمل تر مي نمايد .

 

ب: ساير اشعار منتسب به فردوسي

 

تذكره نويسان اشعار ديگري در قالب هاي گوناگون شعري از جمله غزل، رباعي، قطعه و قصيده به حكيم توس نسبت داده اند . تعداد اين ابيات در حدي كم است كه عوفي در جلد 2 صفحه 33 كتاب لباب الالباب در وصف آن آورده است:"از وي بردن شاهنامه شعر كم روايت كرده اند ."

إته ايران شناس مشهور آلماني پس از سالها تلاش توانسته است اكثر اين اشعار را در مقاله اي كوتاه با ذكر منبع جمع آوري كند كه دكتر رضا زاده شفق اين مقاله را در شماره مخصوص فردوسي سال دوم مجله مهر منتشر ساخته است. در ذيل با استفاده از اين سند اشعار مورد بحث را بررسي مي كنيم:

 

1ـ غزل:

 

تذكره نويسان تنها غزلي كه به فردوسي منتسب كرده اند شعر ذيل است:

شبي در برت گر برآسودمي                      سر فخر بر آسمان سودمي

قلم در كف تير بشكستمي                           كلاه از سر ماه بر بودمي

به قدر از نهم چرخ بگذشتمي                  به پي فرق گردون بفرسودمي

جمال تو گر زانكه من دارمي                 به جاي تو گر زانكه من بودمي

به بيچارگان رحمت آوردمي                      به درماندگان بر ببخشودمي

اين شعر را نويسندگان تاريخ گزيده، مخزن الفرائب و مجمع الفصحا به فردوسي نسبت داده اند و اين در حالي است كه نويسنده جنگ اسكندري آن را به جلال الدين درگجيني از رجال قرن ششم نسبت داده است . نكته مهمي كه انتساب اين شعر به فردوسي را مورد سئوال قرار مي دهد، نبود بيت سوم در بعضي ماخذ ذكرشده در بالا و اضافه شدن چهار بيت ديگر به آخر اين غزل در تذكره هاي جديد است. البته روايتي هم درباره اين غزل وجود دارد كه آن را بخشي از يكي از داستان غنايي منظومي مي داند كه فردوسي آن را به عنوان منشأ كار خود در ساخت شاهنامه مورد استفاده قرار داده است اما به درستي نمي توان صحت انتساب اين شعر به فردوسي را رد يا تأييد كرد.

 

ـ قصيده:

 

ذكره نويسان سه قصيده را به فردوسي در كتابهاي خود نسبت داده اند. نخستين اين سه قصيده شعري با مطلع " اگر پري به زخم زلف تابدار انگشت" در 19 در برخي منابع 23 بيت است كه در مجالس المومنين و سفينه منتخب الاشعار محمدعلي خان مبتلاي مشهدي به طور كامل ذكر شده است. البته بعضي ابيات اين قصيده در آتشكده و مجمع الفصحا هم به عنوان اشعار پراكنده فردوسي منتشر شده است.

شعري با مطلع " اي دل ار داري هواي جنّه المأوي بيا" در مدح علي بن ابي طالب در 43 بيت كه در يك نسخه خطي فارسي در كتابخانه گوتاي هند موجود است ديگر قصيده منتسب به فردوسي است و سرانجام قصيده اي با مطلع "شب گذشته كه بود از نسيم باد بهاري" در 54 بيت كه إته آن را از كتاب انتخاب صد و هفتاد شاعر فارسي تنظيم شده به سال 1042 هجري قمري استنساخ كرده را بايد آخرين قصيده منتسب به فردوسي ذكر كرد. نكته مهمي كه صحت انتساب اين سه قصيده را به فردوسي زير سئوال مي برد از يك سو كلمات و تركيباتي است كه در آنها به كار رفته كه اغلب در پارسي قرن چهارم هجري مورد استفاده نبوده و سالهاي سال بعد ساخته شده و به ادبيات ايران راه پيدا كرده است و از سوي ديگر كتبي كه اين اشعار را براي نخستين بار به فردوسي نسبت داده اند داراي فاصله زماني بالايي با شاعر هستند ،آن چنان كه نخستين اين كتابها نزديك دو قرن پس از دوران فردوسي نگاشته شده است. همچنين مبحث ديگري هم كه باعث مي شود انتساب اين قصايد به فردوسي زير سئوال رود نوشته شدن تذكره هايي كه در آنها اين اشعار به وي نسبت داده شده در دوران برتري سبك عراقي و زوال سبك خراساني در شعر ايران است و اين اشعار هم داراي نشانه هاي واضح سبك عراقي هستند حال آنكه فردوسي خود از نمادهاي اصلي سبك خراساني است.

 

3ـ قطعه:

 تذ

كره نويسان مختلف نزديك به نه قطعه را به فردوسي نسبت داده اند . مهمترين اين قطعه ها شعر ذيل است:

بسي رنج ديدم بسي نامه خواندم                   ز گفتار تازي و از پهلواني

به چندين هنر شصت و دو سال بودم                   كه توشه برم زآشكار و نهاني

به جز حسرت و جز و بال گناهان                          ندارم كنون از جواني نشاني

به ياد جواني كنون مويه دارم                             بر آن بيت بوطاهر خوسرواني

"جواني من از كودكي ياد دارم                              دريغا جواني ، دريغا جواني"

اين قطعه را نخستين بار عوفي در لباب الالباب به فردوسي منتسب دانسته است و البته نويسنده ترجمان البلاغه آن را به شاعري به نام محمد عبده منصوب كرده است.

همچنين يوگني ادواردويچ برتسل در كتاب فردوسي و سروده هايش بر اين امر كه برخي اين شعر را از اشعار كسايي مروزي دانسته اند، اشاره كرده است.

نكته مهم درباره اين شعر بيت آخر آن است كه شعري است منتسب به بوطاهر خسرواني كه از آن در سالهاي بعد از سوي شعرايي همچون مكّي پنجهيري، عمادالدين طغرل، فرخي و سنايي مورد استقبال واقع شده است. درباره اين شعر تا كنون كسي نتوانسته است صحت يا عدم صحت انتساب آن به فردوسي را تأييد كند.

ديگر قطعه اي كه به فردوسي نسبت داده شعر ذيل است كه براساس نوشته هاي لباب الالباب شاعر در وصف سلطان محمود سروده است:

دو چيز بر تو بي خطر بينم                             كان را خطر است نزد هر مهتر

دينار چو بر نهي به سر بر تاج                         در معركه جان چو بر نهي مغفر

دو اشكال بر انتساب اين شعر به فردوسي وجود دارد. اشكال اول به مديحه بودن اين شعر بر مي گردد كه با توجه به درگيري هاي فردوسي با سلطان محمود آن را محل اشكال قرار مي دهد و ديگر اشكال مرتبط با به نظم ضعيف آن است كه چنين نظمي از سراينده شاهنامه بعيد مي نمايد.

قطعه اي ديگر كه به فردوسي نسبت داده شده شعر ذيل است:

فلك گر بريزد نقاب اندر است                               و گر زير پّر عقاب اندر است

مپندار كو از پي كار تو                                 به بند و خطا و صواب اندر است

اگر بد كني كيفر خود بري                             نه چشم زمانه بخواب اندر است

به ايوانها نقش بيژن هنوز                         به زندان افراسياب اندر است

اين شعر كه در مخزن القرائب به عنوان شعري كه فردوسي سروده است ثبت شده آن چنان از چارچوب شعري و معنايي ضعيفي برخوردار است كه به راحتي عدم انتساب آن به حكيم توس مشخص مي شود، زيرا كه صرف نظر از نامعلوم بودن معناي بيت اول مضمون كل شعر بر گناهكاري بيژن و پاكي افراسياب تأكيد دارد حال آنكه فردوسي در شاهنامه افراسياب را بدليل بدي به بيژن گناهكار و ملعون لقب داده است.

قطعه اي نيز در ابتداي مجلس دوازدهم كتاب مجالس المومنين و همچنين كتب عرفات العاشقين، هفت اقليم و مجمع الفصحا به شرح ذيل به فردوسي نسبت داده شده است:

حكيم گفت: كسي را كه بخت والا نيست   به هيچ روي مر او را زمانه جويا نيست

برو مجاور دريا نشين مگر روزي              بدستت افتد درّي كجا ش همتا نيست

خجسته درگه محمود ز اولي درياست           چگونه دريا كان را كرانه پيدا نيست

شوم به دريا غوطه زدم نديدم در             گناه بخت منست اين، گناه دريا نيست

انتساب اين شعر با توجه به تضميني كه نظام الدين محمود قَمر شاعر قرن هفتم هجري و مداح ابوبكر بن سعد بن زنگي به آن كرده و در آن اين شعر را به عنصري نسبت داده به فردوسي محل اشكال است ،به ويژه كه از لحاظ سبك شعري بيش از آنكه با سبك شعري فردوسي نزديكي داشته باشد به شعر عنصري نزديك است.

همچنين نويسندگان عرفات و مجمع هم شعر ذيل را از آن فردوسي دانسته اند:

اگر بدانش اندر زمانه لقمان وار                سراي پرده عصمت بر آسمان زده اي

وگرز كتب فلاطون و ارسطا طاليس        هر آنچه هست پسنديده پاك بستده اي

اگر سپهبد سيصد هزار شهر بوي      و گر برهمن ششصد هزار بتكده اي

به پيش ضربت مرگ اين همه ندارد سود        همي ببايد رفتي چنانكه آمده اي

كه هر چند اين شعر به فرد ديگري نسبت داده نشده است، اما لحن سنگين شعر از يك طرف و فاصله ثبت آن در تذكره ها با زمان فردوسي دو اصلي است كه انتساب آن را به اين شعر با ترديد روبرو مي كند.

 

4ـ رباعي:

 

بيشترين اشعار منتسب به فردوسي در تذكره ها در قالب رباعي سروده شده است. نزديك به 12 رباعي مختلف در كتب گوناگون به فردوسي نسبت داده شده است. رباعي هاي "مستست بتا چشم تو و تير بدست ..." نقل شده در هفت اقليم و مجمع الفصحا، "اگر دل دهدم كز تو شكايت كنمي ..." نقل شده در عرفات و رياض الشعرا، "از جود تو خيزد اي شه بافرهنگ ..." نقل شده در عرفات، "تا چند نهي بر دل خود غصّه و درد ..." نقل شده در آتشكده آذر، "دوش از سر لطف و بنده پروردن خويش ..." ثبت شده در مخزن الغرايب، آتشكده و مجمع الفصحا، "فردوسي را دليست دور از تو كباب ..." نوشته شده در عرفات و مخزن الغرايب و "غم در دل من درآمد و شاد برفت ..." ثبت شده در عرفات و مجمع الفصحا معروفترين اين رباعي ها هستند. نكته بارز در تمامي اين رباعي ها كه باعث مي شود در صحت انتساب آنها به حكيم توس دچار شك و ترديد شويم فاصله زماني به نسبت زياد ثبت آنها در كتابهاي شرح احوال شعرها و تاريخ ها مي باشد، زيرا كه كمترين فاصله ضبط اين اشعار به عنوان بخشي از آثار فردوسي تا زمان فوت وي نزديك به دو قرن مي باشد و در اين فاصله زماني نيز تذكره هاي بسياري بدون اشاره به اين انتساب اشعار فوق الذكر به فردوسي منتشر شده است. ديگر نكته مهم نيز كه بايد پس از تأمل بر آن انتساب يا عدم انتساب اين اشعار به حكيم توس را مورد بررسي قرار داد سبك اين اشعار و كلمات به كار رفته در آنها است كه در اكثر موارد نه سبك و نه كلمات در دوران زندگي فردوسي حداقل در منطقه اي كه او زندگي مي كرده مورد استفاده قرار نمي گرفته اند.

5 ـ اشعار پراكنده و تك بيتي ها :

 

صرف نظر از چهار نوع خاص شعري كه در بالا به آنها اشاره شد بيت هايي همچون:

همه بندگانيم و خسرو پرست                من و گيو و گودرز و هر كس كه هست

و يا

نژاد از دو كس داشت آن نيك پي                        ز افراسياب و ز كاووس كي

نيز كه نقطه مشخصه همه آنان استفاده از نام پهلوانان شاهنامه است به فردوسي نسبت داده شده حال آنكه اغلب اين اشعار كه همگي در بحر متقارب سروده شده است به گواه تاريخ نگاران از شاعراني ديگر است ، به طور خاص هر دو بيت ذكرشده در بالا را بنابر نقل حافظ ابرو، نويسنده زبده التواريخ خود به نظم درآورده و حتي در كتاب خود به اين مسئله اشاره هم كرده است، اما در سالهاي بعد بدليل شباهت آنها به ابيات شاهنامه به اشتباه به حكيم توس نسبت داده شده اند.

 

نتيجه:

 

براساس آنچه در بالا ذكر گرديد مي توان برداشت كرد كه منتسب كردن اشعار گوناگوني در ادوار مختلف به حكيم توس كه در اغلب موارد عدم صحت اين انتساب بر همگان مشخص شده براساس دلايل ذيل بوده است:

1ـ پارسي ستيزي: درباره برخي از اشعار خواسته آنها كه به نوعي به بزرگي محمود غزنوي و يا سرودن يوسف و زليخا توسط فردوسي براي سلطان بغداد و يا طغان شاه سلجوقي اشاره مي كند،بايد عنوان كرد به واقع سبك كنندگان آنها به نام فردوسي قصد دارند اين موضوع را القا كنند كه فردوسي برخلاف گفته هاي خويش و ساير شاعران پارسي گوي كه او را ناجي زبان فارسي مي دانند مردي دون پايه بوده كه براي كسب مال و منال به هر زباني و براي هر كسي شعر مي گفته و براي او فارسي و ترك و عرب فرقي نداشته است.

2ـ شيعه ستيزي: گروه ديگري از افرادي كه سعي كرده اند اشعاري را به فردوسي نسبت دهند آناني هستند كه با توجه به مذهب شيعه فردوسي سعي در خوار كردن او و بالطبع مذهبش داشته اند. مهمترين اين افراد كساني هستند كه سعي كرده اند در هر چارچوبي كه شده يوسف و زليخا را از جمله كارهاي فردوسي معرفي كنند تا بدين صورت و با توجه به داستان تقديم شدن اين منظومه به سلطان عباسي كه مخالف مسلم علويان بوده از يك سو و داستان تقديم شدن شاهنامه به محمود غزنوي كه او هم دشمن شناخته شده شيعيان بوده، مردمان شيعه را كه فردوسي نماد آنها قلمداد مي شده انسانهايي دنيوي و طرفدار لذت آني كه براي كسب آسايش حتي به هر ذلتي تن مي دهند معرفي كنند.

3ـ ايران دوستي: سومين گروهي كه سعي كرده اند اشعاري را به فردوسي نسبت دهند افرادي هستند كه درست با انديشه اي خلاف انديشه گروه اول به اين كار مبادرت كرده اند. اين افراد تلاش كرده اند تا با منتسب كردن اشعاري در چارچوبهاي گوناگون شعري به حكيم توس او را كاملترين شاعر ايران زمين معرفي كرده و بر اين پايه انديشه هاي او را هم برترين انديشه قلمداد نمايند. بقاياي اين گروه تا سالهاي اخير هم فعاليت داشته و دارند، آنچنان كه در سالهاي قبل از انقلاب شعر ذيل به نقل از فردوسي و به عنوان يكي از اشعار مستقل او توسط طرفداران اين انديشه دركتب درسي مدارس گنجانده شد:

يا مرگ يا وطن

هنر نزد ايرانيان است و بس                             ندارند شير ژيان را به كس

همه يك دلانند و يزدان شناس                      به گيتي ندارند در دل هراس

چو ايران نباشد تن من مباد                     بر اين بوم و بر زنده يك تن مباد

همه سر به سر تن به كشتن دهيم          از آن به كه كشور به دشمن دهيم

چنين گفت موبد كه مردن به نام           به از زنده دشمن بر او شادكام

اگر كشت خواهد همي روزگار                        چه نيكوتر از مرگ در كارزار

نكته جالب توجه اين است كه تمام ابيات به كار رفته در بالا از جمله سروده هاي فردوسي است با اين تفاوت كه هر كدام از بخشي از شاهنامه به عاريت گرفته شده و با در كنار هم گذاشته شدن به شعري جديد تبديل شده است.

مآخذ

1ـ مجتبي مينوي ـ فردوسي و شعراء ـ تهران ـ آبان 1346ـ انتشارات انجمن آثار ملي .

2ـ نظامي عروضي ـ چهار مقاله ـ تهران ـ 1375ـ جامي .

3ـ سيد محمود بير سياقي ـ زندگي نامه فردوسي ـ تهران ـ 1383ـ قطره .

 

 


کلمات کلیدی:
 
نامه به دکتر حبيبی
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦  

به نام خدا

استاد گرامي جناب دكتر حسن ابراهيم حبيبي

رياست محترم بنياد ايران شناسي جمهوري اسلامي ايران

سلام عليكم

احتراما به اطلاع مي رساند اينجانب رضا سليمان نوري دانشجوي ورودي سال 1384رشته ايرانشناسي گرايش فرهنگ، مردم و آداب و رسوم آن مجموعه در نظر دارم كه به عنوان موضوع پايان نامه دوره دانشجويي خود به بررسي مردم نوشته ها در نشريات اثر مشروطه با راهنمايي استاد دكتر هادي خانيكي  اقدام كنم .

بر همين اساس چكيده اي از اهداف خود در بررسي اين موضوع  را در ذيل تقديم مي نمايم تا درصورت صلاحديد آن  مقام محترم بررسي و تحقيق را آغاز كنم.

1_همانگونه كه مي دانيد عصر مشروطه يكي از مهمترين دوران هاي تاريخ ايران زمين و سر آغاز دوران معاصر ايران محسوب مي شود اما متاسفانه تحقيقات صورت گرفته درباره اين دوره بدلايلي چون عدم آشنايي محقق با فضاي اجتماعي آن دوران و يا  وابستگي فكري او به يكي از جريانات منشعب شده از اين نهضت جامع و كامل نمي باشد .يكي از ماخذ مهم اين دوران كه كمتر مورد توجه قرار گرفته نشريات اين عصر است . بسياري از نشريات مشروطه انعكاس صداي طبقات گوناگون جامعه بودند كه در اين بين صادقانه ترين صداها هم در اين نشريات را نامه هاي وارده و يا عرض الحالها تشكيل مي دهد كه در اين تحقيق بررسي اين موارد در اولويت قرار گرفته است.

2_نحوه بررسي اين متون همزمان به دو گونه آماري يا ارتباطاتي و تاريخي ،فرهنگي است. به عبارت بهتر هم برخورد و مقدار اهميتي كه مدير نشريه براي اين نوع مطالب قايل بوده بر اساس حجمي كه از يك نشريه خاص به اين نوع مطالب اختصاص پيدا كرده و جايگاه اين نوع مطالب در صفحات نشريه  بر اساس چارچوب هاي آماري ارتباطي سنجيده مي شود وهم نوع گفتمان رايج در اين مطالب كه بيانگر شرايط سياسي ،فرهنگي و اجتماعي زمان است براساس معيارهاي تاريخي مورد بررسي قرار خواهد گرفت.

3_ديگر موضوعي كه در اين تحقيق مورد بررسي قرار مي گيرد، بررسي  لغات مصطلح در آن دوران و نحوه نگارش تظلم نامه ها از نظر ادبي است كه خود بيانگر ميزان سطح فرهنگ جامعه  است .

4_بررسي طبقاتي نويسندگان نامه هاي وارده منتشر شده در نشريات اين عصر از ديگر مواردي است كه تلاش مي شود در اين تحقيق مورد بررسي قرار گيرد .

5_سر انجام اينكه بررسي مبدا اين تظلم خواهي ها و نامه هاي وارده و همچنين مكان انتشار آنها نيز كه خود به نوعي ديگر بيانگر بيانگر وضعيت جامعه ايران در عصر مشروطه و اختلافات فرهنگي ،اجتماعي آن دوران مناطق گوناگون كشور است نيز از جمله اهداف اين تحقيق است.

رضا سليمان نوري

 

کلمات کلیدی: