تهران قديم
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٥  

وجه تسميه تهران

در خصوص وجه تسميه تهران روايتي هم وجود دارد كه در بعضي آثار محققان و متقدمين آمده است. در اين آثار گفته شده است كه كلمه تهران از دو طرف (ته) به فتخ ت كه به معني انتها و آخر و (ران) كه به معني دامنه است تركيب گرديده كه جمعاً مي شوند: آخر دامنه و چون قريه تهران در دامنه كوه البرز قرار گرفته تهرابآن آخر دامنه كوه مي گفتند. در مقابل قريه شميران است كه حرف (شم) معني بالا را مي دهد و ران هم كه گفتيم دامنه مي باشد. يعني بالاي دامنه و شميران را بدان جهت بالاي دامنه مي گفتند كه بر فراز دامنه كوه البرز و بالا دست تهران قرار داشت.

و از آن جمله اند: قصران، مهران و غيره...

اما تهران، شهر ما كه امروز از لحاظ عظمت و وسعت و كشش و كوشش وضعي چشمگير و از جهت جمعيت حالتي قابل توجه دارد روزگاري دراز فقط قريه كوچكي بوده كه جز توابع شهر ري به حساب مي آمده است. اين قريه را پدران ما به ملاحظات جنگي و دفاعي در زير زمين ساخته بودند تا دشمنان نتوانند بر آن دست يابند و به قول ياقوت حموي يكي از تاريخ نويسان، خانه هاي ساخته شده در تهران روزگاران گذشته به مانند لانه مورچگان بوده است. بنا به نوشته هاي مورخان، همچون محمد قزويني نويسنده كتاب (آثار البلاد) چون تهران كوچك در سر راه شهر ري قرار داشته و هر چند يكبار از اين راه كاروانهايي مي گذشته است اين قريه مركز چپاول و غارتگري بوده و راهزنان و غارتگران كه در اين قريه زندگي مي كردند غالباً قافله ها و كاروان هائي را كه از نزديك تهران عبور مي كردند مورد دستبرد و غارت قرار مي داده اند.

و همين قريه كوچك با ساكنانش كه اكثراً ماجراجويان چپاولگر بوده اند و گاه و بيگاه مورد تجاوز و هجوم قبايل و زورمندان ديگر، قرار مي گرفته اند كه خيال تصرف اين محل را داشته اند، ساكنان قريه به خاطر حفظ و حراست خود در شهر سردابها و نقب ها وكانال ها تهيه مي كردند كه به محض اينكه دشمنان و مهاجمان شروع به حمله نمايند خود را در اين محل ها كه البته از چشم دشمنان مخفي بود پنهان مي كردند و معمولاً براي اينكه بتوانند مدتي در اين نقاط دوام بياورند و از گرسنگي تلف نشوند در آن زاغه ها و سردابها آذوقه و خواربار فراواني تهيه و تدارك مي ديدند.

قريه تهران علاوه بر اين خصوصيات داراي باغهاي فراواني بوده و ميوه هاي آن بسيار متنوع و مخصوصاً انار آن معروف بوده است. ضمناً تهران پيش از حمله مغول به شهر ري يكي از مناطق ييلاقي اين شهر بوده و با حمله مغولان به ري گروه زيادي از اهالي اين شهر به تهران كه داراي سردابها و زيرزمين هاي زياد بوده پناهنده مي شوند و به اين ترتيب تهران كوچك نخستين قدم را در راه توسعه و گسترش خود برداشت. تهران ترقي و حركت سريع خود را از دوره صفويه شروع نمود و شاه طهماسب صفوي كه قزوين را پايتخت خود قرار داده بود چون جد اعلاي صفويه (سيد حمزه) در جوار حضرت عبدالعظيم مدفون بود و گاه و بيگاه به زيارت آن مرقد مي رفت و علاوه بر آن به علت وجود آبهاي گوارا و باغات فراوانش به قريه تهران گرايش پيدا كرده و تدريجاً در اين محل سكونت هاي طولاني مي كرد و همين قضيه توجه سلطان صفوي را به تهران برانگيخت تا جائي كه دستور داد پيرامون قريه تهران حصاري محكم بكشند و او اولين بناهاي رسمي تهران را در سال 961 هجري ايجاد نموده دستور داد صد و چهارده برج در آن ايجاد كنند كه مطابق شماره سوره هاي قرآن كريم است و زير برج سوره اي دفن نمود.

بعد از شاه طهماسب، شاه عباس كبير باغ بزرگي در تهران بنا كرد كه در اين باغ ساختماني نيز براي سكونت احداث نمود. شاه عباس ضمناً در تهران درختان چنار بسياري كاشت كه به دليل همين فراواني درخت چنار تهران را چنارستان نيز مي گفتند.

كريم خان زند به دنبال سلاطين صفوي در تهران يك ارك و حصار بزرگ ايجاد كرد تا بتوانند گاه و بيگاه در آنجا سكونت كرده با سرداران قاجار كه در مازندران و استراباد بودند به ستيز و نزاع پرداختند.

پس از فوت كريم خان زند و مرگ لطفعلي خان آخرين پادشاه زنديه آقا محمد خان قاجار به شهر تهران حمله كرد. پس از چند جنگ با غفورخان حاكم دست نشانده زنديه اين شهر را به تصرف خود در آورده و در روز يكشنبه يازدهم جمادي الثاني سال 1200 هجري قمري كه مصادف با نوروز بود در همان تالاري كه روزي به عنوان اسير و گروگان به خدمت سلطان زنديه آورده شده بود بر تخت سلطنت تكيه زد و پس از استقرار و رسيدن به قدرت تهران را به پايتختي كه فقط بيست هزار نفر جمعيت داشت نزديكي اين شهر به روستاهاي حاصلخيز و نزديكي آن با مساكن ايلات افشاري و ساوجبلاغ و عرب و رامين كه هواخواهان او بوده اند و هم چنين نزديكي آن به استرآباد و مازندران كه قرارگاه او و ايل قاجار بود به حساب مي آمد.

محدوده تهران قديم

ارگ- بازار- چال ميدان- چال حصار- عودلاجان- سنگلج

در زمان ناصر الدين شاه جمعيت تهران صد و پنجاه هزار نفر بود و چون پايتخت هر روز بنا به احتياج گسترش پيدا مي كرد و برج و باروها و حصارهاي عهد صفوي شهر را محدود ساخته بود. شاه قاجار ميرزا يوسف مستوفي الممالك صدر اعظم و ميرزا عيسي وزير تهران را مأمور ساخت كه براي پايتخت محدوده و نقشه اي تنظيم كرده و پيرامون آن خندق هاي جديدي حفر كنند، اين دو نفر با همكاري يك نفر مهندس فرانسوي به نام (بهلر) و مهندسان ديگر نقشه اي براي تهران طرح كردند تا محدوده آن را روي مدار مخصوص و مسير خندق ها روشن گردد با اين طرح، اراضي وسيعي داخل محدوده پايتخت قرار گرفت و تهران با خندق هائي چند محصور گرديد كه ارتباط آن به وسيله دوازده دروازه تأمين شد.

در داخل اين محدوده چندين محله و بخش قرار گرفت كه مهمترين آنها عبارت بودند از ارگ- بازار- چال ميدان و چال حصار- عودلاجان- سنگلج و چند محله ديگر.

چال ميدان و چال حصار

نكته جالب كه در اينجا گفتني است اين است كه دو محله اي كه به نام چال ميدان و چال حصار معروف گرديد به اين علت به وجود آمد كه براي ساختن برج ها و حصارهاي شهر از اين دو محل شروع به خاك برداري كردند كه براي ساختن برج ها و حصارهاي شهر از اين دو محل شروع به خاك برداري كردند تا خاكهاي آن را به مصرف ساختن برج ها و باروهاي شهر برسانند و در نتيجه اين خاكبرداري و گود شدن زمين ها چاله هائي به وجود آمد كه محلات نزديك آن را چال ميدان و چال حصار ناميدند. چال حصار در محل سنگلخ در اطراف گذر مستوفي بوده است.

ارگ تهران

ارگ تهران و بعضي از ساختمان هاي داخل آن يادگار دوران صفويه است، گفته مي شود كه افغانها پس از تصرف تهران در سمت شمال اين محوطه پلي ساختند كه در جلو آن دروازه اي به نام دروازه ارگ بوجود آمد، اين دروازه بعدها دروازه دولت ناميده شد.

در زمان آقا محمد خان قاجار ارگ تقريباً در شمال تهران قديم قرار داشت و يك طرف آن به حصار شهر و سه طرف ديگرش متصل به شهر بود ولي بعداً به علت توسعه شهر و پيدايش كوي ها و محله هاي جديد در وسط شهر قرار گرفت.

امير كبير و ارگ تهران

در سال 1267 قمري به دستور امير كبير حصار ارگ تجديد بنا شده و كوچه هاي آن براي حركت كالسكه و ارابه ها آماده گرديد. در سال بعد نيز در داخل ارگ بناهاي جديدي به جمع عمارتهاي سلطنتي قديم افزوده شد و ديوان خانه گلستان را از طرف شرق توسعه دادند.

در حدود سال 1275 قمري علاوه بر عمارات سلطنتي از حرم خانه و تخت مرمر و خزانه و ساختمان هاي دولتي و مدرسه دارالفنون و ميدان ارگ و دفترخانه انبار و اصطبل توپخانه و اصطبل كالسكه و ديوان خانه عدالت و انبار غله خالصه و مجمع الصنايع و حتي محل سفارتخانه روس و خانه وزير مختار روسيه و خانه عده اي از رجال نيز داخل حصار ارگ بود ولي بعداً تغييراتي در آن صورت گرفت. ارگ تهران در زمان ناصر الدين شاه در مقايسه با وضع خيابان هاي جديد شامل محوطه اي ميان ضلع جنوبي ميدان سپه و قسمتي از خيابان سپه (خيابان مريضخانه) از طرف شمال و قسمتي از خيابان بوذر جمهوري (جباخان) از طرف جنوب، خيابان ناصريه از سوي مشرق و خيابان خيام از گلوبندك تا خيابان سپه بوده است. 

سردرنقاره خانه

طبل برچين و ورچين

و بگير و به بند

اطراف ارگ چندين سردر و عمارت وجود داشت كه مهمترين آنها، سردر نقاره خانه بود. سردر نقاره خانه كه به محاذات سردر بزرگ حياط تخت مرمر وصل به حصار جنوبي ارگ ساخته شده بود دروازه اي داشت كه ارتباط ميان شهر و ارگ سلطنتي را برقرار مي كرد، در دو طرف آن اطاق هاي فوقاني و تحتاني قرار گرفته بود كه نگهبانان ارگ در آنجا اقامت مي نمودند، اين دروازه شب ها پس از به صدا درآمدن شيپور ارگ بسته مي شد و تا كسي نام مخصوص شب را كه مي خواست وارد ارگ شود نمي گفت دروازه را باز نمي كردند. نقاره چي هاي ارگ كه كلاهي از پوست سياه و سرخ كه يراق دوزي شده بود و نيم تنه هاي سرخ و شلوارهائي به همين رنگ مي پوشيدند كه سر و دست و يقه نيم تنه ها از پوست سياه و دكمه هاي برنجي شير و خورشيد داشت.

در نقاره خانه همه روزه سه نوبت طبل مي نواختند، دو نوبت به وقت طلوع و غروب آفتاب نقاره مي كوبيدند و چون يك ساعت از شب مي گذشت طبال به اطراف خود مي چرخند تا صداي آن در تمام شهر به گوش برسد. ساعت دوازده شب گذشته طبل (برچين و ور چين) را به صدا در مي آوردند تا پيشه وران به برچيدن بساط خود و بستن دكانها مشغول شوند. در ساعت سه از شب رفته طبل (بگير و به بند) نواخته مي شد و شيپور ارگ به صدا در مي آمد كه بلافاصله درها بسته مي گرديد و چون پنج ساعت از شب مي گذشت جز (گزمه) ها و (سردمدارها) كه صدايشان طنين انداز بود ديگر جنبنده اي در كوچه و بازار ديده نمي شد.

محله بازار

بازار تهران كه در آن زمان معروف ترين محلات تهران بود در مركز و كانون اصلي تهران قديم قرار داشت و محله هاي عودلاجان در شرق آن و محله سنگلج در غرب آن واقع بوده است. بازار در تمام روزگاران پيش آباد و مركز كار و فعاليت و داد و ستد و حمل و نقل كالاهاي مورد نياز مردم تهران بوده است. بازارهاي تهران كه شرح آن در فصل هاي بعد خواهد آمد قسمتي سرپوشيده و قسمت ديگر سر باز بوده است.

محله عودلاجان

در تهران قديم غير از بازار دو محله از محلات دوازده گانه اين شهر از همه مهمتر و معروف تر و آبادتر و پرجمعيت تر بوده است. محله (عودلاجان) و محله (سنگلج).

محله عودلاجان از همان زمان كه تهران قريه اي بيش نبوده است وجود داشته و مردم آن به لهجه خاصي حرف مي زده اند كه شباهت زيادي با لهجه روستانشينان شميران داشته است. اما وجه تسميه و تركيب كلمه عودلاجان ظاهراً تغيير يافته نام (اولاجان) بوده و آن كه به عنوان پسوند در اين كلمه آمده است مكان را مي رساند و (او) نيز يقيناً همان تلفظ محلي (آب) مي باشد و ظاهراً بقيه كلمه نيز مشتق از (در اجيدن) يا (دارجين) به معني تقسيم كردن آب نهر به رشته هاي كوچك تر است.

محله عودلاجان به علت ارتفاعي كه داشته بر محلات و مكان هاي جنوبي مسلط بوده و بايد گفت كه آب نواحي جنوبي از عودلاجان جريان مي يافته است و به هر حال (اودراجان) و يا (عود لاجان) به معني جايگاه پخش آب مي باشد و تأييد كننده اين نكته نام (سرچشمه) و گذر (سرپولك) در اين محله است و (پول) تلفظ محلي (پل) محسوب مي گردد.

محله سنگلج (سنگ رج)

نام سنگلج نامي كهنه و قديمي است، زيرا محلات ديگري در تهران قديم وجود داشته كه نام آنها نزديك به همين نام سنگلج مي باشد، چون "سنگلج" در ماورالنهر كه بر دامان كوهي قرار داشت.

اما بعضي از محققان اصل كلمه سنگلج را "سنگ رج" دانسته اند و آن را باز هم مربوط به رده بندي و تقسيم آب يا پاره هاي سنگ دانسته اند.

به هر حال سنگلج يكي از محله هاي قديمي دارالخلافه بود كه امروز قسمت مهمي از آن به صورت پارك بزرگ (پارك شهر) در آمده است. محوطه پارك شهر، خيابان جنوبي و شمالي آن در خيابان بوذر جمهوري و عده اي از كوچه ها و گذرگاههاي اين خيابان جز محله سنگلج بوده است. سنگلج در زمان و عصر خود يكي از بزرگترين و آبادترين و پرجمعيت ترين محلات تهران بوده و خاصه تكيه هاي آن شهرت زيادي داشته است، از تكيه هاي مهم و معروف آن، تكيه قورخانه كهنه از ديگران مشهورتر بوده است. از تكيه هاي سنگلج چندين گذرگاه و خيابان انشعاب پيدا مي كرده كه خيابان شاهپور سابق يكي از آنها بود كه در غرب سنگلج قرار داشت و هم چنين سنگلج داراي چندين گذر بود كه گذر شمالي آن گذر تقي خان و گذر جنوبي آن گذر شريف الدوله بود كه به درخونگاه منتهي مي گرديد. گذر شرقي تكيه سنگلخ نيز مستقيماً به بازارچه سنگلج مربوط مي شد. در سنگلج همچنين چندين حمام بزرگ بود كه داراي خزينه ها و چال حوض هاي عظيم بود. محله سنگلج از روزگار گذشته داراي يك و يا چندين كدخدا و ريش سفيد بود كه سرشناس ترين آنها كدخدا حاج ميرزا زكيخان بود. زكيخان متصدي امر تداركات و هزينه چراغاني و تنظيم امور گفته مي شد تعداد چراغ هائي كه اين مرد تدارك مي ديد سر به هزار عدد مي زد.

يكي ديگر از آدم هاي سرشناس سنگلج (ميرزا كرنا) بود، اين مرد شوخ طبع و خوش صحبت كه غالباً بر روي الاغي مي نشست و چپقي يك متري به دست مي گرفت طرفداران زيادي در اين محله داشت. كربلائي عباسعلي گمرگچي نيز از چهره هاي سرشناس سنگلج بود كه گفته مي شد در قبال فحش هاي آبدار و تازه اي كه شوخ طبعان به او مي دادند پول به آنها مي داد و در واقع نوعي (فحش خري) مي كرد.

اما از شخصيت هاي بزرگ و عاليقدر اين محله، آيت الله سيد محمد طباطبائي و آيت الله سيد عبد الله بهبهاني از زعماي مشروطيت و روحانيون طراز اول تهران قديم بودند.

ميدان حسن آباد

(چهارراه هشت گنبد)

ميدان حسن آباد معروف به چهار راه هشت گنبد در اين اواخر او در زمانيكه سرتيپ كريم آقا بوذر جمهوري رئيس بلديه تهران بود ساخته شد ولي اين محله قبلاً چهارراه كوچكي بود كه تنها محل تقاطع خيابان سپه و شاهپور سابق بود. محله حسن آباد را ميرزا يوسف آشتياني صدر اعظم معروف ناصرالدين شاه به نام پسرش ميرزا حسن مستوفي الممالك آباد كرد كه آنوقت ها اراضي بود واقع در خارج محدوده تهران.

مرحوم مستوفي الممالك خيابان فرمانفرما را از مقابل كوچه و زير دفتر تا ونك خيابان درست كرد و اطراف خيابان را زمين هائي خريده و آنها را آباد كرد كه از جمله بهجت آباد- يوسف آباد ونك و اوين بوده است و وجه تسميه يوسف آباد به اسم خودش ميرزا يوسف بوده است. در قسمت شمال غربي ميدان حسن آباد گورستان حسن آباد قرار داشت كه علاوه بر اينكه محل دفن مردگان بود در شب هاي جمعه محل رفت و آمد و تفريح مردم كوچه ها و گذرگاههاي اطراف ميدان و خاصه ساكنان محله سنگلج بود. در مجاورت كوهستان حمام معروفي بود كه در ميان عوام شايع بود كه محل رفت و آمد اجنه مي باشد و به همين دليل حمام مذكور تدريجاً از رونق افتاده و بعدها متروك گرديد. گورستان بعدها خراب شده و اداره اطفائيه شهرداري (آتش نشاني) در جاي آن ساخته شد و حمام نيز كه به دليل همان شايعات متروك شده بود تا اين اواخر به همان صورت باقي بود تا اينكه آن را منهدم كرده و به جايش بانك و چندين محله كسب و پيشه ديگر ساختند.

محله چاله ميدان

محله چاله ميدان كه وجه تسميه آن به علت خاكهائي كه از اراضي آن بر داشتند محدود مي شد از جنوب به بازار چهل تن و امامزاده سيد اسمعيل و ميدان مال فروش ها و ميدان امين السلطان و گمرك و خاني آباد و دروازه غار و پاتوق يا ميدان اعدام (ميدان محمديه)

محله بازار وبازارچه ها

محله بازار دارالخلافه از سبزه ميدان شروع مي شود و تا انتهاي بازار مال فروش ها واقع در خيابان مولوي امتداد مي يابد. معروف ترين بازار تهران در تهران قديم بازار كنار خندق بود كه خندق هاي پايتخت در كنار آن قرار داشت. "لرد كرزون" مستشرق انگليسي كه در زمان ناصرالدين شاه به ايران آمده بود در سياحت نامه خود از وسعت و عظمت بازارهاي تهران چنين تعريف مي كند: از سبزه ميدان به وسيله سه مدخل مي توان وارد بازار شد بازار دارالخلافه تهران تنها به منزله يك شهر بود كه در روز در حدود بيست تا بيست هزار نفر جمعيت را در خود داشت. راهروهاي وسيع پيچ در پيچ سر پوشيده اش. زير گنبدهاي آجري روزنه داري قرار گرفته بود و اين روزنه ها طوري تعبيه شده بود كه نور و هوا به داخل بازار نفوذ مي كرد.

بازار علاوه بر بزرگترين محل كسب و تجارت پايتخت، گردشگاه مناسبي براي بيكاره ها و وعده گاه و جاي ملاقات انواع و اقسام مردمي بود كه در آنجا يكديگر را مي ديدند تا كارها را ارزيابي كنند و از اخبار روز اطلاعاتي به دست مي آوردند و يا اينكه شايعات و اكاذيبي را كه دهان به دهان در شهرها مي گردد و يك كلاغ، چهل كلاغ مي شد از همان جا پخش كنند.

بازار داراي كاروانسراهاي متعددي بود كه همه به هم شباهت داشتند، يك حياط چهار گوش با درختان انبوه گرد حوضي كه از آن هميشه آب مي گذشت ديده مي شد در اطراف اين حياط ها در درون ساختمانهاي يك يا دو طبقه مال التجاره ها روي هم ريخته بودند.

بازار حراج

بازار حراج را به آن جهت بازار حراج مي گفتند كه اجناس عمده را در آن حراج مي كردند جالب تر اينكه به علت سست بودن وضع مالي ايران در زمان قاجاريه غالباً مواردي پيش مي آمد كه اموال دولتي را براي پرداخت حقوق كارمندان دولت حراج مي كردند.

چهار سوق

مركز داروغه شهر

در تهران قديم رسم بر اين بود كه داروغه شهر در محلي به نام چهار سوق اقامت مي كرد و به نظارت امور شهر مي پرداخت. فعاليت داروغه به اين ترتيب بود كه هر روز در ساعت 8 بعد از ظهر در ميدان ارگ صداي طبال هاي مخصوص به گوش مي رسيد و كسبه بازار مي بايستي تا يك ساعت پس از شنيدن صداي طبل مغازه ها را تعطيل كنند و در ساعت 9 علاوه بر طبل شيپور نيز نواخته مي شد و عمل بگير و به بند آغاز مي گرديد و از اين پس ديگر كسي حق عبور در بازار تهران را نداشت. در همين موقع يك عده گشتي با مشعل در داخل بازارها به راه مي افتادند و داروغه نيز در چهار سوق بزرگ شهر بر روي تختي مي نشست و گزارش مأموران خود را مي شنيد، در اين ميان عده اي از گشتي ها بر روي پشت بامهاي بازار در رفت و آمد بودند و براي خبر كردن يكديگر لفظ يا (قاضي الحاجات) را به زبان مي راندند و به اين ترتيب از اموال تجار و پيشه وران مراقبت مي كردند.

بازار امير

(اميركبير)

بازار امير كه از بازارهاي مشهور تهران است از يادگارهاي اميركبير مي باشد، ميرزا تقي خان امير كبير وقتي به دسيسه اجانب مغضوب پادشاه وقت قرار گرفت و به فين كاشان تبعيد شد چون احساس كرد كه مرگش نزديك است وصيت نامه اي نوشت و در آن ثلث اموال خود را به حاج شيخ العراقين كه از مجتهدان معروف تهران بود واگذار كرد تا به مصرف امور خيريه برساند.

بازار كفن فروش ها

جالب ترين بازار تهران قديم بازار كفن فروشها بود. در آن زمان غسالخانه و گورستان تهران در سر قبر آقا (پائين ميدان مولوي) قرار داشت و در كنار قسمتي از اين گورستان (باغ فردوس) بازار كفن فروشها بود. در اين بازار انواع كفن كربلائي، كفن مشهدي، كفن قمي مخصوص با آيات قرآن كريم به فروش مي رفت.

بازار پالان دوزها

يكي ديگر از بازارهاي تهران را كه مشهور بود، بازار پالان دوزها مي ناميدند كه از چهار سوق كوچك شروع مي شد و به چهار سوق بزرگ منتهي مي گشت. در آن زمان تربيت اسب در ميان اعيان و اشراف و نگهداري الاغ در ميان ملاها و تجار مرسوم بود و به همين علت بازار پالان دوزها رونق داشت. در حدود فاصله بازار پالان دوزها و چهار سوق بزرگ بازاري بود كه آن را بازار اصفهانيها مي گفتند كه اكثر دكانداران اين بازار، اصفهاني بودند و متاع آنها عبارت بود از قلم كاريهاي اصفهان، گز و كلاه گيس (گيس عاريه)

بازار مال فروش ها

پائين تر از بازار پالان دوزها، بازار بي سقف ايران به نام بازار مال فروش ها قرار داشت (بعدها به روي اين بازار نيز سقف كشيدند) قهوه خانه هاي متعدد در اين بازار بود و كساني كه مي خواستند اسب، الاغ، قاطر و يا حتي شتر بخرند به اين بازار مي آوردند، از طرف ديگر صاحبان (مال)ها اغلب خاصه روزهاي باراني داخل قهوه خانه مي نشستند و مال خود را بيرون قهوه خانه مي بستند، خريداري مي آمد مالي را كه مي خواست ابتدا مورد معاينه قرار داده دندانهايش را كه نماينده سن حيوان بود مورد دقت قرار مي داد و بعد انتخاب مي كرد و آنگاه براي امتحان سوار مي شد و حتي چند باري در اطراف بازار مي گشت، و وقتي مورد پسندش قرار مي گرفت گفتگو براي معامله آغاز مي گرديد و هنگامي به توافق مي رسيد پول را مي داد و مال مورد نظر را تحويل مي گرفت و بر روي آن مي نشست و مي رفت.

بازارچه زعفران باجي

در تهران قديم به بازارهاي كوچك بازارچه و به بازارهاي بي سقف گذر مي گفتند. معروف ترين بازارچه هاي تهران: بازار زعفران باجي قرار داشت كه متعلق به يكي از كنيزان و مطرب هاي معروف ناصرالدين شاه بود و بعد از مرگ شاه، مردم به اين محله مراجعه مي كردند و براي جشن ها و عروسي هاي خود از مطرب ها و آواز خوانهاي زعفران باجي بهره مي بردند. اين بازارچه كه در فاصله خيابان هاي مولوي و سيروس قرار داشت بعدها ويران گرديده از بين رفت.

بازارچه مرغ فروش ها

بازارچه مرغ فروش ها در حد فاصل بازار حراج و بخشي از خيابان بوذر جمهوري واقع بود و در آن محل مرغ ها و جوجه ها را در داخل سبدهاي استوانه اي شكل كرده به اين بازار مي آوردند. هم چنين فروش انواع تخم مرغ خام را به اين بازارچه براي فروش عرضه مي كردند.

ساختمان ارگ تجديد مي شود

در اوايل عهد ناصري وقتي قلعه ارگ سلطنتي را تعمير مي كردند. ميدان ارگ را نيز تجديد ساختمان كرده آن را (ميدان)   توپخانه ناميدند. در سال 1271 قمري هجري مجدداً حجره هاي توپچي ها را مرمت كرده با ايجاد انبار فراشخانه در محوطه آن در آبادي و نظم آن كوششي به كار بردند ولي چون اصولاً ميدان تنها گذرگاه مردم و چارپايان از شهر به ارگ و قسمت هاي شمالي تر آن بود به علت سنگ فرش نبودن و وجود توپها و توپچيان محل پر مشغله و ناپاكيزه اي را در مدخل كاخها تشكيل مي داد در سال 1281 به دستور شاه توپها و توپچيان به ميدان توپخانه جديد كه در شمال ارگ احداث كرده بودند (ميدان سپه) آوردند. در وسط ميدان استخر هشت ضلعي بسيار بزرگي ساخته آب قنات جديد ناصري و آب ساير قنات هائي را كه در كاخ ها آفتابي مي شدند به وسيله (شتر گلو) از وسط اين استخر بيرون آورده و از آنجا به حوض سبزه ميدان و سپس به محله هاي تهران قديم كه در جنوب ارگ قرار داشتند جاري ساختند.

ميدان عشق

در دارالخلافه تهران در نزديكي توپخانه، مكان وسيعي را براي ميدان عشق اختصاص داده بودند اين مكان- محل فعلي اداره گمرك (امانات پستي)، باغ وزارت خارجه، شهرباني كشور مي باشد. در اين ميدان همه روزه از ساعت 8 تا ساعت 10 صبح پياده نظام با ستون هاي مرتب با آهنگ هاي مارش، روش هاي نظام اروپائي را تمرين مي كردند و كمي آن طرف تر قزاق ها كه در رديف چهار تائي بر اسب بودند در فنون اسب سواري خود را ورزيده مي كردند. در اين تمرين ها ضمناً بازار تنبيه نيز رايج بود و سربازان و حتي افسران متخلف به زير چوب و فلك قرار مي گرفتند.

خندق ها

و خندق نشيني

قبلاً صحبت از خندق هاي پيرامون درالخلافه كرديم. حالا بد نيست كه درباره اين خندق ها كه مكانهاي گودي بودند توضيحات بيشتري بدهيم. خندق ها به علت دوري از مركز شهر و خلوت بودن محل اجتماع و سكونت جمعي بيكاره، ماجراجو، دزد، اراذل، و فقرا و غريبه ها و كوليها و شترداران و دراويش و قلندران بود. آنها بدون مزاحمت مي توانستند در خندق ها رفت و آمد و زندگي كنند. اينگونه افراد منزوي كه معروف بودند به خندق نشين ها در ميان خندق چادرها و خيمه و خرگاه برافراشته مدتي در داخل آنها زندگي مي كردند. ضمناً در ميان خندق هاي گاه و بي گاه سر و كله جمعي از اجامر و آدم لخت كن و شرير و دزد پيدا مي شد كه مزاحم عابران پيرامون خندق ها مي شدند. دراويش هم از چادر و حصير و پارچه براي خودشان در داخل خندق ها سر پناهي ساخته با عده اي از افراد مريد خود به كشيدن حشيش و بنگ و قليان و دوغ وحدت مي پرداختند.

گود زنبورك خانه

در تهران قديم در نزديك سر قبر آقا، گودي وجود داشت كه آن را گود زنبورك خانه مي گفتند، اين گود اكنون پر شده و بر روي آن خانه سازي شده است.

زنبورك چي باشي (يعني رئيس كل زنبورك خانه) در نزديكي باغ ايلچي كه حالا گذر عباس آباد است اقامت داشت. قاطرها و شترها و مهمات زنبورك خانه در گود زنبورك خانه بود. هر موقع كه به آن نياز مي افتاد از همان گود به ميدان جنگ فرستاده مي شد. ولي در اين اواخر بيشتر جنبه تشريفاتي داشت.

مخصوصاً فتحعليشاه در موقع مسافرت به داخله، خيلي به زنبورك خانه و نقاره خانه اهميت مي داد كوچه زنبوركچي ابتداي آن بن بست و انتهاي آن كوچه ايلچي است.

زنبوركچي و زنبوركچيان نظامياني بودند كه زنبورك داشتند و آن تفنگ بزرگي بود كه سه پايه داشت و آن پايه هاي را بر روي زمين قرار مي دادند و گلوله هايش به اندازه يك گردو بود و گاهي هم زنبورك ها را بر پشت شتر مي گذاشتند.

شمس العماره و ساعت معروف

و ماجراهاي جالب آن

بسياري از بناها و آثاري كه از دوران ناصري مانده تحت تأثير اسلوب ساختمان ها و كاخهاي اروپائي بنا شده است، از جمله كاخها و قصرهايي كه به سبك اروپائي ساخته شده شمس العماره بود كه با كمك مهندسان و معماران اتريشي و فرانسوي طرح ريزي شده بود. شمس العماره از چندين قسمت مجزا تشكيل شده و اين بنا كه به وسيله دوستعلي خان معير الممالك ايجاد گرديده بود در سال 1284 هجري به اتمام رسيد. شمس العماره داراي ساعت بزرگي بود كه زنگ پر صدائي داشت كه تا دورترين نقطه طنين انداز مي گرديد. مي گويند در داخل ساعت دو جغد نر و ماده لانه ساخته بودند و چنين شايع بود كه هر بار كه ظاهر شوند سلطنت تغيير مي كند و مي گفتند كه به هنگام كشته شدن ناصرالدينشاه آنها سه روز از لانه بيرون آمده بودند. از جمله ماجراهاي شنيدني ديگر در موقع سقوط حكومت مستبده محمد عليشاه به وقوع پيوست كه گفته مي شد در روزهاي مبارزه مشروطه خواهان با محمد عليشاه يك روز كلاغ به بيرقي كه بر فراز شمس الغماره قرار داشت حمله ور شده و با منقار آن را سوراخ مي كند.

سلطنت آباد

وقتي كاخ نياوران ساخته شده ناصرالدينشاه به فكر كاخ تازه اي برآمد كه رو به كوه داشته باشد به همين منظور جلگه نزديك قريه رستم آباد را براي كاخ مزبور انتخاب كرده و در سال 1305 در آنجا كاخ و برج و خوابگاه ساختند كه بعدها به سلطنت آباد معروف گرديد. در اين كاخ چندين ساختمان كلاه فرنگي زيبا ساخته شد و نهرهائي چند در آن جريان داشت.

دوشاه تپه و باغ وحش آن

در ميان كليه ويلاهاي سلطنتي خارج از دارالخلافه، قصر دوشان تپه (تپه خرگوش ها) بود كه بر بالاي تپه متروكي در دشت رو به كوهپايه هاي البرز بنا شده بود. چون در اين نواحي كوهستاني پلنگ زياد ديده مي شده بود شاه قاجار در آنجا به شكار پلنگ مي رفت و بعد در اين ويلا استراحت مي كرد.

قصر قاجار

از كاخهاي قاجارها از همه قديمي تر قصر قاجاريه بود ك به وسيله فتحعليشاه در نيمه راه شميران احداث گرديد. و اين بناي وسيع كه در بالاي تپه اي قرار داشت داراي چهار برج مراقبت و دفاع بود كه بيشتر به يك قلعه نظامي شباهت داشت.

سبزه ميدان تهران قديم

يا محل كشت انواع سبزيها

امير كبير در اين محل نيز تغييراتي به وجود آورد

از محل هاي مهم و جالب دارالخلافه تهران سبزه ميدان بود كه در واقع ميدان اصلي شهر در آن روزگاران به شمار مي رفت، اين محل سابقاً جائي بود وسيع ولي پر از گرد و خاك آلود و كثيف كه مي گفتند ساليان متمادي محل ذبح حيوانات بود و از همه مهمتر اينكه پيش از اينكه ميدان پاقا پوق يا اعدام به ميداني به همين نام منتقل گردد، گناهكاران و محكومين را در ميان اين ميدان به دار مجازات مي آويختند.

به گفته اعتماد السلطنه، وجه تسميه سبزه ميدان اين بود كه در زمان سلطنت زنديه و بعداً قاجاريه براي تدارك و تهيه سبزيجات اهالي تهران در اين محل كه ظاهراً دشت وسيعي بود انواع سبزيها مي كاشتند كه بعداً دروازه و دو طبقه بنا در چهار طرف آن ايجاد كردند كه طبقات زيرين آن با ايوان هاي سر پوشيده به دكاندارها و عطارها اختصاص يافت. در فضاي سبز ميدان روزگاري ديگر درختان فراوان نارون و چنار و اقاقيا غرس گرديد كه سايه و صفاي آن را تأمين مي كرد. و در وسط آن حوضي با كاشي هاي سبز رنگ تعبيه شد.

غير از مغازه ها در اطراف سبزه ميدان پيشه وران خرده پاي كوچكي مثل جگركي، كاه فروشي، نعل بندي و امثال آنها سايه بانهاي كرباس برمي افراشتند.

در سال 1268 قمري حاجب الدوله به دستور امير كبير تغييرات عمده اي در وضع ميدان داده و آنجا را به كلي از وضع ناگوار و آلوده قبلي بيرون آورد.

سبزه ميدان علاوه بر مركزيت تجاري كه يافته بود بنا بر همان عادت قديم هنوز مركز و محل تجمع اهالي تهران در مراسم مختلف بود از جمله در ماه محرم مخصوصاً در روز عاشورا دسته هاي محلات شهر پس از گشت در كوچه ها و بازار همگي در سبزه ميدان گرد مي آمدند.

از رويدادهاي مهمي كه در سبزه ميدان در آن روزگاري كه محل اعدام بود اتفاق افتاد به دار آويختن هفت نفر از جماعت بابيه بود كه به توطئه بر ضد ناصرالدينشاه متهم بودند. اين عده را در پاي قاپوق به دار كشيدند. بعدها به دستور امير كبير قاپوق دار را از سبزه ميدان به ميدان قاپوق، ميدان اعدام فعلي انتقال دادند.

باغ شاه در زمان محمد عليشاه قرارگاه وي شد و اين هنگامي بود كه سلطان مستبد قاجار پس از جنگ و ستيز با مشروطه خواهان ناچار به آنجا نقل مكان كرد و از اين محل دستورهاي خود را براي به توپ بستن مجلس و متفرق ساختن وكلاي ملت و اعمال خشونت و شكنجه و آزار نسبت به آزاديخواهان و كشتن آنان مي فرستد و باز در همين محل بود كه جمعي از آزاد مردان و مشروطه طلبان از جمله ملك المتكلمين و صور اصرافيل را به محاكمه كشيده حكم اعدام را درباره آنان به مرحله اجرا گذاشتند.


کلمات کلیدی:
 
رضا سعيدی
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٥  

رضا سعیدی

جمكران سوناي روح است

گفت وگو :مهدي كفاش

 

اين روز هابرابر با  نخستين سالگرد جدايي روح رضا سعيدي بازيگر توانا ي سينماد وتلويزيون ايران از كالبد بدن خاكي است . معمول است كه در چنين روزهايي صندوقچه اهل قلم تكاني مي خورد ومطلبي ،يادداشتي ويا گفت وگوي منتشر نشده اي از شخصيت از دست رفته از گوشه هاي هزار توي اين صندوقچه ها پيدا شده ومنتشر مي شود تا بدين گونه ياد آن يار سفر كرده زنده شود. ماهم در اين حال وهوا بوديم كه يكي از دوستان داستان نويس ساكن در قم گفت وگو يي از رضا را كه در حال وهوايي خاص در يكي از شب هايي كه او وخانواده اش راهي جمكران شده است را برايمان ارسال كرد تا بدين گونه با كمترين جستجو در اين صندوقچه بتوانيم يادش را گرامي داريم . با اين مقدمه گفت وگويي را كه سعيدي سال گذشته  و چند ماه قبل از درگذشتش با نشريه الكترونيكي ساعت صفر كرده ودر آن به نكات قابل تاملي اشاره كرده مرور مي كنيم.

 رضا سعیدی را در چند خط معرفی کنید!

چهارده اسفندماه سال 1337 در مشهد متولد شدم. به مدرسه رفتم و از سال 1350 در یازده سالگی به مرکز تئاتر رفتم. سال 1361 به استخدام اداره ارشاد در آمدم، در پست بازیگری، و بعد از چند سال آمدم تهران با پست کارگردان اداره تئاتر.

بیشتر دوست دارید با کدام حوزه شناخته شوید: تئاتر، سینما یا تلویزیون؟

تلویزیون گسترده تر است و ما برای مردم کار می کنیم. فکر نمی کنم هنر برای هنر جایگاهی داشته باشد، ولی هر جایی که به آدم شخصیت بدهند، آن جا بهتر است. مثلاً اگر در خانۀ خودتان برایتان شخصیت قائل نشوند، از خانه رفتن هم امکان دارد خوشتان نیاید.

کدام یک از نقش هایی را که بازی کردید، بیشتر دوست دارید؟

نه آن طور نبوده. تا به حال آن نقشی که دوست داشتم به من پیشنهاد نشده؛ یعنی نقش هایی که گرفتم، همین جوری بوده؛ مثلا نقشی که خیلی دوست داشته باشم بازی کنم و مایه بگذارم نبوده، خیلی راحت بوده، سخت نبوده، آن قدر هم نمی شود گفت دوستشان داشته ام.

 یعنی آن نقشی که دوست دارید، هنوز به شما پیشنهاد نشده؟

آره آن نقش دل بخواه هنوز نرسیده، هر بازیگری، به هر حال، مثل یک داستان نویس است، مثل یک نقاش است، فرقی نمی کند.یک چیزی باید سر حالش بیاورد که هنوز برای من اتفاق نیفتاده، امیدوارم یک روزی بشود!

 معمولا نقش منفی بازی می کنید؛ این به اصرار خودتان است یا نه؛ فقط چنین نقش هایی پیشنهاد شده است؟

نه اوّلاً بیشترش پیشنهاد شده، در ضمن جای بازی بیشتری دارد؛ یعنی مثلاً شما حساب کنید که اگر نقش منفی را خوب بازی کنید، نقش مثبت هم در می آید. یعنی منفی تر می شوی که جای بازی زیادتری دارد و جای مانور زیادتری دارد

. چند وقت یک بار به جمکران سر می زنید؟

حس است دیگر! من نیمه شعبان هم آمدم. آن کوچه هست که بالایش نوشته سوهان پزی، فکر می کنم. می خورد به قم، باورت نمی شود، نمی دانم چند کیلومتر ولی 45 دقیقه ای با خانم و بچه ام پیاده آمدیم؛ چون ماشین نمی توانست بیاید آن جا. یک حال و هوایی دارد. خودتون بهتر می دانید. بعضی وقت ها می رویم، مشهد. ما خودمان مشهدی هستیم دیگر. آن جا هم یک حال و هوای خاصی دارد برای خودش. هر وقت حال کنیم، می کشد به هر حال.

 فکر می کنم هر وقت دلتان برای امام رضا (ع) تنگ می شود سری به قم می زنید؟

نه، فرقی نمی کند. یک حس است دیگر. نه که نزدیک ایم! یک و نیم ساعت راه هست. اگر بخواهم بروم مشهد چهارده یا پانزده ساعت راه است. همیشه نمی شود رفت، ولی این جا در ماه یک بار می شود سر بزنی.یک حسی دارد، یک سبک شدن است؛ مثل حس سونا رفتن، سبک می شوی، یک حالی بهت دست می دهد. اون سبک شدن جسمی است، این سبک شدن روحی است. ببینید من بدون اغراق می خواهم بگویم، یک دو هفته ای راحت ام، یک آرامش و لذتی دارم. هر موقع که آمدم این جا این حس به من دست داده.

شما چه کارهای خارجی و ایرانی با کلید واژه های موعود و منجی و انتظار سراغ دارید؟

من یک فیلم بازی کردم به نام انتظار که اکران نشد مال آقای نوری زاد بود.

 دلیل خاصی داشت؟

نه از نظر ساختار یک کم ضعیف بود. من حیفم شد. یک دختری بود قدیس مانند، همه را با آن چیزهایی که عقیده داشت شفا می داد؛ مثلا می گفت: اگر مادر من را نزنی دستت خوب می شود. فیلمِ بدی نبود مسأله انتظار را خوب می توانست نشان بدهد، اما نشد. متاسفانه هنوز که اکران نشده.

کار دیگری سراغ ندارید؟

یک فیلمی بود، البته انتظار نبود، یک حالت آن طرفی می داد؛ یک حس ماوراء الطبیعه. تونل سبز را دیده اید یا نه؟ می خواست بگوید یک چیز دیگه ای هم هست، همین جوری هم نیست. به خصوص برای نسل نو. ما دو گروه داریم: یکی شماها هستید و یکی آن طرف که هیچی نمی داند. شماها می دانید چکار دارید می کنید و بلدید. ولی آن طرفی ها که نه ایرانی هستند و نه... دوگانگی و فرهنگ عجیب و غریب غربی و تیپ های اجق و وجق و یک چیزی بشود که اینها کارهای ما را ببینند و فرهنگ سازی کنیم و به عنوان واسطه و کارها صرفاً الکی نباشد؛ مثلا دو ساعت بیاید یک چیزی ببیند و سرگرم بشود و برود پی کارش.

به نظر شما چقدر تفاوت بین نگرش فیلم های خارجی و ایرانی در این زمینه ها وجود دارد؟

نگرششان مطرح نیست؛ نوع پرداخت مهم است. «مصائب مسیح» را همه ما دیده ایم. مگر ما مصائب حسن نداشتیم، مگر ما مصائب حسین نداشتیم، مگر ما مصائب علی نداشتیم؟ چطور نمی توانیم این را بسازیم که دنیا را تکان بدهیم؟ «مصائب مسیح» را خیلی ها که می بینند یک طوری می شوند، اینها قدرت پرداخت است نه آن نگرش، بحث پرداخت است که چه طوری مردم را بکشانیم به سمت این قضیه. استادی می خواهد. ما اصلا فیلم های مذهبی هم که کار کردیم، نتوانستیم به آن صورت به دنیا بگوییم. فیلم جهانی نداشتیم متاسفانه.

به نظر شما مشکل نرم افزار است یا سخت افزاری؟

سخت افزاری نیست. چی می خواهند؟ در فیلم «محمد رسول الله» کارگردان چه کار کرد مگر همین فیلم آقای برگسون از نظر سخت افزاری چه کار کرده؟ دو تا دوربین بیشتر می خواهد به نظر شما؟ چهارده میلیون دلار هم کلاً خرج کرده، ولی ما یک فیلم می سازیم به نام «دوئل» 5/1 میلیارد خرج می کنیم، ولی محتوا ندارد، قصه ندارد. مثلا یک فیلم قشنگی مثل «ترن» که 8 ـ 1967، ساخته شده، قصه اش این بود که نمی گذاشتند محموله از فرانسه برود به آلمان، در پایان جنگ، فیلم خیلی قشنگی است. یک فیلمی که این همه خرج می کند، معلوم نیست چیست. ما الان این فیلم را در دنیا نمایش بدهیم به عنوان یک فیلم ایرانی، محتوا ندارد، ما می توانستیم جنگمان را نشان بدهیم که این همه شهید دادیم. این همه، ما از صدقه سری اونهاست که زنده ایم. بعد اونها رفتند تا ما مفهوم شهادت را بدانیم. مثلا بگوییم: این شهید شد؟ «این شهید» شد را که همه می دانند، زنده اش را هم دیده اند، خودش رو هم دیده اند، شهید را لمس کرده اند، شهید را همیشه تشییع کرده اند. ما باید درون قضیه را نگاه کنیم و ریشه یابی کنیم. ادبیات کارش این است. سینما، تلویزیون و هنرهای نمایشی کارش این است که پرداخت کند.

پس شما فکر می کنید که با مسائل، سطحی برخورد شده؟

خیلی سطحی، اصلا دوستان فکر نمی کنند، خیلی الکی یک کاری می سازند و می گویند یک کاری ساختیم؛ مثلا «امام علی» را نگاه کنید، به عنوان مثال، اصلا میزانسن های خوبی ندارد. یک کار جهانی نمی شود به آن گفت. امام علی اصلا دیده نمی شود. ما مثلا آدم های دیگر را می بینیم. آیا واقعا داستان این طوری است؟ واقعا می بینیم که خیلی به مسائل سطحی نگاه می کنند و متاسفانه همین طور می شود.

در فیلم «محمد رسول الله» هم همین طور است، شخصیت کلیدی حمزه است و حضرت محمد (ص) نشان داده نمی شود؟

در آن فیلم حمزه را اگر نشان می دهد، حمزه را به عنوان یک قهرمان می بینید و لذت می برید. نوع کاربرد، نوع میزانسن، نوع پرداخت. منظور من همین است.شما مالک اشتر را آن قدر قوی نمی بینید؛ آن قدر قوی که حمزه است او قوی نیست. این پرداخت است که قضیه را ناجور کرده وگرنه در تاریخ ما مالک اشتر را می بینیم که چه غولی است. الکی نیست که؟ منظورم آن سطحی نگری است، فرم و میزانسن خیلی مهم است؛ مثلا شما ورود حمزه را نگاه کنید! پشتتان می لرزد.

شما اگر قرار باشد در یک فیلم نقش یکی از یاران امام زمان را بازی کنید، چه ذهنیتی از کاراکتر این فرد دارید؟

خوب بستگی دارد که چه کسی باشد. خوب اگر شناختی داشته باشم، مطالعه ای کرده باشم، باید مطالعه ام دقیق تر شود، ولی اگر حس و حال را بخواهی، حس و حال انتظار است، ایمان به آن مسأله که من هم فکر می کنم الان نه فقط ایران نه فقط ما شیعیان، تمام دنیا منتظر ظهور هستند. به هر حال، حتی روشن فکرهای دنیا دو مرتبه برگشته اند به انتظار؛ یعنی همه جا را دور زده اند، دوباره منتظرند. این انتظار، باید دیده شود در آن نقش و نگاه و کلام، در حرکتی که آن بازیگر می کند باید دیده شود، حس شود. با بازیگر، کارگردان و متن و همه چیز سر و کار دارند. ببین من اصلا مسائل تکنیکی را قبول ندارم. درباره این قضیه تکنیکی از نظر سخت افزار، که شما هم خودتان گفتید، همان چیزهایی که در خارج هست در ایران هم داریم دقیقا؛ اگر همان قدر که داریم استفاده کنیم و درست استفاده کنیم. شما نگاه کنید توی این فیلم های درجه ده خارجی یا فیلم های وسترن درجه بیست، وقتی مثلا یک آدم کش به در یک کلیسا وسط بیابان می رسد، بعد می بینی کشیش ایستاده، کسی که می خواهد بکشد توی کلیساست، نمی رود داخل، کلاهش را هم از سرش بر می دارد. این خودش یک تبلیغ است، ولی ما هنوز یک روضه می خواهیم در فیلم هایمان نشان بدهیم، خرابش می کنیم. آن طوری نیست که نشان داده اند. مردم ایران آدم های فرهنگی هستند. شیعه فرهنگ دارد؛ فرهنگی که شیعه دارد هیچ کس توی دنیا ندارد ولی این دیده نشده. پیش پا افتاده حسابش کرده اند. متاسفانه به هر حال آن چیزی که شایسته این ملت هست، در بخش فرهنگی واقعا به دنیا نشان داده نشده.

تا حالا شده منتظر عزیزی باشید و سر قرار نیاید؟

اون قدر زیاد!

خوب چه حسی بهتان دست داده؟

حس نا امیدی، یاس، برنامه ریزی کرده ای دیگر، یک دفعه می بینی طرف نیامد.

. حالا اگر آن عزیز در اوج نا امیدی برسد، آن وقت چه حسی به شما دست می دهد؟

خوشحالی اوّلیه دیگر نیست، در یک حس و حال بودی که حالا خورده تو ذوقت.

چند کلمه برایتان می خوانم شما حستان را نسبت به این کلمات بگوییدـ نهم ربیع

 خوشحالی

 گل نرگس؟

 لذت

 جمکران؟

سونای روح

آدینه؟

نداشتم تا حالا ولی خوب فرقی نکرده، یک راحتی با یک کمی غم

313؟

ما که نمی توانیم پا به پای آنها باشیم، ولی دوست داشتم سیزدهمین نفر باشم. ان شاءالله خدا قسمت کند که ما هم با اون 313 نفر همراه باشیم. اگر خدا بخواهد! فقط او می داند که در وجود بنده هایش چه می گذرد.

چهار راه ولی عصر؟

تئاتر، هنر، بازیگری برای من

توصیه برای جوانانی که دوست دارند بازیگر شوند؟

کلاس های بازیگری خیلی غلط است و به نظر من خیانت است. جوان های مردم را می آورند توی این کارها خدایی نکرده ـ من امیدوارم این جور نباشد ـ به فساد کشیده می شوند. هر چیزی اصولی دارد. من الان جمکران که آمدم، دو سه مسیر بود یا باید با ماشین می آمدم، یا با قطار یا دسته جمعی پیاده می آمدیم. یک لذتی داره پیاده رفتن، اگر یک هدفی باشد. اگر بخواهی تند بیایی بگویی آقا من را توی جمکران بنداز پایین نمی شود که! هدف مهم است؛ اگر کسی به واقع علاقه مند باشد هدف براش مهم است. سینمایی که در این چند سال، پسر، دخترها دنبال هم می دویدند، بالاخره شکست خورد. دیدیم که تماشاگر هم الان این فیلم ها را نمی پذیرد. واقعا هم آخرش هم همان می شود. نظر من این است که اینها اگر می خواهند واقعا تخصصی تر نگاه کنند، بروند کلاس های اصولی، نه کلاس های الکی. بروند تئاتر بخوانند، بروند تئاتر کار کنند. با مراکز اصلی تئاتر. بروند ارشاد؛ مثلا بروند آن جاهایی که دولت تایید کرده، مجوز دارند، حالا یک وقت یک عده ای دختر 15ـ 16 ساله نگاه می کنند می گویند که می خواهند فلان کس بشوند! خیلی هستند که می توانند سر راهشان دام بگذارند. من معتقدم که ان شاءالله. دوستان یک کاری بکنند که اینها روشن شود برای بچه ها؛ مثلا بدانند که کجا باید پایشان را بگذارند، کجا نگذارند. به هر حال، اینها احتیاج است. باید بیایند اگر نیایند که... ما هم یک زمانی جوان بودیم آمدیم، ولی اصول خیلی مهم است به نظر من.

و اما حرف آخر؟

این عکسی که گرفتید، خانوم گفت که خیلی قشنگ است. امیدوارم این عکس را یک روز به من بدهید!


کلمات کلیدی:
 
سفرنامه فورو کاوا۲
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥  

كاروانسرا

محل آسودن مسافران و چارپايان را كاروانسرا مي نامند كه در هر پنج- شش فرسخ مسافت در راه ها يكي از آن هست و ميان كوه و دره و دشت ساخته شده است. اين كاروانسراها با سرمايه و همت تجار و ديگر اعيان و سرمايه داران ساخته مي شود، و هر مسافري مي تواند اينجا فرود بيايد و بياسايد. كاروانسراها در بزرگي و كوچكي اختلاف دارد؛ اما معمولاً عمارت بزرگ و نظرگيري است به شكل چارگوش با پنجاه- شصت تا هفتاد- هشتاد كن (= حدود صد تا صد و چهل ذرع) طول هر بر آن، كه با خشت يا آجر و سنگ ساخته شده و در چهار گوشه بيروني ديوار آن برج درآورده اند كه ايوان كنگره دار بالاي آن جاي تيراندازي و دفاع است. گويا اين تدبير براي مقابله با حمله دزدان يا تارجگران است. دروازه كاروانسرا در يك سو باز مي شود و ميان كاروانسرا حياطي چارگوش هست كه در همه جا در وسط آن سكويي راست گوشه به ارتفاع چهار- پنج شاكو (= يك تا يك و نيم ذرع) كه هر بر آن هشت- نه شاكو (دو- سه ذرع) است برآورده اند. اينجا براي گذاشتن بار و بنه و كالا و آسودن مسافران است. گرداگرد صحن كاروانسرا نيز به رديف اتاق هايي در يك يا دو طبقه درآورده اند. همه مسافران مي توانند در اين اتاق ها منزل كنند و بياسايند. اما ميان اين اتاق ها جدار و ديوار فاصلي نيست و كف خاكي آن دو- سه شاكو (دو- سه چارك ذرع) از سطح حياط بالاتر است. بر اين كف خاكروبه و سرگين اسب انباشته و توده شده، و سقف گنبدي شكل اتاق از دوده سياه است و چنان كثيف كه به وصف در نمي آيد. به غذا خوردن كه شروع مي كنيم، گرد و غبار پهن خشك شده اسب در هوا مي آيد و بر سفره مي نشيند؛ و چون مي خواهيم بخوابيم، اسب و استر بالاي سرمان شيهه مي كشد و خر عرعر مي كند. وِزوِز شب پره ها كه بالاي سر مردم مي پرند و زنگ شترهاي چاپاري كه طنين در هم دارد چنان همهمه اي درست مي كند كه پنداري آفتاب صبح پرده ابرها را مي درد چنين حالات رنج آور و كشنده بيرون از حد تحمل مسافراني است كه از دور دست ها به اينجا مي آيند. نيز در پشت اتاق دهليزي كفش كن مانند هست كه مسافران و چارپاداران اسب و قاطرشان را اينجا مي بندند تا بياسايند. اين حالت عادي و عمومي كاروانسرا است.

تلگراف

طول و مسير خطوط تلگراف

خطوط تلگرافي در ايران از سال 1876 م. تأسيس شد. برابر گزارش آماري ماه ژوئيه سال 1878، مسافت خطوط تلگرافي 2400 ميل انگليسي است، كه در اين مسير بر روي هم 4782 ميل انگليسي سيم تلگراف كشيده شده است. گويا تعداد تلگرافخانه ها و ايستگاه هاي تلگرافي 56 واحد است.

خطوط تلگرافي از تهران به ساير نقاط زير مي رسد:

خطي به اصفهان و شيراز و بوشهر

خطي به اصفهان و يزد و كرمان

خطي به قزوين و رشت

خطي به قزوين و تبريز

خطي به همدان و كرمانشاه و شوشتر و محمره

خطي به مشهد

قيمت فرستادن تلگرام

 بهاي ارسال تلگرام، اگر به زبان خارجي (= خط لاتيني) باشد بر روي هم 8 قران هر بار است و اگر به زبان فارسي باشد 2 قران و نيم براي هر 10 كلمه و (حداقل) 4 قران و نيم براي مخابره هر پيام است. سهم معيني از درآمد تلگرافخانه مركزي در تهران به دولت پرداخت مي شود و مانده درآمد ميان مأموران تلگرافخانه از بالا تا پايين تقسيم مي شود. از اين رو درآمد اين تلگرافخانه كه دولت در آن سهيم است اطلاع دقيقي نمي توان گرفت. علاوه بر آن، در تهران تلگرافخانه اي كه انگليسي ها تأسيس كرده اند هست. اين شبكه تلگرافي به طور كلي دو خط دارد كه يكي در مسير جنوب از طريق اصفهان و شيراز به بندر بوشهر مي رسد و درbamune (؟) به خط تلگرافي زير دريايي كه از بمبئي هند مي آيد متصل مي شود و خطي نيز از راه زميني به بصره و بغداد و در قلمرو عثماني و جاهاي ديگر مي رود. يكي از اين دو خط تلگراف مال دولت انگليس است و ديگري متعلق به شركت تلگراف هند. نيز مي گويند كه يك سيم تلگراف هم در مسير شمال از طريق قزوين و تبريز به خاك روسيه مي رود و به خط تلگرافي قاره (اروپا) متصل مي شود.

تلگراف چي هاي انگليسي

به تلگرافخانه (خط انگليسي) در تهران و هر ايستگاه آن كاركنان و مهندسان و نگهباناني مأمور مي شوند كه همه از نظاميان وابسته به حكومت انگليسي هند هستند. مي توان گفت كه دوره خدمت اين مأموران در اين پست ها بيش از دو سال و چند ماه نمي شود. اما از اينان كساني هم بيش از سه يا پنج سال در اينجا مي مانند. دولت انگليس جز تصدي تلگرافخانه ها براي مأموريت هاي ديگر هم از نظاميان خود به ايران مي فرستد، چنان كه سركنسول بريتانيا در بوشهر ياور اول، و نايب كنسول آن جا سلطان است... .

پول رايج

ضرابخانه؛ ارزش مسكوك

دولت ايران نخستين بار در سال 1872 م. ضرابخانه اي در سلطنت آباد در شمال تهران و دامنه كوه البرز تأسيس كرد كه در اينجا سكه هاي طلا و نقره و مس ضرب مي شود. انواع و قيمت اين سكه ها برابر فهرست زير است:

طلا: 2 توماني، 1 توماني، نيم توماني، دو قراني

نقره: 5 قراني، 2 قراني، نيم قراني

مس: 2 شاهي، 1 شاهي، نيم شاهي

واحد                  شاهي (مس)                    قران (نقره)                   تومان (طلا)

1 شاهي                                                            برابر 5 سانتيم فرانسه و 1 سن ژاپن

1 قران                                                              20                                    برابر يك فرانك فرانسه و 20 سن ژاپن

1 تومان                                                            200                                  10     برابر 10 فرانك فرانسه و 2 ين ژاپن

مختصري درباره تقويم ايران

در ايران دو نوع تقويم معمول است: ايراني و اسلامي؛ تقويم ايراني را "ماه جلالي" مي گويند، كه ماه گاه شمار است و "جلالي" گويا منتسب به يكي از شاهان قديم ايران كه اين گاه شمار را معمول داشت. اين تقويم در دربار معمول است و تقويم خورشيدي است. اما ترتيب و تقسيمات آن به تقويم فرنگي (=گريگوري)، كه ما هم در ژاپن اتخاذ كرده ايم، تفاوت دارد، به اين گونه كه روز آغاز آن و نوروز ايران به روز 21 ماه مارس فرنگي مي افتد، و يك سال به چهار فصل بهار، تابستان، پاييز و زمستان تقسيم، و دوازده ماه به نام هاي زير ناميده مي شود: فروردين، ارديبهشت، خرداد، تير، مرداد، شهريور، مهر، آبان، آذر، دي، بهمن و اسفند.

تقويم اسلامي بر پايه گردش و دور قمر است. ماه نو را روز اول ماه مي گيرند، و 12 ماه يا يك سال آن 355 روز مي شود و كبيسه ندارد. پس (سال قمري در فصل حركت مي كند و) هر 32 سال يك بار باز به جاي اول مي آيد. از اين روست كه آغاز سال قمري گاه به تابستان مي افتد و گاه به زمستان و ديگر فصل ها. نام ماه هاي قمري چنين است: محرم، صفر، ربيع الاول، ربيع الثاني، جمادي الاول، جمادي الثاني، رجب، شعبان، رمضان، شوال، ذيقعده و ذيحجه.

هفت روز هفته در ايران به ترتيب جمعه، شنبه، يكشنبه ، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، ناميده مي شود. جمعه براي مسلمانان روز فراغت از كار است، و برابر مرسوم همه دكان ها در اين روز تعطيل است و (اهل كسب) كار نمي كنند.

تنبيه در سربازخانه

يك شنبه 4، صاف، 92 درجه:

غروب هنگام، بالاي بام رفتم تا از گرما بگريزم. از اينجا توي سرباز خانه ديده مي شد. دو سرباز را براي تنبيه تازيانه مي زدند. با دور بودن مسافت، حالات آنها خوب ديده نمي شد و همين اندازه بود كه يكي را روي زمين و دمر (به شكم) خوابانده اند و به پشتش شلاق مي زنند. اين تنبيه را (برخلاف انتظار) جلوي صف سربازان اجرا نمي كردند (تا مايه تنبيه آنها بشود). در اينجا سربازان ديگر همه بالاي بام كه خنك تر است رفته و به شادماني سرگرم گفت و گو بودند، و چنين مي نمود كه فكر نمي كنند كه اين تنبيه و شلاق زدن ربطي به آنها داشته باشد.

دوشنبه 5، صاف، 94 درجه.

 

سه شنبه 6، صاف، 94 درجه:

شنيدم كه در اينجا تا حدود يكصد سال پيش مردم عموماً كاغذ را نمي شناختند (؟!) و بر پوست گوسفند يا برگ درخت و مانند اين ها مي نوشتند. از هنگامي كه از سرزمين ترك (عثماني) كاغذ وارد كردند، رفته رفته آن را به كار بردند. اما هنوز با كاغذ ساختن آشنايي ندارند. گويا كاغذ هنوز از اروپا مي آيد. از اين رو كتاب هم در اين مملكت نمي توانند چاپ كنند، و كتاب ها را به بمبئي مي فرستند تا چاپ بشود.

انگور، ميوه بهشتي

انگور در اين سرزمين مرغوب و مشهود است، و انگور شيرازي از همه بهتر. اين ميوه را بسيار ارزان مي فروشند، و با آن خوب مي شود تشنگي را فرو نشاند. سبز رنگ و دانه گرد است و كم هسته. با آن نوع انگور كه دانه ارغواني و آبدار و خوشبو است (و ما مي شناسيم) يكسره تفاوت دارد. گشتي در شهر و خيابان زدم و به خانه برگشتم. آب سودا نوشيدم و چندي آسودم.

بردنِ عروس

پس از شام به ايوان روبروي بالاخانه كه خنك تر بود رفتم. بناگاه جمعيتي آن پايين، درگذر، پيدا شد كه مي آمدند و دست مي زدند و آواز مي خواندند. كوي و گذر و در و ديوار آن از نور مشعل ها (كه آنها با خود داشتند) روشن شده بود. بالاي بام رفتم تا صحنه را بهتر ببينم. خوب كه نگاه كردم دو طبق كش ديدم كه دو كله قند و 6-7 هندوانه و چراغ (توري) روشن بر سر مي بردند. راهپيمايان در رديف هاي دو تا پنج نفري به دنبال هم مي رفتند و پيرامون آنها كساني مشعل به دست راه را روشن مي كردند. در ميان آنها پيران و كودكان هم بودند كه با جمعيت هم آوايي مي كردند و مي رفتند. به دنبال آنها مردمي الاغي را كه كيسه بزرگ هيزم براي مشعل ساختن بارش كرده بودند، مي كشيد. اين صحنه برايم بسيار عجيب بود. گويا در آن نزديكي ها در خانه اي عروسي بود و اين ها براي شركت در جشن مي رفتند. در اين ولايت رسم است كه هر گاه در خانه اي عروسي باشد نه فقط خويشاوندان كه دوستان و آشنايان نيز هر يك خوردني و نوشابه بر سيني مي گذارند و به آن خانه مي روند و مي نوشند و سرخوش مي شوند و آواز مي خوانند، و بدينسان عروسي را جشن مي گيرند. در ايام عادي شراب نوشيدن منع شرعي دارد و هر كس كه از اين حكم اسلامي تخلف كند چوب يا شلاق مي خورد و سياست مي شود. اما گويا باده نوشي و سرمستي فقط در جشن عروسي يا مناسبت هاي خاص مجاز است. نيز شنيدم كه در اينجا دختران به هشت سالگي كه برسند شماريشان عروسي مي كنند. تصور مي رود كه، به احتمال، هشت سالگي را سن بلوغ (دختر) مي داند. پيشتر شنيدم كه سن ازدواج در نواحي گرمسير پايين تر از نواحي سردسير است. با اين همه، ازدواج دختر 8-9 ساله غريب به نظر مي آيد.

پنج شنبه 8، صاف، 96 درجه.

خيالات بريتانيا

شنبه 31، صاف، 85 درجه:

صبح به ايستگاه شركت خط تلگراف در اينجا (= دشت ارژن؟) رسيديم. اينجا دو انگليسي مقيم بودند و گفتند كه هر دو درجه دار رسته مهندسي نظامي اند. معمولاً انگليسي ها مأمور تلگرافخانه ها در ايران از افسران حكومت استعماري (بريتانيا در) هند بودند، چنان كه كنسول انگليس در بوشهر ياور اول قشون بود و نايب كنسول درجه سلطاني داشت. همه مأموران به همين گونه از افسران گمارده شده بودند. تصور مي كنم كه اين كار از تدابير (حكومت بريتانيا) بود. به مقياس همين نمونه مي توان دريافت كه چگونه (بريتانيا) خيالات و نفوذ سياسي خود را تا اين سرزمين گسترش مي دهد. ما را در تلگرافخانه به ناهار دعوت كردند. پس از صرف ناهار، به خانه مردم محل كه مقابل تلگرافخانه بود برگشتيم و به تهيه بار و اسباب سفرمان پرداختيم.

پذيرايي والي، غذاهاي ايراني

در اينجا دو بار در روز برايمان غذا مي آوردند (ناهار و شام)، و ظاهر اين غذاها و پخت آن بسيار مجلل و خوب بود. بيش از ده نفر نوكر كه اين غذاها را مي آوردند، هر كدامشان سيني فلزي (مسي) بزرگي بر سر مي گذاشت كه در آن انواع ظرف هاي غذاي خوش طعم و شاهانه چيده شده بود. نام و تركيب اين خوراك ها را در اينجا مي نويسيم: چلو كه گوشت مرغ و ميوه هايي مانند زردآلو و آلبالو در آن ريخته بودند (ته چين و آلبالو پلو)؛ پلو كه با روغن گوسفندي درست شده بود. چلو و پلوها در 3 طبق چيده شده بود و در چهار- پنج طبق ديگر ظرف هاي مملو از خورش هاي گوناگون طبخ شده با سبزي و گوشت گوسفند، يا مرغ و مواد ديگر و چاشني داده شده با غوره يا آبليمو يا آش هاي شيرين مزه، سه- چهار ظرف هندوانه و خربزه و انگور، و ديگر ميوه ها كه هر نوع آن در 3 ظرف چيده شده بود، و ديگر پانزده- شانزده نان كه مانند "نوشي موچي" نازك و بلند بود. يكي از اين خوراك هاي گوناگون براي سير شدنمان كافي بود، و همه خوراك ها را نمي توانستيم بخوريم. پس از صرف غذا مي ديدم كه آشپز و نوكر و طبق كش ها بر سفره مي نشينند تا مانده غذاها را بخورند، و فكر مي كنم كه اين همه خوراك را هم براي خودشان درست مي كردند.

هداياي والي؛ انعام خواستن نوكرها

پنج شنبه 5، صاف، 90 درجه:

امروز از سوي والي به يوشيدا ماساهارو يك اسب عربي و يك قاليچه هديه داده شد. مهتر و فراش كه اين پيشكش ها را آوردند مطالبه 130 قران انعام كردند. اين عادت بد كه تقريباً با رشوه خواستن يكي است همانند رسم رايج در چين است.

اصفهان، نصف جهان

پنج شنبه 26، صاف، 85 درجه:

اينجا هوا بسيار خنك و خوش است، و بهترين جاي ايران است. زمين هم براي زراعت مستعد است، و غلات و محصول گوناگون بار مي آيد.

امروز تا بعدازظهر معطل مانديم كه كارهايمان را آماده كنيم و از اصفهان راه بيفتيم. اما پيش آمدي شد كه نتوانستيم عزيمت كنيم. اندرياس آلماني را، كه از شيراز به خدمتمان درآمده بود، جواب گفتيم.

بيم از راهزنان

باد تند، ريگ و خاك را به هوا برداشته بود، و نمي توانستيم ستاره قطبي را ببينيم و جهت مان را تشخيص بدهيم. در اين ميان، يازده مرد هم كه حال و وضع غريبي داشتند از حوض سلطان كه روانه شديم در پيش و پس ما مي آمدند، و چون راه را گم كرده بوديم، هنگامي هم كه آنها پيشاپيش ما مي رفتند هراسان بوديم و نگران كه مبادا قصدي درباره ما دارند؛ چندانكه كساني از ما (ميان اسباب سفرمان) دنبال تپانچه خود مي گشتيم، كسي پنهاني شمشيرش را آماده در دست نگاه داشته بود؛ عده اي سخت مراقب بار و اثاثشان بودند، كسي ديگر با نهايت تلاش دنبال يافتن راه بود؛ و يكي به خشم آمده، و ديگري را ترس برداشته بود. كوتاه آن كه آشفته حالي مان در آن وضع بيرون از حد وصف بود. به علاوه، باد سردي هم مي آمد و تا مغز استخوان نفوذ مي كرد. با آن كه پتو به خود پيچيده بوديم، از سرما مي لرزيديم. در نهايت ناراحتي و پريشان حالي بوديم. از بخت نيك، تير تلگراف كه از نزديك بودن راه نشان مي داد به چشممان خورد، و بي آن كه به پست و بلند بودن مسير اهميت بدهيم موازي خط تلگراف رانديم، و چند صد ذرع كه پيش رفتيم به جاده رسيديم و احساس كرديم كه دوباره به زندگي برگشته ايم. سرانجام اين صحراپيمايي به سر آمد و در ساعت 12، نيمه شب، به كنار گرد رسيديم و در چاپارخانه فرود آمديم. گويا در اين منزل 7 فرسخ راه آمده بوديم.

فوجِ استقبال

جمعه 10، صاف، 85 درجه:

ساعت 8 صبح بار و اثاث سفر را بستيم و سوار شديم و از كهريزك به راه افتاديم. ميان راه خوردني به دست آورديم (و گرسنگي را فرونشانديم)؛ و در يك آبادي نزديك تهران كي سرباز سوار ديديم كه مي آمد، و چون ما را ديد تند سرِ اسبش را برگرداند و به تاخت دور شد. مسافتي كه رفتيم به خانه بزرگي كه محوطه اش باغ گل بود رسيديم. جلوي دروازه اين باغ 40 سرباز سوار صف بسته بودند. فرمانده اين فوج به ديدن ما به افرادش دستور داد شمشيرهاي خود را كشيدند و به حالت احترام ايستادند؛ و خود او شمشير به دست نشست و به استقبال ما آمد. ما هم تند خودمان را آماده كرديم و به اين سلام و اداي احترام پاسخ گفتيم، و از برابر صف سربازان گذشتيم و جلوي دروازه باغ از اسب پياده شديم. ما را به زير سايبان در محوطه باغ دعوت كردند، و رضا خان سرتيپ سوم (فرمانده فوج) هم رسيد؛ و با استقبال و همراه او زير سايبان رفتيم. پس از چندي كه اينجا آسوديم، 2 ياور دوم سوار و يك سلطان و 2 نايب اول و 3 نايب دوم نظام كه مأمور استقبال مان (و همراهي تشريفاتي) بودند رسيدند.

ورود با كبكبه به پايتخت

به اسب هايي كه آنها همراه آورده بودند نشستيم و (با تشريفات) از اينجا روانه شديم. 14 سوار در دو صف از پيش مي رفتند؛ 10 سوار در دو صف از دو سوي ما، و 16 سوار هم در دو صف به دنبالمان مي ِآمدند. اين سوارها همه لباس نظامي به رنگ آبي تيره پوشيده و شمشير بسته بودند، و چكمه سواري با مهميز به پا داشتند. اسب هاشان همه ايراني بود، اما قوي و چابك نمي نمود. وضع و نظم آنها اندكي بهتر از آن بود كه در دسته هاي نظامي ايران پيشتر ديده بوديم. پس از رسيدنمان به ايران نخستين بار بود كه واحدي نظامي درست و منظمي مي ديديم.

تهران ، بارو و خندق آن

تهران در 35 درجه و 40 دقيقه و 30 ثانيه عرض شمالي و 24 دقيقه و 43 طول شرقي واقع است (عرض شمالي جغرافيايي آن تقريباً در همان مدار است كه توكيو جاي دارد). اين شهر در ميان جلگه اي پر پهنه و ريگزار در دامنه جنوبي البرز بنا شده است و پيرامون آن حصاري با طول حدود 3 ري (2 فرسخ) و قلعه مانند به شكل باستيون [Bastion] ساخته اند كه 12 دروازه به فواصل آن باز مي شود. در چپ و راست هر دروازه سنگر و پاسگاه نگهباني درست شده، اما پشت جاهاي ديگر حصار شهر خندق كنده و خاك آن را در كنار گودال انباشته اند. در كنار دروازه ديدم كه سربازي در محل نگهباني ايستاده و 4 توپ كهنه 12 پاوندي گذاشته شده بود. گويا اين باستيون را 14 سال پيش از اين يك فرانسوي... پي افكند؛ اما ساخت و سازش خوب نبود...، نقطه كور (بدون ديد؟) زياد داشت و از سنگر و ديدباني ميان قلعه نمي شد تيراندازي كرد. شايد كه براي جبران كردن همين نقص قلعه و شيب (خندق) بوده است كه جايگاه نگهباني را ساخته اند؛ اما شيب بيشتر از معمول بود و زاويه + 45 درجه اي داشت. با اين وضع سنگر و جايگاه نگهباني كنار خندق كارايي ندارد.

ديگر اين كه خانه هاي مسكوني در محوطه ميان حصار چندان ساخته نشده (و فضاي خالي زياد بود). مسافت ميان عمارات مسكوني و سنگر بيروني از هفتصد- هشتصد ذرع تا سيصد- چهارصد ذرع بود. زمين هاي خالي افتاده بيشتر سنگي و ريگي مانند بيابان بيرون شهر است. فقط در مركز شهر است  كه خانه ها به هم پيوسته و جمعيت متمركز شده است. وسعت اين ناحيه بيشتر از يك در نيم ري ژاپني (= 2-4 هزار گز) نيست، و جمعيت اين شهر فقط 75000 است.

ارك و عمارات آن

ارك شاهي در ميان اين ناحيه مركزي جاي دارد. بلندي هر بر ارك به پانصد ذرع مي رسد و با حصار بلند خشت و گلي احاطه شده و مانند كاخ سلطاني در پايتخت غربي ژاپن (كيوتو) و ارك كاخ امپراتوري چين در پكن است. ميان حصار چند دروازه ساخته اند كه نگهباناني آن جا ايستاده و در آمد و رفت ها مراقب اند. ميان عمارت كاخ حياطي بود. من پنهاني وارد يكي از عمارت هاي كاخ شدم و از آن ديدن كردم. ديوارها و سقف اتاق هاي اين ساختمان به صورت ناهمواري كه به وصف در نمي آيد گچ كاري شده و با رنگ هاي طلايي و نقره اي و آبي و سرخ نقش و زينت شده، و بر ديوار اين ساختمان صورت شاه پيشين (محمدشاه) و شاه كنوني (ناصرالدين شاه) كشيده شده بود. در ميان عمارت (اصلي) ارك تخت شاهي (= تخت مرمر) جاي دارد كه از سنگ مرمر سفيد مايل به زرد ساخته شده، بلنديش حدود 1،80 ذرع، پهنايش 2،5 ذرع و درازايش 3،5 ذرع است. در اينجا شاه براي سلام عام مي نشيند. جاهاي ديگر اين محوطه نيز با سنگ مرمر ساخته يا فرش شده است. چنان كه پلگان و ستون ها همه از مرمر است، و بسيار تماشايي.

گلستان و شمس العماره

در ميان كاخ (گلستان) حوضي راست و گوشه و بلند و فواره دار بود، ساخته از سنگ، و كف حياط را همه آجر فرش كرده بودند. هر حياط و باغچه اي در اين كشور در جاهايي كه زمين هموار است و آب در دسترس، حتماً حوض و فواره اي بزرگ يا كوچك دارد. در اين كاخ هم از لبه حوض آب پاك و زلال سرريز مي شد، و ميان اين محوطه عمارتي چهار طبقه به نام "شمس العماره" بود كه كاخ شاهي و بزرگترين و بلندترين بناي سلطنتي است. ما در همين كاخ (نزد شاه ايران) شرفياب شديم. شرح اين شرفيابي را به تفصيل خواهم آورد. جز شمس العماره، عمارات حرمخانه و كاخ هاي بسيار بود، و توي شهر و بيرون آن بر روي هم 15 كاخ شاهي بود. كاخ تابستاني (صاحبقرانيه) در دامنه كوه هاي البرز بسيار شكوهمند و در ميان باغي پر درخت بود. در اين سرزمين گرم، شاه تابستان ها هميشه به اين كاخ ها پناه مي برد؛ و گويا چند زن عقدي و 130 زن صيغه شاه در اين كاخ ها بسيار خوش مي گذرانند.

باغ ايلخاني

باغ ايلخاني كه ما (اعضاي هيأت سفارت ژاپن) در آن اقامت داشتيم. از كاخ هاي تابستاني است. گويا اين عمارت را در اصل براي كاخ و به حكم شاه نساخته اند، و آن را وزيري ساخته و سپس به شاه پيشكش كرده است. از اين رو ساختمان آن محقر است و چيزي ديدني ندارد جز اتاقي در بالاخانه كه ديوار و سقف آن را آيينه كاري كرده و با شيشه (رنگي) نقش و نگار داده اند. اين شيشه ها طلاكاري شده و نيز روي ستون هاي زركش نقش گل و بوته داده و پنجره ها را هم شيشه هاي رنگي انداخته اند كه چشمگير است. اين نقش و نگارها مانند زيب و زينت معابد بودايي چشم ها را خيره مي ساخت، و سه سوي ديگر اتاق با كف پوش ضخيمي فرش شده بود كه بر آن مي نشستند. همه جا در خانه هاي ايراني چنين است، و (رسم نشستن بر كف اتاق) مانند ژاپن است. در خانه بزرگان و اعيان مملكت، از درِ خانه كه وارد مي شديم دهليزي بود سرپوشيده و مانند تونلي پيچ در پيچ كه در روز روشن هم اينجا تاريك بود، و به حياطي مي رسيد كه دور و بر آن گل كاشته و در ميانش حوض و آب نمايي درست كرده بودند. ساختمان و (اتاق هاي) ايوان و ستون دارِ دورِ اين حياط بسيار زيبا بود. ساختمان هاي طرز فرنگي كه ساخته اند همه با نما و روكار (كاشي هاي!؟) طلايي و سبز بسيار چشمگير و (زيبايي آن؟) مانند معبد بودايي است. خانه هاي مردم هيچ ديدني نبود؛ زيرا كه با خشت و گل ساخته شده، و بد قواره و نازيبا است.

ارك و بازار

دروازه كاخ ارك شاهي رو به شمال باز مي شد و اين دروازه هميشه بسته بود. جلوي دروازه (بر سر در آن؟) چراغ برقي نصب شده و زير آن نگهباني با لباس رسمي پاس مي داد؛ اما ديدم كه اين نگهبان تفنگش را در كنار خود نهاده و بر سنگي نشسته و كلاهش را بالش ساخته بود (و چرت مي زد) . از اينجا كه حدود دويست ذرع به سوي شمال رفتيم باز به دروازه اي رسيديم. ميان اين دو دروازه دروني و بيروني، زمين سنگ فرش و در دو سوي گذر خيابان كاشته شده و بسيار پاكيزه و آراسته بود. اما در پس درختان، در دو سوي گذر و در چپ و راست، معبر عام بود و مردم شهر حجره و دكان هاي كوچك داشتند و آن جا چيزهاي گوناگون مي فروختند. اين تركيب از عظمت و حرمت كاخ شاهي مي كاست.

ميدان توپخانه

از اين دروازه كه بيرون رفتيم، فضايي خالي بود كه حدود دويست ذرع پهنا و چهارصد ذرع درازا داشت (= ميدان توپخانه) و كف آن با سنگ و قلوه سنگ فرش، و ميانش حوضي سنگي درست شده بود. عمارات گرداگرد اين ميدان همه بالاخانه داشت و رديف بالاخانه هاي آن به خانه هاي كوچك ژاپني كه زير يك سقف دراز مي سازند و "ناگايا" خوانده مي شد مانند بود. در طبقه زير اين بناها توپ و ارابه و چيزهاي ديگر گذاشته، و در طبقه بالاي آن توپچي ها و افراد فوج منزل كرده بودند. از پنجره بالاخانه ها كه باز كرده بودند تا اتاق هوا بگيرد و خنك بشود، ديديم كه سربازها نشسته اند و شپش (رخت و تنشان را) مي كشند. پيرامون اين ميدان شش دروازه باز مي شد، و نگهبانان با شمشير برهنه در دروازه ها به پاسداري ايستاده بودند.

ساعتِ باز و بسته شدن اين دروازه ها معين است. به اين ترتيب كه سه ساعت از روز گذشته باز و سه ساعت از شب رفته بسته مي شود؛ و آمد و رفت افراد در ميان شب ممنوع است. دروازه شهر هم چنين است، و مردم نمي توانند در ساعت دير شب آزادانه وارد و خارج بشوند؛ و اگر كسي از اين مقررات تخلف بكند دستگير مي شود.

سفارتخانه هاي اروپايي

چون از دروازه آن سوي ميدان كه روبه روي دروازه شمالي منتهي به ارك بود خارج مي شديم، در خياباني كه به شمال مي رفت به عمارت محل اقامتمان در باغ ايلخاني مي رسيديم. سفارت چهار مملكت اتريش، فرانسه، تركيه، و انگليس همه در اين محوطه بود. در دو سوي اين خيابان درخت كاشته بودند، اما سايه افكن نبود و مصفا نمي نمود. زير درخت هاي كنار اين خيابان چراغ هاي شمع سوز كار گذاشته بودند تا راه را روشن كند؛ اما شمع ها كه تا ته مي سوخت، باز همه جا را تاريكي مي گرفت و زير پا را نمي شد ديد. در اين كشور، امروزه در بناي عمارات و خيابان سازي و چيزهاي ديگر يكسره از طرز فرنگ پيروي مي كنند. گويا اين رويه از 5 سال پيش از اين كه شاه ايران به اروپا سفر كرد در پيش گرفته شده است.

لباس شاه و سيماي او؛ شكوه شاهانه

شاه امروز كلاهي از ماهوت سياه كه الماسي جلوي آن را زينت داده و پر (زينتي) هم بر بالايش بود، بر سر داشت. بالاتنه اي نظامي از ماهوت سياه اروپايي كه مغزي باريك سرخ رنگ داشت، و شلوار سفيد پوشيده بود. بر غلاف شمشيري كه بسته بود حدود 20 دانه الماس نشانده شده و دوش هاي چپ و راست بالاتنه اش هم با 6 قطعه گوهر بزرگ و سرخ و سبز زينت شده بود. او به صندلي زري تكيه كرده و شمشير هلالي شكل را پيشش آويخته بود و غلاف شمشير با گوهرهاي سرخ و سفيدش در روشنايي چشم را خيره مي كرد.

(ناصرالدين) شاه پنجاه و يك سال داشت، اما جوان تر مي نمود، صداي رسا داشت، و در سيمايش عظمت و دليري پيدا بود. حركاتش متين بود و متناسب با مقام شاهنشاهي ايران.

فرنگي مآبيِ ناصرالدين شاه

اما (بار ديگر كه او را ديديم) هنگامي بود كه از كاخ تابستاني در دامنه البرز باز مي گشت؛ فراشان در پيش مركب شاه مي رفتند و شاه لباس رسمي پوشيده بود و چند تن از ملازمان با او سوار بودند. چند صاحب منصب سوار با لباس نظام در جلو مي رفتند و چند يساول سوار با شمشير برهنه در دست در چپ و راست شاه مي راندند و يكي هم با گرزه اي كه سر نقره اي آن مي درخشيد سوار بود. شاه در ميان اين موكب ملازمان و مراقبان سوار بر اسبي با زين و برگ زركوب در حالي كه چپ و راست او هفت- هشت سوار مي رفتند، اسب مي راند. موكب ملوكانه تركيب و ترتيب خوب و شكوهمندي داشت؛ اما شاه لباس فرنگي پوشيده و عينك آفتابي زده و چتر آفتاب گير فرنگي بالاي سر نگه داشته بود.

ناسازي ها

 اين سيما و ظاهرش ناساز مي نمود و شكوه شاهانه در آن نبود، و پيدا بود كه در نفوذ رسم و راه اروپايي در آمده و فقط زينت ظاهر را فرا گرفته است (و نمي توان نارسايي هاي ديگر را از اين قياس كرد)؛ چنان كه در خيابان ها درختكاري شده و چراغ براي روشنايي نصب شده، نظام قشون از اتريش اقتباس شده، و ساختن قلعه نظامي از فرانسه گرفته شده است؛ شاه 15 كاخ تابستاني دارد و 134 زن در حرم، و خود باشكوه رفتار مي كند و به تجمل مي گذراند، و به اخذ مظاهر تمدن مسرور است و مي بالد. اما از تهران كه پا بيرون بگذاريم يكسره خيابان بي انتها است؛ و اگر هم اراضي كشت شدني اينجا و آن جا باشد، زارعانش در خانه محقر يا زير چادر سر مي كنند و براي كمك به امر معاش خود دام نگاه مي دارند.

افكار كهنه

چرا مي پندارند كه نبودن راه و سخت گذر بودن خاك، مملكت را ايمن نگاه مي دارد، و وسيله دفاعي طبيعي است؟ اين گونه فكرها كهنه شده است. مرداني كه در انديشه (ترقي و تعالي) ايران اند، بايد از هم اكنون به ساختن راه ها برآيند و سرمايه و نيروي ملي را در كار بياورند تا بيابان هاي بي حاصل را آباد كنند. از اين راه است كه مملكت ايران اعتلا مي يابد. بايد در انديشه دفاع ملي و ايمني مردم باشند. اما هنوز درنيافته اند كه براي اين منظور بايد بنياد كشور و پايه كار را محكم كنند. فقط در پي چيزهاي كوچك هستند و به زخارف كه مي رسند؛ بلندپايگان مال دوستند و پايين رتبگان بيش از آنها آزمند. در ولايات هم وضع چنين است؛ مال اندوزي و فشار و تعدي (به رعايا) هر چه بيشتر مي شود، تا جايي كه به ترقي و تنزل (مملكت) بي تفاوت مي شوند. اكنون در جنوب ايران شير (= بريتانيا) نشسته و در شمال قوش پير كمين كرده است. ايران بايد همواره مراقب و هشيار باشد و خود را در برابر اينان حفظ كند.

بزرگان دولت

از حضور شاه كه مرخص شديم، (بنا به رسم) از بزرگان دولت، وزيران و اعيان مملكت ديدن كرديم. شرحي كوتاه درباره اين ديدارها مي نويسد:

شاهزاده دوم (از نظر مقامي، پس از وليعهد)، كامران ميرزا نايب السلطنه، جوان تازه بالغي بود و مردي متين و آرام مي نمود، اما پيدا بود كه خود را بزرگ مي بيند، و به ما نمايندگان خارجي اذن نشستن در حضور خود نداد.

وزير داخله ميرزا يوسف مستوفي الممالك مردي بود بسيار كهنسال با ريش سفيد آويخته، و گفتند كه آدمي خونگرم است. او پس از سفري به ممالك خارج تا اندازه اي به نوسازي و تكميل حصار و باروي شهر تهران پرداخت.

عليقلي ميرزا اعتضاد السلطنه وزير معارف و عموي پدر شاه، محمد شاه، مردي فاضل بود و او را دانشوري والا مي شناختند، اما بدبختانه در اين روزها بيمار بود و نتوانستم از دانش و كمالات او فيضي ببريم، و همين اندازه ظاهر و رفتارش را بسيار متين يافتيم، شنيديم كه حدود دو ماه پس از ديدار ما درگذشت.

حمزه ميرزا حشمت الدوله كه گويا عموي شاه بود، درجه سرتيپ اولي داشت. رفتارش تا اندازه اي سبك، بي ظرافت و متفرعن مي نمود. او بعدها مأمور سركوبي (شورشيان) در كردستان شد، و در اينجا از بيماري درگذشت.

محمد رحيم خان علا الدوله وزير دربار، آدمي عامي بود كه از پذيرايي فقط آداب و تشريفاتي را مي دانست.

علي قلي خان مخبر الدوله وزير تلگراف و معادن، مردي خويشتن دار بود. ما را دوستانه پذيرايي كرد و فروتن مي نمود.

ميرزا عبدالوهاب خان نصرالدوله، وزير تجارت، مردي صاحب شأن نشان مي داد؛ اما با مهرباني پذيرايي كرد.

يحيي خان معتمدالملك وزير صنايع و برادر زن شاه، مردي استوار و با جرأت مي نمود؛ و با اين حال با گشاده رويي و گرم سخني پذيرايمان شد.

محمود خان ناصرالملك مشير خاص حضورِ همايون كه مردي بي ريا و صادق مي نمود از ما پذيرايي كرد و گفت كه (از ديدارمان) بسيار شادمان است.

امين الملك وزير پست كه رياست دفتر مخصوص دربار را هم داشت، و مردي باهوش و در امور ديواني كارآمد بود. گويا براي تأسيس ضرابخانه و پست و بنيادهاي ديگر كوشش كرده است. در ملاقات با ما نشان مي داد كه قابليت فهم مطالب را دارد و زود حالي مي شود.

عبدالحسين خان عموي شاه كه درجه سرتيپي اول داشت و متصدي شغلي نبود، مردي خونگرم و صادق مي نمود، و ما را صميمانه پذيرا شد. از احوال كنوني ايران بسيار ناراحت نشان مي داد و حرف دل خود را زد. ما بارها با او ملاقات و دوستانه گفت و گو كرديم.

وزير امور خارجه، ميرزا سعيد خان. او با حدود 80 سال سن، ريشش هنوز (از خضاب) سياه بود. تا چند سال پيش به مدت 27 سال از خدمه دربار بود و به تازگي نايب التوليه (آستان قدس) و مأمور مشهد شده بود؛ اما پس از عزل سپهسالار، او ديگر بار وزير امور خارجه شد. ما را به گرمي پذيرفت و دوستانه گفت و گو كرد؛ اما پيدا بود كه هنوز به معاشرت با خارجي ها عادت ندارد.

تجمل دوستي رجال

اكنون مي پردازد به شرح بخشي از آداب و رسوم تهران، اما چون مطالب بسيار متنوع است دسته بندي كردن آن دشوار مي نمايد، پس تا آن جا كه فكر راه دهد سخن را ساده مي آورد و هر مطلب را جداگانه شرح مي دهد.

در مثل مي گويند كه دو نفر در خيابان به هم برسند، سومي كه از راه مي رسد سرباز است و پنجمي شاهزاده است و هفتمي سرتيپ است. از اينجا مي توان به كِثرت شمار اينان (سرباز و شاهزاده و صاحب منصب نظام) پي برد.

اكابر و اعيان اين مملكت تجمل و تفاخر را بسيار دوست مي دارند، و به ويژه در لباس و در زين و برگ اسب زينت طلا و نقره (زردوز و زركوب)زياد به كار مي برند. رسم چنين است كه اعيان و اشراف كه از خانه بيرون مي روند چند نوكر و فراش در جلو وعقب شان روان شوند. از اين رو است كه وزراي مختار خارجي هم با چنين موكبي حركت مي كنند و سربازان سواره پيش و پس كالسكه شان مي روند. مردم بالاتر از طبقه متوسط شب ها كه بيرون مي روند يكي- دو نوكر فانوس كش همراه دارند. شكل اين فانوس ها مانند اوداوارا چوچين Odawara chochin ژاپني است، و گاهي تا حدود نيم ذرع و نزديك به يك ذرع بلندي دارد.

پذيرايي از ميهمان با چاي و قليان

  به خانه اشراف و اعيان دولت كه مي رويم ،هربار چند نوكر دوان دوان به استقبال مي آيند . مهمانان در پاي ساختمان كفش هايشان را در مي آورند و وارد اتاق مي شوند و بر زمين مي نشينند .ترتيب و آداب سلام و تعارف چنين است كه دست راست به سينه مي گذارند و سر را كمي خم مي كنند.براي مهمانان چاي وقهوه وچپق وقليان مي آورند. در چاي شكر مي ريزند. شير هم كنار چاي نمي گذارند.در نوشيدن قهوه هم چنين است. چاي وقهوه را در ظرف كوچك مي دهند. چاي را در گيره طلا يا نقره كه استكان شبيه جام توي آن است و روي گيره هم با چند تكه سنگ كوچك سرخ وسبز زينت شده است،تعارف مي كنند. طرز قليان كشيدن چنين است كه در كوزه قليان فلزي يا چيني ساخته شده به طرح كدوي قلياني آب مي ريزند و روي آن را چوب قليان كه به شكل برج عبادتگاه بودايي تراشيده شده است و بالاي آن سر قليان فلزي جاي تنباكو دارد ،مي كذارند. روي اين تنباكو چند تكه زغال سرخ شده مي نهند وبا مكيدن هوا از ني قليان دود تنباكو را كه از سوراخ چوب قليان و از ميان آب كوزه قليان مي گذرد ،مي كشند. در مدت ديدار وگفت وگو در ميهماني بارها قليان مي آورند ،به طوري كه حساب آن از دستمان در مي رود.نوكرها براي قليان آوردن سخت در تكاپو وتقلا هستند. قلياني هست كه فقط يك ني قليان دارد و يك نفر مي كشد و گونه اي ديگر از قليان هست كه يك يا دو كوزه قليان در ميان مي گذارند وچند نفر در يك حلقه از جند لوله قليان كه از چوب قليان جدا شده است ،مي كشند. با كشيدن قليان ،آب در كوزه قليان به قلقل در مي آيد و صداي آن اتاق را پر كمي كند.

لقمه برداشتن با دست

در وصف خوراك وعادت غذايي مردم ،بايد گفت ايرانيان هيچ گوشت خوك نمي خورند واز خوردن ماهي هم كه فلس نداشته باشد، پرهيز مي كنند. هنگام غذا خوردن كارد وچنگال يا چوب غذا خوري به كار نمي برند وبرابر عادت لقمه را با دست راست بر مي دارند و به دهان مي گذارند. هرگز با دست چپ لقمه بر نمي دارند زيرا كه دست چپ را براي طهارت به كار مي بندند. براي طهارت از كاغذ استفاده نمي كنند و با آابي كه در ظرف كوزه مانند است ،طهارت مي كنند.

جشن واعياد

در روزهاي جشن و مراسم محيط شهر بسيار زنده و پر تحرك است. در ميدان جلوي  ارك آتش بازي مي كنند. در ماه هاي اقامت ما در تهران جشن عروسي يكي از شاهزاده خانم ها با برادر زاده وزير دربار پيش آمد. در خانه وزير دربار (قوللر اقاسي) براي هفت شبانه روز جشن گرفتند و در و ديوار خانه و لب بام وتوي باغ خانه و جاهاي ديگر را با صدها يا هزارها شمعدان چيني زينت كرده بودند.  شعله اين همه شمع در يك جا به معبد بودايي مانند بود.آتش بازي هم داشتند اما كيفيت ساخت آن خوب نبود و فقط دو خمپاره را آتش زدند وصداي مهيبي بلند شد. از دور مانند صداي ميدان جنگ ودر گيري سخت به گوش مي آمد.

سازهاي موسيقي

از سازهاي موسيقي ايراني ني است وتنبك كه پوستي است كشيده بر بالاي چيزي كه به كوزه چيني شبيه است و سازي ويلن مانند (كمانچه ) وسنتور كه جعبه اي ذوذنقه شكل دارد بازه هاي مسين در چهار رديف كه برروي هم 18 تار دارد. صداي اين ساز با ساز هاي اروپايي متفاوت است و در محدوده نواهاي آسيايي مانده است .

گل وگياه

هواي تهران صاف و بي ابر است و اينجا در ناحيه خشك واست وباران كم مي بارد. از اين رو درخت و بوته را دستي آب مي دهند چنانچه در باغ محل اقامت ما پاي هر درخت و بوته گودالي بود و هر سه روز يك بار باغباني مي آمد و از حوض ميان باغ آب بر مي داشت و در اين گودال ها مي ريخت. آب آشاميدني تهران همه از كوهستان  البرز و در جوي هايي كه بستر ريگي و سنگي دارد مي آيد. در هر گوشه وكنار تهران چاه آب زده اند وآب مخازن وآب انبارها را كه از آب جوي پر مي شود صرف آشاميدن انسان و چارپا مي كنند. با اين خشكي هوا درخت و بوته اگر آبياري نشود، مي خشكد اما نهال سيب و هلو و بوته گل سرخ و گل داوودي اگر چنانچه بايد كاشته و مراقبت شود ،خوب رشد مي كند.

قلم ودوات

ايراني ها ابزار تحرير را در جعبه باريك و بلندي كه دوات مركب و قلم ني در آن جا مي گيرد و به ياتاته ژاپني مانند است ،مي گذارند. هنگام نوشتن كاغذ را به دست چپ مي گيرند و در حالي كه  يك زانو نشسته اند ،كاغذ را  به جاي ميز روي زانو مي گذارند و بر آن مي نويسند. براي مهر كردن هم مهر را مركب مي زنند و با آن مهر مي كنند. قلم آنها از ني نازك است كه سر آن را تراشيده اند و آن را مانند پر غاز ارو پايي ها به دست مي گيرند و با آن  مي نويسند.

حمام

ايراني ها حمام كردن را دوست دارند. در شهر گرمابه هاي عمومي كه حمام خوانده مي شود  و انگليسي ها  آن را حمام تركي مي گويند، بسيار است. حمام را در جاي گود مي سازند وكف وديوار آن را با كاشي فرش مي كنند و مي پوشانند. محل در آوردن لباس و باز پوشيدن آن و گرمابه وخزينه حمام جداگائه است. در وسط سقف همه اين مكان ها سوراخي است كه بر آن شيشه قطوري انداخته اند تا حمام نور بگيرد ونيز بخار اضافي خارج شود. از اين رو اگر در فصل سرماي سخت هم وارد گرمابه شويم حرارت آن مانند هواي بهار مطبوع است. اما در اتاق گرمابه هيچ آب گرم ديده نمي شود وفقط بخار مي بينيم .آب گرم در مكاني ديگر كه يك ديوار آن را از گرمابه جدا كرده وخزينه ناميده مي شود، قرار دارد. چنين نيست كه آتشي بيفروزند تا آب حمام يا خزينه گرم شود. در بالاي حمام و هم سطح زمين و در اطراف آن زباله و پهن انباشته شده است تا حرارت آن به آب خزينه منتقل شود.! مشتري كه وارد حمام مي شود ،كارگر حمام آماده است تا آن را بشويد و چركش را پاك كند . پس از اين كار احساس بسيار خوشي ايجاد مي شود. 

 


کلمات کلیدی:
 
سفرنامه فوروکاوا۱
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥  

حكومت خودكامه

حكومت ايران كاملاً مستبده سلطنتي است و اختيار حيات و ممات مردم يكسره در دست شاه است. از اين رو، هر فرمان شاه اعتبار مطلق دارد و همه مردم بايد آن را اطاعت بكنند. ملكم وزير مختار انگليس در شرفيابي نزد فتحعلي شاه به او گفت كه در مملكت انگليس مردم حقوق و آزادي هايي دارند و با اين كه در آن جا هم اعيان و اشراف هستند، اين ها نمي توانند به مردم طبقه پايين زور بگويند و بدرفتاري كنند. مردم حقير هم با آن كه در پايين (رده هاي اجتماعي) هستند با آنها رفتار بد و نامعقول نمي شود. فتحعلي شاه در پاسخ او خنديد و نگاهي به راست و چپ كرد و گفت: "از اين قرار پادشاه شما مثل كلانتر ممكلت است. اين قسم سلطنت شايد دوام داشته باشد، لكن لذت ندارد. سلطنت من با آنچه تو مي گويي تفاوت دارد. من به خواهش خود مي توانم جميع اين امرا و صاحب منصبان را كه تو مي بيني عزل و نصب كنم. ام يك چيز هست: اين قسم سلطنت در خانواده من دوام نخواهد داشت، در ايران هميشه حق با شمشير بوده است و خواهد بود. پس در مملكتي كه پادشاه اين گونه چيزها بگويد هيچ عجب نيست كه جهال ايليات عظم و شأن و اسباب حصول لذات خود را در تاخت و تاراج و ايذا و اذيت ديگران بدانند.

وزارتخانه هاي صوري

اين پيشامد حدود 70 يا 80 سال پيش روي داد، اما با گذشتن اين همه سال هم اقتدار پادشاه كمتر نشده است. شاه بر همه كار از بزرگ و كوچك نظارت دارد. در دولت دو وزير مأمور مي كند كه يكي بر دادگستري كه مرجع عدالت مملكت است رياست دارد و مهردار ممالك است و بر اداره دربار و اصطبل و انبار غله و مواشي و جامه داران و خواجگان سرپرستي دارد و نظارت كارهاي مربوط به مستوفي و امور تجاري و تلگراف و پست و آموزش هم در تصدي اوست. ديگري مأمور امور قشون است كه امور خارجه را هم دارد، يا كه هر كدام در تصدي كسي است كه امور ايالات و ولايات را سرپرستي مي كند و مباشر و نايب شاه در اين امور است. اما هنگامي كه به تهران رسيدم حكم شد كه شغل وزير قشون (سپهسالار‍!؟) ملغي شود و حالا فقط يك وزير تصدي دارد. فكر مي كنم كه در دوره معاصر به پيروي از نظام دولتي اروپايي چند وزارتخانه قرار دادند و هر كدام را در تصدي وزيري جداگانه نهادند، اما كار اين وزرا در واقع منشيگري شاه است و وزير خود مسئوليت و اقتداري ندارد. وزير فقط به حكم شاه منصوب مي شود و اموري را كه از طرف او ارجاع مي شود انجام مي دهد. تقسيم امور دولت به وزارتخانه ها به صورتي بود كه در زير مي آيد:

وزارت داخله: اين وزارت را ميرزا مستوفي الممالك صدر اعظم علاوه بر اين سمت خود دارد.

وزارت جنگ: به وزارت شاهزاده كامران ميرزا نايب السلطنه.

وزارت امور خارجه: به وزارت ميرزا سعيد خان.

وزارت معارف: به وزارت عليقلي خان مخبرالدوله كه وزارت تلگراف و معادن را هم دارد.

وزارت دربار: به وزارت محمد رحيم خان علا الدوله.

وزارت ساختمان: به وزارت يحيي خان معتمد الملك.

وزارت تجارت: به وزارت ميرزا عبدالوهاب خان نصر الدوله.

وزارت تلگراف و معادن: به وزارت علي قلي خان مخبرالدوله.

وزارت عدليه: نامعلوم.

وزارت پست: به وزارت امين الملك.

نوكران "درِ خانه"

ديگر ادارات بسيار است، اما همه جز اسمي نيست و كار و فعاليتي ندارد، مانند وزارت معادن كه منشأ اثر و فعاليتي نيست، و وزارت معارف كه كاري با ترقي تعليم و ترويج ادبيات ندارد و فقط نگاهدار كتابخانه سلطنتي است و يگانه مدرسه داير را مي گرداند. ديده نمي شود كه در وزارتخانه هاي ديگر هم اداراتي تشكيل شده و نظم و نسقي داده شده و دفتر و دستگاهي براي كار به وجود آمده باشد. همه اجزاي دولت از وزرا و روسا تا مأموران او همه در يك اتاق مي نشينند و ميزي گذاشته نشده است. هم روي زمين و به زانو مي نشينند و در همان حال كارهاي دفتري مي كنند. از ظاهر و تشكيلات اداري دولتي نشاني نيست. وضع چنان است كه در كشور ما، ژاپن، در دوره حكومت فئودالي (تا پيش از عصر تجدد و تا ميان سده نوزده ميلادي) بود كه مأموران در قصر "دايميو" يا اميران محلي جمع مي آمدند و به كارهاي دفتري مي رسيدند. ساختمان هايي كه مي توان گفت كه نما و طرز تشكيلاتي و اداري دارد فقط چند تا است، مانند دفتر لشكر و چارپارخانه و تلگرافخانه و پست خانه و قورخانه و ضراب خانه. در همه اين ادارت مشاوران خارجي استخدام شده اند كه آن جا را به گونه اي مي گردانند. حالات ادارات دولتي ايران تقريباً به همين منوال است.

شاه، فعالِ مايشاء

انتصاب و ترفيع و تنزل مأموران دولتي به اراده و تصميم شاه است. از اين رو، مثلاً كسي كه درايت و كارداني و محبوبيت دارد ممكن است مورد بدگماني و معزول شود يا تنزل مقام پيدا كند يا حتي مجازات و اعدام شود. بسيار مي شود كه متملقان و بيمايگان به اندك زماني به مقام عالي مي رسند. نيز، نمونه اي از ترقي سريع در دستگاه دولت سرنوشت ميرزا تقي خان صدراعظم است كه پس از به تخت نشستن شاه كنوني (ناصر الدين شاه) به اين مقام نائل شد و مردي كاردان و پرمايه بود، اما مغضوب واقع شد و به كاشان تبعيدش كردند و سپس پنهاني چند كس (از غلامان شاهي) را فرستادند تا او را بكشند. در اين وضع، امروزه بسياري از مردان آگاه كه نگران وضع كشورند همه به گونه اي رانده شده اند و تصدي كارهاي مهم را ندارند و نمي توانند استعداد و لياقت خود را در كار بياورند.

بي راهي ها

يكي از اين مردان حقير كه به مقام رفيع رسيده و امين السلطان رئيس محاسبات دربار است كه آبدار باشي شاه بود و با اين كه سواد ندارد و نظر لطف شاه را به خود گرفت و به مقام عالي رسيد. وضع ادارات دولتي به اين سان است. در اين وضع كساني كه در مقام بالا يا پاييني هستند، تا بتوانند رشوه مي گيرند، و پيداست كه زيان و آثار سو اين امر بي شمار است.

احوال دولت و ملت ايران را كه بنگريم رفتار حكومت با مردم بر روي هم مانند رفتار دشمن با مملكت تسخير شده اي است.

ممالك محروسه

ممالك ايران به چند ايالت و حكومت نشين تقسيم شده و براي هر ايالت والي گمارده مي شود كه اختيار دار آن جا است. بيشتر حكام از افراد خاندان سلطنتي برگزيده مي شوند، و به اين ترتيب از قدرت و اختيار خوانين محلي كاسته مي شود و بر نفوذ و قدرت خاندان شاهي مي افزايد.

در اينجا فهرستي از تقسيمات كشوري ايران مي آورد:

ناحيه اول: به رياست شاهزاده دوم، نايب السلطنه:

مازندران و گيلان

دماوند و فيروزكوه

قم و كاشان و ساوه و زرند

ملاير و تويسركان و نهاوند (ولايات ثلاث)

جمع: چهار ايالت و ولايت

ناحيه دوم: به رياست مستوفي المملك (صدراعظم):

فارس

كرمان و بلوچستان (اين ولايت در سال 14 ميجي (1880 م.) ضميمه شد.)

اصفهان و يزد و عربستان (= خوزستان) و عراق و بروجرد و گلپايگان و خوانسار

كرمانشاهان وكردستان

كمره و نطنز و جوشقان و محلات

همدان و اسدآباد و كنگاور

جمع: شش ايالت و ولايت

ناحيه سوم: (اكنون رئيس معين ندارد):

آذربايجان

خراسان و سيستان

استرآباد و گرگان و تركمان

قزوين و خمسه

سمنان و دامغان

شاهرود و بسطام

گروس و عراقين

جمع: هفت ايالت و ولايت

جمع كل سه ناحيه: هفده ايالت و ولايت

چنان كه در بالا ياد شد، مملكت ايران (به ايالات و ولايات) تقسيم شده است، اما اين تقسيم بارها تغيير مي كند و ثابت نمي ماند. فهرستي كه آورده شد برابر آخرين اصلاح و تغيير انجام شده در سال 13 ميجي (1880 م.9 است، اما اطمينان نيست كه ترتيب نهايي و واقعي باشد.

فروش مناصب

معمولاً والي به هر مملكت مأمور مي شود او ايالت را به چند بلوك تقسيم مي كند و در هر بلوك حاكم قرار مي دهد تا آن جا را اداره كند. عزل و نصب بلوك دار يا حاكم با والي است نه با حكومت مركزي. مبلغ ماليات هر ولايت را شاه معين مي كند و آن مقدار را از هر والي هر سال مطالبه و وصول مي كند. بر اين قرار، والي و حاكم ولايت ماليات آن جا را از بلوك داران جمع مي كند، و هر بلوك دار نيز به نواحي زير حكومتش محصلان ماليات مي فرستند تا ماليات را وصول كنند.

زياده ستاني حكام

بسيار مي شود كه كسي به شاه پيشنهاد و درخواست مي كند كه اگر او را والي مملكتي يا ايالتي كنند، چند درصدي اضافه بر مبلغ مقرر كنوني به عنوان ماليات آن جا به شاه خواهد داد. شاه هم او را به اين منصب مأمور مي كند، و اين حاكم اگر نتواند ماليات را به مبلغي كه تعهد كرده است جمع كند و برساند شايد كه مجازات بشود.

واليان و حكام هم با حاكم و بلوك دار (زيردست خود) همان گونه رفتار مي كنند كه شاه با خود آنها. حاكم جز و بلوك دار هم كه ماليات را از مردم وصول مي كنند چنين رفتاري (با زيردستان) دارند. چنين است كه محصلان و مأموران پايين رتبه حكومت سعي در زياده ستاني دارند. اين مأموران و منصوبان از بالا تا پايين، همه همت و تلاش شان مصروف بر اين است كه كيسه پرنشدني خود را انباشته كنند. مثلاً مقرر مي شود كه والي در شيراز، يعني حكمران ايالت فارس، به طور معمول سالي 620 هزار تومان ماليات به دولت (يا شاه) برساند، اما مبلغي كه از مردم وصول مي كند حدود دو كرور تومان است، و مي گويند كه جز مخارج دستگاه والي (و خرج در رفته) هر ساله بيش از يكصد هزار تومان براي او مي ماند. والي كه اين طور است، چرا مأموران پايين رتبه دستگاه حكومت چنين نباشد.

حيف و ميل اموال عمومي

زيان (سو اداره براي مردم) و حيف و ميل وجوه عمومي فقط در كار ماليات نيست، در همه كارها و هر گونه فعاليتي ديده مي شود و استثنا ندارد. (براي نمونه) پيشتر كه تلگرافخانه در شيراز مي ساختند، گويا دولت ده هزار تومان براي اين كار پرداخت. مي گويند كه از اين مبلغ 2000 تومان داخل والي شد و 2000 تومان را نيز مشير الملك و تجار بزرگ شيراز برداشتند و 1000 تومان هم به پاي تدليس چند مأمور پايين رتبه ايالت فارس رفت و 500 تومان هم به كيسه كارگزار ايراني كه مباشر افسر تلگراف انگليسي بود، و از آن همه فقط 4500 تومان صرف ساختن تلگرافخانه شد.

ضوابط و نظامات حكومت

دولت و شريعت

نظام حكومت در ايران به گونه اي است كه پيشتر شرح آن داده شد. اين كشور در اصل به پايه قدرت حكومت و نظامات مذهب مي گردد، و دولت و شريعت به اتفاق بر مردم حاكم هستند. پس، حقوق مردم مبتني بر موزاين قرآن است. علاوه بر احكام قرآني، تفسيرهاي مجتهدان كه به نيابت از شارع اسلام، حضرت محمد، صدور احكام مي كنند، حقوق مردم را معين مي سازد. اين احكام را احكام شرعي مي خوانند و حتي شاه نمي تواند به آن بي اعتنا باشد.

در سال 1873 م. كه (ناصرالدين) شاه براي نخستين بار به سفر اروپا رفت، اين كار او نخست با بحث و اعتراض متعصبان مسلمان روبرو شد. اما او سرانجام بر اين مخالفت ها فايق آمد و سفر خود را موافق احكام شرع جلوه داد. در سال 1878 م. پنج سال بعد، براي دومين بار به اروپا رفت، كه تأثير آن بسيار بود. پس از بازگشتنش به ايران، حاجي ميرزا حسين خان (سپهسالار) را كه در آن هنگام وزير مختار ايران در روسيه (سن پترزبورگ) بود، مقام سپهسالاري داد و همزمان وزارت امور خارجه را هم به او سپرد. سپهسالار نظامات تازه اي وضع كرد و اصلاح و افزايش نماياني در تسليحات قشون داد. اما بار ديگر متعصبان مذهبي به مخالفت برخاستند و در نتيجه فشار آنها، دو روز پيش از ورود نگارنده به تهران حاجي ميرزا حسين خان نه فقط از مقام هايش خلع شد كه خانه اش را هم غارت و او را هدف بدگويي و افترا كردند و از تهران هم تبعيد شد.

قدرت روحانيان

كسي كه جانشين ميرزا حسين خان و وزير امور خارجه شد، ميرزا سعيد خان است كه در مشهد محرر يكي از مجتهدان بود. نفوذ و قدرت روحانيان معمولاً در تعيين جهت سياسي موثر است.

از روابط با خارجه گرفته تا تعليمات عمومي و ديگر امور مملكتي، و از دعاوي حقوقي در اموري مانند نقل و انتقال املاك و اموال و حقوق ملكي و ازدواج و طلاق تا ديگر (روابط ميان مردم)، حرف و حكم اول با ملايان و حكام شرع است، و فقط به اذن آنهاست كه مي توان موافقت دولت را گرفت. از اين رو حقوق افراد و قضاوت و تشخيص حق و ناحق همه در دست روحانيان است، و كساني از آنها كه مجتهد (يا حاكم شرع) ناميده مي شوند اين اختيار را اجرا مي كنند.

مجتهدان بزرگترين روحانيان (شيعه) كه تعداد آنها در همه ايران فقط پنج نفر است: و اگر از اين مقام ها (يكي) خالي شود، مردم معمولاً كسي را از ميان ملايان و حكام شرع انتخاب مي كنند، و شاه در اين كار حق و اختياري ندارد. چنين است كه روحانيان قدرت اعلاي قضاوت و تعيين حق و ناحق و مجازات را دارند. اختيار و قدرت واقعي اين روحانيان شايد كه از شاه بيشتر است. البته وزيران هم نمي توانند چنين اختيار و صلاحيتي را دارا شوند. مثلاً اگر مجتهدي حكم دهد و از دولت بخواهد كه اراضي بزرگي را در شهر در اختيار او بگذارد و در آن جا خانه بزرگي بسازد، دولت نمي تواند مخالفت كند. اما اين مجتهدان با آن كه حق و اختيار عالي قضاوت شرعي دارند، خودشان قوانين و احكام شرعي را اعمال نمي كنند. اين كار به وسيله شيخ الاسلام كه در دستگاه آنها و زيردست او است، مي شود، و از ديوان حقوق مي گيرد. در هر شهر مركز ولايات و هر شهر بزرگ مأموري كه قاضي ناميده مي شود منصوب است كه در اجراي قوانين به شيخ الاسلام كمك مي كند. قانون عادي (غيرشرعي) هم هست كه قانون يا موازين عرف خوانده مي شود، و يك وزير بر اجراي آن نظارت دارد. جرايم و جنايات برابر اين قانون معين مي شود و اختيار والي و حكام و بلوك دارها در شهرهاي ولايات سراسر مملكت در شنيدن دعاوي و دادخواهي مردم و حكم كردن درباره آن و سياست كردن خاطيان برابر اين موازين عرفي محدود مي شود.

محاكم عرف و شرع

چون در پي منبع اين قانون عادي كه آن را "عرف" مي نامند برويم، مي بينيم كه از احكام اسلامي يعني قانون شرع سرچشمه گرفته است. از اين رو، (اين دو حقوق) اختلاف چنداني با هم ندارند. اما اگر كسي دادرسي عرفي را اختيار كند و از حكم صادر شده راضي نباشد مي تواند به محكمه شرع برود، در حالي كه اگر به دادرسي شرع رجوع كرده باشد، ديگر راه پژوهش خواهي نخواهد داشت. علاوه بر اين شاه، تا حدي كه از احكام شرعي تخلف نكند، اختيار حيات و ممات مردم را دارد. از خاندان سلطنتي و واليان و حكام نواحي دور افتاده و كسان ديگر هم جمعي هستند كه اين اجازه مخصوص به آنها داده شده است. در اين وضع، حالت مردم را كه سركوب و تسليم مي شوند، مي توان تصور كرد.

مجازات ها

براي جرايم معمولي (و نسبتاً كوچك) مجازات جريمه و شلاق و چوب زدن در كار است. اما جرايم مهم بيرحمانه مجازات مي شود و ممكن است كه به پدر و مادر و عيال و اطفال و خويشاوندان مجرم هم سرايت كند، يا كه اگر مجرم از اشراف و خانواده بزرگان باشد از خانواده اش اخراج شود و بسا كه در نتيجه اين وضع قاطرچي بشود. كسي كه جرم (بزرگ) كرده باشد خانواده اش حتماً ضبط و اسباب خانه اش هم مال دولت مي شود. چنين است كه دادرسي و مجازات يكي از راه هاي عمده درآمد دولت (و شاه) است. نيز، اين شر و فساد را مي بينيم كه كسي كه مي خواهد از مجازات فرار كند مي تواند با دادن مال (زياد) جرمش را بخرد. مجازات كسي كه دزدي كرده باشد، برابر حكم شرع، دست و پا بريدن است، مگر گاهي كه زيان ديده از او بگذرد- كه در اين صورت ممكن است بخشوده شود. درباره كسي كه مرتكب قتل شده باشد، به درخواست فرزندزادگان مقتول، (خوني) را به آنها تحويل مي دهند كه هر گونه كه خود مي پسندد او را قصاص بكنند، وگرنه او را سر مي برند، يا به راه هاي ديگر مانند به ستون بستن- كه گاو يا اسب بدنش را (از دو سو) بكشند و از هم دريده شود- مجازات مي كنند. درباره مجرم سياسي و كسي كه سوقصد نسبت به تخت و تاج داشته باشد يا به اين گونه اعمال مظنون است، مجازات كور كردن اجرا مي شود. از بي رحمي اين كار و نمونه هاي آن در كتاب هاي تاريخ فراوان گفته شده است.

انواع كيفرها

در اينجا انواع مجازات ها را به اختصار معرفي مي كند:

مجازات هاي سبك: جريمه و چوب زدن بر پشت يا چوب فلك كردن پاها و ضبط اموال.

مجازات هاي سنگين: بريدن گوش و بريدن بيني و سوراخ كردن گوشت بدن و بريدن پا.

سنگين ترين مجازات ها: جلاد ستوني را كه سوراخ دارد استوار مي كند و گردن مجرم را برابر سوراخ اين ستون مي گذارد و طنابي گرد گلويش مي گذارند و دو سر آن را از اين سوراخ رد مي كند و سپس اين طناب را گاو مي كشد تا محكوم كشته شود.

سربريدن رد انظار مردم: جلاد انگشتش را به سوراخ هاي بيني محكوم فرو مي كند و سر او را بالا مي آورد و گلويش را مي برد و سپس سر او را جدا مي كند و بر سر چوب بالا مي برد تا مردم ببينند.

به چار ميخ كشيدن: دست و پا و بدن محكوم را با ميخ به تخته اي مي كوبند و او را در همين حال نمايش مي دهند تا چند روز بميرد. با اين همه، مي گويند كه چون ميخ ها را (پس از مدت نسبتاً كوتاه) بكشند، مجرم نفس دارد و زنده است.

بريدن بدن (يا اره كردن): در اين گونه اعدام، مجرم را معلق نگاه مي دارند و از ران تا سر او را كم كم به فاصله اي اره مي كند تا كه كشته شود.

زنده به گور كردن: چنين است كه در زمين سوراخي حفر مي كنند و مجرم را زنده در آن مي گذارند به وضعي كه فقط سر و گردنش بيرون است و سپس دور او را (در سوراخ) دوغاب گچ مي ريزند و گچ كه كم كم خشك مي شود (با افزوده شدن حجم آن) به بدن محكم فشار مي آورد، چنان كه چشم هايش از حدقه بيرون مي آيد و به سختي مي ميرد. سپس روي سرش را هم خاك مي پوشانند.

دريدن بدن: چنين است كه اندام مجرم را به گاو يا اسب (كه از دو سو آن را مي كشند) مي بندند تا بدنش دريده و كشته شود.

كور كردن: چشم مجرم را از حدقه بيرون مي آورند يا آن را ميل مي كشند كه كور مي شود. اين مجازات در بيشتر موارد به مردن محكوم نمي انجامد.

 

درآمد سالانه ماليات

درآمد خزانه

دانستن جمع (و تفصيل) ماليات اين دولت خيلي مشكل است؛ اما جمع كلي آن سالانه از ده كرور تومان، معادل بيست كرور ين ژاپن، تجاوز نمي كند. برابر بررسي انجام شده به وسيله وزير مختار انگليس، در سال هاي 1872 م. تا 1875 م. درآمد سالانه به طور متوسط 4750000 تومان، برابر 9500000 ين ژاپن، بوده است. مي گويند كه درآمد يك ساله در 1875 م. به نقد 4361660 تومان و به جنس 550840 تومان، بر روي هم 4912500 تومان- معادل 9825000 ين ژاپن مي شود. اين درآمد سالانه خزانه از ماليات و پيشكش ها و جرايم و ضبط نقدينه و اموال و محل هاي ديگر حاصل مي شود. عوايد خزانه از دو راه كلي حاصل مي شود: ماليات، و حقوق بر صادرات. ماليات از همه ايالات و حكومت نشين ها جمع مي شود و منبع اصلي آن حقوق بر اراضي (كشاورزي) است كه به نقدي و جنسي تقسيم مي شود. حقوق بر صادرات و ديگر انواع ماليات ها مركب از ماليات بر صادرات بر خانوار و ماليات بر گله ها و مواشي و ماليات تجاري و ماليات بر صنعت و نيز عوايد گمركي است.

نرخ ماليات

ماليات به معني اخص، كه حقوق وضع شده بر اراضي است، در اصل به نرخ ده درصد محصول وصول مي شود. اكنون از موجودي خزانه دولت كاسته مي شود و در مقابل بر هزينه ها و پرداخت هاي شاه افزوده مي شود. از اين رو مي گويند كه به گرفتن ده درصد ماليات اضافي حكم خواهد شد.

اين ترتيب ماليات گرفتن البته حد و ظرفيت معين دارد. از سويي هم محصلان ماليات در ايالات و ولايات طوري عمل مي كنند كه هميشه بيشتر از مقدار ماليات مقرر از مردم مي گيرند، و در نتيجه آزار و فشار زياد به مردم وارد مي آيد.

 

ادبيات

تعليم و تربيت

تعاليم رايج در ايران علوم اساسي در زندگي را محدود شناخته، و مدرسه تازه بنياد بسيار كم است. درس ها بيشتر درباره شريعت و احكام اسلام است. بچه هايي كه در مدارس بلوكات و دهات تحصيل مي كنند فقط زبان فارسي و عربي مي خوانند، و بهترين فايده تحصيل را سواد قرآن خواندن مي دانند. براي هزينه مكتب در دهات، اولياي شاگردها به مكتب دار از حاصل كشت (گندم) مي دهند. اين ترتيب با آنچه كه در "تراكويا" (مكتب خانه هاي ژاپن) معمول است تفاوت ندارد.

حروف فارسي، اعم از مصمت و مصوت، 32 است، و لغت با تركيب اين حروف و از راست به چپ نوشته مي شود. اعداد را، برعكس از چپ به راست مي نويسند. (يك صفحه نمونه حروف و خط فارسي در كتاب تصوير شده است).

وصف دارالفنون

درباره مدرسه اي كه در تهران داير است و وضع آن را از نزديك ديدم، در اينجا شرحي مي نويسم:

اين مدرسه در گوشه شمال شرق (اراك) است و رديف خانه هاي عادي جلو آن را گرفته، و از بيرون ناپيداست. با معرفي اي كه آقاي تايلور Mr.Taylor معلم انگليسي اين مدرسه كرده و ترتيبي كه داده بود توانستم در روز 13 اكتبر سال 13 ميجي (1880 م.) از اين مدرسه ديدن كنم. به جلوي در ورودي اين مدرسه كه رسيدم، شش- هفت مدرس يا مأمور پايين رتبه تر اينجا از من و همراهان من استقبال و ما را به بالاخانه هدايت كردند. در اينجا مدير مدرسه و هفت- هشت معلم ادبيات و نظام به ما خوشامد گفتند. مدير مدرسه برادر مخبرالدوله رئيس تلگرافخانه است. همه به صحبت نشستيم، و ضمن صرف چاي و شيريني از چيزهاي گوناگون گفت و گو كرديم. پس از آن از بالاخانه پايين آمديم و به كلاس هاي درس رفتيم. ساختمان اين مدرسه كه هر بُرِ آن پنجاه- شصت كِن (حدود يكصد متر) است، حياط و باغي در وسط داشت با گلكاري و حوضي در ميان چمن آن، آب از فواره بالا مي رفت و توي حياط مي ريخت.

درس جغرافيا و شاگرد نادان

اتاق سوم كلاس جغرافيا بود. معلم فرانسوي به نزديك پنجاه شاگرد، كه سه- چهارتاشان افسر قشون بودند، درس جغرافيا مي داد. معلم از شاگردي كه روي كلاهش نشان سرهنگي داشت خواست كه نقشه اي ساده از آسيا روي تخته سياه بكشد و (به من اجازه داد كه) درباره اين منطقه از او پرسش كنم. هر چند كه نقشه اي كه كشيده بود نادرست بود و تقريباً نامفهوم، كوشش كردم كه امتحاني بكنم، پرسيدم كه كوه هاي كون لون كجاست، اما نمي دانست. پس پرسيدم كه مملكت كره كجاست، و او به جايي در حدود كانتون چين اشاره كرد. در اين وقت، معلم جغرافيا خواست كه درباره محلي نزديك به ايران از او بپرسم. پس درباره طور و عرض جغرافيايي تهران از او سئوال كردم، و باز نتوانست جواب بدهد. فهميدم كه اطلاع او در حد شاگرد دبستاني بي دانشي است. پيش خود فكر كردم كه هر چند در اينجا، در مملكت ايران، مهمان (و محترم) هستم؛ اما در قشون ژاپن فقط درجه سلطاني دارم، و عجيب است كه حالا از سرهنگ قشون مملكت ايران امتحان شفاهي مي گيرم.

دادن و گرفتن رشوه

گويا در ايران اين عادت بد و ناپسند گسترده است كه حتي مدرسه و معلم از آن بركنار نيست، و اين ها هم به رشوه گرفتن مبتلا هستند، و هنوز به نسبت كم و زياد پيشكشي كه مي رسد درباره ضعف و قوت شاگردان تصميم مي گيرند. چنين است كه پسران خانواده سلطنت درس نمي خوانند، اما درجه سرتيپي مي گيرند، بستگان خانواده هاي اشراف مانند عمو و دايي و برادرزاده هنوز درسشان تمام نشده از بلندپايگان دولت مي شوند. كسي كه از خانواده هاي پايين باشد، اگر هم دانش بسيار داشته باشد، منتها طبيب و حكيم روستا مي شود و از اداني مردم باقي مي ماند.

بي قدري علم و فرهنگ

مي گويند كه به اين موجبات است كه (رغبت به تحصيل و) تعداد شاگردان مدرسه زياد نيست. اما اين تصور هم (براي همه ادوار) درست نمي نمايد، زيرا كه ايران از كهن ترين كشورها است. اما پس از قرون ميانه و به دنبال جنگ و آشوب هاي پي در پي، مردم از عالي و داني با دانش بيگانه شدند. پس از بنياد شدن سلسله قاجار كم كم آرامش (نسبتاً بلندمدت) پيدا شد. اما اكنون هنوز بيش از 80 سال از آغاز اين دوره نگذشته است و مردم ايران هنوز به لزوم و اهميت فرهنگ معرفت دارند. پادشاه كنوني پس از آخرين سفرش به اروپا در سال 1872 كمي شيوه اروپايي را دنبال كرده و گرايش به تمدن جديد يافته است. با آن كه مي گويند كه دارالفنون تاريخ 30 ساله دارد، در واقع بيش از چهارده- پانزده سال از پا گرفتن آن نمي گذرد. با اين توسعه نيافتگي، كمي شاگردان نه فقط بر اثر عادت ناپسند است (كه از آن ياد شد) ، بلكه به احتمال به اين سبب است كه اكثر مردم هنوز علم و فرهنگ (و ارزش آن) را نمي شناسند.

تأملي در كار قشون

فرماندهان همه كاره

وضع سربازان كه (از معلم فرنگي) تعليم مي گيرند چنان است كه ياد شد. اختيار امور سربازها يكسره در دست فرمانده مربي آنها است، كه جز كار فرماندهي اختيار امور مالي و كار حساب را هم دارد. مثلاً حساب و كتاب ساختن قرارگاه سوارنظام همه در دست دومانتوويچ Cololnel Aleksei Ivanovich Domantovich سرهنگ روس است. گويا او اين قرارگاه را با صرف مبلغ 4800 تومان ساخت. لباس افراد سوارنظام هم به قيمت هاي زير تمام شده است: كلاه، 2 قران؛ لباس كار و مشق، 15 قران؛ شمشير بلند، 12 قران؛ خنجر، 7 قران؛ يك دست يراق، 4 تومان؛ چكمه 15 قران؛ و... .

از اينجا پيداست كه در ايران دستگاه قشون بخش داره مالي ندارد، و معلم فرنگي حتي كار حساب را هم مي كند و امور دفتري گوناگون را هم انجام مي دهد. مواردي هم بوده كه معلم (فرنگي) فرماندهي قشون و اختيار (در عمليات جنگي) داشته است. براي نمونه، در اوايل اكتبر سال 13 ميجي (1880 م. و اوايل ذيقعده 1297 ه.) كه شورش اكراد (شيخ عبيدالله) در آذربايجان واقع شد، قشوني مركب از 3500 سرباز از تهران (براي فرونشاندن شورش) فرستادند كه پنج افسر اتريشي (مربي قشون) هم با آن همراه بودند، و هر كدام از اينان مأموريت سركردگي يا فرماندهي داشت. مربيان اتريشي كه به اين مأموريت جنگي گسيل شدند افسران زير بودند:

دو واگنر De Wagner                                                                            سلطان؛ سركرده توپخانه

بارون ريسنر Baron Reisner                                                                 نايب اول؛ فرمانده سپاه

دو بيكسكي [?] De Biksky                                                                   نايب اول؛ فرمانده هنگ اول

كوزاك [?] Kuzak                                                                                 نايب اول: فرمانده گردان شاپور

شمور [?] Chez Moure                                                                        نايب اول: فرمانده سپاه

كنار ماندن افسران ايراني

بدين گونه به معلمان فرنگي مأموريت خارج از وظيفه آنان داده و از حد اختيارات شان تجاوز شده بود. افسران ايراني به ناچار زيردست آنها شده بودند. در اين وضع، افسران ايراني نمي توانند كسب تجارت و ابراز لياقت كنند؛ و اين ها هم در كارشان كوتاهي مي كنند. تصور مي شود كه به سبب اين رويه است كه افسران و سربازان صاحب استعداد و لياقت (ايراني) در قشون به عرصه نمي رسند. اما اين را هم بايد گفت كه چنين وضعي بار آمد سياست و سازماندهي نظامي ايران هم هست.

شباهت به وضع چين

فكر مي كنم كه طرز و تدبير كار سپاه در اينجا همان به انتظار و اقبال نشستن است.در اين واقعه با پيروزي در فقط يك نبرد به سرتيپ و افسران قشون نشان و خلعت دادند و آن را پيروزي قطعي و نهايي انگاشتند، و در واقع وضع كلي را از نظر دور داشتند. اين حال را مي توان با وضع لشكري چين مقايسه كرد؛ كه در اينجا پيشتر كه سربازان چيني براي تسخير شهر كاشغر آمدند فقط يك ارك را گرفتند، اما (كار را تمام شده و كامل دانستند و) آنها را تحسين و تقدير كردند و به اين لشكريان يك ماه مرخصي دادند. طرز قشون و لشكرراني ايران هم اين آفت را دارد. نيز شنيده شد كه حشمت الدوله سردار اين لشكر در منطقه درگيري از بيماري درگذشت. راست و دروغ بودن اين خبر را هم نمي توان تأييد كرد. آنچه پيداست قشون دولتي خموده و ناكار آمد است. از طرفي هم كردها در مدت جنگ روس و عثماني، نيرويي از اكراد عثماني بسيج كردند و به ياري (سلطان) با يزيد رفتند؛ و چون قواي عثماني شكست خورد جبهه خود را تغيير دادند و به مقابله با عثماني برخاستند و تجهيزات قواي ترك را به يغما بردند، و خود را با تفنگ هاي هنري مارتين Henry Martin مسلح كردند. هنوز هم به اين تفنگ ها مجهزند و گويا قوه جنگي بسيار بالايي دارند. تا هنگام عزيمتم از ايران نتوانستم از پايان كار درگيري كردها با قشون دولتي ايران اطلاع يابم.

نوجوان سرتيپ

جا دارد از داستاني عجيب ياد كنم. به تازگي يكي از اشراف فرزند خود را با نامه اي نزد سرهنگ اتريشي معلم مدرسه نظام فرستاده، و در اين نامه خواهش كرده بود كه اين نوجوان را يكي دو سال آموزش دهند و سپس درجه سرتيپي به او بدهند. سرهنگ اتريشي پاسخ داد كه او چندين ده سال در مدارج نظامي خدمت كرده تا سرانجام درجه سرتيپي يافته است، و نمي تواند اين درخواست را بپذيرد. البته معلوم هم نيست كه پس از يكي- دو سال تعليم نظامي درجه سرتيپي بدهند؛ اما به هر روي سرهنگي اتريشي اين خواهش را رد كرد. طرح اين تقاضا نشان مي دهد كه در حقيقت كافي است كه يكي- دو سال از افسر اتريشي تعليم ببينند تا مقام و درجه افسري بگيرند. پيداست كه در ميان نظاميان ايران كساني براي آينده مايه اميدند كه اكنون از افسران خارجي تعليم مي گيرند، اما آموزش نظامي براي رسيدن به درجه سرتيپي(= اميري) هنوز ترتيب و تحقق نيافته است. اگرچه بنا به پيشامد جايي به نام مدرسه نظام هست، اينجا، چنان كه در فصل آموزش ياد شد، فقط اسم و عنواني دارد و نمي تواند كسي را براي كار افسري و مأموريت فرماندهي بار بياورد.

شيوه كهنه سربازگيري

در شيوه سربازگيري نيز هنوز رسم قديم دنبال مي شود، و جز مردم مسيحي و يهودي و زردشتي(كه سرباز نمي دهند) از هر طايفه و قوم در ولايات و بلوكات مملكت ايران كه مسلمانند سرباز مي گيرند. در نواحي و گوشه و كنار ايران مسلمانان دو تيره شيعه يا سني اند كه با هم ضديت دارند؛ و از آن جا كه هر هنگ و رسته نظامي مركب از افراد طوايف و اهالي مناطق مختلف است، ميان آنها هميشه اختلاف هست و وحدت رأي و عقيده ندارند. علاوه بر اين، مدتي كه افراد در خدمت نظام مي گذرانند معين نيست. زياد مي بينيم كه در ميان افراد يك هنگ پيرمردان موسپيد و نوجوانان چهارده- پانزده ساله در كنار هم فعاليت وخدمت مي كنند، با اين تركيب، هرگز وحدت و همكاري مطلوب ميان آنها نمي تواند باشد. وضع درهم قشون ايران را به ارابه ها در چين كه چهار نوع چارپا- گاو و اسب و قاطر و خر- به آن مي بندند، مي توان تشبيه كرد. مي توان تصور كرد كه سرعت اين ارابه هيچ به درشكه اي كه چهار اسب آن را بكشد، نمي رسد.

سياست و تجارت

طرف هاي تجاري ايران در جنوب هندوستان و عربستان و در شمال روسيه و تركمانان و در مغرب ترك ها (عثماني) هستند. ممالك دور دست فعال در بازرگاني خارجي ايران هم انگليس، فرانسه و هلندند. رشد نكردن تجارت (خارجي) ايران علت هاي متعدد دارد كه از اين ميان است وضع اقليمي دشوار، رشد نيافتگي مردم، رسوم دست و پاگير، وضع محصول، پيشرفته نبودن كشتيراني و نا ساخته بودن بنادر و راه ها و... نيز، چون محصول ها فراوان نيست، تكافوي صادرات را نمي دهد، اما انگليس از تجارت قصد سياسي دارد، و از اين رو بي توجه به كم و زياد حجم و زياد يا كم داد و ستد بازرگاني، تجارت در خليج فارس را در انحصار خود درآورده است، و سه بندرِ عباس و بوشهر و لنگه را در اختيار دارد. روسيه نيز چنان كه انگليس در جنوب، اختيار دار بازرگاني خارجي در شمال (ايران) است، و تبريز و رشت را پايگاه تجاري خود ساخته است.

اقلام صادرات

در اينجا به شرع اقلام كالاي تجاري مي پردازد:

چيزهايي كه از راه جنوب و خليج فارس به هندوستان صادر مي شود گياهان خشك داروئي، تنباكو، ترياك، موم و سمغ، گردو، بادام، خرما، گوگرد، شراب، ابريشم خام، فرش و قالي و شال، شمشير، اسب و اقلام ديگر است. آنچه كه از هندوستان وارد مي كنند بيشتر پنبه و چوب و قهوه و برنج و قند و شكر است.

تجمل دوستي ايراني ها

ايراني ها اصولاً تجمل دوست هستند، و به مايه چشم و هم چشمي با يكديگر خواستار چيزهاي ساخته شده از زر و سيم و وسايل زينتي. اما چون اين چيزها در ايران به دست نمي آيد، همه آن را از ممالك اروپا وارد مي كنند. از اين رو است كه شهر تبريز مركزيت تجاري در شمال ايران يافته و ارزش داد و ستد سالانه در اينجا از يك ميليون پاوند بيشتر است. اما مقدار صادرات و واردات در جنوب ايران، با همه رونق تجارت، فقط يك كرور (پانصد هزار) پاوند است. در واقع، اين متوسط ارزش سالانه تجارت خارجي در سال هاي 1875 تا 1878 م. است. گويا قلم عمده كالاي وارد شده به تبريز در اين پنج ساله پارچه پنبه اي (چيت) از انگليس بوده، به ارزش متوسط 800000 پاوند در سال، و متوسط ارزش صادرات به انگليس و فرانسه 110000 پاوند بوده است.

انگور و شراب

انگور در نواحي تهران و اصفهان و جاهاي ديگر زياد بار مي آيد، اما آن كه در حومه شيراز كشت مي شود بهتر است و از آن شراب مي گيرند كه خوشگوارترين گونه آن است. طرز كشت اين انگور با آن كه در ژاپي معمول است تفاوت دارد. تاك را هر سال هرس مي كنند، چنان كه بلندي آن از سه شاكو (حدود يك ذرع) بيشتر نمي شود؛ و مانند توت هرس شده و پايه كوتاه كه در ژاپن كاريكووا Karikuwa خوانده مي شود، شاخه ها و ميان برگ هايش پر از ميوه است و هر شاخه آن حدود 90 دانه انگور دارد. اين انگور پس از رسيدن هم رنگش سبز است و مانند انگور بنفش (انگور دانه درشت بنفش كه در ژاپن مي شناسند و بار مي آورند) خوشبو و آبدار نيست، اما شيرينتر است و بي دانه و از نوع مرغوب و ممتاز.

جز شراب، مسكري كه "عرق" خوانده مي شود درست مي كنند كه آن را از انگور يا خرما مي گيرند. براي نوشيدن، شربت هاي گوناگون هم درست مي كنند كه گونه اي از آن آب نارنج است كه با افشره نارنج و افزودن چند قطره گلاب كه در ايران به دست مي آيد مي سازند. اين شربت طعمي گوارا و بويي خوش دارد، و در تابستان گرم بسيار مزه مي كند.

كوه و كوره راه ها

در ايران راه هاي دشوار گذر و هموار، هر دو، هست، راه هاي دشوار گذر بيشتر در نواحي سرحدي است، مانند راهي كه از بوشهر به داخل خاك ايران كشيده است و به شهر شيراز مي رسد. در اين مسير بايد شش يا هفت بار از كوهستان هاي مرتفع كه از چهار- پنج هزار شاكو (=1212 تا 1515 متر) تا نزديك هفت هزار شاكو (=2121 متر) بلندي دارد، عبور كرد. در اين ميان فقط در دو كوهستان راهداران راه ها را مرمت كرده و قابل عبور نگه داشته اند. ديگر قطعه ها به همان وضع طبيعي (ايجاد شده با گذشتن مسافر و چارپا) باقي مانده است، و راه سازي و تعمير نمي شود. از اين روست كه راه كوهستاني به وضعي شگفتي انگيز در برابر مسافر سر به آسمان مي كشد و ستيغ كوه ها كه گويي ستاره ها در بالاي آن به رديف نشسته اند و سنگ و صخره كوه به هيأتي غريب پيش چشم مي آيد. در اينجا دره ها بسيار عميق است و آدم و چارپا كه از اين سنگ و ستيغ ها بالا مي روند تا مي توانند خود را به كناره كوه مي چسبانند و ترسان و لرزان گام بر مي دارند و پيش مي روند. دشواري و دهشت اين راه بيش از آن است كه به قلم توان آورد. اما به ميانه خاك ايران كه مي رسيم كوهي هم كه نزديك 10000 شاكو (=3030 متر) ارتفاع دارد چنين سخت گذر نيست، و جز اين كوهسارها همه جا جلگه و بيابان پهناور گسترده است. اغراق نيست كه بگوييم كه در اين بيابان ها هيچ چيز به چشم نمي آيد. از اين رو در اين پهنه ها نياز به كشيدن راه نيست، و اثر پاي مسافران و چارپايان در گذر زمان راهي ساخته كه چنان هموار است كه گويي بر سطح دريا مي رود.

راه هاي سخت گذر

در دامنه كوه ها راه خوب ساخته شده است و در سفرمان در اين مسير و عبور از اين كوه ها احساس سختي نكرديم. اما نيمي از اين مسير در امتداد رودخانه ميان دره كوه هاي بلند و كنار پرتگاه هاي مهيب كشيده است. در يك سو سنگ و صخره كوه مانند طاقي بالاي سرمان را مي پوشاند، و در كنار ديگر راه دره عميق در زير پا به چشم مي آيد كه در ته آن جريان تند و خروشان رود گرداب هايي پديد مي آورد كه به انبوه برف مانند است، و صداي پر جوش و خروش همچون رعد در كوهسار مي پيچد. مسافران به اينجا كه مي رسند اگر زمستان باشد از سختي اين راه ترسناك از وحشت عرق مي ريزند، و اگر تابستان باشد از ترس مو بر تنشان راست مي شود چنان كه از سرما به لرزه افتاده باشند. بدينسان در نواحي سرحدي راه سخت گذر زياد است. اين وضع براي بستن دروازه هاي ايران (به روي دشمن خارجي) وسيله (طبيعي) عمده اي است؛ اما، سخت بودن راه ها حمل و نقل را بسيار محدود و دشوار مي كند. براي همين بسته و محدود ماندن است كه دانش و آگاهي مردم هنوز پيش نرفته است. يك مثل مي گويد كه صدف در لاك بسته و سختش در ته دريا خود را در امن و امان مي بيند و (جز خانه صدفيش دنيايي نمي شناسد و) نمي داند كه ماهيان بزرگ ديگر در اقيانوس پهناور شناورند.

سفر در ايران

كاروان و چاپار

سفر كردن در ايران به دو گونه است: سفر كارواني و سفر چاپاري. سفر كاروان شيوه معمول سفر در اين كشور است. عده كاروانيان دست كم 10 نفر، و در بيشتر موارد 50 تا 100 نفر است. آنها به چارپا سوارند و در رديف هاي چند نفره پيش مي روند، زن ها و بچه ها در رديف داخل و مردها با اسلحه در دو سو و گرداگرد آنها، يا اين كه هر زن بر ترك مرد خور بر چارپا سوار مي شود، و يك زن و مرد بر قاطري مي نشينند و مي رانند. زنان اشراف و اعيان بر كجاوه كه نزديك 7 شاكو (حدود دو ذرع) طول و چهار شاكو (حدود يك ذرع و چارك) عرض دارد، مي نشينند. اين تخت روان در چپ و راست دري دارد و دو تير چوبي (موازي) از وسط آن مي گذرد و آن را در جلو و عقب بر پشت دو قاطر مي بندند. در راه هاي كاروان رو مي بينيم كه در يك سو صندوق هاي اسباب و كالا بار چند شتر كرده اند و در سوي ديگر بر قاطر و خر بار و مسافر مي برند، و چارپايان باربر و مركوب دسته دسته و پي در پي مي گذرند.

چارپا و چاروادار؛ منزل ها

بر يك اسب يا شتر نزديك 70 من، بر قاطر 30 من، بر خر 22 تا 30 من بار مي زنند. معمولاً هر هفت رأس اسب و شتر را دو چارپا مي برند، و نزديك يك فرسخ در ساعت (كه نزديك يك و نيم ري، واحد طول ژاپني است، به شرحي كه در بخش اوزان و مقادير گفته شد) راه مي پيمايند؛ و در روز نزديك پنج فرسخ راه مي روند. اين مسافت را يك منزل مي نامند، يعني مسافتي كه پس از پيمودن آن بايد در جايي منزل كرد و آسود. به تناسب سختي و آساني راه و دوري و نزديكي كاروانسرا، فاصله دو منزل متفاوت است.


کلمات کلیدی:
 
نگاهي به ايران شناسي در آسياي ميانه
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥  

ايران شناسي در آسياي ميانه

1- تاجيكستان

الف_مراكز مطالعات ايران شناسي:

آكادمي علوم تاجيكستان

مركز اصلي مطالعات ايران شناسي در تاجيكستان، مانند ساير جمهوريهاي آسياي ميانه، فرهنگستان علوم اين جمهوري است. البته با اين تفاوت كه در مورد تاجيكستان اين مطالعات تنها صورت يك كار تحقيقي ندارد، بلكه قسمتي از مطالعات مربوط به فرهنگ ملي محسوب مي شود و آميختگي اين مطالعات با ادب و فرهنگ تاجيك به حدي است كه تفكيك آنها عملي نيست.فرهنگستان علوم تاجيكستان در سال 1951 تأسيس شده و در حال حاضر داراي سه شعبه با چهارده انستيتوي علمي و پژوهشي و نيز شعبه خاصي در پامير است. يكي از اين شعب، شعبه علوم اجتماعي است كه اداره فعاليت هاي فرهنگي و ادبي و زبان شناسي آكادمي را بعهده دارد. رئيس فرهنگستان "محمد عاصمي" است كه رئيس بخش تاريخ علوم آن نيز هست.

بخش خاورشناسي فرهنگستان علوم تاجيكستان

اين انستيتو كه "عبدالغني ميرزايف" شاعر برجسته معاصر تاجيك آن را اداره مي كند مركز اصلي مطالعات ايران شناسي بوده و يكصد نفر در آن كار مي كنند. انستيتو داراي بخشهايي به نام متون فارسي، تاريخ ادبيات كلاسيك ، ايران و افغانستان در دوران جديد ، و بخش خاص نسخه هاي خطي است. آكادمي علوم شعبه اي نيز به نام "ميراث خطي" دارد.بخش خاور شناسي صاحب مجموعه نفيسي از نسخه هاي قديمي خطي است كه قسمت مهمي از آنها را آثار ادبيات كلاسيك پارسي تشكيل مي دهد.در حال حاضر، گذشته از ايران شناسان سابقه داري چون ي . براگينسكي ، عبدالغني ميرزايف ، كمال الدين عيني ، رسول هادي زاده ، ميرزا تورسون زاده ، ميخائيل زند ، گروهي ديگر از ايران شناسان در اين انستيتو به پژوهش در زمينه هاي مختلف فرهنگ ايران اشتغال دارند كه از جمله آنها مي توان از اشخاص ذيل و آثارشان نام برد:ابراهيم علي زاده ، در رشته زبانشناسي فارسي (مؤلف كتاب مطالعه در فرهنگ جهانگيري به عنوان منبع لغت شناسي فارسي، نصيرالدين اوف  در رشته ادبيات كلاسيك فارسي (مؤلف رساله گرايش ملي در اشعار كلاسيك فارسي و تاجيك قرون يازدهم و دوازدهم)،كلثوم حليمووا  در رشته ادبيات كلاسيك فارسي (مؤلف رساله بررسي درباره يك اثر خطي در دوشنبه حاوي قديمي ترين مجموعه غزليات حافظ)،باكوئف در رشته ادبيات كلاسيك فارسي (مؤلف رساله اي درباره نظم امير خسرو دهلوي) و سيائف در رشته زبان شناسي ايراني، (مؤلف رساله اي درباره خصوصيات افعال زبان فارسي در قرون اوليه هجري، بر مبناي تاريخ طبري). 

انستيتو زبان و ادبيات رودكي

اين انستيتو كه به نام "رودكي" نامگذاري شده مهمترين مركز مطالعات و پژوهشهاي علمي در زبان فارسي تاجيكستان است و قريب به يكصد نفر در آن مشغول تحقيق مي باشند. رئيس اين انستيتو كه به پنج بخش تقسيم مي شود، ناصر معصومي است.

بخش "ادبيات كلاسيك" به مسئوليت رحيم هاشم ، بخش "لغت شناسي" به مسئوليت و . كاپرانف، بخش "ادبيات عاميانه" به مسئوليت رجب امانوف ، بخش "ادبيات نوين تاجيك" به مسئوليت محمد شكوراوف و بخش "لهجه شناسي زبانهاي پاميري" پنج بخش اين انستيتو است.

انستيتوي تاريخ و باستان شناسي و مردم شناسي "احمد دانش

"اين مركز بنام احمد دانش مورخ و نويسنده بخارائي فارسي زبان قرن گذشته كه كتاب معروف او به نام تاريخ امراي منغتيه در دوشنبه و مسكو به چاپ رسيد نامگذاري شده و رئيس آن بهادر اسكندروف است.

انستيتو داراي بخشهاي باستان شناسي، هنرشناسي، مردم شناسي، تاريخ باستاني، تاريخ قرون وسطي و بخش اسناد تاريخي است كه همه آنها از نزديك به تاريخ و هنر ايران ارتباط دارند.كتابخانه انستيتو علاوه بر كتب اختصاصي خود، صاحب چند مجموعه نفيس كتابهاي تاريخي است كه بدان اهدا شده است. اين مجموعه ها عبارتند از: كتابخانه شخصي "ياكويسفسكي" خاور شناس معروف  در لنين گراد، كتابخانه اولدنبرگ در لنين گراد و كتابخانه سميونف خاور شناس معروف روس ساكن ازبكستان كه هر سه پس از مرگ آنها بدين كتابخانه انتقال يافته است.انستيتو داراي موزه خاصي نيز هست ك بسياري از آثار مكشوفه در پنج كند در آنجا نگاهداري مي شود.

ب_ مراكز تدريس زبان فارسي :

 زبان درسي در كليه مدارس تاجيكستان، تاجيكي است كه در ميان خانواده زبانهاي ايراني نزديكترين زبان با زبان فارسي رايج در ايران به شمار مي رود و تفاوتي با فارسي ندارد. بنابراين منظور از مراكز "تدريس فارسي" در اينجا مراكز تعليم زبان و ادبيات فارسي بصورت كلاسيك و در سطح بالاي دانشگاهي است.

 دانشگاه دولتي تاجيكستان

اين دانشگاه در سال 1948 در شهر دوشنبه تأسيس شده و در حال حاضر داراي هفت دانشكده و در حدود 4500 دانشجو است .زبان و ادبيات فارسي در دانشكده تاريخ و زبان شناسي اين دانشگاه در كرسي خاصي كه در سال 1956 تأسيس شده است تدريس مي شود. مواد تدريسي اين كرسي عبارتند از: زبانهاي باستاني ايران، زبان فارسي معاصر، ادبيات فارسي، تاريخ ايران، جغرافياي مختصر ايران، دروس كرسي هاي زبان و ادبيات تاجيك و زبان عربي و ادبيات ملل شرق نيز با دروس كرسي فارسي ارتباط نزديك دارد.

دانشسراها

علاوه بر دانشگاه دولتي تاجيك ، سه دانشسراي عالي تاجيكستان داراي بخش مخصوص زبان و ادبيات فارسي هستند كه عبارتند از :دانشسراي عالي دوشنبه، دانشسراي عالي خجند و دانشسراي عالي كولاب . در اين دانشسراها ادبيات فارسي تقريباً در سطح دانشگاهي تدريس مي شود.

 ج_مراكز كتب و اسناد خطي فارسي

مخزن نسخ خطي شرقي دايره خاور شناسي آكادمي تاجيكستان

اين كتابخانه كه در شهر " دوشنبه" واقع است، مهمترين مركز نسخ خطي فارسي در تاجيكستان است. گردآوري اين كتب از سال 1932 يعني از زماني شروع شد كه در دوشنبه شعبه آكادمي علوم اتحاد شوروي تأسيس شد.كتابخانه دولتي عمومي خجند كه در سال بعد از آن ايجاد شد نخستين قسمت اين نسخ خطي شرقي گردآوري شده را در معرض استفاده عموم گذاشت. كتابخانه هاي دانشسراي عالي اين دو شهر نيز از همان هنگام جمع آوري نسخ خطي شرقي اشتغال جستند. در سال 1953 نسخه هاي خطي اين مراكز به "آكادمي علوم تاجيكستان" انتقال يافت، بطوريكه اكنون "مخزن نسخ خطي" اين فرهنگستان داراي متجاوز از 3000 كتاب خطي است كه چون در اغلب موارد دو يا چند كتاب با هم جلد شده اند رويهم در حدود6000 تأليف را شامل مي شود. قسمت اعظم اين نسخ به زبانهاي فارسي، ازبكي و عربي است.مشخصات بخشي از اين نسخه ها در فهرستي به نام "قسمتي از نسخه هاي خطي مجموعه كتابخانه دولتي عمومي در استالين آباد" توسط آ.ن. بولديرف و ا.شاهنشايف در"دوره آثار شعبه فرهنگستان علوم تاجيكستان" (جلد اول سال 1938) منتشر شده است .فهرست ديگري به نام "فهرست نسخه هاي خطي شرقي آكادمي علوم جمهوري تاجيكستان" تأليف ا.م. ميرزايف و آ. ن . بولديرف در سال 1960 در استالين آباد انتشار يافته است .

از زمره نفايس اين كتابخانه مجموعه اي از نسخ خطي اسماعيليه است كه در بدخشان بدست آمده و برخي از آنها تا كنون ناشناخته بوده است. مجموعه كتابهاي كتابخانه پروفسور استاريكف دانشمند روس نيز كه بدين كتابخانه اهداء شده بسيار ارزنده است.

كتابخانه دولتي فردوسي

اين كتابخانه كه كتابخانه عمومي پايتخت تاجيكستان است از مهمترين مراكز كتب خطي و چاپي فارسي در شوروي سابق به شمار مي رود . بخش كتابها و نسخ خطي فارسي بخش مستقلي از اين كتابخانه است .كتابخانه فردوسي در حال حاضر داراي 2،000،000 كتاب چاپي و 2500 نسخه خطي است كه مهمترين قسمت آنها را نسخ خطي فارسي تشكيل مي دهد .از جالبترين اين نسخ نسخه اي از الهيات ابو علي سينا است كه در اواخر قرن دهم يا اوائل قرن يازدهم هجري كتابت شده است . نسخه خطي جالب ديگر رساله اي در طب نوشته حكيم محمد شريف خان دانشمند و پزشك هندي است كه فهرست كليه داروهاي عصر به ترتيب الفبا در بيست و هفت فصل آن آمده است .همچنين سه نسخه خطي نفيس از خمسه نظامي و گلستان و بوستان سعدي و مجموعه اشعار اميرشاه شاعر غزلسراي قرن نهم و دهم هجري كه داراي تصاوير بسيار ظريف و جلد چرمي منقش كار استادي به نام باباخان است .

د ـمراكز آثار هنري و باستاني ايران

تمام موزه هاي تاجيكستان آثاري از هنر ايران يا آثار ايراني مكشوفه در كاوشهاي باستان شناسي را در خود جاي داده اند.مهمترين مركز اين آثار موزه تاريخ و مردم شناسي تاجيكستان در شهر دوشنبه است كه به نام "كمال الدين بهزاد" نامگذاري شده است و داراي بخش خاص مربوط به آثار ايراني است .قسمتي از آثار معروف دوران اشكاني كه در كاوشهاي باستان شناسي نسا بدست آمده است نيز در اين موزه نگاهداري مي شود .

موزه رودكي در شهر پنچ كند صاحب مجموعه نفيسي از آثار و مدارك مكشوفه در كاوشهاي باستان شناسي پنچ كند است كه با تاريخ ايران ارتباط دارد .

انستيتوي باستان شناسي آكادمي علوم تاجيكستان نيز داراي موزه اي اختصاصي است كه در آنجا قسمتي از آثار مكشوعه در پنچ كند نگاهداري مي شود .

ه ـ نشريات مربوط به خاور شناسي

نشريات گوناگوني در ارتباط با خاور شناسي و ايران شناسي در تاجيكستان منتشرشده و مي شوند .برخي از آنها عبارتند از :اطلاعات فرهنگستان علوم تاجيكستان (چاپ دوشنبه)،گزارشهاي فرهنگستان علوم تاجيكستان (چاپ دوشنبه)،كارهاي فرهنگستان علوم تاجيكستان (چاپ دوشنبه)،اطلاعات شعبه علوم اجتماعي فرهنگستان علوم تاجيكستان (چاپ دوشنبه)،معارف و مدنيت (چاپ دوشنبه )وادبيات تاجيكستان (چاپ دوشنبه).

مهمترين نشريه ادبي تاجيكستان "صداي شرق" است كه در حال حاضر ارگان اتحاديه نويسندگان تاجيكستان است . اين مجله به زبان محلي و با خط روسي در دوشنبه به چاپ مي رسد و تقريباً عموم نويسندگان و شعرا و محققان تاجيكستان با آن همكاري دارند. اشعار شعراي معاصر ايران نيزدر اين مجله چاپ مي شود.

2ـ ازبكستان

الف ـ مراكز مطالعات ايران شناسي

 مراكز اصلي مطالعات ايران شناسي در جمهوري ازبكستان عبارتند از : انستيتوي خاورشناسي فرهنگستان علوم ازبكستان ، دانشكده هاي خاورشناسي دانشگاههاي تاشكند و سمرقند  و مخزن ذخائر نسخ خطي فرهنگستان علوم .

آكادمي علوم ازبكستان

آكادمي علوم ازبكستان در سال 1943 تأسيس شد و داراي چهار شعبه و بيست و يك انستيتو است كه مطالعات مربوط به امور فرهنگي و هنري در يكي از اين چهار شعبه به نام شعبه علوم اجتماعي صورت مي گيرد .اين شعبه داراي چهار انستيتو به نامهاي انستيتوي خاور شناسي بيروني ، انستيتوي تاريخ و باستان شناسي  ، انستيتوي ادبيات و زبان شناسي پوشكين  و انستيتوي فلسفه و حقوق است كه كارهاي علمي هر يك از آنها در رشته تخصصي شان  با فرهنگ ايران ارتباط دارد . علاوه بر اين، آكادمي علوم ازبكستان انستيتويي به نام "انستيتوي تاريخ و زبان شناسي و ادبيات" در شعبه اين آكادمي در قره قالپاق دارد كه مطالعات آن نيز با تاريخ و زبان و ادبيات ايران مربوط است . شعبه علوم اجتماعي داراي نشريه اي به نام "علوم اجتماعي ازبكستان" و نشريه ديگري به نام "زبان و ادبيات ازبك" (به زبان ازبكي) است .مهمترين كار علمي فرهنگستان علوم ازبكستان درباره ايران در سالهاي اخير، انتشار ترجمه روسي دوره كامل "قانون" ابو علي سينا در شش جلد بزرگ است . چاپ مجموعه مفصل "زبان شناسي ايران" نيز كه در سال 1966 در تاشكند صورت گرفت از ديگر كارهاي با ارزش آكادمي علوم ازبكستان در زمينه فرهنگ ايران است .

 

انستيتوي خاور شناسي "بيروني"

اين انستيتو مركز اصلي پژوهشهاي خاور شناسي و ايران شناسي در ازبكستان بوده  و تقريباً عموم دانشمندان ازبك كه در رشته تاريخ و فرهنگ ايران كار مي كنند در اين مركز عضويت داشته يا با آن همكاري مي كنند . تعداد كارمندان علمي اين انستيتو متجاوز از چهل نفر است كه فعاليت علمي نيمي از آنها با مطالعات ايراني ارتباط دارد. انستيتو داراي بخش خاصي به نام ايران شناسي و افغان شناسي و بخشي نيز به نام نسخ خطي است كه وظيفه اصلي آن جستجو در نسخه هاي خطي فارسي كه در مخزن مهم كتب خطي فارسي در تاشكند تمركز يافته مي باشد .نخستين كارشناس عاليقدر فرهنگ ايران در اين انستيتو پروفسور الكسندر سمينوف عضو فرهنگستان علوم ازبكستان و مؤلف فهرست معروف مخطوطات شرقي كتابخانه مركزي تاشكند بود كه چند سال پيش درگذشت .

از گروه دانشمنداني كه در حال حاضر در اين انستيتو در رشته هاي مختلف مربوط به تاريخ و فرهنگ ايران كار مي كنند مي توان از اشخاص ذيل نام برد: شاه اسلام شاه محمد اف رئيس دانشكده خاور شناسي دانشگاه دولتي تاشكند كه  اشعار سعدي و حافظ و جامي را به زبان ازبكي ترجمه كرده ونزديك  به  يكصد مقاله درباره ادبيات ايران نگاشته است، عبيداله كريم اف كه مترجم و مفسر كتاب "سر الاسرار اثر ناشناخته زكرياي رازي" از روي نسخه خطي نادر اين كتاب در تاشكند است، بحرالدين مانانوف كه تخصصش در تاريخ معاصر ايران بوده و رساله "روابط روسيه و ايران پس از الحاق آسياي ميانه به روسيه" براساس مدراك بايگانيهاي دولتي تاشكند و مسكو و لنينگراد و عشق آباد و تفليس را  تهيه كرده است ،الياس نظام الدين اف كه متخصص روابط ايران و ازبكستان بوده و رساله "روابط آسياي ميانه با كشورهاي شرق" را نوشته است و مريم يائكاچوا كه رشته تخصصي او "زن در ادبيات فارسي" است و كتاب "زن در ادبيات معاصر فارسي، بر مبناي آثار صادق هدايت" از او منتشر شده  است. 

در انستيتوي تاريخ و باستان شناسي آكادمي علوم ازبكستان قسمتي از كارهاي علمي به تحقيق درباره روابط مشترك تاريخ و باستان شناسي ايران و ازبكستان و بطور كلي ايران و آسياي ميانه اختصاص دارد. اساس اين مطالعات آثار مكشوفه در كاوشهاي باستان شناسي در نقاط مختلف آسياي ميانه است كه ارتباط با فرهنگ و تاريخ ايران دارد.

گذشته از تاشكند در سه شعبه اين انستيتو در خوارزم و سمرقند و ورفشه (نزديك بخارا) درباره اين آثار پژوهش مي شود. قسمتي از برنامه هاي علمي انستيتو هنر به پژوهش درباره موسيقي ايران و ارتباط آن با موسيقي آسياي ميانه اختصاص دارد  و در اين مورد آثار خطي فارسي درباره موسيقي كه مجموعه بزرگي از آنها در "مخزن ذخائر نسخ خطي" تاشكند نگهداري مي شود مايه اصلي اين مطالب را تشكيل مي دهد. بسياري از اين آثار در قرون مختلف توسط موسيقي دانان ايراني كه در آسياي ميانه مي زيستند، نوشته شده است.

 انستيتوي پزشكي آكادمي ازبكستان، از چند سال پيش به كار تدوين و انتشار يك لغت نامه داروي نباتي كه در قرون وسطي مورد استفاده پزشكان اسلامي بوده است، اشتغال دارد. در اين لغت نامه اسامي هر دارو به زبانهاي فارسي، عربي، لاتيني و تا آنجا كه امكان داشته است به زبانهاي روسي و ازبكي مشخص شده و بعلاوه توضيح داده شده كه اين داروها براي اولين بار توسط كداميك از پزشكان توصيه و تجويز شده و بيشتر توسط اطباي چه كشوري مورد استفاده قرار مي گرفته اند. اين لغت نامه پس از تكميل در حدود دو هزار لغت خواهد داشت.

ب ـ مراكز تدريس زبان فارسي

دانشگاه دولتي تاشكند

اين دانشگاه كه به نام "دانشگاه مركزي آسياي ميانه" در سال 1920 تأسيس شد و اكنون "دانشگاه تاشكند" خوانده مي شود، داراي يازده دانشكده و 5500 دانشجو است. تدريس زبان فارسي در "دانشكده خاور شناسي" اين دانشگاه صورت مي گيرد كه رياست آن براساس آخرين اطلاعات با "شاه اسلام شاه محمداف" مترجم خيام به زبان ازبكي و مؤلف آثار متعدد درباره ادبيات كلاسيك ايران است.

دروس سه دانشكده ديگر دانشگاه تاشكند يعني دانشكده تاريخ، دانشكده زبان شناسي و دانشكده فلسفه نيز از نظر كلي با تاريخ ايران و زبانهاي باستاني ايراني و تاريخ فلسفه ايران ارتباط دارند.

دانشگاه دولتي سمرقند "دانشگاه عليشير نوائي"

اين دانشگاه در سال 1927 به نام "دار المعلمين سمرقند" تأسيس شد  و در همان سال تبديل به آكادمي دولتي گرديد و در سال 1933 به صورت دانشگاه سمرقند درآمد. در حال حاضر اين دانشگاه ده دانشكده و 7000 دانشجو دارد. دانشگاه سمرقند از آغاز تأسيس خود داراي كرسي زبان و ادبيات فارسي بوده است. استادان اين كرسي در حال حاضر عبارتند از: ع. فطرت ، آ. برتلس و چند دانشيار به نام "هاشم رحيم" و "ذهني" و "ميرزا زاده" و "شيرواني" و "اسمعيل زاده" كه تحت نظر اين دو استاد كار مي كنند. در دانشكده زبانشناسي دانشگاه سمرقند كه كرسي زبان و ادبيات فارسي جزو آن است ، كرسي ديگري نيز به نام "زبان و ادبيات تاجيكي" وجود دارد كه دروس آن با زبان و ادبيات كلاسيك ايران مربوط است. همچنين كرسي خاصي براي زبانهاي كردي و اوستي وجود دارد.

ساير مراكز تدريس فارسي

دو دانشسراي آموزشي زبان يكي در سمرقند به نام "دانشسراي صدرالدين عيني" و ديگري در بخارا ، دوره هاي درسي خاصي براي  زبان فارسي دارند. همچنين دو مركز مذهبي مدرسه "مبارك خان" تاشكند و مدرسه "ميرعرب" بخارا زبانهاي فارسي و عربي براي طلاب تدريس مي شود. در پنج دبيرستان و دبستان تاشكند و سمرقند زبان فارسي تدريس مي شود كه از جمله آنها مدرسه شماره 119 تاشكند است.

 ج ـ مراكز كتب و اسناد خطّي فارسي

مخزن ذخائر نسخه هاي خطي انستيتو خاور شناسي فرهنگستان علوم ازبكستان

اين كتابخانه تاشكند از بزرگترين مراكز نسخه هاي خطي فارسي و ساير نسخ خطي شرقي و از غني ترين مخازن كتب خطي فارسي در تمام جهان است. نام قبلي اين مخزن "دايره نسخه هاي خطي شرقي كتابخانه عمومي جمهوري شوروي ازبكستان" بود. جمع آوري كتب خطي اين كتابخانه از سال 1870 كه كتابخانه عمومي تاشكند تأسيس شد، آغاز گرديد. هسته اصلي كتابخانه مجموعه اي از كتابهاي چاپي بود كه از طرف فرهنگستان علوم روسيه و دانشگاه سن پترزبورگ بدان اهدا شده بود. كتابهاي خطي كتابخانه از مراكز مختلف آسياي ميانه به دست آمده بود  و نخستين اطلاعي كه درباره آنها در دست است ،گزارشي است كه "ن. آ. مايف" ناظر كتابخانه در سال 1876 در اين مورد داده است. در سال 1888 "آ. آ. كون" فهرستي از كتابهاي اين كتابخانه را تهيه كرد و ضمناً خود او براي توسعه ذخيره كتب خطي كتابخانه، به خريد نسخه هاي خطي شرقي در بخارا و سمرقند و تاشكند پرداخت.  "بارتلند" خاور شناس معروف، از كتاب خطي "گلشن الملوك" محمد يعقوب بخارائي به عنوان مهمترين اين كتابها نام برده است.در سال 1895 با ابتكار "ن. پ. آستروئوموف" و "و. و. بارتلد" و چند تن از همكاران آنها ، مركزي به نام "انجمن باستان شناسان آماتور تركستان" در تاشكند تاسيس شد كه تا اكتبر 1917 مشغول كار بود. اعضاي اين انجمن وظايف اصلي خود را مطالعه در آثار كهن خاور زمين و گردآوري نسخه هاي خطي شرقي و تدوين فهرست آنها قرار دادند. "بارتلد" در مأموريتي كه در سال 1902 در تركستان داشت مجموعه كتابهاي كتابخانه عمومي تاشكند را به دقت بررسي كرد و گزارش جالبي درباره آنها انتشار داد. در مدت مأموريت او ، اين كتابخانه به توصيه وي چند مجموعه خصوصي كتب خطي شرقي را خريداري كرد كه از زمره بهترين كتب آنها مي بايد از نسخه خطي عالي "جامع التواريخ" رشيدي (متعلق به كتابخانه جورابيگ) و "ظفرنامه" شرف الدين يزدي و مينياتورهاي آن (متعلق به كتابخانه قاضي محي الدين) نام برد.

بعد از انقلاب اكتبر، فرهنگستان علوم روسيه توجه خاصي به كتابخانه تاشكند مبذول داشت و در نتيجه تعداد كتب و نسخ خطي آن بسيار توسعه يافت. از سال 1920 "و . و. بارتلد" كه به عضويت فرهنگستان برگزيده شده بود مجدداً در آسياي ميانه مأموريت يافت و كوشش فراواني در گردآوري كتب خطي شرقي براي اين كتابخانه مبذول داشت.در سال 1925 طبق تصويب نامه وزارت فرهنگ ازبكستان كليه كتابهاي خطي كه در مراكز مختلف اين جمهوري وجود داشت در كتابخانه عمومي تاشكند تمركز يافت و در سال 1933 به موجب تصويب نامه ديگري كتابخانه عمومي تاشكند تبديل به "مخزن مركزي كتب و نسخ خطي جمهوري شوروي سوسياليستي ازبكستان" گرديد. همزمان با تشكيل مخزن كتب و آثار خطي شرقي در تاشكند، دايره اي نيز براي مطالعه و بررسي علمي اين آثار تأسيس شد و خاور شناسان برجسته اي چون اشميدت و سمينوف اعضاء وابسته فرهنگستان علوم اتحاد شوروي براي اداره اين سازمان دعوت شدند.در حال حاضر تعداد نسخه هاي خطي شرقي اين مخزن 16،169 جلد است كه در حدود 6،500 نسخه از آنها كتب و نسخ خطي فارسي و در همين حدود نسخ خطي عربي است و بقيه نسخ به زبانهاي مختلف ازبكي، تركي، تاتاري، تركمني و پشتو است.از مهمترين نسخ خطي فارسي اين مخزن نسخه اي از خمسه امير خسرو دهلوي در 196 صفحه است كه كاتب آن نام خود را "محمد شمس الدين حافظ شيرازي" امضاء كرده و تاريخ كتابت آن سال 757 در شيراز است كه با زمان حافظ تطبيق مي كندو به همين جهت احتمال بسيار مي رود كه اين نسخه توسط شخص حافظ كتابت شده باشد. اين ديوان قبلاً متعلق به امير سمرقند بود و همواره در صندوق آهنين مخصوصي توسط وي نگاهداري مي شد. از زمره نسخ نفيس ديگر، نسخه اي از شاهنامه به خط محمد مراد سمرقندي كاتب قرن دهم هجري است.از جمله ديگر نسخ خطي بسيار نفيس اين كتابخانه نسخه اصلي قرآن معروفي است كه در زمان خلافت عثمان نوشته شده است و احتمالاً قديمي ترين نسخه قرآن كريم در جهان است. اين قرآن طبق روايات جاري آسياي ميانه ، بدست شخص عثمان نوشته شده بود، و هنگام قتل عثمان چند قطره از خون خليفه بر آن چكيد.

كتابخانه خصوصي "نبي خان ولي خوجايف"

دانشمند سالخورده ازبك كه لقب "معلم شايسته جمهوري ازبكستان را دارد ، داراي مجموعه جالبي از كتب خطي فارسي و عربي است كه به وي اجازه داده شده آنها را در اختيار شخصي خود داشته باشد. اين كتابخانه شامل تعدادي از آثار خطاطان برجسته قرون يازدهم و دوازدهم هجري ايران و آسياي مركزي است كه غالباً با تذهيب كاري خاص آن دوره تزيين شده و بسياري از آنها داراي جلدهاي زركوب و چرمي عالي است. تعداد كتابهاي فارسي اين مجموعه به دويست نسخه بالغ مي شود. بعلاوه اين كتابخانه داراي تعداد زيادي مرقع و لوحه كار خوشنويسان ايراني است.

 د ـ مراكز آثار هنري و باستاني ايران 

 

موزه هنري دولتي ازبكستان

اين موزه در سال 1918 در تاشكند تأسيس شده است و داراي مجموعه كاملي از آثار هنرهاي تزئيني و هنرهاي دستي و آثار نقاشي ازبكي است. مجموعه بزرگي نيز از آثار هنرهاي روسيه و كشورهاي اروپاي غربي و آثار هنري شرقي دارد. تعداد آثار موزه بيش از 36000 قطعه است. محل موزه بنائي است كه به سبك ابنيه قديم اصفهان ساخته شده و قبل از انقلاب متعلق به يك ديپلمات روسي به نام "پولووتسف" بوده كه مدتي در ايران با مأموريت سياسي به سر برده است. مجموعه ايراني اين موزه شامل تعداد زيادي پارچه هاي دست دوزي شده، ظروف ، آثار قلمزده ، كاشي ها و آثار هنرهاي تزئيني ايران است.

موزه دولتي تاريخ ازبكستان

اين موزه در سال 1919 در تاشكند تأسيس شده است و مركز اسناد و آثار تاريخي مربوط به زندگاني مردم آسياي ميانه از ادوار باستاني تا به امروز است. تعداد آثار موزه به 100،000 بالغ مي شود كه قسمتي از آنها در كاوشهاي باستاني به دست آمده و قسمت ديگر مربوط به آثار معماري، هنري، مردم شناسي و كتيبه ها و آثار هنري آسياي مركزي است.مجموعه ايراني موزه شامل آثار باستاني مربوط به ادوار ماقبل اسلامي ، آثار مكشوفه در حفاريهاي مختلف ازبكستان و تاجيكستان و تركمنستان، آثار هنري دوران اسلامي و نيز آثار هنري مشترك ايران و آسياي ميانه است.

  موزه تاريخ مدنيت و صنعت (فرهنگ و هنر)

اين موزه در سال 1896 در سمرقند تأسيس شده و داراي بيش از يكصد هزار اثر مربوط به تاريخ و هنر آسياي ميانه و آثار هنرمندان ازبك از ادوار قديم تا به امروز است. كلكسيون آثار ايراني اين موزه شامل مجموعه جالبي از ظروف و سراميك هاي قرن هشتم هجري مزين به خطوط و تصاوير ، بيست و نه اثر فلزي (جام هاي ساده يا منقش، ظروف، پيه سوز، شمعدان، سرپوش، گلدان، قليان، طاس، ديگچه ) ، چهار قطعه قلمكار و مجموعه اي از سكه هاي ساساني و سكه هاي صفوي و قاجار است . مجموعه ظروف سراميك اين موزه از ايران برده نشده ، بلكه در خود سمرقند به دست آمده است.

موزه دولتي ادبيات (موزه عليشير نوائي)

اين موزه كه در 1968 تأسيس شده مخصوص آثار ادبي زبان ازبكي است . كاملترين كلكسيون موزه مجموعه نوشته هاي امير عليشير نوائي و آثار مربوط به زندگاني او و آثار عصر و زمان اوست. بسياري از آثار اين موزه ارتباط مستقيم يا غيرمستقيم با ادبيات ايران دارد كه از زمره مهمترين آنها مي توان از مجموعه اي از مكاتبات جامي با امير عليشير نوائي نام برد.

موزه تاريخ و منطقه شناسي بخارا

اين موزه در درجه اول به آثار مربوط به تاريخ و هنر و مردم شناسي ناحيه بخارا اختصاص دارد و نظر به ارتباط نزديك تاريخ بخارا با ايران طبعاً بسياري از اين آثار به ايران مربوط است.مجموعه ايراني اين موزه شامل تعدادي آثار باستاني و آثار هنري و نمونه هاي آثار معماري و هنرهاي دستي و مينياتورها و مرقع هاي خوشنويسان به خط فارسي است كه قسمت عمده آنها مربوط به قرون اخير است . چند كتاب خطي فارسي از آثار جامي نيز در اختيار اين موزه است.

موزه صدر الدين عيني سمرقند

 اين موزه كه به اسم عيني شاعر تاجيك نامگذاري شده در درجه اول مخصوص آثار مربوط به زندگاني عيني و دوران او بخصوص مبارزات وي در راه دفاع از زبان "پارسي" در برابر نهضت پان توركيسم است كه در زمان عيني طرفداران آن خواهان اعلام زبان تركي به عنوان زبان رسمي آسياي ميانه بودند . مجموعه كامل مقالات و كتب عيني به زبان فارسي در اين موزه گردآوري شده است.

ه ـ نشريات خاورشناسي

ازبكستان نيز همانند تاجيكستان داراي نشريات خاور شناسي و ايران شناسي متعددي بوده و هست كه تعدادي از آنها به شرح ذيل است:گزارشهاي فرهنگستان علوم ازبكستان (چاپ تاشكند)،اطلاعات فرهنگستان علوم ازبكستان (چاپ تاشكند)،بولتن فرهنگستان علوم ازبكستان (چاپ تاشكند)،كارها و گزارشهاي شعبه علوم اجتماعي فرهنگستان علوم ازبكستان (چاپ تاشكند)،كارهاي انستيتوي تاريخ و باستان شناسي فرهنگستان علوم ازبكستان (چاپ تاشكند)،كارهاي موزه تاريخ و فرهنگستان علوم ازبكستان (چاپ تاشكند)، كارهاي دانشكده خاورشناسي دانشگاه دولتي آسياي ميانه (چاپ تاشكند)،كارهاي كتابخانه عمومي دولتي جمهوري ازبكستان (چاپ تاشكند)،كارهاي انجمن جغرافيائي ازبكستان (چاپ تاشكند)،ادبيات ازبكستان (چاپ تاشكند)،ادبيات و هنر ازبكستان (چاپ تاشكند)وزبان و ادبيات ازبك ( به زبان ازبكي ، چاپ تاشكند).

3ـ تركمنستان

الف ـ مراكز مطالعات ايران شناسي

 

فرهنگستان علوم تركمنستان

مطالعات ايران شناسي و به طور كلي خاور شناسي در جمهوري تركمنستان خيلي محدودتر از جمهوريهاي ديگر آسياي ميانه و قفقاز است  و تنها كار مهمي كه تا كنون در زمينه تاريخ و فرهنگ ايران در اين جمهوري انجام گرفته كاوشهاي باستان شناسي نسا و مطالعات مربوط به اسناد اشكاني مكشوفه در اين كاوشها بوده است.مركز مطالعات ايران شناسي در تركمنستان نيز مانند ساير جمهوري هاي اتحاد شوروي سابق فرهنگستان علوم اين جمهوري است. اين فرهنگستان در سال 1951 تأسيس شده و داراي سه بخش "علوم و مهندسي" ، "علوم بيولوژي" و "علوم اجتماعي" است و پژوهش هاي تاريخي و فرهنگي و ادبي در بخش اخير انجام مي گيرد. رياست اين شعبه در حال حاضر با ك. م. قلي يف است. اين بخش داراي سه انستيتو به نام انستيتوي تاريخ "س. باتيروف" ، انستيتوي زبان شناسي و ادبيات "مخدوم قلي" ، و انستيتوي اقتصاد است. "مركز اكتشافي مختلط باستان شناسي تركمنستان جنوبي" نيز از سازمانهاي وابسته به بخش علوم اجتماعي فرهنگستان علوم است.

انستيتوي زبان شناسي و ادبيات مخدوم قلي

اين انستيتو در سال 1951 به نام "مخدوم قلي" شاعر تركمن قرن گذشته تأسيس شده است. فعاليت هاي علمي اين انستيتو در زمينه پژوهش ادبيات كلاسيك و ادبيات عاميانه تركمن انجام مي گيرد  كه قسمتي از آن با آثار فارسي شعراي گذشته تركمن از قبيل آزادي پدر مخدوم قلي، شيدائي ، كمينه و غيره ارتباط دارد.انستيتو داراي كتابخانه اي به نام  "گنجينه نسخ قديمي انستيتوي زبان و ادبيات مخدوم قلي" است.

 انستيتو تاريخ س. باتيروف

اين انستيتو در سال 1951 تأسيس شده است . مطالعات انستيتو در رشته تاريخ تركمنستان صورت مي گيرد و از اين لحاظ با تاريخ ايران مخصوصاً در قرون اخير ارتباط دارد.

 هيئت مختلط علمي باستان شناسي تركمنستان

اين مركز ، سازمان اكتشافي و علمي است كه وظيفه آن انجام كاوشها و مطالعات باستان شناسي در نقاط مختلف تركمنستان است و هيئت كارشناسان آن از باستان شناساي روس و تركمن و ساير جمهوريهاي آسياي ميانه تركيب شده اند . از نخستين سالهاي بعد از جنگ جهاني دوم كه كار اين مركز شروع شده ، فعاليت هاي جالبي توسط آن صورت گرفته كه مهمترين آنها كاوشهاي باستان شناسي معروف "نسا" پايتخت كهن اشكاني در نزديك شهر عشق آباد است.

ب ـ مراكز تدريس زبان فارسي

دانشگاه دولتي تركمنستان

اين دانشگاه در سال 1950 در عشق آباد تأسيس شده است و در حال حاضر داراي هفت دانشكده و 4000 دانشجو است.دانشگاه تركمنستان داراي دانشكده خاصي به نام  "فاكولته زبانهاي خارجي" و دانشكده ديگري به نام  "فاكولته لغت شناسي" است. تدريس زبان فارسي به صورتي محدود در دانشكده اخير انجام مي گيرد.

ج ـ مراكز كتب و اسناد خطي فارسي

كتابخانه عمومي دولتي تركمني

 اين كتابخانه در 1931 در عشق آباد تأسيس شده است و داراي بيش از 2،000،000 جلد كتاب به زبانهاي روسي و تركمني و زبانهاي مختلف شرقي و غربي است. مجموعه كتب فارسي اين كتابخانه 600 جلد كتاب است كه قسمت كمي از آنها نسخه هاي خطي و بقيه كتب چاپي است . در اين مجموعه كلكسيون مهمي از كتب خطي و چاپي مربوط به آئين بهائي وجود دارد  زيرا در دوران تزاري عشق آباد يكي از كانون هاي اصلي بهائيگري و مركز حضيره القدس بهائيان بود. از كتب خطي و چاپي فارسي اين كتابخانه هنوز فهرست خاصي تهيه نشده است.

مخزن نسخه هاي قديمي انستيتوي زبان و ادبيات مخدوم قلي

اين "مخزن" كه كتابخانه انستيتوي مخدوم قلي است وابسته به فرهنگستان علوم تركمنستان است و در حدود 200،000 كتاب چاپي دارد. مجموعه كتب خطي شرقي اين كتابخانه تقريباً 400 جلد است كه مهمترين آنها چند نسخه از شاهنامه فردوسي و ديوانهاي فضولي و امير عليشير نوائي و آثاري از شعراي كلاسيك تركمن (مخدوم قلي، آزادي، كمينه، شيدائي و غيره) و رسالاتي درباره زندگي آنهاست.از آثار جالب اين كتابخانه ، ديواني از "دوست محمد آزادي" شاعر تركمن قرن هيجدهم و پدر مخدوم قلي فراغي بنيانگذار ادبيات كلاسيك تركمن است كه "بهشت نامه" نام دارد. اين منظومه كه نسخه خطي آن چندي پيش در دهكده "حاجيان" در ناحيه قزل اترك به دست آمد، در سال 1170 هجري سروده شده و شامل 483 بيت است و متن غير كاملي از آن در سال 1833 در بخارا به وسيله قربان بردي گرگاني كه هم شاعر و هم ناشر بوده و نام او از ايراني بودن وي حكايت مي كند به چاپ رسيده بود.

 د ـ مراكز آثار باستاني و هنري ايران

 

موزه دولتي هنرهاي زيباي تركمنستان

اين موزه در سال 1938 در عشق آباد تأسيس شده است و بزرگترين موزه تركمنستان به شمار مي رود . در اين موزه كاملترين مجموعه هنرهاي تركمني مخصوصاً هنرهاي دستي تركمن گردآوري شده است كه مهمترين آنها كلكسيون معروف قاليها و قاليچه هاي تركمني است كه تعدادشان به چند هزار بالغ مي شود. همچنين 7000 اثر مربوط به هنرهاي ساير ملل شوروي و هنرهاي غربي و مجموعه اي از آثار هنرهاي دستي ايراني (قالي، زري، مينياتور، ظروف) نيز از زمره آثار اين موزه است.

 ه ـ نشريات مربوط به خاورشناسي

نشرياتي چند نيز در تركمنستان به موضوعات زير مجموعه خاور شناسي و ايران شناسي مي پردازند كه از آن جمله اند :اطلاعات فرهنگستان علوم تركمنستان (چاپ عشق آباد)،كارهاي انستيتوي تاريخ و باستان شناسي و نژاد شناسي فرهنگستان علوم تركمنستان (چاپ عشق آباد)،كارهاي هيئت مختلط باستان شناسي تركمنستان جنوبي   (چاپ عشق آباد)و مدارك هيئت مختلط باستان شناسي تركمنستان (چاپ عشق آباد ).

4ـ قزاقستان

الف ـ مراكز مطالعات ايران شناسي

فعاليت هاي ايران شناسي در جمهوري قزاقستان جنبه اي بسيار محدود دارد. اين مطالعات در اين جمهوري هم در شعبه علوم اجتماعي فرهنگستان علوم انجام مي گيرد. انستيتو هائي از اين شعبه كه از نظر كلي با تاريخ و زبان شناسي و ادبيات ايران ارتباط دارند، عبارتند از : انستيتوي زبان شناسي، انستيتوي تاريخ و هنر "م. ا. عوض اف" و انستيتوي تاريخ و باستان شناسي و مردم شناسي  "ك. ك. وليخانوف".

در چند سال اخير چند كتاب تحقيقي از جمله كتابهاي "تأثير زبانهاي فارسي و عربي در زبان قزاقي" توسط ل. رستموف و "ايران در جنگ جهاني" توسط اي. گزيتسنكو در آلما آتا چاپ شده است.

ب ـ مراكز كتب و اسناد خطي فارسي

كتابخانه دولتي جمهوري قزاقستان

اين كتابخانه در سال 1936 در آلما آتا تأسيس شده است و در حال حاضر داراي 2،000،000 كتاب شامل سي هزار كتاب چاپي نادر و مجموعه اي نسخه هاي خطي فارسي و عربي و زبانهاي آسياي ميانه نيز مي شود.

نفيس ترين اثر خطي اين كتابخانه ترجمه شاهنامه فردوسي به زبان جغتائي است كه توسط شاه ميران كلاندار به امر حاكم يارقند كتابت شده است و بيش از يك هزار صفحه دارد. نسخه نفيس و مصوري از خمسه نظامي نيز كه پانصد سال پيش نوشته شده است و آراسته به مينياتورهاي عالي است از آثار جالب اين كتابخانه است.

  ج ـ مراكز آثار هنري و باستاني ايران

موزه مركزي دولتي قزاقستان

اين موزه، موزه مركزي تاريخ و منطقه شناسي قزاقستان بوده و در آلماآتا واقع شده است كه در آن 90،000 اثر مختلف گردآوري شده است .تقريباً همه آنها مربوط به تاريخ اين منطقه از ادوار باستاني تا به امروز است.قسمتي از آثار ايراني اين موزه اشياء هنري است كه در كاوشهاي باستان شناسي اخير در ايالت "جامبول" در قسمت جنوبي قزاقستان به دست آمده است. در اين كاوشها كه توسط هيئت اعزامي انستيتوي تاريخ و باستان شناسي و مردم شناسي آكادمي علوم قزاقستان صورت گرفت، معلوم شد كه شهر تاراز در روي شهر قديمي ديگري بنا شده كه قريب ده قرن پيش بر سر راه بازرگاني ايران و چين قرار داشته است . در اين شهر قديمي مقدار زيادي سكه هاي نقره اي و مسي و مجموعه اي از اشياء دستي كار ايران به دست آمد كه همان وقت به موزه آلماآتا انتقال يافت .در همين ايالت جامبول بناي تاريخي جالبي به نام "مقبره عايشه بي بي" وجود دارد كه در قزاقستان آن را "مرواريد معماري كهن شرق" لقب داده اند . بناي اين مقبره و نيز مقبره ديگري به نام "خواجه احمد ياسوي" به سبك بناي مساجد بخارا و سمرقند در دوران تيموري ساخته شده است و به صورت مشخصي طرح و اسلوب ايراني دارد. در ابنيه تاريخي قزاقستان جنوبي نيز معمولاً كاشيهاي رنگي و پر نقش و نگاري بكار رفته كه با شيوه كاشيكاري ايراني بسيار نزديك است.

 


کلمات کلیدی:
 
نگاهي به ايران شناسي در روسيه و آسياي ميانه
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥  

به نام خدا

نگاهي به ايران شناسي در روسيه و آسياي ميانه

دانشجو : رضا سليمان نوري استاد : دكتر زهره زرشناس  ارديبهشت 1385

مقدمه:                                                                    

ايران به عنوان کشوری که از يک سو حلقه رابط بين اروپا و آسيا محسوب می شود  و از سوی ديگر دارای تاريخی بسيار غنی و گذشته ای بس پربار است ، از آن هنگام که اروپايی ها قرون وسطی را پشت سر گذاشته وتلاش خود برای تسلط بر جهان را آغاز  کردند همواره يکی از قبله ها وکعبه های آمال آنان بوده است . اين امر شامل روسيه هم که بسيار ديرتر از ساير مناطق اروپا دوره بربريت و قرون وسطی راپشت سر گذاشت هم می گردد با اين تفاوت که هرچند سرعت روسيه در صنعتی شدن بسيار لاک پشتی بود اما اين سرعت در استعمار گری بسيار بسيار تند وشتاب زده بود .آن چنان که در فاصله زمانی کمی آنان توانستند خود را به مرزهای ايران رسانده ويگانه دولت اروپايی هم مرز با کشورمان لقب گيرند. امری که آنان را برای تحقيق آشنايی بيشتر با ايرانيان مصمم تر کرد.. از زمان پتر کبير دو ويژگی باعث جلب توجه روسيه به ايران شد: نخست دکترين پتر مبنی بر دستيابی به آب های گرم از طريق مرز های جنوبی که منظور ايران بود و دوم رقابت با اروپاييان برای تسلط هر چه بيشتر و کاملتر به منابع طبيعی بکر آسيا. طبيعی است که ايجاد ارتباط نياز به ياد داشتن زبان طرف مقابل دارد و به اين ترتيب بود که نخستين جرقه های ايران شناسی در روسيه  با زبان شناسی در حد اوليه آن يعنی آشنايی با زبان پارسی آغاز شد و طی سالهای متوالی گسترش روزافزونی پيدا کرد .آن چنان که اکنون ما ايرانيان بسياری از گذشته تاريخی خود را مديون دانشمندان روس و ساير کشورهای زير مجموعه اين کشور در دوران تزاری وجمهوری شورا ها هستيم . بر همين اساس در زير مروری کوتاه بر پيشينه ايران شناسی در روسيه وکشورهای آسيای ميانه خواهيم داشت . اما قبل از شروع اين توضيح را ضروری می دانم که متاسفانه اطلاعات درباره فعاليت های ايران شناسی در کشور های آسيای ميانه در آن حد کم است که بهتر است بگوييم اطلاعاتی وجود ندارد و صد البته که اين اطلاعات در مورد کشوری مانند قرقيزستان برابر با صفر است  .بر اين اساس از نبودن اطلاعاتی هر چند مختصر درباره فعاليت های ايران شناسی در قرقيزستان در اين مجموعه پيشاپيش عذرخواهی می کنم.

تاريخچه آموزش زبان فارسی در روسيه

سابقه آموزش زبان فارسی درروسيه به زمان پتركبير بر می گردد. البته اين آموزش نه دريکی از مراکز دانشگاهی اين کشور بلکه در اصفهان و  در اوايل قرن 18 ميلادي آغاز شد. پتر ، در سال 1716, پنج نفر را انتخاب و به ايران فرستاد تا زبان فارسي را ياد بگيرند و بتوانند به عنوان مترجم در دربارش خدمت كنند.

موضوع آموزش زبان فارسی در روسيه را در دو شاخه پی می گيريم:

الف- کتاب های درسی زبان فارسی :

 نخستين فارسی آموزان در اصفهان اين زبان را فرا گرفتند و به کشورشان بازگشتندتا آن را به ديگران بياموزند. در آن زمان کتاب درسی خاصی تدوين نشده بود و تنها از فرهنگ «مجمع الفرس » به عنوان فرهنگ زبان فارسي استفاده مي كردند. با توجه به حساسيت روابط بين روسيه و ايران،  از سال 1732 تدريس زبان فارسي در وزارت امور خارجه روسيه به طور جدي شروع شد.در نيمه دوم قرن 18 ميلادي علاقه مردم روسيه به زبان هاي شرقي از آن جمله به زبان فارسي بسيار افزايش پيدا كرد . در آن زمان آثار بي نظير ادبيات فارسي مانند شاهنامه فردوسي و اشعار حافظ ، همچنين اوستا توسط ايران شناسان فرنگي مورد مطالعه و ترجمه قرار گرفته و روشنفكران روسيه امكان يافتند با آثار بزرگ ادبيات ايران آشنا شوند و به همين دليل احتياج به فرهنگ فارسي در روسي بوجود آمد. در سال 1786 در سنت پترزبورگ اولين فرهنگ فارسي به روسي كه داراي 625 كلمه بود در كتابي مربوط به سفر يفرمف به بخارا ، خيوه ، ايران و هند منتشر گرديد. يك سال پس از آن، يك فرهنگ بزرگ در روسيه چاپ شد كه در آن 285 كلمه از زبان روسي به 51 زبان اروپايي و 149 زبان آسيايي از آن جمله فارسي ، پهلوي و دری ترجمه شده بود. گرچه از سال 1804 و 1805 دردانشگاه هاي مسكو ، قازان و خاركف و پس از چند سال يعني در سال 1816 دردانشگاه سن پترزبورگ تدريس زبان فارسي براي روس زبانان آغاز شد اما اطلاعات دقيقی از سيستم آموزشی و کتب درسی آن نداريم. در سال 1826 «بولديدف» استاد زبان هاي شرقي در دانشگاه مسكو،  مجموعه اي از متون فارسي براي دانشجويان روسي زبان تهيه كرد كه شامل غزليات ، قصايد ، داستان هاي كوتاه و قطعات متون منثور قديمي فارسي، همچنين يك فرهنگ نسبتاً بزرگ ( 3500 كلمه ) فارسي به روسي و يك شرح كوتاه دستور زبان فارسي مي شد. از همين كتاب تا او اخر قرن19 در روسيه به عنوان كتاب درسي اصلي استفاده مي شد.در نيمه دوم قرن 19 در دانشگاه هاي روسيه تدريس زبان فارسي توسعه پيدا كرد. زبان فارسي باستان، زبان اوستايي، فارسي ميانه ( پهلوي )، فارسي كلاسيك و ادبيات كلاسيك ايران از جمله آثار فردوسي ، سعدي ، حافظ و غيره مورد مطالعه قرار مي گرفته اند.در سال 1869 «ميرزا ثاني گشتاسپ» كه از سال 1861 تا سال 1877 زبان فارسي را در دانشگاه سن پترزبورگ تدريس كرده بوديك فرهنگ فارسي- روسي- فرانسوي زير عنوان «فرهنگ مفيد » با 4 هزار كلمه تدوين کرد و چند سال بعد يعني در سال 1853 «برزين» كتاب دستور زبان فارسي را در شهر قازان به چاپ رساند.«زالمان» با همكاري «ژوكفسكي» در سال 1889 كتاب دستور زبان فارسي را همراه با شرح عروض ، برگزيده اشعار فارسي نوشت. محققی به نام  «كورش»،  علاوه بر ادبيات فارسي در زمينه خصوصيت صرف و نحو زبان فارسي كار مي كرده و در سال 1877 كتابي در مورد ويژگي هاي نحو فارسي و وجوه تشابه و تفاوت نحو فارسي و روسي نوشت.«بارتولد» و «روزنبرگ» در زمينه ادبيات فارسي تحقيقات زيادي انجام داده اند. در سال 1901 شرح دستور زبان فارسي و در سال 1914 فرهنگ فارسي به روسي تاليف فردی به اسم «ميرزا جعفر» به چاپ رسيد.در قرن 20 و به خصوص پس از انقلاب اكتبر سال 1917 ، زبان و ادبيات فارسي در مراکز آموزشی روسيه اهميت و جايگاه خاصی يافت،  به طور مرتب تدريس مي شد و مورد تحقيق قرار گرفت. در دانشكده خاور شناسي دانشگاه لنينگراد ( سن پترزبورگ فعلي ) پس از انقلاب اكتبر، كرسي زبان و ادبيات فارسي ايجاد مي شود كه استادان آن زبان فارسي ، تاريخ زبان فارسي ، زبان هاي باستاني ايراني و ادبيات ايران را تدريس مي كنند.از جمله کتاب های بعدی در زمينه آموزش زبان فارسی می توان به کتاب هايی که توسط« برتلس»، «کاسايوا»، «زرکوا» و «کاسايوا» به ترتيب در سال های 1932، 1933، 1932 و بالاخره 1942 منتشر شد اشاره کرد. در دهه 1950 کتاب های آموزشی جديدی توسط استادان جوانتر پديد آمد: « دوره مقدماتی زبان فارسی» نوشته مشترک «واسکانيان» و «روبينچيک»، « کتاب درسی برای دانشجويان سال سوم» به قلم «رادووينسکی» در سال 1951، « کتاب درسی برای دانشجويان سال اول» کار مشترک «علييف» و «بيسکف» در سال 1953 و بالاخره « کتاب درسی زبان فارسی» نوشته «آوچينکوا» در 1955 را می توان از آن جمله نام برد.از جمله کتاب های جديد آموزش زبان فارسی می توان به « فارسی برای روس زبانان» نوشته دکتر «ولاديمير ايوانف»، « آموزش زبان فارسی» اثر «گلادکوا»، چاپ جديد « کتاب درسی زبان فارسی» نوشته «آوچينکوا» با بازنگری پروفسور «ولاديميرايوانف» اشاره کرد.

ب- مراكز اصلي آموزش زبان فارسی :

مراکز آموزش زبان فارسی در روسيه را می توان به سه دوره قبل از پيروزی بلشويک ها بر روسيه ، بعد پيروزی بلشويک ها و بالاخره پس از فروپاشی شوروی تقسيم کرد.در مورد نخستين مرکز آموزش زبان فارسی بايد گفت که اين کار نه در دو شهر بزرگ امروزه روسيه يعنی سن پيترزبورگ و مسكو بلکه در قازان شروع شد. در اين شهر آموزش زبان فارسی نه در دانشگاه ها بلکه در آموزشگاه های آن روزه آغاز گرديد. در اواخر قرن 18 ميلادي اولين دانشگاه هاي روسيه راه اندازی شد و از سال 1804 و 1805 در دانشگاه هاي مسكو ، قازان و خاركف و پس از چند سال يعني در سال 1816 در دانشگاه سن پترزبورگ تدريس زبان فارسي براي روس زبانان به راه افتاد. اولين استادان زبان فارسي در سن پترزبورگ ، «شارموا» زبان شناس فرانسوي و «توپچي باشي» ( ايراني متولد شده در قفقاز) بودند.با توجه به اين که سن پترزبورگ بزرگترين مركز تاريخي خاور شناسي روسيه به شمار مي رود. تدريس زبان هاي شرقي درروسيه از سال 1804 آغاز گشت. شعبه مربوط به تدريس زبان عربي و فارسي اين دانشگاه در سال 1818 افتتاح شد. با تأسيس دانشكده خاور شناسي در سال 1855 كلاس هاي جديد تحت عنوان پشتو ، ادبيات فارسي ، زبان اوستا و فارسي باستان گشايش يافتند. بخش ادبيات ايران در سال 1916 استقلال يافت. نکته جالب آن که  آكادميسين  «زاليمان» ، ايران شناس معروف طي 40 سال ( از سال 1876 تا سال 1916 ) زبان پهلوي ، اوستا و « مباني زبان هاي ايراني » را در اين دانشكده تدريس مي كرد. از سال 1886 پروفسور «ژوكوفسكي» ـ بزرگترين متخصص رشته اسلام در ايران ، دانشمند زبان فارسي معاصر ، ادبيات و فولكور گويش هاي فارسي به عنوان استاد دراينجا فعاليت داشت.مدتی بعد از انقلاب اکتبر ، آموزش زبان فارسی تقريبا همان روال قدیم را می پيمود و تحول چندانی در آن داده نشد. آكادمي ديپلماتيك وابسته به وزارت امور خارجه روسيه و پس از آن انستيتو دولتي روابط بين الملل مسكو به جمع مراکزی پيوستند که آموزش زبان فارسی در دستور کار آنها بود. انستيتوي دولتي روابط بين المللي مسكو، بيش از 50 سال پيش گشايش يافته و وابسته به وزارت امور خارجه است.شعبه زبان هاي ايراني دانشگاه دولتي زبان شناسي مسكو در سال 1952 تأسيس شد و پروفسور «راستور گويوا» عهده دار رياست آن بود.از جمله مراکز قديمی آموزش زبان فارسی می توان به انستيتوي نظامي زبان هاي خارجي اشاره کرد که به تربيت مترجمين زبان هاي خارجي براي نيروهاي نظامي روسيه اختصاص دارد نيز يکی از قديمی ترين مراکز آموزش زبان فارسی در روسيه به شمار می رود.در بين تمامی مراکز توسعه و آموزش زبان فارسی، انستيتوي كشورهاي آسيا و آفريقا را می توان در حال حاضر،  مشهور ترين دانست.  پرفسور ايوانف سرپرست کاردان دفتر زبان های ايرانی دراين مرکز، در چند سال گذشته توانست با ايجاد روابط بسيار حسنه با رايزنی فرهنگی ايران در روسيه و حمايت و همکاری کامل در اجرای برنامه های فرهنگی-آموزشی اين رايزنی گام های بسيار بلندی را در توسعه و گسترش زبان فارسی در روسيه بردارد. به دنبال فروپاشی اتحاد شوروی در اوايل دهه 90 و قطع حمايت های مالی کافی از سوی دولت، موسسات آموزش عالی روسيه دچار رخوت شدند و در مورد زبان فارسی اين وضعيت بيش از ديگر بخش ها بخوبی ديده می شد. عدم وجود رايزنی فرهنگی فعال و بی توجهی به سرنوشت زبان فارسی، کندی قابل توجهی را بر سيستم آموزش فارسی در روسيه حاکم کرد. مراجعه به اعداد و آمار، نشانگر آن است که اينگونه ارتباط ها تا 5-6 سال پيش يا اصلاً وجود نداشته و يا بسيار محدود بوده است.گرچه از اواسط دهه 1990 ايران کمک به موسسات آموزش زبان فارسی آغاز کرد اما اين حمايت ها نه کافی بود و نه با برنامه و طرح بود و نه با آينده نگري. لذا نتوانست آنطور که بايد و شايد در مسير آموزش ها تحولی ايجاد کند.طی 5-6 سال اخير و با استقرار رسمی رايزنی فرهنگی ، بسياری از مشکلات و معضلات فوق الذکر يا بکلی مرتفع گرديد و يا به حداقل رسيد. گشايش اتاق های فرهنگ ايران در دانشگاه های متعدد و دوره های دانش افزايی ، دادن امکاناتی مانند کتاب و نشريات ايرانی، حمايت مادی و معنوی از چاپ و نشر کتاب و ديگر مواد مرتبط با زبان و ادب فارسی، برقراری شب های شعر و داير کردن نمايشگاه های متعدد توانست زمينه های مناسبی را برای بالا بردن سطح دانش و آگاهی دانش پژوهان زبان فارسی فراهم آورد و آنان را به آينده رشته ای که می خوانند اميدوار سازد.باتشويق و حمايت های رايزنی جمهوری اسلامی ايران، استادان و کارشناسان توانستند کتاب های آموزشی جديد و پيشرفته ای تدوين کنند که نه تنها متون آنها با شرايط روز و شکل روابط جديد سياسی ايران و روسيه هماهنگ است بلکه ميزان رشد دانشجويان در زبان فارسی را بطور کمی و کيفی بالا می برد. بطور مثال می توان به کتاب فارسی برای روس زبانان نوشته پروفسور ايوانف اشاره کرد که به دليل استقبال زياد، طی سال های اخير در چند نوبت، با تيراژ قابل ملاحظه ای چاپ و در اختيار دانش پژوهان قرار گرفته است .در سال های اخير و با فعاليت رايزنی ايران مراکز جديدی در روسيه درجهت توسعه زبان فارسی و فرهنگ ايران گشايش يافته اند. از اين جمله می توان به افتتاح رشته زبان فارسی در دانشگاه دولتي فني آستاراخان درسال 2001 اشاره کرد. انستيتوي روابط بين الملل و منطقه شناسي سيبري در سال 2001 به گشايش مركز ايران شناسي در دانشكده روابط بين الملل و منطقه شناسي سيبري دست زد. مديريت  مركز ايران شناسي و زبان فارسي را ولاديمير پلاستون بر عهده دارد. آخرين مركز آموزش زبان فارسی به سال 2002 در دانشگاه دولتی گورکی در شهر يکاترينبورگ روسيه گشايش يافت که در آن 10 دانشجو زير نظر استاد ولاديمير کوزمين به تعليم زبان فارسی مشغولند.غير از موارد ذكر شده طی سال های 200 و 2001 در دانشگاه دولتی و مدرسه ملي شهر ساراتف دو مركز ايران شناسي و آموزش زبان فارسی آغاز به فعاليت نمودند. سرپرستی مرکز ايران شناسی دانشگاه دولتی ساراتف را ويتالي بليزنيوك بر عهده دارد.

با اين مقدمه ابتدا  به بررسی کامل مراکز مرتبط با ايران و ايران شناسی در دو شهر اصلی روسيه يعنی  مسکو و سن پترز بورگ اقدام می کنيم .آنگاه نگاهی کوتاه خواهيم داشت به اين نوع مراکز در جمهوری های خودمختار وابسته  به روسيه و سرانجام وضعيت فعلی ايران شناسی در چهار جمهوری آسيای ميانه تاجيکستان، ترکمنستان ، ازبکستان و قزاقستان را مورد کنکاش قرار می دهيم .

                  ايران شناسي در روسيه

1- مؤسسات ايران شناسي در مسكو

    الف) انستيتو كشورهاي آسيا و آفريقا:

انستيتوي زبان هاي شرقي در سال 1956 در دانشگاه مسكو تأسيس يافت كه بعداً به انستيتوي آسيا و آفريقا تبديل شد. گروه هاي فارسي و تركي از دانشكده زبان و ادبيات به اين انستيتو انتقال داده شدند. در سال 1972 ساختار انستيتو تجديد سازمان گرديد و براي خود هدفي قرار داد كه بر اساس آن، فارغ التحصيلان نه فقط در زمينه ي زبان هاي كمياب و مشكل كارشناس شوند بلكه در رشته هاي تاريخ ، زبان ، ادبيات ، سياست معاصر ، اقتصادي كشورهاي آسيا و آفريقا متخصص باشند. اين كار بر پايه اين سه شعبه انجام مي شود : 1) شعبه تاريخ 2) شعبه زبان و ادبيات و 3) شعبه اقتصادي ـ اجتماعي . برنامه هاي تحصيلي آموزشي كه در سال 1994 به تصويب رسيده است آموزش چهارساله و دريافت درجه ليسانس در موضوع « منطقه شناسي » با تخصص در يكي از رشته هاي خاورشناس ، تاريخدان ، خاورشناس فيلولوگ ( زبان و ادبيات شناس ) ، خاور شناس اقتصاددان را در نظر دارد. دانشجويان ليسانس علاقمند ، مي توانند دو سال ديگر تحصيل كرده و درجه فوق ليسانس بگيرند. صرف نظر از تخصص ، به دانشجويان يك يا دو زبان شرقي و يكي از زبان هاي غربي ( انگليسي ، آلماني ، فرانسوي ) آموخته مي شود. شعبه ي تاريخ ، فعاليت كرسي هاي تاريخ كشورهاي خاور نزديك و ميانه ، تاريخ كشورهاي آسياي جنوبي ، تاريخ كشور چين ، آفريقا شناسي را هماهنگ مي كند. شعبه زبان و ادبيات شناسي دانشكده كشورهاي آسيا و آفريقا شامل اين كرسي هاست : فيلولوژي ( زبان و ادبيات ) عربي ، ايراني ، تركي ، هندي ، كشورهاي آسياي جنوب شرقي ، كره و مغولستان ، چيني ، ژاپني ، كرسي زبان هاي اروپاي غربي ، كرسي آفريقا شناسي. دانشجويان زبان و ادبيات شناس دوره هاي مشترك اصول زبان شناسي و ادبيات شناسي ، زبان شناسي عمومي و تاريخ ادبيات را فرا مي گيرند و همچنين درس هاي ويژه از قبيل آواشناسي نظري و دستور زبان ، لغت شناسي ، لهجه شناسي و تاريخ زبان هاي شرقي مربوطه ، ادبيات ، تاريخ ، جغرافيا ، سازمان سياسي كشور يا منطقه مورد مطالعه را مي آموزند.

سه كرسي روابط اقتصادي بين المللي ، اقتصاد ، جغرافياي اقتصادي كشورهاي آسيا و آفريقا ، سياست شناسي مشرق زمين ، در چهارچوب شعبه اقتصادي ـ اجتماعی آموزش مي دهند. اين آموزش حرفه اي شامل مطالعه رياضيات عالي ، آمارشناسي اقتصادي ، سيستم هاي پول و اعتبارات ، اقتصاد و جغرافياي اقتصادي كشورهاي آسيا و آفريقا ، اقتصاد روسيه ، كشورهاي سرمايه داري پيشرفته روابط اقتصادي بين المللي و درس هاي ديگر است كه جايگاه ويژه اي به درس هاي اقتصادي كشور يا منطقه مورد مطالعه اختصاص داده مي شود.

كرسي ايران شناسي :

در زمان تأسيس انستيتوي زبان هاي شرقي در سال 1956 ( كه بعداً به نام انستيتوي آسيا و آفريقا خوانده شد.) پروفسور «ويرا راستارگويوا » به عنوان رئيس كرسي زبان فارسي فعاليت مي كرد. از سال 1960 اجراي وظايف رئيس كرسي را پروفسور «پيسيكوف» عهده دار بود. سپس اين كار به پروفسور «ليبدف» واگذار گرديد و امروز پروفسور «ولاديمير ايوانف» اين سمت را داراست. در كرسي ايران شناسي در سال هاي مختلف ، دانشمندان سرشناس از قبيل : آووچينيكف ( زبان شناس ) ، نيكيتا وليفكووسكايا ( ادبيات شناس ) ، شارووا ( زبان شناس ) و پروفسور ليبدوف ( افغان شناس ) به تدريس و پژوهش مشغول بودند. در اين كرسي زبان هاي فارسي ، دري ، پشتو ( از سال 1969 ) ، كردي و تاجيكي ( از سال 1960 ) تدريس مي شود. در حال حاضر اساتيد زير در اين كرسي فعاليت دارند :

پروفسور ايوانف فوق دكترا و پروفسور علوم زبان و ادبيات و استاد زبان فارسي,

آستروفسكي دانشيار و استاد زبان دري,  يژوف استاد در رشته اقتصاد ايران, ميكروف استاد ارشد زبان فارسي,  خانم ريسنر ، دانشيار ادبيات فارسي,.  خانم زاوزيرسكايا ، دانشيار و استاد زبان دري, خانم ساروكينا دانشيار و استاد زبان فارسي, خانم آرداشنكووا دانشيار و ادبيات شناس.

     ب) دانشگاه دولتي علوم انساني روسيه :

دانشگاه دولتي علوم انساني روسيه در سال 1991 بر اساس انستيتوي تاريخ آرشيو ، به منظور بازسازي امور تعليم و تربيتي متخصصين بلند پايه در روسيه  تأسيس شد. اين دانشگاه شامل 7 دانشكده بوده که به فارغ التحصيلان دوره 4 ساله مدرك ليسانس و دوره 6 ساله مدرك فوق ليسانس اعطا مي شود. سالانه 50 دانشجو ( 25 نفر در بخش زبان هاي شرقي و 25 نفر در بخش زبان هاي غربي ) پذيرفته مي شوند.

كرسي زبان هاي شرقي دانشكده زبان شناسي

در شعبه زبان هاي شرقي متخصصين در 6 زبان ( عربي ، هندي ، فارسي ، دري ، ژاپني ، تركي و كره اي ) تربيت مي شوند و به دانشجويان گروه فارسي ، علاوه بر زبان فارسي ، زبان هاي عربي ، فرانسه و يوناني باستاني و زبان ايران باستان ( اوستا و پهلوي ) نيز آموزش داده مي شود. تحصيل در دانشكده تمام وقت بوده و روزانه 6 درس كه هر كدام به مدت 45 دقيقه به طول مي انجامد، به دانشجويان ارائه داده مي شود. بخش ايران شناسي كرسي زبان هاي شرقي، استادان رسمي ندارد. استادان اين بخش از دانشگاهها و پژوهشگاه هاي ديگر به كار دعوت مي شوند. در حال حاضر در كرسي زبان هاي شرقي به عنوان استاد ايران شناس ، افراد زير كار مي كنند :

 ولاديمير ايوانف ( از انستيتوي آسيا و آفريقا ) استاد زبان معاصر فارسي, ناتاليا چاليسووا ( از انستيتوي خاور شناسي ) استاد فرهنگ شناسي ايران, سوفيا وينوگردووا ( از انستيتوي زبان شناسي ) استاد زبان اوستا و فارسي باستان و وياچسلاو موشكالو ( از انستيتوي زبان شناسي ) استاد زبان فارسي.

پ )آكادمي ديپلماتيك وابسته به وزارت امور خارجه فدراسيون روسيه:

اين موسسه عالي آموزشي قريب 70 سال قبل به منظور پرورش و ارتقاي كارمندان عرصه سياست خارجي تأسيس شد. تنها افراد داراي مدرك تحصيلات عالي (فارغ التحصيلان دانشگاهها ، انستيتوها و ديگر مدارس عالي ) در آكادمي ديپلماتيك پذيرفته و بعد از اتمام آكادمي به عنوان متخصصين امور سياسي استخدام مي شوند. فارغ التحصيلان ممتازي كه موفق شدند در دوره تحصيلات خود، تز دكتراي خود را تدوين نمايند ، اجازه دفاع مي يابند.

شعبه ايران شناسي

در گروه ايرانشناسي سالانه 2 يا 3 نفر پذيرفته مي شوند. قبل از فروپاشي اتحاد شوروي تعداد بيشتري از محصلين به اين گروه پذيرفته مي شدند. در چند سال اخير به علت كمبود تقاضاي اين گونه متخصصين ، گروه ايران شناسي يك سال در ميان ( به تعداد يك يا دو نفر ) تشكيل مي شود. در اين گروه هفته اي 12 ساعت زبان فارسي تدريس مي شود. ايرانشناسان زبان دوم را هم ياد مي گيرند كه معمولاً انگليسي است. در حال حاضر اين آكادمي 2 استاد زبان فارسي دارد : 1) پروفسور انور مهدي اويچ علي اف ، با سابقه ترين استاد اين آكادمي و متخصص سياست خارجي ايران. 2) پروفسور سويتلانا آليكسي كينا.

     ت ) انستيتو دولتي روابط بين المللي مسكو :

اين انستيتو 50 سال پيش گشايش يافته و به وزارت امور خارجه وابسته است. در آن ، متخصصين در رشته هاي ديپلماسي ، حقوق بين المللي و اقتصاد بين المللي آموزش مي بينند. در كرسي هاي مختلف اين انستيتو 47 زبان خارجي تدريس مي شود.در همه رشته هاي فوق الذكر متخصصين ايران شناس نيز تربيت مي شوند. تعداد پذيرفته شدگان ايران شناسي متفاوت است و هر سال در ميان رقمي بين 4 يا 5 نفر را شامل مي شود. همه دانشجويان ايران شناسي علاوه بر رشته منتخب خود ، زبان فارسي را هم ياد مي گيرند. استادان ايرانشناس در دو كرسي زبان هاي خاورميانه ( زبان شناسان ) و خاورشناسي (استادان تاريخ ، اقتصاد و حقوق ) كار مي كنند. در كرسي زبان هاي خاور ميانه هميشه 2 يا 3 نفر استاد به طور دائمي فعاليت مي كنند. در حال حاضر زبان فارسي توسط دانشيار «گئورگي ونيامينويچ آرسانيس» و دانشيار «يلنا لوونا گلادكوا » تدريس مي شود. آنها همچنين در زمينه زبان و ادبيات فارسي تحقيقاتی نيز به عمل مي آورند. در كرسي خاورشناسي ، دانشيار «دراييلوفسكي » به عنوان استاد ، تاريخ و سياست خارجي ايران را تدريس مي كند.

   ث ) دانشگاه نظامي زبان هاي خارجي :

 

انستيتوي نظامي زبان هاي خارجي به تربیت مترجمين زبان هاي خارجي براي نيروهاي نظامي روسيه ( اتحاد شوروي سابق ) اختصاص داده شده است. به فارغ التحصيلان اين انستيتو ، درجه افسري اعطا مي شود. در اين انستيتو ، كرسي زبان هاي شرقي وجود داردکه در آن مترجمين زبان هاي شرقي ، از جمله زبان فارسي آموزش مي بينند. در زمان شوروي ، سالانه 10 تا 20 دانشجو در گروه فارسي پذيرفته مي شدند ولي با فروپاشي اتحاد شوروي و كاهش نيروهاي نظامي ، تعداد دانشجويان بخش فارسي نيز به مراتب كاهش يافته است. در حال حاضر در بخش زبان هاي شرقي اين انستيتو ، 3 استاد زبان فارسي كار مي كنند. كهنسال ترين استاد زبان فارسي انستيتو ، دكتر واسكانيان است كه از سال 1988 تا كنون به عنوان استاد در بخش زبان هاي شرقي فعاليت داشته و به تأليف فرهنگ ها و خودآموزي هاي محاوره اي دو زباني ، فارسي به روسي و روسي به فارسي مشغول بوده است.

    ج ) آكادمي سازمان فدرال ضد جاسوسي:

 اين موسسه آموزش عالي دارای کرسي زبان هاي كشورهاي خاورميانه است كه در آن زبان هاي عربي ، فارسي و تركي تدريس مي شود. سالانه 5 الي 6 نفر دانشجو به گروه زبان فارسي راه مي يابند. دوره تحصيلي ، 5 ساله بوده و هفته اي 12 ساعت به تدريس زبان فارسي اختصاص دارد. در حال حاضر در اين آكادمي 6 استاد ايرانشناس كار مي كنند ، از جمله :1- دانشيار مارينا اوسيپوا ، متخصصين ادبيات فارسي ( وي تز دكتراي خود را با عنوان « آثار ناصر خسرو » نوشته است .) 2 ـ دانشيار بازنشسته ويلا فرولوا ( عنوان تز دكتراي وي ، « افعال مركب در زبان فارسي» است.) 3 ـ استاد ارشد گالينا گوليوا.

   ح ـ دفتر ايران شناسي شعبه خاورميانه و نزديك :

 اكثر ايران شناسان انستيتوي خاور شناسي در دفتر ايران شناسي و برخي ديگر از دفاترشعبه خاورشناسي دور و نزديك كار مي كنند. دفتر ايران شناسي در طي سال هاي گوناگون تحت رياست ايران شناسان معروف زاخوديرن تسيبولسكي ، كوزنيتسوف ، آراباجان ، تسوكانوف رهبري مي شده است. در سال هاي 1950 تا 1960 در شعبه  خاورميانه ، ايران شناسان معروف و نامداری از قبيل پروفسور سترويف ، دياكونف ، پيگوليوسكايا ، داندامايوف ، پتروشفسكي ، به عنوان محقق در عرصه تاريخ ايران كار مي كردند. برنامه هاي علمي شعبه خاورميانه و نزديك خيلي گسترده و دامنه دار بوده و مسائل مبرم تاريخي را در بر مي گيرد. طي ده سال گذشته با سعي و تلاش دانشمندان اين گروه ، 10 كتاب و صدها مقاله علمي به چاپ رسيده است.

امروزه ، در دفتر ايران شناسي ، 4 دكتر علوم ( دكتر آراباجان ـ محقق اقتصاد و تاريخ ايران ، دكتر شمس الدين بديع تبريزي ـ محقق اقتصاد و سياست داخلي ايران ، دكتر علي يف ـ محقق تاريخ قرن 20 ايران و سياست داخلي ، دكتر كلاشتورينا ـ فرهنگ شناس ) و 4 نامزد علوم ( كولاگينا ـ محقق سياست داخلي ايران در قرن هاي 18 و 19 ، محمدووا ـ اقتصاد دان ، اورولوف ـ محقق سياست خارجي ، فدورووا ـ محقق مناسبات ايران و آمريكا ) كار مي كنند. در بخش هاي ديگر شعبه خاورميانه ( كرد شناسي و افغان شناسي ) ايران شناسان  پلاستون ، آرونوف , لازيروف و خانم ژيگالينا به عنوان كارمند علمي فعاليت دارند.

   خ) شعبه ادبيات ملل آسيا :

در اين شعبه ، يك گروه ايران شناس تحت رياست پروفسور كميساروف  که رئيس آن هم می باشد، به آموزش و تحقيق ادبيات كلاسيك و ادبيات معاصر ايران مشغول هستند. اين گروه در سال هاي اخير پژوهش بنيادي « تاريخ ادبيات فارسي» را براي چاپ آماده کرده اند. ايران شناس پريگارينا ـ محقق ادبيات فارسي زبان آسياي جنوبي ، جهانگير دري ـ نظم شناس ، نيكولايوسكايا ـ محقق در رشته  ادبيات معاصر ايران ، عضو اين گروه هستند.

   چ) شعبه ايران شناسي انستيتوي زبان شناسي آكادمي علوم فدراسيون روسيه:

 انستيتوي زبان شناسي ، عمده ترين مركز زبان شناسي فدراسيون روسيه است كه تحقيقات علمي در رابطه با اکثر زبانهاي دنيا در آنجا صورت مي گيرد. تعداد كل كارمندان علمي اين مركز به 180 تا 200 نفر مي رسد. انستيتو داراي شعبه زبان هاي آلماني ، روماني ، فنلاندي ، قفقازي ، ايراني، هندي ، آفريقايي ، زبان هاي خاور دور و شعبه زبان شناسي اجتماعي و غيره است. شعبه ايران شناسي ( زبان هاي ايراني ) در سال 1952 تأسيس شده و در ابتدا پروفسور راستورگويوا عهده دار رياست آن بود. در حال حاضر دكتر ايفموف مدير بخش ايران شناسي است. هم اكنون در اين بخش 4 دكتر علوم ( دكتر والنتين ايفموف ، پروفسور جايي ايدلمن ، خانم تاتيانا پالخالينا و محمد عيسي يف ) و 6 كانديداي علوم ( خانم ها آزا كريمووا ، يلينا مولچانووا ، صوفيا وينگردووا ، ليلي دادخدايوا ، آلا لوشكووا و آقاي وياچسلاوا موشكلو ) به عنوان محقق فعاليت مي كنند. از جمله كارمندان سابق اين بخش ، می توان از پروفسور واسيلي آبايف ، معروف ترين و كهنسال ترين ايران شناس شوروي سابق و دارنده جايزه دولتي, پروفسور ويرا راستارگويوا و دكتر علوم پيريكو نام برد.

شعبه ايران شناسي در تربيت دانشمندان ايران شناس خدمات ارزنده اي انجام داده است. برخي ايران شناسان معروف جمهوري هاي آسياي ميانه و قفقاز و قبل از همه ايران شناسان تاجيكستان ، مدارج فوق ليسانس و دكتراي انستيتوي زبان شناسي مسكو را به پايان رسانده اند. تاكنون تمام زبان هاي ايراني مورد تحقيق و بررسي محققان و پژوهشگران اين بخش قرار گرفته است وراجع به زبان هاي فارسي معاصر ، فارسي باستاني و ميانه ( پهلوي ) ، فارسي تاجيكي ، دري ، كردي ، تاتي ، تالشي ، گيلكي ، مازندراني ، لري ، بختياري ، سمناني ، گويش هاي استان فارس ، زبان هاي ايراني الاصل بدخشان (زبان هاي پاميري ) ، افغاني ، آسي ، آموري ، پراچي ,همچنین تاريخ و سرچشمه  زبان هاي نامبرده تحقيقات زيادي به چاپ رسيده است. در سال هاي اخير ، عمده ترين آثار گروه دانشمندان اين بخش تحت عنوان « اساس هاي زبانهاي ايراني » در 6 جلد و كتاب « آموزش مقايسه اي زبان هاي ايراني » در 2 جلد به چاپ رسيده است. برخي از آثار كارمندان اين شعبه به زبان هاي اروپايي ، تاجيكي و فارسي ترجمه شده اند.

   د ) انستيتوي خاورشناسي آكادمي علوم فداسيون روسيه:

تاريخ علوم خاورشناسي در روسيه از تأسيس « موزه دستنويس هاي كشورهاي آسيا » در سنت پترزبورگ در سال 1918  آغاز مي شود. تا سال هاي بعد از جنگ جهاني دوم ، اين شهر عمده ترين مركز خاورشناسي كشور بود. ولي در اوايل سال هاي 1950 طبق دستور رهبري شوروي ، برخي از مراكز علمي ، من جمله مراكز خاورشناسي ، از سنت پترزبورگ به مسكو انتقال داده شدند.

از سال 1960 الي 1961 ، اين انستيتو تحت عنوان « انستيتوي كشورهاي آسيا » فعاليت مي کرد و از سال 1968 تغيير عنوان داده و « انستيتوي خاور شناسي آكادمي علوم اتحاد شوروي » نام گرفت. درحال حاضر اين انستيتو وابسته به آكادمي علوم فدراسيون روسيه است. ايران شناسان متخصصين در رشته هاي علم و محققان در اين عرصه ها در برخي از شعبه هاي اين انستيتو فعاليت مي كنند.

2- مؤسسات ايران شناسي در سن پترزبورگ

   الف) كرسي زبان شناسي و ادبيات ايران دانشكده خاورشناسي دانشگاه سن پترزبورگ :

سن پترزبورگ بزرگ ترين مركز تاريخي خاورشناسي روسيه به شمار مي رود. تدريس زبان هاي شرقي در روسيه از سال 1804 آغاز شد. شعبه مربوط به تدريس زبان عربي و فارسي در دانشگاه سن پترزبورگ اولين بار در سال 1818 افتتاح شد. با تأسيس دانشكده خاورشناسي در سال 1855 كلاس هاي جديد تحت عنوان پشتو ، ادبيات فارسي ، زبان اوستا و فارسي باستان گشايش يافتند. بخش ادبيات ايران در سال 1916 تأسيس گرديد. طي 40 سال ( از سال 1876 تا سال 1916 ) ، آكادميسين زاليمان ، ايران شناس معروف زبان پهلوي ، اوستا و  مباني زبان هاي ايراني  را در اين دانشكده تدريس مي كرد. از سال 1886 پروفسور ژوكوفسكي ـ بزرگ ترين متخصص رشته اسلام در ايران و دانشمند زبان فارسي معاصر ، ادبيات و فولكور گويش هاي فارسي به عنوان استاد در اين مرکز فعاليت داشت.

پروفسور فريمان عضو وابسته آكادمي و پيش آهنگ سرشناس ايران شناسی روسيه ، نخستین رئيس اين كرسي  بود که طی سال هاي 1917 الي 1941 و سپس سال هاي 1944 الي 1950 مسئولیت اداره آن را بر عهده داشت .از سال 1950 الي سال 1981 ايران شناس معروف پروفسور بولدريف و از سال 1981 تا 1991 آكادميسين بوگوليوبدوف به عنوان رئيس اين كرسي ايفاي وظيفه کردند. رئيس كنوني كرسي ايران شناسي ، پروفسور ايوان استبلين كامنسكي است. دانشمندان سرشناس از قبيل پروفسور رومانوويچ ، برتلس ، زاروبين ، آكادميسين بوگوليوبدوف در دوران های مختلف در اين مجموعه به عنوان رئيس كرسي ايفاي وظيفه نموده اند.

استادان كرسي ايران شناسي اين مرکز از جمله  پيشروا ، دياكونوف ، طاهر جانوف ، سوكولف ، اورانسكي ، ليوشيتس ، گوزاليان ، روزنفلد ، زاويالووا و … كه دارای درجه علمي دكترا بودند ، در تربيت متخصصان ايران شناس و پشرفت علوم ايران شناسي فعاليت فراواني كرده اند. پژوهش هاي علمي دانشمندان اين كرسي ، بخش هاي گوناگون تاريخ زبانهاي ايراني ، تحقيق درعرصه دستنويس هاي فارسي و يادگارهاي خطي زبان هاي ايراني تا دوره گسترش اسلام ، آماري کردن ميراث ادبيات كلاسيك براي چاپ و ترجمه آنها به زبان روسي ، آموزش گويش هاي زبان ايراني و … را در بر مي گيرد.

ميخائيل بوگوليوبوف رئيس دانشكده خاورشناسي و متخصص تاريخ زبان هاي ايراني از جمله فارسي باستاني ، تاريخ سغدي ، خوارزمي و افغاني, پروفسور ايوان استبلين كامينسكي ، رئيس كرسي ايران شناسي ، محقق زبان هاي ايراني ، ازجمله زبان اوستايي ، زبان بدخشاني ( پاميري ) و فولكور ، پروفسور گرونبرگ استاد زبان دري و پشتو ,پروفسور ولاديمير كوشيف متخصص زبان و ادبيات افغانستان و ايران, چنگيز بيبوردي استاد زبان فارسي ، ادبيات و نظم فارسي, اولگ آكيموشكين استاد آثار خطي فارسي ، ادبيات تصوف و تاريخ نويسان ايران , ولاديمير درزاروف متخصص ادبيات فارسي ، تصوف و زبان عربي , محمود صالح يوف استاد زبان فارسي , ايلينا ايوانووا استاد زبان فارسي و نظم فارسي, فيروزه عبدالله يوا استاد زبان فارسي و تفاسير, ميخائيل پيلوين استاد زبان پشتو و ادبيات پشتو وزبان فارسي, خاراتيشويلي استاد تاريخ كشورهاي خاورميانه و بازيليكو استاد تاريخ ايران هيأت كنوني استادان اين كرسي راتشکيل می دهند.

   ب) شعبه  انستيتوي خاورشناسي آكادمي علوم روسيه در سن پترزبورگ:

در سال 1818 موزه آثار خطي شرقي در اين شهر تأسيس گرديد كه بر اساس آن در سال 1930 ، انستيتوي خاورشناسي آكادمي علوم اتحاد شوروي بنا گذاشته شد. در سال 1950 انستيتوي مذكور از لنينگراد (سن پترزبورگ فعلي ) به مسكو انتقال داده شد و در لنينگراد فقط يك شعبه از آن انستيتو به نام شعبه دست نويس هاي شرقي باقي ماند. بعد از گذشت دو سال ، بر پايه شعبه دستنويس هاي شرقي ، بار دیگر انستيتو خاورشناسي، با عنوان انستيتو خاورشناسي شعبه لنينگراد تأسيس گرديد كه تابع انستيتو خاورشناسي مسكو بود. از سال 1960 تا 1968 اين انستيتو به عنوان « انستيتوي ملل آسيا » ناميده مي شد. اين انستيتو به آموزش ميراث ادبي و فرهنگي ايران توجه زيادي نشان مي دهد. در حال حاضر در شعبه خاورميانه آن ، 11 كارمند ايران شناس و افغان شناس ( دو نفر از آنها دكتر علوم و 7 نفر نامزد علوم ) به تحقيقات علمي مشغولند. 4 كارمند علمي ديگر ( 2 دكتر و 2 نامزد علوم ) در كنار آن شعبه زبان ، تاريخ و ادبيات كرد را آموزش مي دهند. چهار ايران شناس ( دكتر ليفشيتس ، دكتر پيريخانيان ، دكتر داندامايوف و دكتر چوناكووا ) در شعبه خاور باستان كار مي كنند. گرچه موضوعات و رشته هاي پژوهشي دانشمندان آن انستيتو خيلي دامنه دار و گسترده هستند، ولي بررسي و تحقيق دستنويس هاي فارسي و تاجيكي همچنان مورد توجه ويژه ايران شناسان آن انستيتو قرار دارد. آرشيو دستنويس هاي پژوهشگاه داراي 5 هزار دستنويس فارسي است. تهيه فهرست دستنويس ها توسط گروه محققان ، دكتر آكيموشكين ، دكتر كوشيف ، دكتر ميكلوخو ماكلايي، دكتر صلاح الدينوف ، دكتر تومانوويچ ، دكتر نيازوف انجام گرفته و دكتر شيگولوا ، تهيه فهرست كتاب هاي چاپ سنگي را عهده دار است.

لينيا اسميرنووا در زمينه متن هاي تاريخي ، آكيموشكين در زمينه متن شناسي مينياتوري ، اولگا اسميرنووا و ليوشيتس در زمينه كشف رمزهاي اسناد به زبان هاي سغدي ، پارتي و باختري ، راگوز و پرخانيان و چوناكووا در زمينه متن هاي فارسي ميانه ، دانداميايف در عرصه مسائل تاريخ ايران باستان ، كولسنيكوف و پوگالوف و نزريه در زمينه مسائل قرون وسطي ، و اورانسكي در عرصه ي تاريخ زبان هاي ايراني ، تحقيقات مختلفي انجام داده اند.

   پ) شعبه انستيتوي زبان شناسي سن پترزبورگ وابسته به آكادمي علوم روسيه:

چند سال قبل در شعبه « آموزش قياسي زبان هاي هند و اروپايي » گروه ويژه « زبان هاي هند و ايراني » ايجاد شد كه به تأليف آثار علمي در زمينه تاريخ و حالت كنوني زبان هاي مختلف ايران و هندي مي پرداخت. در سال هاي گوناگون ، ايران شناسان معروف از جمله پروفسور زاروبين (بنيان گذار آموزش علمي زبان هاي كوچك و بي خط ) و دكتر سوكولوف ( بنيان گذار آموزش علمي صداها در زبان هاي ايراني ) به عنوان رهبر و كارمند علمي در آن گروه كار مي كردند. در زمان شوروي ، انستيتو زبان شناسي سنت پترزبورگ در تربيت ايران شناسان سهم ارزنده اي داشت. در حال حاضر در آن انستيتو ، گروه ويژه ايران شناسي وجود ندارد. چند تن از ايران شناسان از جمله پروفسور گرونبرگ ، پروفسور هرتسينبرگ ، دكتر ايوبي و دكتر سميرنوا در شعبات مختلف انستيتوي فوق الذكر كار مي كنند.

    ت) موزه ارميتاژ:

موزه ارميتاژ در شهر سن پترزبورگ از جمله بزرگ ترين موزه هاي جهان محسوب مي شود. اين موزه در كاخ تزارهاي روس واقع شده است. ارميتاژ به عنوان مركز مهم تحقيقات و مطالعه آثار تاريخي نيز معروف است. دانشمندان رشته هاي مختلف علمي در بخش هاي گوناگون اين موزه كار مي كنند. باستان شناسان ، فرهنگ شناسان و مردم شناسان هر سال جهت توسعه كلكسيون اين موزه به نقاط مختلف كشور و خارج از روسيه مي روند. بخش هاي علمي آن از سال 1920 در جهت پيشبرد مطالعات علمي در اين موزه شروع به فعاليت كرد. محققين ايران شناس نيز در بخش خاورميانه كار مي كنند. اين بخش از چهار شعبه روم ، خاور ميانه و نزديك ، خاور باستان و آسياي ميانه و قفقاز و خاور دور تشكيل مي شود. در مقاطع مختلف زماني در اين موزه ايران شناسان نامداري چون ميخائيل دياكنوف ( دانشمند زبان ادبيات و تاريخ ايران ) ، گوزاليان ( محقق تاريخ ايران ) ، لوكانين ( تاريخ شناس و رئيس اسبق بخش خاور ميانه ) كار مي كردند. در حال حاضر تعداد زيادي از دانشمندان ارميتاژ ، آثار علمي در رابطه با ايران و كشورهاي همجوار تأليف کرده اند كه ازآن جمله مي توان به اين موارد اشاره كرد : 1) دكتر مارشاك ، مدير دفتر آسياي ميانه و قفقاز و محقق در زمينه آثار نقره اي ساخت ايران. 2) ايوانوف آناتولي الكسييويچ ، محقق هنر دستي ايران. 3) آدموا عادل تيگرانونا ، محقق مينياتور ايران. 4) سكودا والنتين گرمانويچ ، محقق در زمينه فرهنگ آسياي ميانه و ايران.

3- مؤسسات ايران شناسي در جمهوري هاي خود مختار:

   الف) جمهوري خود مختار داغستان:

شعبه شرق شناسي دانشگاه دولتي داغستان

دانشگاه دولتي داغستان در سال 1932 ميلادي با بخش هاي مختلف تأسيس شد. تدريس زبان فارسي از سال 1995 در كرسي تاريخ به عنوان زبان اول با آموزش تاريخ و ادبيات زبان فارسي آغاز به كار كرد. رئيس شعبه شرق شناسي اين دانشگاه حسين تيكايو ، نامزد علوم ادبيات عرب فارغ التحصيل دانشگاه دولتي تاشكند ، شعبه شرق شناسي است. استادان فعلي بخش فارسي عبارتند از محمود نوري عثمانف ( ايران شناس , زبان شناسي فارسي ، تفسير قرآن مجيد ، عروض فارسي ) رئوف رستم اف( تدريس زبان فارسي كنوني ، دست خط نويسي ، تاريخ ايران )  و خانم ها فاطمه ممليبكوا ( تدريس فارسي و تاريخ رشد فرهنگ ايران ) اوما كريموا ( تدريس زبان فارسي ) هستند. درحال حاضر این گروه به يادگيري زبان فارسي مشغولند :

1 ـ در سال اول 10 نفر ، سال دوم 10 دانشجو و در سال سوم 7 نفر كه زبان اصلي آموزشي آنان فارسي و زبان عربي است.

2 ـ در سال سوم 16 نفر ، در سال چهارم 16 نفر  و در سال پنجم 20 نفر كه زبان اصلي آموزشي آنان عربي و زبان دوم فارسي است. تعداد فارغ التحصيلان رشته آموزش زبان عربي در شعبه شرق شناسي كه فارسي را مانند زبان دوم آموخته اند نود نفر است.

كتاب هاي درسي مورد استفاده در اين دانشگاه براي آموزش زبان فارسي عبارتند از :

كتاب زبان فارسي نوشته أي.ك.اوچينكوا ، آ.ك.محمدزاده ، انتشار مسكو 1966,درس زبان فارسي براي فارسي آموزان خارجي نوشته دكتر نقي پور نامداريان ـ تهران 1373,دستور زبان فارسي نوشته محمد جواد شريعت ـ انتشارات اساطير چاپ چهارم 1370,زبان فارسي كنوني نوشته يو.روبنچيك انتشار مسكو 1970وتاريخ ادبيات فارسي و تاجيكي نوشته برليتس چاپ مسكو.

   ب) جمهوري خود مختار باشقيرستان :

بخش زبانشناسي و روزنامه نگاري دانشگاه دولتي باشقيرستان

دانشگاه دولتي باشقيرستان در سال 1957 تأسيس گرديد و زبان فارسي از سال 1993 در آن به عنوان يك زبان خارجي تدريس مي شود. كتاب هايي به نام « زبان فارسي » براي سال اول و دوم (ل.خليلف ـ 1992 تاشكند ) و « ما فارسي حرف مي زنيم » از سال سوم ( ام.ي.رادوويلسكي ـ مسكو 1972 ) منابع تدريس در اين شعبه به شمار مي رود. استاد سيسانبايف متخصص ادبيات شرق به عنوان استاد زبان فارسي در اين شعبه كار مي كند. در حال حاضر 5 نفر در كلاس اول ، 11 نفر در كلاس دوم و 11 نفر در كلاس سوم مشغول به تحصيل زبان فارسي هستند. تعداد فارغ التحصيلان اين رشته در سطوح مختلف بالغ بر 30 نفر مي شود. اتاق زبان فارسي در سال 1998 در اين شعبه تأسيس شده اما امكانات چنداني ندارد. رياست اين شعبه را استاديار فلوريد سيسانبايف داراست. بنا به نظر وي زبان فارسي احتياج به افتتاح دفتر مستقل دارد و بايد 2 تا3 نفر براي اداره كلاس ها به ايران اعزام شوند تا آموزش هاي لازم به آنان داده شود.

   پ) جمهوري خودمختار آستياي شمالي :

بخش زبان هاي شرقي ، دانشكده روابط بين المللي دانشگاه دولتي آستياي شمالي

اين دانشگاه در سال 1972 افتتاح شد و دفتر زبان هاي شرقي آن هم در سال 1994 تأسيس گرديد. زبان فارسي به عنوان زبان فرعي در اين دانشکاه  به كار مي رود. استادان فعلي زبان فارسي در اين بخش عبارتند از آقايان سلطان بك ميخاييلويچ قرايف و البروس باتيربكويچ ساتسايف. اين بخش 4 دانشجو در سال پنجم  و 13 نفر در سال چهارم دارد و از كتاب هاي « زبان فارسي » ( ل.خليلف 1992 تاشكند ) و « ما فارسي حرف مي زنيم» ( ام.ي.رادوويلسكي ـ مسكو 1972 ) به عنوان كتاب درسي استفاده مي كنند.

   ت)جمهوری خودمختار تاتارستان:

 انستيتوي دولتي علوم انساني تاتارستان

دانشگاه دولتی علوم انسانی تاتارستان در سال 1992 تأسيس شد . همزمان با آن بخش فيلولوژي اين انستيتو آغاز به كار كرد و كلاس زبان فارسي نيز شروع به كار كرد. در اين دانشگاه آلبرت اخمت زيانويچ بورخانف نامزد علوم در رشته تاريخ و استاد تاريخ ايران, فريده شاوكاتونا آكولوا ايران شناس , زبان شناس و استاد زبان و تاريخ ادبيات ايران و ميرسيوف عبدالايويچ شفييف متخصص زبان و ادبيات ايران واستاد زبان فارسي معاصر به تدريس زبان فارسي مشغول هستند.در اين رشته، زبان فارسي و ادبيات كلاسيك ايران تدريس مي شود. اتاق فرهنگ ايران از مارس 1999 در اين انستيتو داير شده است.


کلمات کلیدی:
 
نگاهي به شرق شناسي اثر ادوارد سعيد
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥  

نگاهي به شرق شناسي اثر ادوارد سعيد

دانشجو : رضا سليمان نوري                                     استاد : دكتر زرشناس

كتاب شرق شناسي را بايد با اين پيش فرض مطالعه كرد كه نويسنده آن يك عرب مسيحي است . اين مسئله داراي اهميت بسيار است . زيرا اعراب مسيحي لبناني و فلسطيني كه او هم از اين گروه است طي ساليان گذشته و خاصه در دوران تسلط عثماني بر اين مناطق داراي شرايط ويژه اي بوده اند . شرايطي كه براساس آن اين افراد از يك لحاظ بدليل اختلا فات  ديني  خود را  با همسايگان بيگانه دانسته كه اين امر را اقدامات عوامل  حكومت اسلامي عثماني تشديد مي كرد  و از سوي ديگر بدليل هماهنگي  زباني  و نژادي  با همسايگان خود  اظهار وابستگي داشته وخود را بخشي از آنان مي دانند. اين دوگانگي طي ساليان گذشته به يكي از اصول پايه اي تفكر اين افراد تبديل شده است . آنچنان كه در آثار تمامي انديشمندان مسيحي عرب  نيز به سادگي قابل بازخواني است ، ادوارد سعيد هم از اين امر مستثني نيست و در جاي جاي كتاب وي اين دوگانگي  تفكر موجود است . او در بعضي از مراحل به گونه اي سخن مي گويد كه در آن ضد غربي بودن و تلاش براي داشتن يك هويت كامل مستقل شرقي موج ميزند .او در بعضي بخش هاي كتاب شرق شناسي خود كه مورد بحث ما مي باشد تا حدي پيش مي رود كه تنها برداشتي كه خواننده امكان دارد از اين مطالب بكند، اين است كه كليه شرق شناسان جاسوسان كشورهاي غربي بوده  و  در پوشش تحقيق و شناسايي گذشته ساكنان شرق براي به بند كشيدن كامل آن فعاليت كرده و مي كنند. اين در حالي است كه در برخي ديگر از بخش هاي اين كتاب ادوارد سعيد به گونه اي اظهار نظر كرده است كه براساس آن خواننده نتيجه مي گيرد شرق شناسان مردمي خادم و عاشق شرق بوده اند و هدفي جز بازشناسائي تاريخ ملت شرق به منظور آشنا كردن آنان با گذشته پرافتخار خود و در نتيجه بازگرداندن ايشان به آن خط مشي نداشته اند . اين دوگانگي تفكر در تمامي قسمتهاي كتاب ادوارد سعيد به شدت مشاهده مي شود و البته خود وي هم به آن اذعان دارد و حتي تلاش مي كند كه با مطرح كردن راه حل سومي آن را رفع كند . اما اين راه حل مطرح شده اوضاع را پيچيده تر كرده و بر مشكلات خواننده اين اثر مي افزايد زيرا  كه نه تنها ناقض دو تفكر قبلي نيست بلكه داراي پشتوانه و چارچوب كاملي هم نيست كه بتوان حتي آن را به عنوان نظريه سوم مورد قبول قرار داد . اين دوگانگي تفكر ادوارد سعيد كه ريشه اش در بالا ذكر شد حتي درباره معناي خود لغت شرق كه زير ساخت اوليه اين كتاب هست نيز مشاهده مي شود . اما صرف نظر از اين اشكال عمده كه ناشي از تربيت و تفكر خاص ادوارد سعيد به عنوان يك عرب مسيحي است بايد گفت اقدام او براي ايجاد چارچوب خاص براي شرق شناسي كاري قابل توجه و تحسين است ، وي با اين كار خود قدمي خوب براي خارج كردن مباحث شرق شناسي از سلطه كامل غربيان برداشت . اقدامي كه نتيجه داد و باعث شد تا نسل سوم شرق شناسان يا همان شرق شناسان بومي در رأس شاخه هاي مختلف اين علم قرار گيرند .لازم مي دانم در پايان اين نگاه كوتاه به شرق شناسي ادوارد سعيد اين مطلب را هم عنوان دارم كه اين برداشت و يا ساير برداشت هاي مطرح شده از كتاب فوق الذكر بر پايه ترجمه اي است كه عبدالرحيم گواهي از اين كتاب كرده است.  با توجه به اين امر كه اين ترجمه بسيار سخت و مغلق است ، مي توان اين فرضيه را هم مطرح كرد كه اگر ترجمه اي روان تر در دست بود شايد اين برداشت ها صورت نمي گرفت و براي بهتر فهميدن اين كتاب بايد به متن اصل آن رجوع و سپس آن را تحليل كرد .


کلمات کلیدی:
 
نوروز، زمان مقدس
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥  

Bottom of Form

نوروز، زمان مقدس

زنده ياد مهرداد بهار

 زمان در ديدگاه انسان اعصار كهن به دو گونه مقدس و نامقدس بخش مي‌شد. زمان مقدس آن بود كه صرف امور مقدس ايماني مي‌گشت و زمان نامقدس آن بود كه در گذران امور عادي زندگي به كار مي‌رفت. اما زماني كه مقدس به شمار مي‌آمد خود به چند گونه تقسيم مي‌شد. يكي زماني بود كه صرف به جاي آوردن شعاير ايماني مي‌شد، از جمله نمازها و فراز خواندن سرودهاي ديني،‌ ديگري زماني بود كه در طي آن،‌ با تكرار بعضي اعمال كه در نمونه كهن اسطوره‌اي وجود داشت،‌ انسان اعصار كهن مي‌كوشيد با بازساختن صحنه‌هاي آن وقايع دوردست، كه توسط خدايان در آغاز خلقت انجام يافته و گاه توسط قهرمانان سلف در گذشته‌هاي دور و آغاز شكل گيري قوم و قبيله رخ داده بود، خود را با خدايان و قهرمانان افسانه‌اي خويش يگانه سازد و به اصل و منشا خود بازگردد. در اين گونه زمان‌هاي مقدس معمولا نمايش‌هاي مذهبي و آييني بر پا مي‌شد و گاه نموداري از شادي‌ها و گاه عزاداري بود و سرانجام زماني بود كه يادآور ريتم‌هاي كيهاني شمرده مي‌شد، مانند فرا رسيدن هلال ماه يا ورود خورشيد به برج جدي و حمل. طبعا انسان اعصار كهن مي‌كوشيد تا آنجا كه ممكن باشد، دايره زمان‌هاي مقدس را گسترش دهد و از دامنه زمان‌هاي نامقدس بكاهد.اما تقدس زمان‌هاي مربوط به ريتم‌هاي كيهاني و طبيعي به معناي ستايش جنبه فيزيكي پديده‌هاي كيهاني و طبيعي نبود. انسان اعصار باستان كه كيفيات جهان را قياس از خود گرفته بود، همه پديده‌هاي جهان را داراي جان و روان مي‌انگاشت و آنچه او را به ستايش و نيايش وامي داشت، اين روح جهان و جان آن بود. در واقع ستايش پديده‌هاي ريتميك و پديد آمدن آيين‌هاي سترگ وابسته به آنها به سبب اعتقاد به وجود متافيزيكي آنها و بر اساس معتقدات ديني – ايماني انسان آن اعصار بود. امر اساسي در جهان گياهان، توليد گياه، باززايي طبيعت و نو شدن زندگي بود و نه صرفا سبز شدن دانه و جوانه زدن گياه و نيز امر اساسي مرگ گياه بود نه پژمردن آن، هر هلال ماهي تولد تازه‌اي و هر محاقي مرگي بود. حتي گاه گمان مي‌رفت كه خورشيد هر روز زاده مي‌شود. بدين گونه،‌ طبيعت ژرفا، گسترش و معنايي بس وسيع تر از آن داشت كه انسان زمان ما اغلب باور دارد.ضمنا بايد توجه كرد كه معناي هر رويداد ريتميك طبيعي و كيهاني از اين نيز وسيع تر بود و باور بر اين بود كه هر رخداد كيهاني و طبيعي كه هر ساله تكرار مي‌شود، دقيقا تكرار همان چيزي است كه در ازل رخ داده است. بنابراين، آيين‌هاي وابسته به زمان مقدس رخدادهاي ريتميك نيز مي‌توانست با نمايش‌هايي توام باشد كه با اجرا آنها، زمان اسطوره‌اي و آغازين به زماني حاضر و ابدي تبديل مي‌گشت.اما همان گونه كه برداشت انسان اعصار كهن از خود كليت مي‌يابد و انسان جهان را نيز چون خود مي‌انگارد، برداشت وي از جهان نيز بر زندگي او موثر مي‌افتد. از جمله وجود اين ساخت ريتميك جهان، به احتمال قوي، باعث پديد آمدن نظم و سامان دقيق در برگزاري نيايش‌ها، عبادت و آيين‌هاي انساني شد .از نتايج ديگر اين توجه به نظم و قانون كيهاني و طبيعي پديد آمدن گاهشماري بود كه نه تنها در برآوردن نيازهاي مادي، مانند كشت و برداشت، بلكه در امور ايماني نيز ياور بزرگي براي انسان بود؛ هر چند بايد يادآور شد كه اموري چون كشت و برداشت و مانند آن، هرگز از دايره‌ امور ديني خارج نبود. وجود رنگي ديني و ايماني در تقويم‌ها و نام روزها و ماه‌ها گواهي بر تقدس گاهشماري و ارتباط آن با زمان مقدس ريتميك است.جشن‌هاي مربوط به زمان مقدس ريتميك گاه ماهيانه، مانند رويت هلال ماه و گاه سالانه، مانند نوروز،‌ مهرگان و جشن سده، بودند و ازلي و ابدي به شمار مي‌آمدند. اما برگزاري بعضي از اين گونه جشن‌ها كه ماهيتي فصلي دارند، هدفي اضافي نيز داشتند: برگزاري دقيق و مناسب اين جشن‌ها انسان را قادر مي‌ساخت تا زمان نامقدس گذشته و خطاهاي فردي و اجتماعي گذشته خود را پشت سر بگذارد، از ميان بردارد و روزي نو و روزگاري نو بسازد. در واقع، برگزاري اين جشن‌هاي فصلي و سالانه يك دوره زماني را مي‌نوشت و دوره‌اي تازه را مي‌گشود و به باززايي زماني ديگر و تولدي ديگر ياري مي‌رسانيد.اين پديده خاص در امر نو شدن دوره زماني يا سال نو، به سبب اهميت عميقي كه در زندگي معنوي انسان، علاوه بر جنبه‌هاي مادي در هم تنيده با آن، داشته است، سبب پديد آمدن يك رشته آيين‌ها و سنت‌هاي پربار و غني گشته است كه به نحوي شگفت آور در ميان جوامع گوناگون بشري مشترك است و اين اشتراك در واقع واكنش همانند جوامع بشري نسبت به كنش واحد طبيعت پيرامون ماست. از جمله اين آيين‌ها و سنن مي‌توان از 1- پاكسازي محيط، تطهير خويشتن، اقرار به گناهان، بيرون راندن ديوان و شيطان از خانه و كاشانه و روستا به ياري اوراد و ادعيه و جز آن؛ 2- فرو كشتن و برافروختن مجدد آتش‌ها؛ 3- راه افتادن دسته‌هايي با صورتك‌هاي سياه (وجود صورتك سياه محتملا معرف روان مردگان است) و رفتن به سوي مرزهاي خانه و روستا و به سوي دريا يا رودخانه به هنگام پايان راهپيمايي؛ 4- پديد آمدن مسابقاتي پهلوانانه چون كشتي و جز آن و 5- برپا كردن عياشي‌ها و بر هم آشفتن نظم معمول و اجرا مراسم «ارجي» ياد كرد.
طبعا همه اين مراسم در همه گوشه و كنار جهان به يك جا و يك شكل برگزار نمي‌شده و نمي شود و نيز اين فهرست پنج گانه، همه گوشه‌هاي اين آيين سال نو را در بر نمي گيرد. اما به هر حال به هر كجا و به هر شكل كه باشد، اين مراسم همان مقصود كلي را در بر دارد كه عبارت از به فراموشي سپردن و از ميان برداشتن آثار گذشته و نو كردن زمانه است.بدين گونه مي‌توان كليات اين گفتار را در مورد جشن‌هاي سال نو چنين طبقه بندي كرد: اين جشن‌ها داراي سه جنبه اند و آنها را از اين سه نظر بايد مطالعه كرد. 1- ديدگاه، 2- اساطير پيرامون آنها و 3- آييني.درباره هدف كلي و ديدگاه آيين‌هاي عمومي مربوط به برگزاري اين سنت سخن گفته شد، اما اسطوره‌هاي پيرامون اين جشن ممكن است در هر سرزميني نسبت به مرز و بومي ديگر متفاوت باشد. با اين همه در اين مورد نيز كلياتي مشترك در ميان اقوام بشر ديده مي‌شود. معمولا اعتقاد انسان اعصار كهن بر اين است كه در آغاز آشفتگي بود و نظمي و شكلي وجود نداشت. سپس خداوند يا گروه خدايان، هستي را از درون اين آشفتگي فراز آفريدند و آن را داراي نظم و آييني استوار ساختند.آيين‌هاي آغاز سال نيز معمولا با تكراري از آشفتگي و سپس نظم نخستين جهان همراه است. معمولا قبل از آغاز سال بايد آتش‌ها كشته شود و نظم و قانون در خانه و روستا و ديار از ميانه برخيزد. نيز پديد آمدن مراسم بازگشت مردگان، كه به صورت ظاهر شدن افرادي با صورتك‌هاي سياه در كوچه و خيابان جلوه مي‌كند، خودنماي براي از ميان رفتن نظم و قانون و مرزهاي هستي و نيستي و مرگ و زندگي است.در ايران باستان و هنوز هم در ايران به هنگام نوروز بسياري از آيين‌ها مجراست. پاكيزه ساختن خانه و كاشانه، كه آن را خانه تكاني مي‌ناميم، عموميت دارد. هنوز هم در شب پيش از عيد، گرمابه‌ها پر از مشتري است تا در آغاز سال مطهر باشند. افروختن شمع تازه بر سر سفره عيد يا روشن كردن چراغ بازمانده آيين افروختن آتش نو است. البته مي‌توان باور كرد كه فرو كشتن آتش‌ها به سبب احترامي كه از آن آتش بوده است، در ايران مرسوم نبود و فقط به برافروختن آتشي تازه مي‌پرداخته اند. فرا خواندن قرآن يا ديگر كتاب‌هاي دين در مراسم تحويل سال،‌ دقيقا مي‌توانست سبب آن شود تا ديوان و شيطان از محيط خانه و روستا و شهر بيرون رانده بشوند و درست به هنگام تحويل سال از خداوند بخشايش گناهان خواستن به معناي ترك گذشته و آغاز حياتي نو است.از سنت راه افتادن دسته‌ها با صورتك‌هاي سياه، آنچه در ايران بازمانده است مراسم حاجي‌فيروز است با صورت‌هايي كه به عمد سياه گشته است. ارتباط نوروز و مردگان را هنوز هم مردم ما با ديدار پيش از عيد از گور مردگان‌شان و افروختن چراغ بر گورها و از مراسم برادران زردشتي در مورد گذاشتن غذا بر بام‌ها براي فروشي مردگان‌شان، مي‌توان يافت.فروردين يشت اوستا معرف و بازگوي اعتقاد مردم به بازگشت ارواح مردگان به خانه و كاشانه خويش است كه به هنگام آغاز فروردين انجام مي‌يافته است و خود نام فروردين در ارتباط با نام فِروَشي‌ها است كه در اساطير ما بعضي از وظايف عمده ارواح مردگان در اساطير ملل ديگر، بر عهده ايشان افتاده است. رفتن و رسيدن به مرزها و بازگشت به خانه و كاشانه را من خود از كودكي به ياد دارم: مادرم، كه انوشه روان باد، به هنگام تحويل سال، كاهويي در دست مي‌گرفت، آيات قرآني را زير لب زمزمه مي‌كرد و در اين حال از در خانه بيرون مي‌شد و تا به آخر ديوار باغچه‌ خانه ما مي‌رفت و سپس از در باغچه به خانه باز مي‌گشت و آنگاه تازه با ما روبوسي مي‌كرد. چه زيبا و رويايي بود آن حالت مسلماني و آييني.
در مورد مسابقات و زورآزمايي‌ها كه نماد نبرد خدايان و ديوان است، مي‌توان هنوز هم به روستاها رفت و به تماشاي اين نبردها نشست و لذت برد. حتي در اين روزها خروس‌ها را نيز با يكديگر به نبرد وامي‌دارند؛ مهم مبارزي تن به تن است.اما عياشي‌هاي مربوط به اين عهد بهاري و اعياد فصلي كه گوشه‌اي از به آشوب كشيده شدن نظم و قرار جامعه به شمار مي‌آمده است، در ايران به شادماني عمومي تبديل شده است. دين زردشت و پيامبر اسلام اجازه‌اي بدين گونه عياشي‌ها نمي‌داده‌اند، زيرا اصولا دين در ايران پيوسته از نوعي والايي اخلاقي معنويت خاص بهره‌مند بوده است و در اديان رسمي ايران در طي تاريخ جايي براي عياشي‌هاي جنسي وجود نداشته است.با اين همه، هنوز هم از درهم ريختن نظم اخلاقي و وجود «ارجي» در سرزمين‌ ما نشانه‌هايي در دست است كه شايد زمان بحث درباره آنها نباشد.از آيين‌هاي ديگر كه مربوط به در هم ريختن نظم اجتماعي است و در ميان اقوام بسياري عموميت داشته و در ايران هنوز هم آثار آن بازمانده است، جابه‌جا شدن ارباب و بنده با يكديگر است كه نشانه‌هاي كهن آن را از عهد تمدن بابل در دست داريم. اين آيين در زمان ما به نام ميرنوروزي معروف است، ولي در نقاط بسياري از ايران نام‌هايي ديگر نيز رايج است.
اما رسمي كهن كه اثري از آن باز نمانده و در گذشته به خصوص در آسياي ميانه مرسوم بوده، آيين‌هاي سياوشي است كه به احتمال بسيار، در اعصار كهن‌تر، در آغاز تابستان و سال نو صيفي انجام مي‌يافته است و سپس، زير تاثير نوروز بابلي در عصر هخامنشيان، به اول بهار افتاده است. اما هنوز در عصر ابوريحان تقويم‌هاي سغدي و خوارزمي با آغاز تابستان شروع مي‌شد و ايشان تقويم خود را با «تولد» سياوش در روز ششم فروردين آغاز مي‌كردند و اين روزي است كه در تقويم ما نوروز بزرگ نام دارد و بنا به اساطير زردشتي در آن روز كين سياوش گرفته مي‌شود.ظاهرا، اگر باور كنيم كه افسانه‌هاي مربوط به سياوش با دموزي يا تموز بين‌النهريني مربوط است و او همان خدايي است كه هر ساله به هنگام عيد نوروز از جهان مردگان باز مي‌گردد و نيز آيين‌هاي عياشي و راه افتادن دسته‌هاي مردم را در بين‌النهرين باستان با صورتك‌هاي سياه و بازمانده آن را با صورت حاجي فيروز در ايران، به خاطر آوريم، شايد نام سياوش نيز معناي آييني و اسطوره‌اي دقيق پيدا كند. او چون از جهان مردگان باز مي‌گردد و چون عياشي‌ها و دسته‌هاي نوروزي به سبب بازگشت وي و ازدواج مجدد او با الهه‌ باروري است و حتي اين عياشي‌ها و آيين ارجي دقيقا تكرار آييني ازدواج اين خداي بركت بخشنده با الهه باروري است، پس محتمل است كه نام سياوش، در اوستا:
Syavar?an ، به معناي مرد سياه باشد. شايد چهره تموز اسطوره‌اي نيز سياه بوده است.گذشته از اين نكته‌ها، نكته‌هاي ديگري نيز در مورد عيد نوروز قابل بحث است. چرا نوروز 12 روز است و سبب وجودي سيزدهم عيد چيست؟ چرا كار كردن و پرداختن به امور جاري در اين روز نحس است؟زير تاثير نجوم بين‌النهريني، اساطيري نجومي در ايران شكل مي‌گيرد كه بنابر آن هر يك از دوازده اختر كه خود بر يكي از برج‌هاي دوازده‌گانه حاكم است، هزار سال بر جهان حكومت خواهد كرد. بدين روي عمر جهان دوازده هزار سال است و در پايان دوازده هزار سال، آسمان و زمين درهم خواهد شد. محتملا، اين اسطوره خود نيز ريشه‌اي بابلي دارد و ظاهرا باور بر آن بوده است كه در اصل، پس از دوازده هزار سال، آشفتگي آغازين باز مي‌گردد.به گمان انسان اعصار كهن آنچه در كيهان بزرگ (هستي) رخ مي‌داد، در كيهان خُرد (در جهان انساني) نيز رخ مي‌داد؛ اين عقيده ريشه از همان جا دارد كه گفتيم انسان كه تنها قادر به شناخت نسبي خود بود، جهان را قياس از خويشتن مي‌گرفت و گمان مي‌كرد كيهان بزرگ همچون او است. با اين باور بود، كه سال دوازده ماهه را توجيه مي‌كردند. طبعا عوامل نجومي ديگري چون گردش ماه در اين امر و پديد آمدن سال دوازده ماهه موثر بوده است، اما توجيه اساطيري سال دوازده ماهه براساس عمر دوازده هزار ساله هستي، بهترين توجيهي به نظر مي‌رسيد كه در چارچوب اعتقادات كهن مي‌گنجيد. جشن‌هاي دوازده روزه آغاز سال نيز با اين سال دوازده ماهه و دوره دوازده هزار ساله عمر جهان مربوط است. انسان آنچه را در اين دوازده روز پيش مي‌آمد، سرنوشت سال خود مي‌انگاشت. از پيش از نوروز انواع دانه‌ها را مي‌كاشتند و هر دانه‌اي كه در طي اين دوازده روز بهتر و بيشتر رشد مي‌كرد، آن دانه را براي كاشت آن سال به كار مي‌بردند و گمان داشتند اگر روزهاي نوروزي به اندوه بگذرد، همه سال به اندوه خواهد گذشت. بسياري از اين باورها هنوز برجا است، مختصر آن كه دوازده روز آغاز سال نماد و مظهر همه سال بود.اما اگر در پايان دوازده هزار سال جهان درهم مي‌شد و آشفتگي نخستين باري ديگر باز مي‌گشتد، و اگر به نشان آن، در پايان هر سال نظم و قانون از ميان برمي‌خاست، پس در پايان دوازده روز نيز يك روز نشان آشفتگي نهايي و پايان سال را بر خود داشت. در اين روز كار كردن و نظام عمومي را رعايت كردن نيز از ميان برمي‌خاست و شايد عياشي‌ها و ارجي، باري ديگر براي يك روز باز مي‌گشت. نحسي سيزدهم عيد نشان فرو ريختن واپسين جهان و نظام آن بود.واپسين نكته درباره آيين‌هاي نوروزي هفت‌سين است. در اين باره، نگارنده تنها به حدسي متوسل مي‌شود كه صحت آن با خدا است. نگارنده هفت‌سين را در ارتباط با هفت سياره مي‌داند كه سرنوشت بشر در دست آنان شمرده مي‌شد و مسلما هفت سياره در امر تقدس عدد هفت موثر بوده است و گمان بر اين بود كه اگر كسي هر هفت را در اختيار داشته باشد _ يعني نظر لطف هر هفت سياره را به خود جلب كند _ خوشبخت خواهد بود.


کلمات کلیدی:
 
کوروش
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥  

کوروش بزرگ یگانه مرد تاریخ

تسخير مستعمرات يونانی

 پس از بدست آوردن سارد ، تمام ليديه با شهرهاي وابسته اش ، به دست کوروش افتاد و حدود ايران به مستعمرات يوناني در آسياي صغير رسيد. اين مستعمرات را چنانكه در جاي خود خواهد آمد اقوام يوناني بر اثر فشاري كه مردم دريايي به اهالي يونان وارد آوردند ، بنا كرده بودند. كوچ كنندگان از سه قوم بودند : ينانها ، اليانها و دريانها. نام يونان به زبان پارسي از نام قوم يكمي آمده است زيرا اهميت آنها در اين دست آورده ها ( مستعمرات ) بيشتر بود. هرودوت اوضاع اين مستعمرات را چنين مي نويسد: ينانهايي كه شهر پانيوم وابسته به آنهاست شهرهاي خود را در جاهايي بنا كرده اند كه از حيث خوبي آب و هوا در هيچ جا مانند ندارد. نه شهرهاي بالا مي توانند با اين شهرها برابري كنند و نه شهرهاي پايين ، نه كرانه هاي خاوري و نه كرانه هاي باختري .

ينانها به چهار لهجه سخن مي گويند شهر يناني مليطه كه در باختر واقع است پس از ان مي نويت و پري ين است . اين شهرها در كاريه قرار دارند و اهالي آنها به يك زبان سخن مي گويند. شهرهاي يناني واقع در ليديه اينهاست : افس ، كل فن ، ليدوس ، تئوس ، كلازمن ، فوسه. اينها به يك زبان سخن مي گويند ولي زبان آنها همانند زبان شهرهاي ياد شده در بالا نيست. از سه شهر ديگر يناني دو شهر در جزيده سامس و خيوس واقع است و سومي ارتير است كه كه در خشكي بنا شده است. اهالي خيوس و ارتير به يك زبان سخن مي وين دو اهالي سامس به زباني ديگر. اين است چهار لهجه يناني .

پس از آن هرودوت مي گويد : ينانهاي هم پيمان زماني از ديگر ينانها جدا شده بودند و جدايي آها از اينجا بود كه در آن زمان ملت يوناني به تمامي ناتوان به ديد مي آمد و ينانها در ميان اقوام يوناني از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمي نداشتند. بنابرين چه آتنيها  و چه ديگر ينانيها پرهيز داشتند از اينكه خود را يناني بنامند و گمان مي رود كه اكنون هم بيشتر ينانها اين نام را شرم آور مي دانند.

دوازده شهر همي پيمان يناني برعكس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدي براي خود ساختند كه آن را پانيونيوم ناميدند از ينانهاي ديگر كسي را به آنجا راه نمي دادند و كسي هم جز اهالي ازمير خواهند آن نبود كه در پيمان آنها وارد شود. پانيوم در دماغه ي ميكال قرار دارد اين معبد براي خداي درياها ، پوسيدون هلي كون ، ساخته شده است. در نوروزها ينانها ي شهرهاي هم پيمان در اينجا گرد مي آيند و اين جشن را جشن پانيونيوم مي نامند. از گفته هاي هرودت روشن مي شود كه دريانها هم همبستگي با شش شهر درياني داشتند ولي بعدها هالي كارناس را باري اينكه يك ي از اهالي آن بر خلاف عادت قديم رفتار كرد ، از پيمان بيرون كردند. اليانها همبستگي از دوازده شهر داشتند ولي ازمير را ينانها از آنها جدا كردند و يازده شهر ديگر در همبستگي الياني بازماند. زمينها الياني پربارتر از زمينهاي يناني بود ولي از حيث خوبي آب و هوا با شهرهاي يناني برابري نمي كرد.

از گفته هاي هرودوت چنين برمي آيد كه اين مستعمرات را سه قوم يوناني بنا كدره بودند و بين تمام آنها همراهي و هم پيماني نبود. زيرا هر يك از همبسته هاي كوچك برپا كرده با هم هم چشمي و كشمكش داشتند. پس از آن تاريخ نگار نامبرده مي گويد : ينانها و اليانها نماينده اي نزد کوروش فرستاده و درخاست كردند كه کوروش با آنها مانند پادشاه ليد ي رفتار كند يعني به كارهاي دروني آنها دخالت نكند وهمان امتيازات را بشناسد. کوروش پاسخي يكراست به آنها نداده و اين مثل را آورد : « زني به دريا نزديك شده و ديد كه ماهيهاي قشنگي در آب شنا مي كنند. پيش خود گفت : اگر من ني بزنم آشكارا اين ماهيها به خشكي درآيند . بعد نشست و هر چند كه ني زد چشمداشت او برآورده نشد. پس توري برداشت و به دريا افكند و شمار زيادي از ماهيان به دام افتادند. وقتي كه ماهي ها در تور به بالا و پايين مي جستند ، ني زن حال آنها را ديد و گفت : حالا ديگر بيهوده مي رقصيد! مي بايست وقتي برايتان ني ميزدم مي رقصيديد. » هرودوت اين گفته را چنين تعبير مي كند : کوروش خواست با اين مثل آنها بدانند كه موقع را از دست داده اند، چه وقتي كه پيش از به دست آوردن سارد به آنها پيشنهاد همبستگي شده بود و آنها رد كرده بودند. از ميان مستعمرات يوناني ، کوروش فقط با اهالي مليطه قرارداد كرزوس را تازه كرد و و نمايندگان ديگر شهرها را نپذيرفت. نمايندگان به شهرهاي خود بازگشتند و پاسخ کوروش را رسانيدند . سپس از تمام شهرهاي يوناني آسياي كوچك نمايندگاني برگزيده شدند كه در پانيونيوم گرد آمده و در برابر کوروش همبسته شوند.

نمايندگان شهرهايي چون كل فن ، افس ، فوسه ، پري ين ، لبدس ، تئوس ، اريتر و ديگران در اينجا گرد آمده بودند . شهر مليطه چون به مقصود خويش رسيده بود در اين گروه شركت نكرد. جزيره ي سامس و خيوس هم شركت نكردند به اين اميد كه کوروش چون نيروي دريايي نيرومندي ندارد كاري با آنها نخواهد داشت. ولي ديگر شهرها با وجود اختلافاتي كه با يكديگر داشتند ، از جهت خطر مشتركي كه احساس مي كردند در اين گردهمآيي حضور يافتند. اليانها گفتند هر چه ينانها بكنند ما هم خواهيم كرد. دريانها از جهت آنكه از شهرهاي كارناس كه درياني بود نماينده اي پذيرفته نشده بود ، از شركت در عمليات خودداري كردند. چون جزاير يوناني هم حاضر نشدند در اين گردهمآيي شركت كنند ، ينانها و االيانها قرار گذاتند نماينده اي به اسپارت گسيل كنند و از آن دولت ياري جويند. با اين هدف پي تر موس نامي از اهاي فوسه كه سخنران و سخندان بود با انبوهي از هدايا به نزد اولياي دولت اسپارت فرستاده شد. ولي اسپارتي ها جواب درستي به وي ندادند و تنها وعده كردند كه گروهي را خواهند فرستاد تا اوضاع منطقه را بازبيني كنند. بدين منظور يك كشتس اسپارتي پنجاه پارويي رهسپار فوسيه شد و در آنجا نمايندگان اسپارت ، فردي به نام لاكريناس را برگزيدند و براي مذاكره با کوروش روانه ي سارد كردند. او به شاه گفت : بر حذر باشيد از اينكه مستعمرات يوناني را آزار كنيد ، زيرا اسپارت چنين رفتاري را نخواهد پذيرفت.

کوروش از يونانيهايي كه در ركاب وي بودند پرسيد : مگر اين لاسدمونيها كيستند و عده شان چقدر است كه اينگونه سخن مي گويند؟ پس از آنكه يونانيها اين مردم به کوروش شناساندند ، کوروش رو به نماينده كرد و گفت : من از مردمي كه در شهرهايشان جاي ويژه اي دارند كه در آنجا گرد هم مي آيند و با سوگند دروغ و نيرنگ يكديگر را فريب مي دهند هراسي ندارم. اگر زنده ماندم چنان كنم كه اين مردم به جاي دخالت در كار ينانيها از كارهاي خودشان سخن بگويند.

نماينده ي اسپارت پس از شنيدن پاسخ کوروش به كشور خويش بازگشته به پادشاه اسپارت ( آناك ساندريس ، آريستون ) پاسخ کوروش را رسانيد. انها هم پاسخ را به مردم رسانيدند و مسئله ي كمك گرفتن يونانيهاي آسياي صغير از اسپارتيها به همين جا ختم شد.

هرودوت مي گويد بيم دادن كوروش به همه ي يونانيها بود ، چه هر شهر يوناني ميداني دارد و مردم براي داد و ستد در آنجا گرد مي آيند ولي در پارس چنين ميدانهايي وجود ندارد. نتيجه اي كه تاريخنگار ياد شده مي گيرد درست نيست زيرا مقصود کوروش روش حكومت آنها بوده است . يونانيهايي كه از ملتزمين کوروش بودند او را از روش حكومت اسپارت آگاه كرده و گفتند مردم در جايي ميدان مانند گرد آمده و در كارها سخن مي گويند و هر يك از سخنوران مي خواهند باور خود را به مردم بپذيرانند.

آشكار است كه كکوروش از روش چنين حكومتي خوشش نيامده و آن پاسخ را داده است . خلاف اين فرض طبيعي نيست. زيرا وقتي كه مي خواهند مردمي را بشناسانند روش حكومت آن را كنار نمي گذارند تا از ميدان داد و ستد سخن بگويند. بنابرين از اين پاسخ نمي توان داوري كرد كه ميدان خريد و فروش در پارس پيدايي نداشته است به عكس چون داد و ستد در آن زمان بيشتر با تبديل جنس به جنس مي شد و مغازه يا حجره براي اينگونه داد وستد تنگ بود ، پس اين ميدانها بوده است. به هر حال اگر هم نبوده مقصود کوروش روش حكومت اسپارتيها بود نه ميدان داد و ستد آنها. کوروش در اين هنگام به كارهايي كه در خاور داشت بيش از كارهاي باختر اهميت داد. يك تن از اهالي ليديه به نام پاكتياس را برگزيد و به حكومت اين كشور گماشت . ترتيبات آن را با حوالي كه در زمان آزادي داشت باقي گذاشت و پس از آن با كرزوس راهي ايران شد. هرودوت مي گويد دليل برگزيدن يك تن ليديايي به فرمانروايي اين كشور اين بود كه کوروش ترتيب ايران را در ديد آورد ، چون در ايران رسم بر اين بود كه وقتي كشوري را مي گرفتند از خانواده فرمانروايان يا نجباي آن کشور کسي را به فرمانروايي آن بر مي گزيدند. ولي ديري نپاييد که کورش دانست که اين ترتيب سازگار اوضاع آسياي پاييني نيست. توضيح آنکه پاکتياس همين که کورش را دور ديد وعوي آزاد شدن ليديه کرد و چون کورش گنجينه را به او سپرده بود با آن پول مردم کناره را با خود همراه کرد و سپاهي ترتيب داد بعد به سارد شتافته و فرمانرواي ايراني را در ارگ پيرامون گرفت. اين خبر در راه به کورش رسيد و او چنانکه هرودت مي گويد از کرزوس پريد سرانجام اين کار چيست ؟ چنيين به نظر مي آيد که مردم ليدي هم براي خودشان و هم براي من دردسر درست مي کنند. آيا بهتر نيست که ليديها را برده کنم ؟ کرزوس در پاسخ گفت خشمگين نشو ، ليدها نه از بابت گذشته گناهي دارند و نه از جهت حا ل . گذشته ها به گردن من بود و حال گناه از پاکتياس است که بايد تنبيه شود. از گناه ليديها بگذر و براي اينکه بعدها شورش نکنند نماينده اي به سارد فرست و فرمان بده که ليديها اسلحه برندارند ، در زير ردا قبايي بپوشند و کفشاهي بلند به پا کنند و کودکان خويش را به نواختن آلات موسيقي و بازرگاني وادارند. به زودي خواهي ديد که مردان ليدي زناني خواهند بود و انديشه تو از شورش آنها راحت خواهد شد.  والبته کورش هرگز به اين توصيه هاي رهبري که براي زن کردن مردان کشورش نقشه مي کشيد اهميت نداد. مازارس سردار ايراني براي سرکوب شورش پاکتياس به سارد فرستاده شد. با ورود مازارس به شهر سارد ، پاکتياس شهر را رها کرد و به کوم ( =  کيمه ، مستعمره ي يوناني )  گريخت. مازارس به اهالي کوم پيغام داد که بايد پاکتياس را تسليم کنند. اهالي کوم از يک سو نمي خواستند با پارسيان وارد جنگ شوند و از سوي ديگر راضي نبودند  کسي را که به آنها پناه آورده است تسليم پارسيان کنند، لذا از پاکتياس خواستند تا از شهر آنها بيرون رود و به مليطه بگريزد. به خواست اهالي کوم ، پاکتياس به مليطه رفت ولي از بخت بد شهري که به آن پناه آورده بود مردمي داشت بازرگان و پرستنده ي پول !  آنها راضي شدند در ازاي دريافت وجهي پاکتياس را تسليم کنند ولي پاکتياس بوسيله ي يک کشتي که از کوم آمده بود به جزيره ي خيوس فرار کرد اما اين پايان بدبياري هاي او نبود. اهالي اين جزيره خواهان ناحيه اي به نام آتارني بودند که در برابر خيوس  واقع بود و به مازارس گفتند که اگر آن ناحيه را به ما دهي پاکتياس را به تو مي سپاريم. مازارس چنين کرد و مردم خيوس پاکتياس را آوردند و تحويل سپاهيان پارس دادند.  سپس  مازارس حکم مرگ پاکتياس را صادر نمود  و بدينگونه  فرماندار شورشي ليديه مجازات شد. در پي اين حادثه ، کورش  تصميم گرفت براي دفع خطرات احتمالي  مستعمرات يوناني آسياي صغير را نيز تسخير نمايد. لذا مازارس را به مطيع کردن اين مستعمرات گماشت. نخستين شهري که فرو پاشيد پري ين بود. پس از آن دشت مه آندر و کشورهاي ماگنزي نيز سر به فرمان پارسيان فرود آوردند. در اين هنگام مازارس از دنيا رفت و هارپاگ مادي جانشين او شد. هارپاگ بلافاصله شهر فوسه را پيرامون گرفت و به اهالي آن يک اولتيماتوم بيست و چهار ساعته داد که بجنگند يا تسليم شوند.  مردم فوسه که دريانوردان زبردستي بودند و کشتي هاي فراواني داشتند ، از اين مهلت يک شبانه روزي سود بردند و شبانه سوار بر کشتي هاي خود شهر را ترک کردند. با پايان يافتن زمان تعيين شده ، سپاهيان پارسي به شهر درآمدند و شهر خالي از سکنه ي فوسه را بدست گرفتند. مردم فوسه سوار بر کشتي هاي خود به جزيره ي خيوس گريختند ولي خيوسي ها آنها را نپذيرفتند و به آنان جا ندادند. سپس فراريان فوسه تصميم گرفتند به کرس کوچ کنند ولي پيش از آن خواستند به شهر خود باز گردند و از پارسيان انتقام بگيرند. با اين هدف به فوسه برگشته و در نزديکي آن شهر  شماري از پارسيان را کشتند.  بسياري از اهالي فوسه ( تقريبا نيمي از آنها ) با ديدن دوباره ي موطن خود هوس کوچ را از سر پراندند و با استفاده از عفوي که هارپاگ اعلام کرد،  در ازاي پذيرفتن فرمانبرداري  از پارسيان به خانه هايشان بازگشتند.  و اما نيم ديگر مردم فوسه به آلاليا در کرس رفتند و چون به راه زني در درياها پرداختند ، دولت قرتاجنه با آنان نبرد کرد و شمار زيادي از آنان را از پاي درآورد و بازمانده ي آنها از جايي به جاي ديگر رفتند تا به وليا در خليج پوليکاسترو رسيده و در آنجا ساکن شدند.  پس از آن لشکر پارس آهنگ تسخير تئوس کرد. تئوس يکي از زيباترين شهرهاي ايونيه بود که  سه هزار سال پيش از اين بوسيله ي مهاجراني که از بخش پرتانيه ي آتن به آنجا آمده بودند بنا شده بود.  اهالي تئوس نيز به سان مردم فوسه رفتار کردند . يعني پيش از رسيدن پارسيان ،  شهر را تخليه نموده و به آبدر گريختند و در همانجا ساکن شدند. و اما ساير شهرهاي ايونيه چون دريانها و اُاِليانها راه مردم تئوس و فوسه را نرفتند. آنها با پارسيان پيمان بستند و با پذيرش حکومت آنان در شهر و ديار خود ماندند و به زندگي آرام خود ادامه دادند. از آن پس هارپاگ به جنگ با کاريها ، کيليکها و پداسيها پرداخت و اندک اندک تمام نواحي آسياي صغير به فرمان ايرانيان درآمد.

استوانه حقوق بشر ˜وروش

در مورد آنچه ˜وروش پس از فتح بابل انجام داده است ، سند ي به دست آمده ˜ه به استوانه ي ˜وروش معروف است. استوانه ي ˜وروش ˜بير در خرابه هاي بابل پيدا شده و اصل آن در موزه ي بريتانيا نگهداري مي شود. اين استوانه را باستانشناسي به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ ميلادي پيدا ˜رده است. بخش بزرگي از اين استوانه اين˜ از بين رفته است ولي بخشي از آن ˜ه سالم مانده است سندي مهم و تاريخي است مبني بر رفتار جوانمردانه ي ˜وروش ˜بير با مردم شهر تسخير شده ي بابل و نيز يهودياني ˜ه در اسارت آنان بودند. گوينده ي خط هاي آغازين اين نوشته نامعلوم است ولي از خط بيست به بعد را ˜وروش ˜بير گفته است. و اين˜ متن استوانه :

۱)  « ˜وروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و ا˜د.

٢)  شاه نواحي جهان.

۳)  چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جاي بزرگي ، ناتواني براي پادشاهي ˜شورش معين شده بود.

۴)  نبونيد تنديس هاي ˜هن خدايان را از ميان برد [ ...... ] و شبيه آنان را به جاي آنان گذاشت.

۵)  شبيه تنديسي از ( پرستشگاه ) ازاگيلا ساخت [ ...... ] براي « اور» و ديگر شهرها.

۶)  آيين پرستشي ˜ه بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستيزه گري مي جست. همچنين با خصمانه ترين روش.

۷) قرباني روزانه را حذف ˜رد [ ...... ] او قوانين ناروايي در شهرها وضع ˜رد و ستايش مردو˜ ، شاه خدايان را به ˜لي به فراموشي سپرد.

۸) او همواره به شهر وي بدي مي ˜رد. هر روز به مردم خود آزار مي رسانيد. با اسارت ، بدون ملايمت همه را به نيستي ˜شاند.

۹) بر اثر دادخواهي آنان « اليل » خدا ( مردو˜ ) خشمگين گشت و او مرزهايشان. خداياني ˜ه در ميانشان زندگي مي ˜ردند ماوايشان را راه ˜ردند.

۱۰) او ( مردو˜ ) در خشم خويش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردو˜ چنين گفتند : بشود ˜ه توجه وي به همه ي مردم ˜ه خانه هايشان ويران شده معطوف گردد.

۱۱) مردم سومر و ا˜د ˜ه شبيه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف ˜رد. اين موجب همدردي او شد ، او به همه ي سرزمين ها نگريست.

۱٢)  آنگاه وي جستجو˜نان فرمانرواي دادگري يافت ، ˜سي ˜ه آرزو شده ، ˜سي ˜ه وي دستش را گرفت. ˜وروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانرواي سراسر جهان ذ˜ر ˜رد.

۱۳)  سرزمين « گوتيان » سراسر اقوام « مانداء» را مردو˜ در پيش پاي او به تعظيم واداشت. مردمان و سپاه سران را ˜ه وي به دست او ( ˜وروش ) داده بود.

۱۴)  با عدل و داد پذيرفت. مردو˜ ، سرور بزرگ ، پشتيبان مردم خويش ، ˜ارهاي پارسايانه و قلب شريف او را با شادي نگريست.

۱۵)  به سوي بابل ، شهر خويش ، فرمان پيش روي داد و او را واداشت تا راه بابل در پيش گيرد. همچون ي˜ دوست و يار در ˜نارش او را همراهي ˜رد.

۱۶)  سپاه بي ˜رانش ˜ه شمار آن چون آب رود برشمردني نبود با سلاح هاي آماده در ˜نار هم پيش مي رفتند.

۱۷)  او ( پروردگار) گذاشت تا بي جنگ و ˜شم˜ش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نيازي برهاند. او نبونيد شاه را ˜ه وي را ستايش نمي ˜رد به دست او ( ˜وروش ) تسليم ˜رد.

۱۸)  مردم بابل ، همگي سراسر سرزمين سومر و ا˜د ، فرمانروايان و حا˜مان پيش وي سر تعظيم فرود آوردند و شادمان از پادشاهي وي با چهره هاي درخشان به پايش بوسه زدند.

۱۹)  خداوندگاري ( مردو˜ ) را ˜ه با ياريش مردگان به زندگي بازگشتند ، ˜ه همگي را از نياز و رنج به دور داشت به خوبي ستايش ˜ردند و يادش را گرامي داشتند.

٢۰)  من ˜وروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نيرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمين سومر و ا˜د ، شاه چهار گوشه ي جهان.

٢۱)  پسر شاه بزرگ ˜مبوجيه ، شاه شهر انشان ، نوه ي شاه بزرگ ˜وروش ، شاه شهر انشان ، نبيره ي شاه بزرگ چيش پيش ، شاه انشان.

٢٢)  از دودماني ˜ه هميشه از شاهي برخوردار بوده است ˜ه فرمانروائيش را « بعل » و « نبو » گرامي مي دارند و پادشاهيش را براي خرسندي قلبي شان خواستارند. آنگاه ˜ه من با صلح به بابل درآمدم

٢۳)  با خرسندي و شادماني به ˜اخ فرمانروايان و تخت پادشاهي قدم گذاشتم. آنگاه مردو˜ سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستايش او ˜وشيدم.

٢۴)  سپاهيان بي شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمين سومر و ا˜د تهديد ˜ننده ي ديگري پيدا شود.

٢۵)  من در بابل و همه ي شهرهايش براي سعادت سا˜نان بابل ˜ه خانه هايشان مطابق خواست خدايان نبود ˜وشيدم [ ...... ] مانند ي˜ يوغ ˜ه بر آنها روا نبود.

٢۶)  من ويرانه هايشان را ترميم ˜ردم و دشواري هاي آنان را آسان ˜ردم. مردو˜ خداي بزرگ از ˜ردار پارسايانه ي من خوشنود گشت.

٢۷)  بر من ، ˜وروش شاه ˜ه او را ستايش ˜ردم و بر ˜مبوجيه پسر تني من و همچنين بر همه ي سپاهيان من

٢۸)  او عنايت و بر˜تش را ارزاني داشت ، ما با شادماني ستايش ˜رديم ، مقام والاي ( الهي ) او را . همه ي پادشاهان بر تخت نشسته

٢۹)  از سراسر گوشه و ˜نار جهان ، از درياي زيرين تا درياي زبرين شهرهاي مس˜ون و همه ي پادشاهان « امورو » ˜ه در چادرها زندگي مي ˜نند.

۳۰)  باج هاي گران براي من آوردند و به پاهايم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نينوا ، آشور و نيز شوش

۳۱)  ا˜د ، اشنونه ، زميان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمين گوتيوم شهرهاي آن سوي دجله ˜ه پرستشگاه هايشان از زمان هاي قديم ساخته شده بود.

۳٢)  خداياني ˜ه در آنها زندگي مي ˜ردند ، من آنها را به جايگاه هايشان بازگردانيدم و پرستشگاه هاي بزرگ براي ابديت ساختم. من همه ي مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانيدم.

۳۳)  همچنين خدايان سومر و ا˜د ˜ه نبونيد آنها را به رغم خشم خداي خدايان ( مردو˜ ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم ˜ه براي خشنودي مردو˜ خداي بزرگ

۳۴)  در جايشان در منزلگاهي ˜ه شادي در آن هست بر پاي دارند. بشود ˜ه همه ي خداياني ˜ه من به شهرهايشان بازگردانده ام

۳۵)  روزانه در پيشگاه « بعل » و « نبو » درازاي زندگي مرا خواستار باشند ، بشود ˜ه سخنان بر˜ت آميز برايم بيايند ، بشود ˜ه آنان به مردو˜ سرور من بگويند : ˜وروش شاه ستايشگر توست و ˜مبوجيه پسرش

۳۶)  بشود ˜ه روزهاي [ ...... ] من همه ي آنها را در جاي با آرامش س˜ونت دادم.

۳۷)  [ ...... ] براي قرباني ، ارد˜ان و فربه ˜بوتران.

۳۸)  [ ...... ] محل س˜ونتشان را مستح˜م گردانيدم.

۳۹)  [ ...... ] و محل ˜ارش را.

۴۰)  [ ...... ] بابل.

۴۱)  [ ...... ]      ۴٢)  [ ...... ]      ۴۳)  [ ...... ]      ۴۴)  [ ...... ]      ۴۵)  [ ...... ] تا ابديت .

وروش و اديان;

 

 در دنياي باستان رسم بر آن بود ˜ه چون قومي بر قوم ديگر فائق مي آمدند ، قوم مغلوب ناچار می شدند ˜ه به دين مردم پيروز درآيند و از باورهاي مذهبي خود دست ب˜شند. چه بسيار مردمي ˜ه به خاطر سر باز زدن از پذيرش دين بيگانه ، بدست اقوام پيروز تاريخ به خا˜ افتاده اند و چه بسيار معابدي ˜ه توسط فاتحان با خا˜ ي˜سان گشته اند. در چنين دنيايي بود ˜ه ˜وروش پرچم آزادي اديان را برافراشت و مردم را ( از ايراني و انيراني و از بت پرست و خورشيد پرست و ي˜تا پرست ) در انجام فرائض ديني خود آزاد گذاشت و حتي معابدي را ˜ه در جريان جنگهاي مختلف آسيب ديده بودند از نو ساخت. بهترين نمونه هاي اين جوانمردي را در جريان تسخير بابل مي بينيم.

در حالي ˜ه مردم بابل خود را براي ديدن صحنه هاي ويران شدن معابدشان به دست سپاهيان پارسي آماده مي ˜ردند ، ˜وروش در ميان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حيرت زده ي آنان ، مردو˜ خداي خدايان بابل را به گرمي ستود و فرمان آزادي مذهبي را در سراسر ˜شور بابل صادر ˜رد. اين فرمان از جمله شامل يهودياني مي شد ˜ه بختنصر همه چيزشان را گرفته بود ، ˜شورشان را در شعله هاي آتش ويران ˜رده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود. اند˜ي پس از ورود به بابل ، ˜وروش به يهوديان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگي در اسارت و بندگي به فلسطين بازگردند و درآنجا به بازسازي اورشليم بپردازند. ˜وروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبي ˜ه در دوره ي بختنصر از معابد اورشليم غارت شده و در معبد هاي بابل باقي مانده است را به يهوديان بازگرداند و او نيز همه ي آن اثاث را ˜ه مشتمل بر پنج هزار و چهارصد ت˜ه بود به آنان مسترد داشت. سپس ˜وروش از مردماني ˜ه يهوديان در ميان آنان مي زيستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم براي سفر را برايشان فراهم آورند و آنان نيز چنين ˜ردند. باري ! هزاران يهودي پس از صدور فرمان آزاديشان از جانب ˜وروش ، به سوي شهر و ديار خود روانه شدند و با ˜م˜ ايرانيان موفق شدند شهر خود را  از نو بسازند و حيات ملي خود را احيا ˜نند.

به خاطر اين محبت بزرگ و ستودني ، از ˜وروش در ˜تاب هاي مقدس يهوديان به ني˜ي ياد شده است. اين ستايش چنان است ˜ه تورات ˜وروش ˜بير را « مسيح خدا » ناميده است. بدين صورت از دير باز ˜ود˜ان يهودي از همان نخستين روزهاي زندگي خود از طريق ˜تب مذهبي با اين ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگي و فتوت او را مي ستايند. مسيحيان نيز ˜ه به گمان بسياري پايه و شالوده ي دينشان ، تورات يهود است ، ˜وروش را فراوان احترام مي ˜نند و مقامي بالاتر از ي˜ پادشاه و ي˜ ˜شورگشاي بزرگ براي وي قائلند. در قرآن مجيد نيز چنا˜ه به پيوست آمده است از ˜وروش ˜بير ( يا همان ذوالقرنين ) به ني˜ي ياد شده و بدين ترتيب ˜وروش تنها پادشاهي است ˜ه در هر سه ˜تاب آسماني مورد ستايش پروردگار قرار گرفته است.

 


کلمات کلیدی:
 
نگاهي به وضعيت چپ غير ديني در دانشگاه
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥  
به نام خدا

نگاهي به وضعيت چپ غير ديني در دانشگاه

 

همگان بر اين امر كه دانشجويان گروه آينده ساز جامعه هستند واقف بوده و هستند. بر همين اساس تلاش تمامي بزرگان سياسي ، اجتماعي و فرهنگي كشور بر اين امر استوار است تابه گونه اي عمل كنند كه  اين قشر آينده ساز با كوچكترين و كمترين مانعي در راه تحصيل علم مواجه نشود . اين امر مسئله اي مختص به كشور ما نيست بلكه امري جهان شمول است و در تمامي كشورهاي جهان يكي از مهمترين دستورالعمل هاي مسئولان سياسي و فرهنگي كشورها محسوب مي شود زيرا در غير اين صورت آينده اي نامطلوب در انتظار آن كشور و مردم آن خواهد بود . البته براي اجرايي كردن اين تفكر مسئولان هر كشوري برنامه هاي مخصوص به خود داشته و دارند . برنامه هايي  كه بعضا پس از مدت زماني مشخص داراي نتايج مطلوبي بوده و يا برعكس داراي نتايج زيانباري است كه مسئولان بعدي را مجبور به تغيير اين برنامه ها مي كند . يكي از برنامه هايي كه به صورت غير رسمي در سالهاي اخير توسط مسئولان دو وزارتخانه فرهنگ و آموزش عالي سابق و علوم ، تحقيقات و فناوري كنوني و بهداشت ، درمان و آموزش پزشكي كه جمعيت اصلي دانشجويان كشور را تحت پوشش دارند با  همين مبناي فكري در ايران  به اجرا گذاشته شده است ،تغيير دادن گرايش فعاليت هاي اجتماعي دانشجويان از سياسي به فرهنگي بوده است . امري كه با تاسيس كانونهاي فرهنگي و هنري و همچنين دادن امكانات گوناگون به نشريات دانشجويي عينيت پيدا كرده است .

اين امر در نخستين سال اجرا كه درست مصادف با ماههاي اوليه پس از حوادث 18و20تير78يعني وقايع كوي دانشگاه تهران و دانشگاه تبريز بود بدليل سرخوردگي شديد دانشجويان فعال در عرصه سياست از دولت اصلاحات با اقبال خوبي مواجه شد اما اين اقبال تنها يك تغيير رويه آن هم از نوع منفي در فعاليت هاي دانشجويي بود ، زيرا دانشجويان با احساس اين امر كه تشكلي چون انجمن اسلامي دانشجويان كه خود معرف و اولين حامي رئيس جمهور وقت بوده  بدليل بيان خواسته هاي معقول آنان ديگر مورد حمايت وي نيست پس واي به حال آنان ، اقدام به فعاليت هاي غير رسمي و در اصطلاح زير زميني كردند . فعاليت هايي كه تشكلهاي فرهنگي و نشريات مي توانست بهترين پوشش براي آن محسوب شود . براي روشن شدن دلايل اين سرخوردگي و تغيير روند دانشجويان از حضور در تشكلهاي رسمي سياسي به تشكلهاي غير رسمي و فرهنگي بايد به وضعيت تشكلهاي رسمي دانشجويي در ماههاي اوليه پس از وقايع تير ماه 78 نگاهي داشته باشيم تا شايد بدين گونه دلايل اين تغيير گرايش مشخص شود .

1 ـ انجمن هاي اسلامي دانشجويان و دفتر تحكيم وحدت : سال تحصيلي 79 ـ 78 درحالي آغاز شد كه انجمن هاي اسلامي دانشجويان و دفتر تحكيم وحدت كه تشكل مركزي آنان محسوب مي شد با بحران هويتي روبرو شده بود . بحراني كه دليلش وقايع 18 تير 78 دانشگاه تهران و 20 تير دانشگاه تبريز و ماجراهاي پس از اين دو واقعه بود . اين تشكل ها از يك سو بايد به دنبال احقاق مطالبات دانشجوياني باشند كه بر اثر اين وقايع به شدت با حاكميت مشكل پيدا كرده و آن را جدا از خود مي دانستند و از سوي ديگر سيد محمد خاتمي و اعضاي دولت او از آنها مي خواستند كه به عنوان نخستين تشكل حامي دولت اصلاحات در برابر مطالبات نامحدود دانشجويان واكنش نشان داده و اين مطالبات را كنترل كند . وضعيت دوگانه فوق الذكر سرانجام باعث شد اين قديمي ترين تشكل دانشجويي كشور دچار درگيري داخلي و سپس انشعابات گوناگون شود . آن هم به نحوي كه اكنون تنها از آن تشكل بزرگ نامي باقي مانده كه البته بر سر تصاحب اين نام هم درگيري هاي مختلفي هر روز در جريان است  . درگيري هايي كه فاصله فكري عوامل ايجاد كننده آن با تفكر حاكم بر جامعه فعلي دانشجويي كشور در حدي است كه تنها به مسئله اي رسانه اي بدل شده است و هيچ خريداري در سطح دانشگاههاي كشور براي آن پيدا نمي شود .

2 ـ جامعه اسلامي دانشجويان : اين تشكل كه در سالهاي آخر دهه 60 و اوايل دهه 70 به منظور انسجام بخشيدن به نيروهاي طرفدار طيف فكري راست اسلامي كشور در دانشگاهها و مقابله با انجمن اسلامي  دانشجويان كه هوادار تفكر چپ اسلامي محسوب مي شدتشكيل شده بود در سالهاي پس از خرداد 76 در دوران فطرت به سر مي برد . البته فعاليت هاي بسيج دانشجويي در فضاي فكري و فرهنگي اين تشكل و امكانات بيشتر آن نسبت به جامعه اسلامي هم عاملي شد تا دوران فطرت براي اين تشكل حامي تفكرات جناح راست در دانشگاهها طولاني تر شود . سال تحصيلي 79 ـ 78 نيز جامعه اسلامي در اوج اين دوران به سر مي برد و البته سران آن زمان اين تشكل هم بر همين اساس در مسائل سياسي و فرهنگي مرتبط با دانشگاهها دخالت چنداني نمي كردند كه نمونه آن اعلام كناره گيري اين تشكل در فرداي فاجعه كوي از كليه مسائل مرتبط با آن بود .

3 ـ بسيج دانشجويي : اين گروه فعال در عرصه دانشگاهها در آن سالها بدليل وضعيت فكري خاص جامعه و  به تبع آن مراكز علمي كشور با استقبال چندان دانشجويان مواجه نبوده و با بحران نيرو روبرو بود . البته طي سالهاي بعد از تير78 باامكاناتي كه در اختيار اين تشكل قرار گرفت و امتيازاتي كه از سوي اين تشكل به دانشجويان داده شد توانست اين نقيصه از جبران كند هر چند كه بسياري از نيروهاي جذب شده توسط اين تشكل  در اين سالها از افرادي بودند كه هيچ اعتمادي به اهداف آن نداشتند و فقط بدليل امتيازات داده شده به اين تشكل روي خوش نشان دادند .

 

4 ـ انجمن اسلامي دانشجويي : اين تشكل را بايد مرده ترين تشكل دانشجويي كشور نام برد.هر چند تعدادي از نيرو هاي انشعابي اين تشكل از جمله منوچهر محمدي از سردمداران دانشجويان فعال در ماجراي كوي دانشگاه تهران بودند اما واقعيت اين بود و در حال حاضر هم هست كه اين تشكل داراي كمترين جايگاه در ميان دانشجويان در آن زمان بوده و هست ، آنگونه كه فعاليت يا عدم فعاليت آن در وقايع مختلف تاثيري خاص در وضعيت معادلات جنبش دانشجويي كشور و تفكرات حاكم بر آن نداشته و نخواهد داشت .

5 ـ انجمن اسلامي مستقل دانشجويان و جنبش عدالت خواه دانشجويي : اين دو تشكل در سال 78 وجود خارجي نداشته و در سال هاي آغازين دهه 80 در عرصه معادلات دانشجويي سر بر آورده اند كه البته در اين سالها هم داراي پتانسيل فرماندهي و حتي تاثير گذاري در حد بالا و كلان جنبش دانشجويي كشور نبوده اند .

 مسئله ديگري كه براي درك وضعيت سياسي دانشجويان در سالهاي اخير بايد در نظر گرفت تقسيم بندي فكري دانشجويان در سالهاي نخست پس از تير 78 و نحله هاي فكري شكل گرفته در اين سالها در بين دانشجويان است . بر همين اساس  تمايلات  گوناگون  موجوددر بين دانشجويان  نسبت به مسايل سياسي در فاصله سال 78 تا پايان  اين  دهه  را در ذيل مرور مي كنيم :

1_غير فعال :اين دانشجويان افرادي هستند كه بنا بر دلايل گوناگون تمايلي براي فعاليت در عرصه هاي مختلف فرهنگي وسياسي واجتماعي درون دانشگاهي نداشته ودانشگاه را تنها محلي براي كسب علم و پلكاني به منظور رسيدن به درجات با لاي اجتماعي مي دانند.

2ـ فعال : اين دانشجويان افرادي هستند كه صرف نظر از ديدگاههاي اصلاح طلبي يا محافظه كاري در تشكلهاي رسمي موجود دانشگاهها به فعاليت سياسي خود ادامه مي دهند . البته اين امر را بايد در نظر گرفت كه با تو جه به مسائل پيش آمده در اين سالها گرايش دانشجويان به اين تشكلها خاصه تشكلهاي اصلاح طلب دانشجويي و در راس آنها انجمن هاي اسلامي دانشجويان كمتر شده است .

2 ـ سرخورده : اين افراد كساني هستند كه يا در سالهاي قبل از تير 78 در تشكلهاي دانشجويي فعال بوده و يا اينكه طي دوران دبيرستان خود از طريق نشريات با فضاي سياسي دانشگاهها آشنا شده بودند . اين افراد پس از مدتي با برآورده  نشدن خواسته هاي خود از سوي تشكلهاي رسمي دانشجويي در ابتدا از هر گونه فعاليت سياسي سرخورده شده و به يكباره فعاليت  سياسي را كنار مي گذارند . اما پس از مدتي بار ديگر بدليل روحيات دوران جواني به فعاليت سياسي پرداخته و اين بار ضمن تعويض كردن فضاي كار خود از تشكلهاي رسمي سياسي دانشجويي به تشكلهاي غير رسمي سياسي و در اكثر موارد تشكلهاي فرهنگي و نشريات دانشجويي ، ديگران را از همراهي با تشكلهاي رسمي بر حذر مي دارند .

لازم به ذكر است كه اكثر اين افراد در ابتداي ورود به دانشگاه داراي تمايلات اصلاح طلبانه بوده اما عدم تامين نياز روحي آنان توسط تشكل هاي موجود در سطح دانشگاه عامل تغيير رويه آنان در نحوه همراهي با تشكلهاي دانشجويي رسمي شده است . البته اين دانشجويان خود براساس زمينه هاي خانوادگي ، اجتماعي ، دانشگاهي و دوستانه پس از بازگشت به فضاي سياسي به يكي از دو جامعه سياسي دوباره فعال شده در سطح دانشگاههاي كشور پس از تير 78 يعني جوامع ملي و يا چپ غير ديني متمايل و سپس وابسته مي شوند.

الف- گرايش فكري ملي : اين دانشجويان افراد سرخورده از تشكلهاي اصلاح طلب دانشجويي هستند كه از يك سو داراي زمينه ديني به نسبت خوبي در سطح خانواده هستند آن  گونه كه اين زمينه ها مانع جدايي كامل آنها از فضاي سياسي مي شود و از سوي ديگر با قرائت رسمي از دين در سطح دانشگاهها مشكل داشته و آن را قابل قبول نمي دانند . بر همين اساس به سمت تفكرات ملي روي مي آورند . تفكراتي كه ضمن حفظ رابطه آنها با دين براي بسياري از مجهولات ذهن آنان پاسخ مناسب دارد . مجهولاتي كه ناشي از تعارض دو فضاي زندگي يعني دانشگاه و جامعه است . البته اغلب افرادي كه در فضاي دانشگاهها به مسائل ملي گرايش پيدا مي كنند داراي روحيه غالب فرهنگي بوده و كمتر داراي گرايش شديد سياسي هستند و اين درست همان نقطه اي است كه دانشجويان داراي اين تفكر را نسبت به همرديفان داراي گرايش فكري چپ خود داراي امتيازي مثبت مي كند . امتيازي كه معناي آن بي خطر بودن آنان براي آينده نظام جمهوري اسلامي است .

ب ـ گرايش فكري چپ : دانشجوياني كه به اين نحله فكري روي مي آورند از يك سو نسبت به ساير دانشجويان داراي گرايشات مذهبي ضعيف تري بوده و از سوي ديگر بدليل فضاي اجتماعي خانوادگي و محل زندگي خود در دوران قبل از ورود به دانشگاه اختلافات فرهنگي و مالي خود با ساير دانشجويان را ناشي از برخورد تبعيض آميز مسئولان كشور با مردم مناطق مختلف كشور مي دانند . اين دانشجويان بر همين اساس به دشمني با مجموعه حكومتي و ديني كشور اقدام مي كنند . اما دليل اصلي جذب اين طيف دانشجويان به تفكرات چپ را بايد در فقر فرهنگي آنان جستجو كرد . درذيل به طبقه بندي دانشجوياني كه به نحله فكري چپ در سالهاي اخير روي آورده اند را مرور مي كنيم :

1 ـ اقليت هاي قومي : اين دانشجويان با مقايسه امكانات مكان و نحوه زندگي و مكان و نحوه تحصيل خويش آنگونه تصور مي كنند  كه قربانيان دولتي بي رحم هستند كه به انحاي مختلف آينده قومي آنان را با مخاطره روبرو مي كند و اين در حالي است كه اگر بتواند تفكر چپ را در جامعه خود حاكم كنند با توجه به چارچوب اين نحله فكري كه در آن خط بطلاني بر مسائلي چون فاصله فقير و غني ، عدم توجه به اقليت هاي قومي ، برابري كامل اعضاي جامعه ديگر خبري از اين مشكلات نخواهد بود .

2 ـ اقليت هاي مذهبي : دانشجويان موجود در اين زير مجموعه نيز حالتي مشابه با گروه قبلي دارند با اين تفاوت كه آنان به سوي گرايشات ملايم چپ كه در آن فضاي اقدامات ديني حداقلي داده مي شود ، تمايل دارند . اين دانشجويان با توجه به شعار برابري و عدالت نحله فكري چپ تصور مي كنند كه با حاكم شدن و گسترش اين تفكر در سطح اجتماع ، بهتر از وضعيتي كه يك حكومت ديني مخالف با تفكر مذهبي آنان بر جامعه حاكم است ، مي توانند به فعاليت هاي مذهبي خود بپردازند . البته اين انديشه غلط داراي دو پيش زمينه است . از يك سو نقاب روشنفكرانه چپ خواسته چپ انترناليستي و از سوي ديگر نحوه برخورد بد حاكمان با اين اقليتها كه حتي براي برخي از آنها امكان هر گونه مراسم مذهبي را محدود كرده ( اهل سنت ، اسماعليه و بعضي از فرق اهل حق ) دلايلي ديگر بر تشديد اين وضعيت است .

3 ـ دانشجويان كم بضاعت : اين طيف از دانشجويان طرفدار انديشه چپ در دانشگاهها از افرادي تشكيل شده كه با ديدن فاصله طبقاتي شديد خود با همكلاسان و مقايسه اين فاصله با شعارهايي كه به كرات به عنوان اهداف انقلاب از رسانه ها و البته در ايام خاص بيان مي شود ابتدا دچار تناقض شده و سپس بر اثر فضاي خاص دانشگاهي و همچنين مطالعات خود به سوي گروههاي چپ كه معمولا با شعار برابري در اجتماعات اين گونه از دانشجويان نفوذ مي كنند ، تمايل پيدا مي كنند .

4 ـ دانشجويان داراي تمكن مالي بالا : حضور اين افراد در حلقه هاي فكري نحله چپ غير ديني از جمله پديده هايي است كه هر چند در سالهاي پيش از انقلاب مواردي از آن ديده شد اما در سالهاي پس از آن تا اوايل دهه 80 موردي از آن مشاهده نمي شد و فضاي خاص دانشگاهها طي اين سالها بار ديگر ظهور اين پديده اجتماعي را سبب شد . اما دليل اين حضور را بايد در دو مسئله جستجو كرد : اول تنوع طلب بودن افراد وابسته به اين گروه اجتماعي است  زيرا آنان به دليل در اختيار داشتن امكانات گوناگون مادي هميشه قصد دارند كه مسائل و وضعيت هاي گوناگون را تجربه كنند . اما هنگامي كه ديگر از اين حالت خسته شوند به ناگاه قصد مي كنند كه نحوه و چارچوب زندگي خود را به صورت كامل تغيير دهند و البته فضاي چپ گرايي بهترين فرصت براي اين كار است زيرا بدين ترتيب با تمامي بنيانهاي موجود اجتماعي به مقابله بر خواسته اند . ديگر دليل اين حضور توجه خاص اين دانشجويان به فاصله خود با ساير دانشجويان بخصوص دانشجويان شهرستاني است . امري كه معمولا آنان را به تفكر باز داشته و هر چند در بعضي موارد باعث ايجاد روحيه فخر فروشي در اين طيف از دانشجويان نسبت به سايرين مي شود اما در اغلب موارد ايجاد كننده يك حس تلاش براي همرنگي با ديگران است . تلاشي كه نحله فكري چپ غير ديني با توجه به وضعيت بحراني خاص تفكر چپ ديني در سالهاي اخير بهترين فضا براي پوشش دادن آن است .

همانطور كه در بالا مرور كرديم جريان فكري چپ غير ديني در سالهاي اخير نفوذ خاصي در سطح دانشگاهها دانسته است ولي دانستن نحوه فعاليت هاي اين طيف فكري هم در مراكز علمي كشور قابل توجه است . فعالان اين نحله با توجه به اين امر كه نمي توانند به صورت علني به بيان انديشه هاي خود اقدام كنند يكي از روشهاي ذيل را بر مي گزينند :

الف ـ تشكلهاي فرهنگي و هنري : بسياري از فعالان چپ غير ديني در عرصه دانشگاههاي كشور كانونهاي فرهنگي و هنري را مكاني مناسب براي فعاليت هاي خود دانسته اند . آنان با تاسيس يا حضور هماهنگ در اين تشكلها و سپس در اختيار گرفتن سكان آنها  از پوشش آن براي اقدامات فكري خود و جذب كادر هاي جديد استفاده مي كنند . اين دانشجويان بدين ترتيب با استفاده از امكانات دولتي ، بدون دخالت ساير افراد غير هماهنگ و هم فكر به ايده پردازي اقدام مي كنند . برگزاري برنامه هاي شب شعر و نقد كتاب كه معمولا با حضور عناصر ادبي جريان چپ قبل از انقلاب برگزار شده و يا به نقد آثار آنان اخنصاص دارد  بهترين پوشش اين تشكلها براي جذب نيروهاي جديد است . همچنين اين تشكلها با برگزاري مراسم هايي با ظاهر اجتماعي به طور مثال بزرگداشت روز معلم و روز كارگر ، بررسي وضعيت كودكان بي سرپرست و ... به بيان نقطه نظرات اجتماعي چپ غير ديني البته با پوشش اسلامي از زبان ايدئولوگهاي اجتماعي خود كه عموما افرادي با سوابق فعاليت در تشكلهاي چپ غير ديني در سالهاي قبل از انقلاب يا نخستين انقلاب هستند اقدام مي كنند و بدين ترتيب به جدب نيرو مي پردازند . يكي از اين تشكلهاي فرهنگي چپ غير ديني مجموعه تشكلهاي فرهنگي است كه با پيشوند " آفتاب " در بيش از 12 دانشگاه كشور به صورت هماهنگ تشكيل شد .  نخستين اين تشكلها كه از پسوندهايي چون شرقي ، تابان و سرخ براي مشكوك نشدن مسئولان فرهنگي دانشگاهها به هماهنگي آنان با هم استفاده كرده اند در دانشگاه صنعتي شريف تشكيل شد ولي گسترش آن بسيار سريع بود ،  البته اين تشكلها در بعضي موارد اقدام به برگزاري مراسم هاي مشترك از جمله بزرگداشت روز كارگر و يا سفر به عسلويه كرده اند .

ب ـ نشريات دانشجويي : فضاي ديگري كه فعالان چپ غير ديني در عرصه دانشگاههاي كشور براي فعاليت خود و گشترش انديشه خويش توسط آن مناسب دنده اند نشريات دانشجويي است . بر اين اساس اين فعالان ضمن تشكيل حلقه هاي فكري اقدام به در خواست مجوز و سپس انتشار نشريه در سطح دانشگاه كرده و بدين گونه به تغذيه فكري دانشجويان اقدام مي كنند . البته اين افراد دو زمينه فرهنگي و انديشه را در زمينه هاي گوناگوني كه امكان چاپ نشريه در آنها است براي فعاليت خود مناسب تر ديده و اقدام به انتشار نشرياتي با محتواي مسائل چپ غير ديني در اين موضوعات مي كنند . نماد بارز حضور اين تفكر در نشريات را مي توان تكيه بر مطالبي چون اشعار فروغ فرخزاد ، احمد شاملو ، م . آزاد و شعرايي از اين دست كه جامعه را تيره و تار نشان مي دهند در نشريات ادبي و انتشار مطالبي از چه گوارا ، مانا ارنت ، كافكا و ... افرادي از اين قبيل در نشريات انديشه اي اين طيف عنوان كرد .

ج ـ حضور موثر در تشكلهاي رسمي : تعدادي ديگر از دانشجويان داراي گرايشات چپ غير ديني حضور در تشكلهاي رسمي را مقدم بر تاسيس كانون فرهنگي يا انتشار نشريه مستقل دانسته و با حضور در اين تشكلها و ضمن هماهنگي ظاهري با روند فعاليت آن به ايجاد نحله هاي فكري در داخل آنها اقدام كرده حتي در صورت توان سكان اين تشكلها را در دست مي گيرند . دانشجويان در اين راه بيشتر از همه سراغ دو تشكل انجمن اسلامي دانشجويان و بسيج دانشجويي رفته و با نفوذ در آنها اقدام به فعاليت فكري در راه گسترش انديشه خود مي كنند . البته دليل اين انتخابها مشابه نيست زيرا آنان انجمن اسلامي دانشجويان را بدليل فضاي باز و امكان حضور تمام انديشه ها طي سالهاي اخير در داخل آن انتخاب مي كنند اما دليل انتخاب بسيج دانشجويي كه برخلاف تشكل قبلي ذكر شده در بالا داراي فضاي ظاهرا به شدت كنترل شده است امكانات فوق العاده مادي امتيازات حاشيه ويژه آن است . امكاناتي كه حضور دربسياري از نهادهاي مهم كشور را در سالهاي پس از دوران تحصيل را به راحتي ممكن مي كند و بر اين اساس  آنان مي تواند زمينه ساز حضور تفكر چپ غير  ديني در راس نهادهاي مهم امنيتي و حفاظتي كشور شود . دانشجويان  فوق الذكر بر اين اساس و با حضور در بسيج دانشجويي هم مي توانند آينده شغلي خود و هم آينده نحله فكري خود را تضمين كنند .

د ـ  فضاي مجازي  : دانشجويان داراي تفكر چپ غير ديني فضاي مجازي اينترنت را ديگر راه گسترش تفكر خود در سطح دانشگاهها قلمداد مي كنند . اين فضا از آن جهت مورد توجه است كه اولا به راحتي مي توان به بيان تفكرات خود بدون اينكه امكان شناسايي براي افراد غير همفكر باشد ، اقدام كرد . ثانيا امكان جذب و شناسايي نيرو و هماهنگي براي فعاليت هاي داخل دانشگاهي در اين فضا بسيار بيشتر و راحت تر و البته كم خطرتر از فضاي واقعي است . ثالثا امكان تبادل نظر با نيروهاي غير دانشجويي و ايدئولوگهاي فكري بدون دخالت و كنترل مسئولان امر به راحتي امكان پذير است . بر همين اساس است كه با نگاهي كوتاه به فهرست وبلاگهاي سياسي و فرهنگي دانشجويان پي به اين امر مي بريم كه صفحه هاي اينترنتي داراي گرايشات فكري چپ البته با تمامي شعب و انشعابات خود از طرفداران چپ غيرديني و طني كه اغلب در حلقه هاي طرفدار مزدك معلم اجتماعي دوران ساساني متمركز شده اند تا چپ هاي غير ديني جهان وطني كه در حلقه هاي وابسته به حزب كمونيست كارگري اجتماع كرده اند . در  صد بسيار بالايي از اين وبلاگهاي دانشجويي را به خود اختصاص داده بايد اعتراف كرد در جايگاه دوم قرار دارد .

با توجه به مطالب گفته شده در سطور فوق و در پاسخ به اين سئوال كه براي رفع اين مشكل چه بايد كرد ، بايد مسائل ذيل را مورد توجه قرار داد تا بدين گونه از گسترش انديشه چپ غير ديني كه در فرآيند نهايي خود به برخورد خصمانه با نظام جمهوري اسلامي منتهي خواهد شد در سطح دانشگاهها جلوگيري كرد :

1 ـ گسترش فضاي فعاليت تشكلهاي رسمي دانشجويي : يكي از راههاي اصلي رفع اين معضل بها دادن بيشتر به تشكلهاي سياسي و فرهنگي رسمي دانشجويي كشور و خاصه انجمن هاي اسلامي دانشجويان به عنوان تشكلي كه داراي بالاترين جايگاه در بين دانشجويان است مي باشد . اين اقدام از يك سو باعث مي شود تا از سرخوردگي بيشتر دانشجويان و در نتيجه ايجاد تمايلات چپ گرايانه در آنها خودداري شود و از سوي ديگر باعث مي شود كه فضاي دانشگاهها قابل كنترل گردد . البته دركنار اين عمل مسئولان مي توان با بها دادن به تشكلهاي ملي نيز دانشجويان را كه قصد فعاليت درتشكلهاي اسلامي را ندارند به سمت اين گروه از تشكلها سوق داد  تا هم دانشجويان داراي اين تفكر دركنترل در آيند و هم دانشجويان سرخورده با ديدن فضاي فعاليت غير ديني ديگر گرايش به ساختارهاي فكري برانداز پيدا نكنند .

2 ـ نظارت بيشتر كانونهاي فرهنگي و هنري ونشريات دانشجويي : مسئولان فعلي دانشگاههاي كشور  درحال حاضر كنترل تشكلهاي رسمي سياسي دانشگاهي را مقدم بر نظارت  بر معاليت كانونهاي فرهنگي و هنري مي دانند و اين در حالي است كه حداقل در سالهاي اخير اكثر مسائل به وقوع پيوسته در سطح دانشگاههاي كشور ريشه در اين كانونها و همچنين نشريات دانشجويي هماهنگ با آنها داشته است و البته نقش كانونها و نشريات داراي تفكر چپ غير ديني در اين گونه مسائل بسيار محسوس تر از ساير گروهها بوده است . به همين منظور توصيه مي گردد كه مسئولان توجه خود را از تشكلهاي سياسي رسمي به سوي اين قبيل تشكلها و نشريات به ظاهر فرهنگي و در باطن سياسي معطوف كنند تا از بروز بحرانهاي جديد در سطح دانشگاهها جلوگيري شود .

3 ـ ايجاد فضا براي بحث آزاد فكري در دانشگاهها : بهترين راه براي جلوگيري از گسترش تفكر چپ غير ديني در سطح دانشگاهها كشور ايجاد بسترهاي مناسب بيان اين تفكر همراه با نقد آن در سطح  دانشگاهها است زيرا اين تفكر داراي آن چنان اشكالات بزرگي است كه در صورت نقد صحيح به سرعت مورد نكوهش دانشجويان قرار مي گيرد .


کلمات کلیدی:
 
صابئين مندايي خداپرستان گمنام۳
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥  

مرگ و باورهاي مربوط به آن

مرگ در باور صابئين عبارت از فنا و نابودي نيست، بلكه انتقال و ارتحال است . روح پس از خارج شدن از بدن به عالم ديگري انتقال مي يابد تا به جهان انوار "المي دنهورا" متصل گردد. البته اين در صورتي است كه پاك و صالح باشد اما اگر ناپاك و خبيث باشد از عذابي به عذاب ديگر منتقل مي شود . عذاب از نظر مندائيان از هر نوعي كه باشد براي تطهير روح از گناه است . آنان عقيده دارند كه روح طاهر است و ناچار هم طاهر از بدن خارج مي شود . بدين جهت است كه آنان آدم در حال احتضار را غسل و كفن كرده و با ني مي بندند تا پس از جان دادن به قبر حمل كنند . اين عمل در حالت سكوت ، خشوع و خضوع انجام مي گيرد ؛ زيرا گريه و شيون بر مرده نزد آنها حرام است .مندائيان در اين باره  مي گويند :هر قطره اشكي كه چشم براي مرده بريزد، نهر بزرگي بر سر راه او خواهد شد . اما كسي كه كشته مي شود ، يا به دليل سكته قلبي يا تصلب شريانها بميرد غسل داده نمي شود ؛ زيرا لزوم غسل در نظر آنها براي كسي است كه جان دارد. بر پايه اين تفكر اگر روح از جسم بيرون رود آنگاه جسم مانند گل تر مي شود كه آب آن را پاك نمي كند و تعميد در او اثر ندارد .

وقتي يكي از صابئين در حالت احتضار است يك روحاني با درجه "كنزبرا" به تعميد، تكفين و انتقال او به محل آخرتش در جوي از سكوت و خشوع مبادرت مي كند .

از جمله احكام عجيب آئين صابئي اين است كه بايد محتضر را قبل از آنكه روح از بدنش مفارقت كند، غسل دهند . و چنانچه در حال احتضار غسل انجام نگيرد و محتضر بميرد، جسد او نجس بوده و كسي كه آن مرده را لمس كند، براي ابد نجس مي ماند و با هيچ تعميدي طاهر نمي شود . بدين جهت صابئين به محض ظهور علائم مرگ در مريض ، لباسهاي او را در آورده ، در زمستان با آب نيم گرم و در فصلهاي ديگر با آب جاري رودخانه غسل مي دهند. اگر فردي به صورت ناگهاني و با سكته قلبي و امثال آن از دنيا برود و دوره احتضاري نداشته باشد تا غسلي انجام گيرد، جسد اين شخص نجس است . البته در سالهاي اخير و با افزايش اين نوع مرگها،  روحانيون اين قوم  براي افرادي كه با اين وضع از دنيا مي روند ، غسل پس از مرگ را تجويز كرده اند . ليكن لازم مي دانند تا براي آنها در عيد (پنجه) مجلس مغفرت يا "مشخنته" اي فراهم شود . هنگامي كه بيمار در حال احتضار و نزع است لباس سفيد عروسي را كه در عين حال لباس مذهبي او مي باشد تنش مي كنند .صابئين فردي را كه بدون غسل مرده است نه تنها نجس مي دانند كه حتي در مراسم كفن ودفن وي نيز  شركت نمي كنند و به وسيله يك شخص غير صابئي كه به او مزد مي دهند اين مرده را دفن مي كنند. صرفنظر از مراسم غسل و كفن ميت كه گويا به دلايل بهداشتي در لحظات پيش از مرگ انجام مي گيرد . آنان براي بر پا داشتن فاتحه يعني گرفتن سوم ، هفته ، سي ام وچهل و پنجم ، از روز دفن ميت و نه روز فوت شخص مورد نظر روزشماريا مي كنند . بر اساس آيين مندائي عزاداري بكلي ممنوع  است .صابئين مي گويند : چرا بايد براي گرفتن امانت الهي كه همان روح متوفا است ، گريه وزاري كرد . آنان جهان آخرت را جاويدان دانسته و آن را به بخش تقسيم  مي كنند :

1 ـ عالم انوار يا "المي دنهورا" كه گاهي به آن بهشت  نيز مي گويند .

2 ـ عالم بدي يا  "المي دهشوخا" كه جهنم هم به آن اطلاق مي كنند .

آنان بر اين باورند كه همه ارواح مردگان ابتدا براي سنجش اعمال خوب و بد به محلي به نام "اواثرمزينا" مي روند تا درباره آنها داوري شده و به بهشت يا جهنم فرستاده مي شوند . اين مكان برابر با برزخ در تعاليم اسلامي است.  آنان همچنين باور دارند كه اعضاي بدن مردگان يعني دست ، پا ، چشم ، زبان و غيره درباره اعمال متوفا شهادت مي دهند . نيكلا راست در صفحه 33 كتاب طايفه "صوبا" در ايران ، درباره روح پس از مرگ به عقيده صابئين مي نويسد : به عقيده آنها روح مرده پس از چهل روز ، در پيشگاه خدا حاضر مي گردد. دراين مدت (چهل روز) اقوام و دوستان در منزل متوفا جمع مي شوند و صبح و شام از غذائي كه كشيش "كنزبرا" تبرك كرده مي خورند . اين غذا از گوشت بره ، ماهي و ميوه تشكيل شده  است . پس از صرف غذا كسان متوفا از حضار براي آمرزش روح او درخواست دعاي مغفرت مي كنند .بديهي است كه اين تشريفات چهل روزه متضمن مخارج زيادي است و براي جبران آن بايد هر يك از حضار هديه اي به خانواده متوفا بدهد .

گاه شمار و اعياد

نحوه محاسبه زمان در نزد مندائيان شباهت بسياري با زرتشتيان دارد . سال ايرانيان تا غلبه مسلمانان در اواسط قرن هفتم مسيحي 365 روز بدون كسر اضافي شمردن سال شمسي بوده است . . اگر روز اول سال اول  حمل بود ، چهار سال بعد روز اول در 29 حوت و هشت سال بعد در 28 حوت و صد و بيست سال بعد در آخر دلو بود. سال كنوني خورشيدي  از زمان جلال الدوله ملكشاه سلجوقي مرسوم شده و بر اين اساس  سال ايرانيان هميشه در گردش بوده است .صابئين مانند ساير ملتها سال را 12 ماه و 365 روز مي دانند. ماهها در تقويم مندائي همگي به صورت برابر و30 روزه است. آنان پنج روز ديگر سال را عيد "پنجه" يا عيد مردگان مي نامند. مندائيان در اين عيد به صورت جمعي تعميد مي شوند، لذا با احتساب پنج روز اخير سال مندائي 365 روز مي شود كه با تعداد روزهاي شمسي ايراني برابر است . ماههاي سال مندائي به ترتيب عبارتند از :

1 ـ أمْبرا،  2 ـ تورا،  3 ـ صِلْمِي،  4 ـ سَرطانا،  5 ـ اَريا،  6 ـ شُمبِلتا، 7 ـ قينا،  8 ـ اَرقْوا،  9 ـ هَطْيا،  10 ـ گَديا،  11 ـ دولا،  12 ـ نونا.

روزهاي پنجگانه عيد مقدس صابئين (بنيه = بنجه = پنجه) پس از پايان آخرين ساعت ماه ششم (شُمْبُلتا) آغاز مي شود و بر اين اساس بايد گفت كه آغاز نخستين روز ماه هفتم (قينا) پس از پايان آخرين ساعت روز پنجم اين عيد مي باشد .

اعياد مهم صابئين عبارتند از:

1 ـ عيد بزرگ :اين عيد دو روزه بوده و در آغاز سال مندائيمي باشد.

2 ـ عيد كوچك : براساس اعتقادات صابئين دنيا در چنين روزي به وجود آمده است .

3 ـ عيد پنجه : مندائيان در اين عيد كه در بالا به زمان آن اشاره شد مراسم قرباني و تعميد دسته جمعي را انجام مي دهند .

4 ـ عيد تولد حضرت يحيي (ع) .

5 ـ عيد شيشان: اين عيد از جنبه زماني پنج روز پس از عيد بزرگ واقع مي شود و مندائيان در چنين روزي شاخه اي از درخت بيد را كه علماي آنها بر آن بوئه (آيه) تَبرك مي خوانند،  بر سر در منازلشان نصب مي كنند .

6 ـ عيد فل: صابئين بر اين اعتقاد هستند  كه در چنين روزي فرشته بزرگ از سوي پروردگار مأموريت يافت تا در زمين حيات پديد آورده و آن را "ملكا هيول زيوا" مي نامند .

آنان معتقد هستند كه اين فرشته در چنين روزي با  درخت خرما نيز آشنا شد و از ميوه آن خورد و در بازگشت متاعي از آن به همراه برد .آنان با اين استدلال درخت خرما را بسيار محترم و مقدس مي دانند .

مندائيان در اين روز از مخلوط خرما، كنجد و ديگر دانه هاي معطر كه روز قبل از آن در هاون كوبيده و له كرده اند ، شيريني به شكل گوي درست ميكنند كه در زبان خود به آن "فل" مي گويند.

7 ـ عاشوريه :اين روز كه نخستين  روز ماه "سرطانا" است  بنا بر اعتقادات مندائي  اختصاص به ياد گذشتگان و طلب آمرزش كردن از خدا براي آنان دارد . در اين روز غذايي به نام "لوفاني" از حبوبات درست كرده  و از اين غذا به خانه هاي همديگر و گاه براي فقراي خود مي فرستند. آنان معتقدند كه لوفاني همان غذايي است كه نوح و فرزندش سام پس از پايان طوفان خورده اند.

علاوه بر اين مندائيان روز يك شنبه هر هفته را تعطيل دانسته و به استراحت و انجام غسل تعميد مي پردازند . بنا به تقويم آنها ، سال 1384 خورشيدي برابر با 2007 يحيائي و سال 374445 تولد حضرت آدم (ع) است .

روزهاي مهم سال مندائي عبارتند از:

1 ـ عيد بزرگ دهوه ربا : اول و دوم ماه دولا .

2 ـ عيد شيشان: ششم و هفتم ماه دولا .

3 ـ عيد فل: اول ماه تورا .

4 ـ عيد كوچك "دهوه حنينا" : هجدهم ماه تورا .

5 ـ عاشوريه: اول ماه سرطانا .

6 ـ عيد پنجه يا همشايومي ادپروانا:پنج روز مابين ماههاي شمبلتا و قينا .

7 ـ عيد ميلاد حضرت يحيي يا ملكا يهيي يهانا اسوثا وز كوثا نهويلي: اول ماه هطيا.

8 ـ روز سي ام ماه گديا (كنشو و زهلي ): روز پاكسازي و تميزكاري.

محرمات

دين صابئين مندائي هم مانند تمامي اديان داراي محرمات و تابوهائي است. جزاي ارتكاب بعضي از اين محرمات تا حدي است كه فرد گناهكار بدليل انجام آن عمل از جامعه مندائي طرد مي شود . قتل نفس  ،زنا ، شرابخواري، ربا خواري،  ازدواج با محارم ،  دروغگوئي، سحر و جادو ، خوردن گوشت خوك ، خوردن گوشت گراز و ساير حيوانات درنده و خوردن گوشت گاو، شتر و اسب مهمترين محرمات و تابوهاي صابئين محسوب مي شود.

مندائيان كسي كه عمداً مرتكب قتل نفس مي شود را  به صورت دائمي از جمع خود طرد مي كنند و ديگر او را مندائي به حساب نمي آورند . محرمات ازدواج در اين آئين در بعضي از جهات با مسلمانان تشابه دارد . از جمله محرمات آنان يكي ازدواج با غير مندائي و زن برادر حتي بعد از مرگ شوهر است.

قبايل و عشاير

صابئين مندائي همانگونه كه پيش از اين هم بدان اشاره شد هنوز هم پس از گذشت قرنها ،زندگي خود را به صورت عشيره اي و قبيله اي ادامه ميدهند . آنان هر چند بدلايل گوناگون از جمله جنگ تحميلي ، صنعتي شدن جامعه ،تغيير ساختار و مكانيسم  كشاورزي در روستاها به شهرنشيني روي آورده اند اما هنوز هم روابط داخلي خود را براساس نظام قبايلي طراحي مي كنند.  بر اين اساس آشنايي با طوايف صابئي خود مي تواند وسيله اي براي شناخت بيشتر و بهتر پيروان اين آيين محسوب گردد. براساس اطلاعات موجود مندائيان ساكن در ايران وابسته به يكي از طوايف و عشيره هايي هستند كه در ذيل آنان را نام مي بريم :

1ـ البوزهرون : اين قبيله در خوزستان  ايران و همچنين مناطق جنوبي و شرقي عراق پراكنده است. افراد عضو اين قبيله در ايران به يكي از سه تيره بيت سالم، بيت عبدالله  وبيت معن منتصب مي باشند.

زيرتيره هاي بيت ارديني ، بيت سلمان و بيت غانم از همين قبيله اند . محل سكونت و كسب و كار افراد اين قبيله در شهرستانهاي مختلف خوزستان بوده و جمعيت مردان بالاتر از چهارده سال آنان حدود 300 نفر تخمين زده مي شود. طايفه هاي مهم  البوزهرون كه در نواحي و شهرهاي عراق زندگي مي كنند هم  به نامهاي البوسعيده ، بيت طوقان و بيت سبتي شناخته مي شوند.

2 ـ الشوشتريه :اعضاي اين طايفه همانگونه كه از نامش نيز مشخص است از نوادگان صابئين شوشتر بوده و بعضي از آنها در اهواز و خرمشهر نيز زندگي مي كنند . معروفترين خانواده در اين طايفه صابوري نام دارد.

3 ـ الخمييه ،   4 ـ البرنجيه   5 ـ الدهادره  6 ـ الحويزيه    7 ـ الجحيليه    8 ـ الدراجيه    9 ـ الخفاجيه    10 ـ الجيازنه     11 ـ المندويه   12 ـ العسكريه    13 ـ العباديه    14 ـ النزاريه از ديگر طوايف صابئي هستند.

هر يك از طايفه هاي مذكور داراي شجره نسب بوده و به شعبه ها و شاخه هايي تقسيم مي شود . براي مثال طايفه عسكريه بنام جد اعلاي خود عسكر ناميده شده اند . يكي از افراد اين طايفه كه فرحان فرزند نعيم نام دارد و در خيابان نادري اهواز مغازه طلا فروشي دارد، گفت : من فرحان بن نعيم بن عجيل بن حلاوي بن عزيز بن نزربن خيري بن شيخ رام (كنزبرا ) بن بختيار بن شيخ سام (كنزبرا ) بن عسكر هستم . از شعب عسكريه مي توان بيت عجيل، بيت فرحان ، بيت عزيز و بيت مسلم نام برد كه در عراق زندگي مي كنند. شعب خوزستاني اين طايفه شامل : بيت مال الله، بيت بندر ، بيت مسلم ، بيت جادر و بيت نادر هستند كه  محل سكونت اعضاي چند شعبه اخير در اهواز و خرمشهر است. البته  بعضي از آنها در اثر جنگ تحميلي به شيراز و كرج  و برخي نيز به كويت و از آنجا به استراليا مهاجرت كرده اند.

اغلب طايفه هاي صابئين خوزستان، از طريق پيمان و اتحاد با عشاير عرب جزو اعضاي آنها درآمده و با اين كار توانسته اند از حمايت قبيله يا طايفه مورد اتحاد در امور عشايري برخوردار شوند . براي نمونه بعضي از فروع طايفه عسكريه خوزستان با قبايل كنانه ، خزرج و بني طرف اتحاد عشايري دارند .

مشاغل

صابئين به تقليد از اقليت هاي كليمي و مسيحي در بين گروه خود مناسبات مالي داخلي برقرار كرده و از اين روابط اقتصادي در هنگام لزوم بهره برداري فرهنگي و اجتماعي نيز مي كنند. آنان با آگاهي از نقش طلا در بازار و اهميت آن سعي در دست گرفتن اختيار و انحصار آن در اهواز ، آبادان و ساير شهرهاي خوزستان دارند . اكنون حدود  70 % از اعضاي صنف طلا فروش اهواز از صابئي هستند . پيش از انقلاب از يكصد و ده واحد صنفي داراي پروانه كسب از اطاق اصناف چهل واحد آن متعلق به صابئين بود . بايد دانست كه اشتغال صابئين به حرفه هاي مرتبط با  طلا وجواهر امري تازه اي نيست و آنان در طي ، تاريخ طولاني و پر فراز و نشيب خويش  هميشه به اين نوع حرف به عنوان يكي از مشاغل اصلي خويش نگريسته اند. صابئين همچنين با توجه به محيط طبيعي و اقليمي محل سكونت خود  داراي حرف و مشاغل گوناگوني بوده اند . آنان هر چند  هنگام لزوم به كارهايي مانند كشاورزي و پرورش  دام و طيور مي پرداختند، ولي در كنار اين كارها به امور صنعتي و تهيه وسايل و ابزار مورد احتياج در كارهاي روستايي و زينت آلات نيز اشتغال داشته اند. زماني ساخت بلم يكي از اختصاصات اين قوم بود . كشاورزان روستايي عرب تا چند دهه پيش وسايل كشاورزي خود را مانند بيل، داس،خيش ولوازم منزل به وسيله افراد صابي كه در روستاها سكونت داشتند ، تهيه مي كردند . در حقيقت صابئين نجار، آهنگر و سازنده مصنوعات فلزي، قلمزني، نقره و طلاكاري بوده و اكنون نيز به حرف مزبور اشتغال دارند . كشاورزان روستايي درگذشته در مقابل خدمات آنها قسمتي از محصول كشاورزي خويش از جمله  گندم، جو و شلتوك را به آنها مي دادند. در سالهاي اخير كه وسايل مكانيزه كشاورزي مانند تراكتور و كمباين جاي خيش و داس را گرفته، صابئين به سكونت در شهرها روي آورده و به كارهاي قلمزني روي نقره و طلا سازي و طلا فروشي روي آورده اند . بدين جهت اگر درصد آنان در اين حرفه بالا رفته باشد يك امر عادي است .  البته  براساس اطلاعات مو جود  صابئين از قديم الايام به كارهاي صنعتي و از جمله زينت آلات اشتغال داشتند. نويسنده كتاب " اربعه قرون من تاريخ العراق الحديث" در آن جا كه از سكنه عراق در زمان سلطه عثماني در قرن پانزدهم ميلادي سخن به ميان آورده ، از صابئين به عنوان نقره كاران ساكن روستاهاي كنار نهرهاي جنوب عراق نام برده مي نويسد : و كان الصابئه ـ صاغه الفضه ـ الوادعون في القري الواقعه علي النهر متفرقين في جنوب العراق .

صابئين زماني صنايع آهنگري، نجاري، قايق سازي و ساخت وسايل آهني ديگر مانند ركاب و دهنه در خوزستان و بويژه روستاها را به عهده داشتند. يادآوري اين نكته لازم به نظر مي رسد كه در دهه اخير صابئين به دليل گسترش وسايل جديد كشاورزي و نيز عامل جنگ تحميلي از روستاها به شهرها مهاجرت كرده و به كارهايي

همانند طلا سازي و طلا فروشي مشغول شده اند.  البته اين نكته را هم بايد خاطر نشان كرد كه ديگر آويز بيني، طوق گردن، خلخال و حجل و نظاير آن همچون گذشته  در بين زنان عرب  رواج  نداشته و بر اين اساس صابئين به ساخت مصنوعات امروزي طلائي روي آورده اند.

مآخذ

1 ـ الياده ، ميرچا ، اسطوره ، رويا ، راز ، ترجمه رويا منجم ،تهران ، فكر روز ، 1375 .2 ـ برنجي ، سليم ، قوم از ياد رفته ، تهران ، دنياي كتاب ، 1367 . 3 ـ پور كاظم ، حاج كاظم ، صابئين يا يادگاران آدم ، اهواز ، سرزمين خوز ، 1380 .4 ـ خميسي ، ساهي ، صابئين قوم هميشه زنده تاريخ ، اهواز ، آيات ، 1383 .5 ـ راست ، نيكلا ، طايفه صوبا در ايران ، تهران ، انتشارات اداره كل هنرهاي زيبا ، نشريه مردم شناسي ، سال اول ، شماره اول .6 ـ عربستاني ، مهرداد ، تعميديان غريب ، تهران ، افكار ، 1383 .7 ـ عجيل زاده ، پرويز ، صابئين مندائي ـ تهران ، آيات ، 1376 .8 ـ عجيل زاده ، پرويز ، يحيي تعميد دهنده و صابئين مندائي ، تهران ، آيات ، 1380 .9 ـ فروزنده ، مسعود ، تحقيقي در دين صابئين مندائي ، تهران ، سماط ، 1377 .10 ـ ماتسوخ ، رودلف ، مساله قديمي ترين تاريخ مذهب صبي و اهميت آن براي تاريخ مذاهب ، فرهنگ ايران زمين ، جلد هشتم ، 1339 .

11 ـ محيط طباطبايي ، محمد ، صابئين اهل كتابند ، در: سروش ، عبدالكريم (ويراستار) : ياد نامه استاد شهيد مرتضي مطهري ، تهران ، انتشارات انقلاب اسلامي ، 1363 .12 ـ نوري ، يحيي ، عقائد و آراء بشري ، تهران ، مجمع معارف اسلامي ، 1352 .13 ـ وبدن گرن ، گئو ، كيش مندائي ، ترجمه آشفته تهراني ، مجله چيستا ، سال اول ، شماره اول .


کلمات کلیدی:
 
صابئين مندايي خداپرستان گمنام۲
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥  

ا صول ديانت

بر اساس متون موجود در بين مندائيان خوزستان بايد آنان را همان صابئين اهل كتاب اشاره شده در قرآن و پيرو حضرت يحيي (ع) محسوب كرد . بر اين پايه آنان يكتا پرست بوده و به عدالت ذات اقدسش و نيز حيات بعد از مرگ (معاد) مومن و معترف اند . آنان علاوه بر اين بر رسالت حضرت محمد نيز باور دارند كه البته اين امر در متون ديني متاخر آنان ذكر شده و نشان دهنده تاثير همزيستي مسالمت آميز آنان با مسلمانان است . بر اين اساس مي توان از  توحيد، نبوت، عدل و معاد به عنوان چهار اصل پايه اي اين دين نام برد.

همان طوري كه پيش از اين عنوان شد ، صابئين به پيامبري آدم، نوح ، سام، ارم،... و بالاخره يحيي اعتقاد داشته و باور دارند كه حضرت آدم پايه گذار و موسس مندائيت بوده است . كتاب گنزاربا را كه كتاب مقدس اصلي آنان است، صحف آدم مي دانند و بدان گنج بزرگ مي گويند . 

 همچنين از براخه كه همان نماز در ديانت مندائي است پي برده مي شود كه آنان به  وجود خداي يكتا ايمان دارند .

 أمِشَبْا ماري اِبليا دَخيا اِكاهيًي اِكاماري اِكامِنداد هيًي اِكابائرانهورا اِبسَهد وثَخ اِدهيًي اِبسَهد وثَخ اِدملكارا مارَبًا اِدمَن نافشي اِفرش اِدلا باطِل و لا مبطل اِشمخ يا هيًي دماري و مِندادهيًي .

اين بخشي از متون براخه است كه آنان مكرر بيان ميكنند و معنايش اين است كه : خدا را با قلبي پاك ستايش باد . پروردگار وجود دارد -  ا ِكًاهيًي بدان معني است كه او به وجود خداوند يكتا اعتراف نموده و شهادت مي دهد- من به وجود خالق بزرگ شهادت مي دهم . ملكا منداد هيًي فرشته مقرب درگاه احديت وجود دارد . به شهادت تو اي خداي جاويدان كه مالك عالم انواري و از ذات خويش منبعث شده و كسي را در بوجود آمدنت دخالتي نبوده و نيست، نام تو هيچگاه از بين نخواهد رفت .

آنگاه بعد از خداوند نوبت اداي احترام به پيامبران و مقدسين مي باشد كه در بوئه يا آيه خاصي است كه  اينگونه آغاز مي شود: اِمشبًاماري ـ كُشطا اَسِنخون .

بنابراين به اين نتيجه مي رسيم كه اعتقاد به آب پرست، ستاره پرست  بودن  مندائيان امري عاري از حقيقت بوده و مولود عدم آگاهي دقيق از باورها و اعتقادات آنان است . درست است كه آنان نيايش هاي خود را در كنار آب و يا گاهي در داخل آب بجا مي آورند و به سوي شمال مي ايستند، ولي اين امر به مثابه پرستش آب يا ستاره نيست . زيرا خطاب آنها با خداي مالك انوار، يگانه و جاودان است . بارون دوبُد، به اين  واقعيت اشاره كرده و افزوده است: معمولاً صابئين نيايش خود را در كنار آب برگزار مي كنند و اگر درست به خاطرم مانده باشد، اين عادت را بدان سبب رعايت مي كنند كه قديس يوحنا از آب روان رود اردن براي تعميد استفاده كرده بود، و به همين دليل ترجيح مي دهند، محل سكونتشان در ساحل آب باشد . عبدالرزاق الحسني، درباره باورهاي صابئين پيرامون مرگ مي نويسد: به عقيده صابئين مرگ ارتحال و انتقال است و فنا نيست و روح متوفي پس از خروج از جسد ، از عالمي به عالم ديگر انتقال مي يابد تا به عالم انوار "الهي دنهورا" متصل شود . اين در حالتي است كه روح منزه و پاك بوده باشد و در غير اين صورت از عذابي به عذاب ديگر منتقل مي گردد . موضوع فوق، آدمي را به ياد تناسخ مي اندازد . البته اين به معناي آن نيست كه صابئان قائل به آنند اما احتمال مي رود كه اين تصورات موجد انديشه تناسخ به شكلي كه غلات صوفي اعتقاد دارند ، شده و به صورت يك اصل درآمده است . حبيب الله نوبخت، پس از ابراز عقيده به اينكه صابئان به "زاب" منسوب اند ، مي نويسد: و صابئين نه مشركند و نه ستاره پرست و نه نصاري و نه پيروان يحيي و نه تابع شيث و نه مريد شوت و نه هرامسه اند، بلكه اين گروه معتقد به خداي يكتاست، و ابواسحاق صابي حراني شاعر دوره ديلمي كه خود نيز صابي است در يكي از قصايد خويش اينگونه مي گويد:

والصابئون يرون انك مفرد        في الحُسن اقراراً لفرد ماجد

دكتر عبدالحسين زرين كوب، در تاليف خود به نام "جستجو در تصوف ايران" به اثرات مذهب مندائي در تصوف مسلمانان چنين اشاره مي نمايد : باري، در بين عقايد و مذاهب موجود در ايران ساساني كه ممكن است در قرون نخستين اسلامي تاثيري هم در تصوف مسلمين كرده باشند ، آئين مندائي يا صُبي اهميت خاص دارد و بقاياي اين قوم كه در خوزستان و جنوب عراق هنوز باقي هستند، تا حدود زيادي مُعرف عقايد گنوسي عهد ساساني بشمار مي آيند. اين طايفه بدان جهت كه به جا آوردن غسل و تعميد در آب جاري ركن عمده ديانتشان بشمار مي آيد از قديم در مجاورت شُعب شط العرب و كارون سكونت جسته اند و ظاهراً به سبب همين توجه خاصي كه به امر غسل و تعميد داشته اند، در نزد اعراب و مسلمين قرون نخستين به عنوان "مغتسله" مشهور شده اند... اين فرقه مراسم و آداب خاصي دارند كه بعضي از آنها يادآور عقايد توتمي TOTEMISTES است .

مخصوصاً كه پوشيدن لباس سياه و چيدن و تراشيدن موي هم در نزد آنها "تابو" محسوب است و در رعايت اين آداب وقتي مخصوص دارند . اين طايفه با آنكه يحيي تعميد دهنده را در واقع پيغمبر خود مي شمارند، به هيچ وجه او را موسس آئين خويش هم نمي دانند . اما او را تجليل بسيار مي كنند و برايش معجزات و كراماتي قائلند.

اين طور به نظر مي رسد كه قرآن مجيد كتاب صابئين را مانند كتابهاي ديگر اهل كتاب مخدوش و تحريف شده مي داند و اين فرقه را مثل ساير اديان گذشته از راه رستگاري و طريق واقعي پيامبران منحرف دانسته، همه را به سوي تعاليم اسلامي دعوت كرده است .تقويم سال 2006 م. مطابق 1384 ش. مندائيان مطالبي از كتاب "كنزاربا" با ترجمه فارسي را در اختيار عموم گذاشته است .اين تقويم به نام خداوند معظم آغاز شده است . نقل بعضي از آن در اينجا به ما ياري مي دهد تا به عقايد آنان درباره خداي يكتا بيشتر پي ببريم :

1 ـ دستهايمان را به حقيقت و راستي شستشو داديم و لبهايمان سخن گفتند، سخناني نيكو از ايمان و اعتقادي پاك و نوراني .

2 ـ به نام خداوند بيدار و آگاه، اي مومن پاك باوقار پيش برو، پاكي را گسترش ده، پروردگار متعال و منزه سر ازلي است كه سرچشمه حيات از اوست .

3 ـ به نام خداوند معظم، خداوندا ما را از عالم جهل و ناداني خارج و نجاتمان ده و جز تو تعليم دهنده كامل و والائي نيست .

4 ـ ندا و آيات والاي الهي را مقدس مي داريم، آن نداي ناجي و ياري دهنده را، نداي سازنده و استوار پروردگار ازلي و هميشه پايدار را .

پيامبران

صابئين عقيده دارند كه پيرو دين حضرت آدم (ع) يعني نخستين پيام آور خدا هستند، ولي به دليل فاصله زماني بسيار با آن پيامبر ، بعضي از مسائل مخالف، در دين او وارد شده و حضرت يحيي (ع) آمده است تا اين دين را نجات دهد و او پيامبري خاص براي آنهاست . اما او رسول نبوده ، بلكه خاص آنان مي باشد . بنابراين صابئين قائل به پيامبري حضرت آدم بوده و او را نخستين پيامبر خود تلقي مي كنند.يكي از مهمترين اعتقادات صابئين اين است كه نخستين كتابهاي مقدس آسماني به آدم و پس از وي به نوح و سپس به سام و آنگاه به رام، ابراهيم خليل، موسي و سرانجام به يحيي بن زكريا نازل گرديد. حضرت نوح (ع) نسل نهم حضرت آدم (ع) بوده و خود سه پسر به نامهاي سام ، حام و يافث داشت .اعقاب سام عبارت اند از: آشور، عيلام، ارم ، ارفخشد و لاود . سام پدر قوم عرب است و بعد از پدر به پيامبري رسيد . در "سبائك الذهب في معرفت قبايل العرب " درباره سام چنين آمده است : هُوَ أوسط ولد نوح و هو ابو العرب ووراهُ في الاثر و أنه نبياً،... و توفي سام يوم الجمعه و كان عمرهُ ستمائه سَنه والله اعلم . استاد محيط طباطبائي نيز در كتاب "صابئين اهل كتابند" چنين مي نويسد : هم اكنون صابئين مندائي كه بازماندگان صابئين صدر اسلام هستند، در آخرين موطن قديمي خود خوزستان مي باشند . كتابي دارند به زبان سرياني قديم كه آن را صُحُفِ آدم و كنز رب يا گنج عظيم مي خوانند و عقيده دارند كه حضرت يحيي بن زكريا اين كتاب را به روايت از پيامبران سلف، نوح، شيث وآدم، قريب دو هزار سال پيش به صورت مدون فعلي آن بديشان تبليغ كرده است . آخرين پيامبر صابئين يحيي بن زكريا نام دارد.در ص 101 جلد اول تفسير نمونه به نقل از علامه يحيي نوري نيز آمده است: سكني گزيدن صابي ها در سرزمين كلده و بين النهرين موجب شد كه گروهي آئين كلداني را به اشتباه آئين صابي بدانند و يا صابي ها را ستاره پرست تفسير كنند و يا آنها را با حنفاء و پيروان ابراهيم (ع) كه در آن ديار و حران كم و بيش وجود داشتند و از لحاظ اعتقاد به مبداء و معاد و احكام و اغسال نيز تشابهي با هم داشتند يكي پندارند و يا حنفاء را صابي هاي ابراهيمي بخوانند. 

كتابهاي ديني

مندائيان داراي كتب ديني هستند كه به باور آنها از راه تبليغ بدست آمده و برخي از آنها وحي مُنزل مي باشند . بر اساس اين باور كتابهاي مقدسي كه آنان در اختياردارند، از آدم ابوالبشر به آنها رسيده، و پس از او به نوح و بعد از توفان به سام، موسي و يحيي انتقال يافته است .

مهمترين اين كتابها عبارت اند از :

1 ـ گنزاربا Qins _ arbba يا گنج بزرگ كه به آن سدراي آدم يا صُحُف نيز مي گويند .

2 ـ ادرافشادهيي يا تعاليم يحيي كه بدان "سدرا يحيي" هم اطلاق مي كنند.

3 ـ قلستا يا كتاب شادي و طرب كه ويژه مراسم ازدواج است.

4 ـ سدرادنشماثا كه به باور آنها اصل ديانت صابئين از آن است.

5 ـ ديونان كه به هدف تحفيف به نام ديوان نيز مي خوانند .

6 ـ اسفر ملواشي كه عامه به آن "اصفر ملواث" مي گويند .

7 ـ انياني، شامل مجموعه سرودها و اذكار مورد نياز در نمازهاي يوميه است .

8 ـ قماهاذهيقل زيوا، مشتمل بر مسائل مربوط به نحو رد ومبارزه با شياطين و ارواح بوده   و به باور آنها صابئان را از اذيت و آزار نگهداري مي كند.

علامه يحيي نوري، درباره كتابهاي مقدس صابئين مي نويسد: صابئان عقيده دارند، نخست از مصدر جلال الاهي كتابهاي مقدس آسماني به حضرت آدم رسيد كه آن را آدم ماري يا "بغره" مي گويند . پس از او به نوح، سام، رام، ابراهيم خليل موسي و يحيي بن زكريا (يوحناي مُعمد) و سپس به عيسي نازل گرديده است ... كتب مُقدس صابئين به زبان مندائي كه از سرياني اشتقاق دارد نوشته شده و به باور آنها آدم به همين زبان تكلم مي كرد . البته در زمان كنوني وبر اساس انديشه صابئين مندائي ايران مهمترين كتب مذهبي اين قوم به ترتيب اهميت عبارتند از :

1 ـ گنزا ربا ـ اين كتاب را سدرا يا صحف آدم مي خوانند و از چگونگي آفرينش و پيدايش موجودات و حوادثي كه براي بشر روي داده بود گفت وگو مي كند . اين كتاب همچنين داراي مطالبي درباره صفات خداوند نيز مي باشد.  پيرامون تاريخ بوجود آمدن اين كتاب اختلاف نظر بسيار وجود دارد . انستاس ماري در اين مورد معتقد است كه تاريخ تأليف اين كتاب در اوائل قرن هشتم ميلادي بود . اين كتاب يك مرتبه توسط مسيونربري سوئدي با حروف سرياني با ترجمه لاتين به سال 1815 ميلادي در 4 جلد به چاپ رسيد، بار ديگر بوسيله خاورشناس آلماني پترمن به حروف مندائي در لايپز يك به سال 1867 ميلادي به طبع رسيد كه نسخه اي از آن در موزه عراق موجود است .

2 ـ كتاب ادرافشادهيي يا كتاب سدراديهي .اين كتاب نسبت به كتاب قبلي از قدمت كمتري برخوردار است . در اين كتاب زندگي حضرت يحيي و دستورات وتعاليم او نگاشته شده است .بر اساس انديشه مندائيان اين كتاب بوسيله جبرائيل بر يحيي پيامبر وحي و الهام شده است . اين كتاب براي نخستين بار توسط ليدزبارسكي خاورشناس آلماني درسال 1915 ميلادي به زبان آلماني ترجمه شده است.

3 ـ قلستا : اين كتاب به مباحث مرتبط با رسوم ازدواج، زناشوئي و تعميد اختصاص داشته و تمامي نقاط ريز و درشت اين مراسمات را بيان كرده است .

4 ـ "سدرادنشاثا" يا "كتاب نفوس" : اين كتاب درباره آداب و سنن تلقين اموات، چگونگي دفن، جدائي روح از بدن و امثال آن گفتگو مي كند . به عقيده صابئين اين كتاب بر حضرت آدم نازل شده است .  اين كتاب هم توسط خاور شناس آلماني ليدزبارسكي در سال 1930 ميلادي به زبان آلماني برگردانده شد .

5 ـ كتاب ديونان يا كتاب ديوان : ديگر كتاب مهم مندائيان در روز گار كنوني است .در اين كتاب مجموعه عقايد وسنتهاي اين قوم بازگو شده است . لازم به ذكر است كه اين كتاب تنها در نزد بزرگان ديني اين قوم مو جود مي باشد .

6 ـ اسفرملواشي يا اصفر مالاشيا :كتابي است كه علماي صابئين با استفاده از آن حوادث را پيش بيني مي كنند! مثلاً طالع مولود را از لحاظ سعد و نحس تعيين مي نمايند . ضمناً در اين كتاب اوراد و ذكرهايي وجود دارد كه براي علاج امراض خوانده مي شود. اين كتاب با چاپ عكسي از نسخه خطي با ترجمه انگليسي توسط "دروور انگليسي" در لندن چاپ شده است ، اسامي تعداد زيادي از شهرها و نقاط قديمي ايران به لغت خاص صابئان در اين كتاب ذكر شده بود .

7 ـ "دهقيل زيوا" يا "هيقل زيوا" :كتابي است كه تنها 1200 سطر بوده و شامل ادعيه، اوراد و اذكار گوناگون است . صابئان بر اين باورند كه اذكار آن به همراهي هر كسي باشد، هيچ سلاح سرد و گرمي در او كارگر واقع نمي شود .

8 ـ "انياني" يا "كتاب اناشيد" :اين كتاب مجموعه  مراسم عبادت و نماز و احكام ميت را در بر مي گيرد و در آن نحوه برگزاري اين مراسم توضيح داده شده است . نسخه اي از اين كتاب در موزه عراق موجود است .

9 ـ تفسير بغره : اين كتاب شامل مباحثي در باب تحولات جسماني انسان است .

10 ـ دساتير : اين كتاب مشتمل بر دستوراتي است . بسياري كتاب دساتير را ساختگي مي دانند و ليكن جمعي چون "سون هارتمان" آن را از آثار گذشته صابئين ايران مي دانند .

تحقيقاتي كه درباره دو كتاب فوق (بغره و دساتير) صورت گرفته، انتساب آنها را به يحيي پيغمبر تأييد نمي كند.

 البته سليم برنجي كه خود از مندائيان است ، كتب پيروان اين دين را اينگونه نام مي برد :

1 ـ گنزاربا،  2 ـ سيدرااِدِنشماثا،  3 ـ ادراشااِديهيا،  4 ـ سيدرااِمَصْوَتا،  5 ـ انياني،  6 ـ قِلِستا،  7 ـ أسفر ملواشه،  8 ـ الماريشايا،  9 ـ تفسير پغرا،  10 ـ طومار حران گوبيئا،  11 ـ قماها،    12  ـ ألفتِرَسَرشياله.

روحانيون

 

بطائح يا همان روحانيون در نزد صابئين ، از نظر مقام و مرتبه همانند تمامي اديان داراي درجات گوناگون است. نكته مهم و جالب اين است كه در اين دين براي هر يك از طبقات روحاني ، اعمال و وظايف ويژه اي وجود دارد كه تنها بايد توسط آنان انجام شده وساير درجات روحاني از انجام آن امور نهي شده اند.  طبقه بندي روحانيون مندائي به صورت ذيل  است :

1ـ حلالي: اين درجه پايين ترين درجه روحاني مذهب صابئي بوده و در نزد مردم عادي مندائي به "شماس" هم معروف است .  وظيفه فردي كه در اين درجه روحاني قرار دارد ذبح براي عوام و پابرهنه حركت كردن به دنبال جنازه متوفا تعيين شده اشت..

2 ـ ترميده: روحاني كه داراي چنين رتبه اي است مسئول انجام امور مرتبط با ازدواج بيوه زنان است . اين فرد حق انجام مراسم عقد دوشيزگان را ندارد.

3 ـ كنزبرا: فردي كه به اين درجه روحاني مي رسد حق تفسير مهمترين كتاب آئين مندائي يعني "كنزاربا را دارد .يك كنزبرا بايد متأهل و غير عقيم بوده و سابقه عقد مهري براي ترميده را  داشته باشد .

4 ـ ارشمه يا رييس اُمت :اين درجه روحاني براي فردي  است كه مورد قبول تمامي جامعه صابئين مندائي جهان باشد اين درجه با پاپ در مسيحيت كاتوليك و آيت الله العظمي  در مذهب شيعه در نزد مندائيان برابري مي كند. در حال حاضر هيچ يك از صابئين امروزي به چنين درجه اي نايل نشده اند.

5 ـ رباني: اين عاليترين مراتب اجتهاد و روحانيت در كيش صابئين مندائي است   كه تاكنون هيچ يك از گذشتگان جز يحيي بن زكريا (ع) به آن  نايل نشده اند .

شرايط روحاني شدن در نزد صابئين: فردي كه قصد دارد به جمع روحانيون مندائي بپيوندد بايد سالم بوده و از بيماريهايي همچون  رمد، آبله و امثال آن رنج نبرد . همچنين نبايد با بيوه ازدواج كرده باشد .مادر او نيزنبايد در هنگام ازدواج با پدرش تا هفت پشت بيوه باشد. براي روحاني جايز نيست كه عمل شرعي را بدون پوشيدن "رسته " انجام دهد . رسته نوعي لباس ديني است كه از هفت قطعه پارچه سفيد تشكيل مي شود .اين هفت قطعه  عبارتند از : عمامه و نصيفه براي سر ، پيراهن و شلوار براي تن، هيمانه و دشه براي كمر و گابوع كه قبا باشد براي بدن .اين قطعه  همه جسم را مانند هنگام خواب مي پوشاند .  از جمله شرايطي كه براي رسيدن فرد روحاني به درجات ترميده و كنزابرا نام برده مي شود ، اين است كه او  داراي سلامت جسمي و صلاحيت رهبري بوده باشد .

لذا لازم مي آيد تحقيق شود كه آيا چنين فردي مرتكب اعمال حرامي مانند دزدي، رباخواري و دروغگوئي يا يكي از گناهان كبيره مانند زنا، و قتل نفس شده است يا خير ؟ به عقيده صابئين اگر كسي در اثر خطا و ناداني مرتكب زنا شده باشد مي تواند با 360 بار تعميد به مقام ترميده برسد . اما كسي كه به عمد مرتكب قتل شود ، بكلي از جرگه مندائيان طرد شده و با هزاران تعميد پاك نمي شود . داشتن اطلاعات لازم از قبيل خواندن، نوشتن زبان مندائي و نيز آگاهي كامل به مسائل مذهبي از جمله شرايط روحاني شدن  درآيين  مندائي است . كسي مي تواند از مقام "ترميده" به درجه "كنزبرا" برسد كه از لحاظ آگاهي به كتاب مقدس يا "كنزاربا" كه آن را صحف آدم مي دانند، داناتر از ترميده هاي ديگر باشد . تنها كسي كه مي تواند عقد ازدواج دوشيزه را به عمل آورد كه به مقام كنزبرا رسيده باشد . به همين دليل است كه تا چند دهه پيش مندائيان خوزستان براي عقد ازدواج چشم به راه آمدن كنزبرا از عراق داشته اند . گفته مي شود كه صابئين فعلي خوزستان همه درجات روحاني را به جز رباني دارند .

ازدواج و طلاق

بر اساس اصول دين صابئين مندائي ، همه آنان و از جمله روحانيان از تجرد نهي و به ازدواج توصيه شده اند .بر اساس همين اصول مراسم ازدواج بايد  در حضور روحانيون و شهود و به موجب شعائر نص كتابهاي مندائي و بر پايه دستورات ذيل انجام گيرد. شروط اصلي ازدواج براي پيروان اين دين عبارت است از:

1 ـ بايد عروس و داماد هر دو در مراسم حاضر بوده و ضمن اعلان موافقت و رضايت از اين وصلت ، به داشتن اخلاص و وفا در ازدواج و تعهد نسبت به يكديگر در نزد روحاني اجرا كننده مراسم اعتراف كنند. بر اين اساس امكان برگزاري مراسم ازدواج به صورت غيابي در اين دين وجود ندارد.

2 ـ حضور حداقل يك كنزبرا و يا تعدادي از آنها به همراه ترميده ها براي برگزاري  شعائر لازم و تلاوت نماز ، ادعيه و ترتيل هاي ويژه ضروري است و اگر وي حضور نداشته باشد امكان برگزاري مراسم وجود ندارد .البته اين امر اختصاص به عروسي كه  دوشيزه  است دارد. بر اساس تعاليم اين آيين  اگر عروس دوشيزه نباشد ، مراسم ازدواج با اهميت كمتري از سوي روحانيون وبا حضور يك ترميده هم امكان پذير است.

3 ـ هنگامي مراسم ديني ازدواج از سوي كنزبرا انجام ميشود كه  عروس و داماد هر دو از پدر و مادر صابئي متولد شده باشند . اجراي مراسم ازدواج پس از انجام صباغه (تعميد عروس و داماد) صورت مي گيرد.

شايان توجه است كه صابئي بايد از پدر و مادر صابي متولد شده باشد و صابي جز با صابئي نمي تواند ازدواج كند . اين امر به خاطر آن است كه خون اختلاط نيافته و نسب ضايع نگردد . اين شدت عمل موجب گرديده كه جمعيت صابئين در طول زمان كاهش پيدا كند.

4ـ هنگامي كه دختر و پسري قصد ازدواج دارند ، ابتدا بايد داماد يا يكي از بستگان او براي اجراي مراسم به سراغ كنزبرا رفته و از او نوبت بگيرد . وي بايد نوبت را در تاريخي انتخاب كند كه دختر يا زني كه مي خواهد ازدواج كند ، در حال عادت ماهانه نباشد و حداقل فاصله زماني تا رگل شدن و يا بعد از آن سه روز باشد .رعايت اين مطلب نيز واجب است ، زيرا در دين صابئين مندائي زنان و دختراني كه در حال عادت ماهانه هستند، ناپاك محسوب شده و براي آنها مراسم ديني تعميد عقد ازدواج انجام نمي گيرد.

در هر حال مقدمات ازدواج بدين صورت آغاز مي شود كه پس از موافقت طرفين (دختر و پسر) و اولياي آنان ، همراه با حالتي از خشوع و خضوع در بارگاه خدا ، خانواده پسر قدم اول را پيش مي گذارند و براي خواستگاري به منزل دختر مي روند .آنان پس از بحث و توافق  برسر مسائل مورد نظر دو خانواده، تاريخي را براي انجام نامزدي تعيين مي كنند . نامزدي زوج صابي طي مراسمي و در جمع هم كيشان اعلام مي شود. پس از انجام مراسم نامزدي عروس و داماد به تهيه وسائل و لوازم مورد نياز مي پردازند و به تدريج آنها را به خانه داماد مي فرستند . سپس در يك روز يكشنبه ، عروس و داماد و خانواده هاي آنها جهت انجام تعميد به كنار رودخانه مي روند . در چنين روزي همه عروس ودامادهاي صُبي كه بايد ازدواج كنند ، حضور مي يابند . پس از آن مراسم تعميد آغاز مي شود . آنان هدف از تعميد را بدست آوردن پاكي تن و روان از ناپاكي ها مي دانند ، زيرا معتقدند كه براي اجراي پيمان هاي منعقد فيمابين ، بايد از هر گونه ناپاكي و آلايشي پاك شوند . هر يك از عروس و داماد بايد دو نوبت غسل تعميد شوند . البته اگر تعداد عروس و دامادها از دونفر بيشتر باشد . اين مراسم به صورت دسته جمعي انجام مي گيرد . لذا بعد از اينكه مردها يكي يكي  تعميد شدند ؛ بار دوم آنان را بصورت دسته جمعي تعميد مي دهند . در اين مراسم بايد زنان جدا از مردان تعميد شوند . پس از پايان اين  عمل ، عروس و دامادها را با هم يا جداگانه به داخل مندي ـ معبد مندائيان ـ مي برند . سپس مراسم عقد ازدواج براي هر يك  از زوجها به صورت جداگانه انجام مي گيرد . ابتدا  عروس به داخل حجره خاصي كه از قبل آماده شده ، هدايت مي شود سپس داماد نيز كه  در جاي ديگر "مندي" لباس خيس تعميد را تعويض كرده و در داخل حجره فوق الذكر كه پشت به جهت شمال يعني قبله صابئين قرار داشته و "اشخنتا" نام دارد،  مي ايستد . او در اين حال   دو سبد محتوي لباس نو را  در برابر ورودي "اشخنتا" تكان مي دهند و از عروس  مي خواهد كه آنها  را به عنوان هديه  قبول  كند . پس از آن ، كنزبرا به ترميده اي كه در اجراي مراسم او را ياري مي كند  دستور مي دهد تا نزد عروس رفته و از  او درباره موافقت و يا مخالفت او با  اين ازدواج سوال كند. اگر عروس اعلام رضايت كرد هداياي درون سبد را به او پيشكش مي كنند . هداياي مزبور بر اساس عرف معمول  عبارت از دو انگشتر طلا با نگين سبز و قرمز و مقداري مغز گردو و يا بادام و كشمش است . در اين حالت روحاني دستهاي عروس را آب مي كشد و ناظر خوردن او از هداياي خوردني و دست كردن دو انگشتر مي شود. علاوه بر اين توسط زنان صابي تحقيق مي كند كه  عروس لباس مذهبي خود را درست پوشيده باشد . اگر چنين باشد براي موفقيت عروس و داماد دست به دعا مي برد . اما چنانچه روحاني مزبور ـ ترميده ـ آگاه شود كه عروس با اين وصلت راضي نيست به نزد "كنزبرا" يا روحاني بزرگ  رفته و ضمن اطلاع به او عقد ازدواج را به هم مي زند . اين امر نشانه آزادي دختران در انتخاب همسر در آئين مندائي است . البته با توجه به توافقهاي قبلي فيمابين چنين امري كه منجر به عدم رضايت عروس گردد كمتر اتفاق مي افتد . اما اگر ترميده پي ببرد كه عروس با چنين وصلتي توافق دارد ، هدايا را به او داده و دستهايش را آب مي كشد و از هداياي خوردني به او مي خوراند . پس از آن بوئه (آيه) مخصوص موفقيت زوج را مي خواند . بعد از آن عقد ازدواج توسط روحاني بزرگ (كنزبرا) خوانده مي شود . در اين هنگام داماد نيز كه در گوشه اي از "مندي" به انتظار ايستاده به جلو مي آيد و در سمت چپ كنزبرا قرار مي گيرد و شاهد كه به او "اشكند "مي گويند و نماينده دختر محسوب مي شود نيز در سمت راست وي مي ايستد و آن گاه كنزبرا شروع به خواندن آيه هاي كتاب مقدس ـ قلستا ـ مي كند تا اينكه به آيه اي برسد كه در آن بايد صداي خوشحالي ابراز گردد . در اين موقع "اشكند" با شكستن كوزه اي كه در دست دارد ، سبب آغاز هلهله مي شود . پس از آن است كه كنزبرا به اتفاق داماد به حجره مخصوص عروس وارد مي شود و در وسط دو ترميده كه قبلاً در آن جا مستقر شده اند مي نشيند و مراسم باقيمانده را اجرا مي كنند. براساس اطلاعات موجود  طلاق در آيين مندائي تنها هنگامي جايز است كه زن به شوهر خيانت كند و چون اين امر از گناهان كبيره شمرده مي شود ، لازم مي آيد تا شوهر با تنظيم شهادت نامه اي اقدام به طلاق كند . زن در اين صورت حق ادعاي هيچ گونه نفقه اي از شوهر را ندارد .


کلمات کلیدی:
 
صابئين مندايي خداپرستان گمنام۱
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥  
به نام خدا

صابئين مندايي خداپرستان گمنام

دانشجو : رضا سليمان نوري استاد : دكتر زرشناس

بهمن 1384

فهرست

مقدمه  ...................................................................................................... 2

تاريخچه تحقيقات  .............................................................................. 4

مندائي و صابئي  .....................................................................................9

منشاء مندائيان  ................................................................................... 13

اصول ديانت  ........................................................................................  18

پيامبران  ................................................................................................  21

كتابهاي ديني  .....................................................................................  23

روحانيون  ............................................................................................   26

ازدواج و طلاق  ....................................................................................  28

مرگ و باورهاي مربوط به آن  .....................................................   31

گاه شمار و اعياد  ................................................................................  33

محرمات  ................................................................................................  35

قبايل و عشاير  .....................................................................................  36

مشاغل  ....................................................................................................  38

مأخذ  .......................................................................................................  40

مقدمه

يكي از واقعياتي كه در طي زندگي بشر بر روي اين كره خاكي او را هيچ گاه تنها نگذاشته است و هميشه به عنوان يكي از اصول پايه زندگي او مطرح بوده است ، پرستش و دينداري است . براساس تحقيقات باستان شناسي صورت گرفته تا كنون هيچ گروه بشري در اعصار گوناگون مشاهده نشده است كه به نوعي خالق ، آفريننده ، و خدا معتقد نبوده باشد . اين آفريننده طي دورانهاي گذشته در دو قالب كلي براي بشر معنا شده است . قبايل اوليه خدا را در چارچوب اشياء و عوامل ظاهري طبيعت همچون آتش ، باد ، خاك و حتي درخت و يا حيوان خاص ترسيم كرده و براين اساس به عبادت او همت گماشته اند . اما اين نوع پرستش با گذشت زمان اعتبار نخستين خود را از دست داده و جاي آن را پرستش و عبادت خدايي كه داراي مظهر جسماني نيست ، پر كرده است . اين نوع پرستش در ادياني كه الهي محسوب شده و داراي پيامبري كه خود را فرستاده خدا دانسته و نسب خود را هم با واسطه هاي گوناگون به آدم ابوالبشر مي رساند ، تجلي پيدا كرده است . معروفترين اين اديان الهي در دنياي كنوني ، اسلام ، مسيحيت و يهوديت و زرتشتي مي باشد . اما در كنار اين اديان دين الهي ديگري هم وجود دارد كه به دلايل متعددي كه مهمترين آنها عدم تبشيري بودن است ، براي بسياري از مردم جهان ناشناخته بوده و مي باشد . اين دين مندائي است كه در بين اعراب به  صابئي معروف است .اظهار نظرهاي مغرضانه كه البته همگي ناشي از سيستم بسته اين دين بوده و هست آن چنان در بين خواص و عوام آشنا به اين دين وجود دارد كه در بسياري از مراحل تاريخ آنان را با ستاره شناسان و آب پرستان يكي دانسته و مشرك قلمداد كرده اند و اين در حالي است كه آنان به خداي يكتا ايمان داشته و صاحب كتاب مي باشند . قرآن هم كه كتاب آسماني ما مسلمانان محسوب مي گردد به اهل كتاب بودن آنان در سه آيه گوناگون   اشاره كرده  است . پيروان اين دين كه خود را نژاد خالص فرزندان آدم مي دانند معتقد بر رسالت كامل حضرت يحيي بوده و پس از آدم ابوالبشر او را بزرگ ديني خود مي دانند . تعدادي از پيروان اين دين در ناحيه خوزستان ايران زندگي مي كنند . همين امر نيزمرا بدان داشت تا تحقيق خود را به اين خداپرستان گمنام اختصاص دهم .

تاريخچه تحقيقات

مورخين و متكلمين از ظهور يحيي تا صدر اسلام كه قريب هفتصد سال به طول انجاميد ، هيچ توجهي به صابئين نداشتند و مطالعه و تحقيقي درباره آنان انجام ندادند. البته مورخين رومي قرون اوليه ميلادي  نه تنها به يحيي و پيروانش بلكه به عيسي مسيح نيز اشاره كافي نداشته و اهميت لازم را  براي آنان نيز قائل نبودند كه وجود دلايل سياسي در پس اين نوع برخورد محتمل است. شروع نهضت ترجمه در دوران خلافت عباسيان  كه همزمان با  قرن سوم هجري قمري بود عاملي شد تا تحقيقات دين شناسي و مردم شناسي و جغرافيايي اسلامي كه مطالعه درباره مندائيان را هم شامل مي شد ،پايه ريزي گرديد . برخورد مامون خليفه عباسي ( متوفي 218 ه ق ) در ماههاي قبل از مرگش با گروهي موسوم به صابئه در شمال بين النهرين ، نخستين رويارويي حكومت اسلامي با افرادي با اين نام ديني  بود كه طي آن ، خليفه عباسي دستور داد كه آنان اسلام و يا يكي از اديان اهل كتاب (مسيحي و يهودي و زرتشتي )را بپذيرند در غير اين صورت به هنگام بازگشت از شام آنان را قتل عام خواهد كرد  . اما اين تهديد بدليل مرگ مامون در جريان اين سفر به مرحله اجرا نرسيد و تنها عاملي براي تغيير دين تعدادي از آنان شد.  بيروني ، مسعودي ، حمزه اصفهاني ، ابن النديم و شهرستاني مهمترين متكلمين و مورخين تاريخ ميانه اسلام ( تا 656 ه ق حمله مغول به بغداد ) بودند ، كه با انگيزه هاي ديني و شخصي به تحقيق در آرا, ملل و فرق مسلمان و غير مسلمان و تشريح آرا, و آداب صابئين مندايي پرداختند و هر يك از آنها گوشه هايي از زندگي و انديشه ايشان را بازگو كردند . پس از تهاجم مغول و سقوط خلافت عباسي ( 656 ه ق ) و انحطاط امپراطوري اسلامي ، سير صعودي تحقيقات مردم شناسي و دين شناسي جغرافيايي در شرق  متوقف شد اما همزمان  در غرب در شكل تسخير مناطق سوق الجيشي ، رشد كرد . رويه تمدن مسيحي به پيشگامي سربازان پرتغالي در برخورد با صابئين  با رويه مسالمت آميز خلفا عباسي متفاوت بود . سربازان پرتغالي در آغاز قرن هفدهم بعد از استقرار در بصره ( بين 1610 تا 1622 ميلادي ) ، مندائيان صابئي ساكن بصره را به تصور اينكه آنان نيمه مسيحي هستند ، در قرارگاههاي نظامي به مثابه سرباز پرتغالي گرد آوردند ، و با تهديد و شكنجه ، آنان را به مراسم كليساي كاتوليك فرا خواندند .راهبان مسيحي نيز به همراه اين سربازان وارد بصره شدند . آنان به هنگام  آشنايي با مندائيان  دركي صحيح از آداب و شعاير ايشان پيدا نكرده و تصور كردند آنان گروهي نيمه مسيحي هستند كه مسيحيت را به طور ناقص درك كرده اند . بر همين اساس نخستين اقدام راهبان مسيحي ، دعوت مندائيان به مسيحيت  بود .اين  دعوت نتيجه اي در بر نداشت و راهبان  بر حسب سنت قديمي خود  ، توسل به زور را  به عنوان  بهترين راه حل تغيير دين اين نيمه عيسويها در دستور كار خود قرار دادند. نفوذ پرتغاليها از 1622 ميلادي در شهر بصره كاهش يافت و راهبان ايتاليايي جايگزين راهبان پرتغالي شدند .

ايگناتوس ايتاليايي از اوايل دهه سوم 1700 ميلادي به عنوان يك مبلغ مسيحي در بصره مستقر شد وهمزمان كليساي كوچك پرتغاليها را ترميم و احياء كرد . وي سي سال در بصره بود و در طول اين مدت برخي از مندائيان را به ديدار رهبران كليساي كاتوليك در روم برد. وي همچنين  جهت مهاجرت ايشان به سرزميني ديگر ، با نايب السلطنه پرتغاليها در اقيانوس هند وارد مذاكره شد . او در نظر داشت وطن جديدي كه در حوزه استحفاظي كليساي كاتوليك روم باشد براي مندائيان برگزيند . و به اين منظور  سيلان را انتخاب كرد اما اين انتخاب بدليل اخراج   پرتغاليها توسط آلمانيها از سيلان بي نتيجه ماند .ايگناتوس طي سي سال اقامت در بصره توانست برخي متون مندايي را ترجمه كند  . او مندائيان را ترسايان يحيي ناميد . از جمله كارهاي تحقيقاتي ايگناتوس ، حاشيه نويسي يك طومار مندايي به نام ديوان اباثر است كه هم اكنون در كتابخانه واتيكان نگهداري مي شود. كارميلت ارچانگلوس راهب مسيحي ديگري بود كه در حوالي 1670 ميلادي در بصره تبليغ آيين مسيحي در بين مندائيان را دنبال كرد . اين شخص براي اولين بار موفق شد، چند متن مندايي را از مندائيان بصره خريداري ، و به اروپا براي شخصي به نام رابرت هانتيگون بفرستد . اما همگان اذعان دارند كه اچ . پترمن آلماني پايه گذار تحقيقات مندايي شناسي با گرايش زبان شناختي است . او در بهار 1854 ميلادي به مدت سه ماه درسوق الشيخ عراق شاهد مراسم مندائيان بود . پترمن الفبا و دستور زبان مندايي  را نزد يحيي روحاني عالي رتبه مندايي آن دوران آموخت . اقامت سه ماهه پترمن مصادف با عيد پنجه مندائيان ( 1 تا 4 فروردين شمسي ) بود و پترمن در 1867 ميلادي توانست دستور زبان مندايي و كتاب گنزاربا را نشر دهد .پترمن با تسلط بر زبانهاي پهلوي و فارسي و عبري ، برخي ريشه هاي مشترك كلمات مندايي با اين زبانها را شناسايي كرد . پترمن در سال 1867 ميلادي كتاب گنزا را به خط خود و به زبان مندايي نوشت و منتشر نمود . او در چاپ گنزاي خويش از چهار نسخه گنزا بايگاني شده در كتابخانه پاريس سود جست . بعد از پترمن ، تئودور نلدكه آلماني كه او هم زبان شناس بود در 1895 ميلادي كتاب دستور زبان مندايي را تحت نام mandaisch grammatik  منتشر ساخت . نلدكه ، همچون پترمن ، به مقايسه واژه هاي عبري و مندايي و سرياني پرداخت ، ولي نتوانست بيش از اين در نشر و ترجمه آثار مندايي گام بردارد . پيدايش رشته هاي زبان شناسي در قرن نوزدهم ، خاصه در دانشگاههاي برلين و استراسبورگ و لايپزيك به همراه  كوشش پترمن در ترجمه آزاد از گنزا ربا ، عوامل  افزايش تحقيقات مندايي شناسي بر اساس  روش علمي بود. مارك ليدزبارسكي ترجمه پترمن را كمي اصلاح كرد . او در1905 ميلادي ترجمه جديدتري بر اساس چهار نسخه گنزاي پاريس ارائه نمود . ليدزبارسكي كتاب يحيي را در 1915 ميلادي به چاپ رساند . كتاب بعدي ليدزبارسكي در1920 به چاپ رسيد . هم اكنون محققان اروپايي از آثار اين  دو محقق برجسته بيشترين بهره را جسته ، و هنوز هم بعد از قريب يك قرن ، تحقيقات مندايي شناسي بر پايه  ترجمه هاي اين دو دانشمند استوار است .تحقيقات مندايي شناسي در قرن بيستم با نام بانو دراور همراه است . نخستين  آشنايي وي با مندائيان ، به سال  1921 و هنگامي كه او بدليل شغل همسرش - مشاور كنسولگري بريتانيا در عراق - مجبور شد در بغداد اقامت كند . شيخ نجم روحاني عالي رتبه مندايي آن زمان بود كه  بسان يحيي درزمان پترمن آلماني ، خدمات شاياني به بانو دراور كرد . مهمترين خدمت شيخ نجم  ، ارسال متون مندايي به اقامتگاه دراور در لندن طي سالهاي 1936 تا 1950 ميلادي بود . بانو دراور با كمك شيخ نجم و ديگر روحانيون منداييان دوران وبا  بهره گيري از دستور زبان مندايي اثر پترمن توانست متون : اسفر ملوشي، قلستا، هزار و دوازده سئوال، ديوان اباثر، انياني و سيدرا اد نشماتا را ترجمه كند . وي همچنين متون معروف به قماها را نشر داد ، و جامعه دانشگاهي انگليسيان را با دين مندايي آشنا كرد . آب در شراب ( لندن ـ 1956 ) و مندائيان عراق و ايران ( آكسفورد ـ 1937 ) دو كتاب ارزشمند دراور است كه به روش توصيفي و مقايسه اي تاليف شده اند . طومارهاي شرح اد قابين و اد شيشلام ربا همراه با آوانگاري  و ترجمه آنها در 1950 ميلادي توسط وي منتشر شد . يكي ديگر از افرادي كه در باره صابئين  تحقيقات گسترده اي كرده است رودلف ماتسوخ (1993 ـ 1919 )دانشمند  چكسلواكي الاصل اما  آلماني زبان است .او  از محققين و دانشمندان زبانشناس معاصر است كه به كليه زبانهاي سامي از جمله زبان مندايي و خط مندايي مسلط و آشنا بود . ماتسوخ در دهه 1330 در دانشگاه تهران تدريس مي كرد و  در همان زمان چند مسافرت كوتاه به خوزستان و عراق داشت . شيخ عبدالله صابي از روحانيون بزرگ مندايي در آن سالها مورد مشاورت ماتسوخ قرار داشت. او در سال 1991 با دعوت از شيخ سالم چهيلي - از روحانيون برجسته كنوني مندائي - به برلين ، آخرين كتابش را تحت عنوان لهجه خرمشهري در زبان مندايي به رشته تحرير در آورد . ماتسوخ توانست فرهنگ لغات مندايي را تدوين كرده و ارتباط آوانگاري زبان پهلوي و فارسي و عبري با زبان مندايي ، و سير تحول واژه هاي مندايي دركتابت و محاوره را تشريح كند . از ديگر خدمات او به تحقيقات مندايي شناسي ترجمه برخي از اظهارات مو جود در حاشيه گنزاي پترمن بود . بانو پرفسور باكلي ( متولد 1944 ميلادي ـ نروژ ) آخرين حلقه مندايي شناسان معروف معاصر  است  . او رساله دكتراي خود را در خصوص دين مندائيان به سال  1968  ارائه كرد و در دايره المعارف دين به ويراستاري ميرچا ايلياده ( 1987 ـ مك ميلان ) مقاله دين مندائيان را به رشته تحرير در آورد . وي مقالات ديگري درباره زندگي نامه هاي گنزاي پترمن و نقد و بررسي مكاتبات خانم دراور و شيخ نجم به چاپ رسانده است و هم اكنون در آمريكا به سر برده و تحقيقاتش را بر شجره نامه هاي نويسندگان متون مندايي متمركز كرده است . بانو باكلي نخستين بار در 1973 ميلادي به اهواز رفت و با روحانيون مندايي گفتگو كرد . او بار ديگر در 1996 ميلادي به دعوت گروه تاريخ دانشگاه شهيد بهشتي به ايران آمد و از اهواز و مناطق مندايي نشين ديدن كرد .باكلي در فروردين 1375 خورشيدي در كنفرانسي تحت عنوان رابطه مانويت و مندائيسم در دانشگاه شهيد بهشتي شركت كرده و نظرات خود را درباره آرا, مندائيان بيان كرد .اما درباره  مطالعات مندايي شناسي در ايران بايد گفت اين نوع اقدامات تا سال هاي اخير بسيار محدود بوده است . شايد نخستين  كتابي كه باعث شد تا حدودي مندائيان در جامعه ي ايراني شناخته شوند كتاب قوم از ياد رفته : كاوشي درباره ي قوم صابئين مندايي است كه  از سوي سليم برنجي كه خود مندائي است  در سال 1367 منتشر شد. اين كتاب اگر چه حاوي مواد اتنوگرافيك مفصلي است ، ولي به شيوه ي روش مند نگاشته نشده و بيشتر كتابي درون ديني است . با اين وصف تا سال ها اين كتاب تنها اثر درباره ي مندائيان در ايران  بود. . طي سالهاي اخير از جمع مندائيان ساكن ايران غير از برنجي دو مندايي ديگري به تاليف كتبي درباره ي كيش خود اقدام كرده اند.سا هي خميسي كتابي را با نام صابئين قوم هميشه زنده تاريخ منتشر كرده است وپرويز عجيل زاده دو كتاب با  عناوين صابئين مندائي و يحيي تعميد دهنده وصابئين مندائي را به بازار كتاب عرضه كرده است. اما در زمينه ي آثار علمي ، كتاب هاي مسعود فروزنده يعني تحقيقي در دين صابئين مندايي ( جلد اول ) كه  مطالعه اي متني و دين شناختي درباره ي صابئين مندايي است و حاوي متن و ترجمه كتاب سيدرا ادنشماثا به روايت سالم چهيلي انگليسي است و انياني ( كتاب نماز ) كه ترجمه فارسي سالم چهيلي از كتاب انياني است به همراه كتاب  تعميديان غريب اثر مهرداد عربستاني كه يك  تحقيق مردم شناسي است تنها كتبي هستند كه در سالهاي اخير در ايران منتشر شده اند.البته حاج كاظم پور كاظم هم كتابي را بر اساس نگرش يك مسلما ن  ساكن خوزستان نسبت به اين دين  با نام صابئين يا ياد گاران آدم  منتشر كرده  كه در نوع خود قابل توجه است. چنان كه مشاهده مي شود غالب كارهايي كه در مورد مندائيان انجام شده كارهايي متني هستند و غير از كتاب دراور ـ مندائيان عراق وايران ـ كه مربوط به دهه 1940 ميلادي است اثر مستقل ديگري كه براساس مطالعات ميداني باشد منتشر نشده است . اگر چه در برخي آثار ذكر شده مي توان به بعضي مواد اتنوگرافيك برخورد ، اما به نظر مي رسد كه تا كنون پژوهشي كه تماماً براساس رويكرد انسان شناختي بنا شده باشد صورت نگرفته است . اما به هر حال كارهايي كه درباره مندائيان صورت گرفته اند ـ به ويژه كارهاي وطني ـ براي انجام كارهاي بعدي بسيار ياري گر بوده  و از اين حيث بسيار ارزشمندند .

                                           مندايي و صابئين

مندا به معناي علم ، شناخت ، ادراك و يا عرفان ، واژه اي از زبان آرامي شرقي است . مندائي به معناي پيروان عرفان ، پيروان علم الهي يا پيروان شناخت هستي است و به همين مناسبت است كه آنان  معبد خود را  مندي مي نامند.. صابئي در متون اوليه  اسلامي به معناي  ستاره پرست بوده است  ولي صابئين امروزي هيچ گاه خود را صابئين  تنها معرفي نمي كنند تا چنين بر داشتي از دين آنان نشود. آنا ن  در تمامي متون ديني وغير ديني خويش از واژه مندائي ناصورايي براي  معرفي خود استفاده مي كنند.  معناي ناصورايي در  زبان آرامي شرقي محافظ دين و مومن است . مورخين و علما, اسلامي در  متون خود، صابئين را با مغتسله به اين علت كه اساسي ترين و رايج ترين آيين آنان  غسل تعميد در آب است ، يكي دانسته اند ...

واژه صابئه از ص ـ ب ـ ع گرفته شده  كه به هنگام تعريب ع ساقط شده ، به شكل صَبَاء خوانده مي شود و معناي در آب فرو رفتن و ريزش آب و ميل كردن به چيزي از آن برداشت  مي شود. واژه صوا و صبا به معني غسل كردن است ، كه مصدر مصوتا و مصبتا به حساب مي آيد . مصبتا به معني غسل است . مصبتا در ادبيات محاوره اي به شكل مصوتا تلفظ مي شود . اعراب وجه اسم فاعلي آن را صابي يا صابئين مي خوانندو معناي در آب فرو رفتن يا همان غسل در آن  مستتر است . ما هنوز درك دقيقي از اطلاق واژه صابئين بر مندائيان در متون اسلامي و در صدر آن قرآن نداريم . قرآن كريم در سه جا از صابئين نام آورده است :

1 ـ اِنَ الذينَ آمَنوا و الذين هادوا و النَصاري والصابِئينَ من آمن بالله و اليَوم الاخر و عمل صالِحاً فلهُمْ اَجْرهم عِند رَبهم و لا خوف عَليهم و لا هُم يحزنون .                

                                                                                 بقره ،آيه 62

همانا آنان كه به اسلام ايمان آوردند و آنانكه از اهل يهود و مسيحي و صابئي بوده و از روي حقيقت به خدا و روز قيامت ايمان آوردند و نيكوكاري پيشه كنند براي آنها پاداشي نيك نزد پروردگارشان هست و هيچ گاه اندوهگين نخواهند شد . 

2 ـ اِنَ الذينَ آمَنوا و الذين هادوا و الصابِئون و النصاري من آمن بالله  اليوم الاخر و عمل صالِحاً فلا خَوف عليهم و لا هم يحزنون .

                                                                                مائده،آيه 69

     همانا كساني كه به اسلام گرويدند و يهود و مسيحيان و صابئين كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و نيكوكار شوند هرگز ترسي بر آنان نبوده و نه اندوهگين خواهند شد .

3 ـ اِنَ الذين آمَنوا و الذينَ هادوا و الصابِئينَ و النصاري و المجوس و الذينَ اشركو اِن الله يفصل بينهم يوم القيامه اِن الله علي كُل شيء شهيد .

حج ،آيه 17

البته كساني كه به خدا ايمان آورده اند و صابئين و مسيحيان  و مجوس و آنان كه به خدا شرك آوردند خداوند ميان آنها در روز قيامت جدائي افكنده ، همانا خداوند بر احوال همه موجودات عالم گواه (و بصير) است .

در ترجمه آيات قرآني برخي از مترجمين ، صابئين را به ستاره پرستها ترجمه كرده اند . اطلاق مفهوم ستاره پرست به صابئين به تفاسير مفسرين نخستين  قرآن و حكماء و علماء اسلامي قرون چهارم تا ششم هجري مربوط مي گردد .

هيچ يك از حكماء و مورخين اسلامي اشاره اي به كلمه مندائي و مندائيان نكرده اند . اين نشان دهنده عدم آشنايي حكماء اسلامي از محتوي متون مندايي و عدم گفتگوي آنها با روحانيون اين دين است .

هنگام بررسي تاريخ و زبانشناسانه واژه صابئين،به اين نكته واقف مي شويم كه نخستين  منبع رسمي تاريخي كه از اين  واژه استفاده كرده همانا  قرآن كريم است. بعيد مي نمايد كه بدون  وجود مصداق خارجي ، واژه صابئين سه بار در قرآن  تكرار شود . به طور حتم همان گونه كه اعراب واژه يهود را به قوم بني اسرائيل و واژه نصاري را به پيروان عيسي ناصري و واژه مجوس را به ايرانيان پيرو زرتشت اطلاق مي كردند، براي واژه صابئين نيز يك مصداق معلوم و معين وجود داشت . پيدا كردن مشخصه هاي اين قوم بر اساس دقت در معناي لغت  صابئين مثل سه واژه يهود ، نصاري و مجوس امكان پذير است . يهود ازكلمه  يهودا كه نام يكي از فرزندان يعقوب بود مأ خوذ شده است .نصاري از محل تولد عيسي مأخوذ شده تا بدين گونه كنيه ناصري براي عيسي نوعي يادآوري جايگاه تولد و چگونگي آن باشد. وجه تسميه دوم آن جنبه نظري دارد . نصاري برگرفته از ناصورائي به معناي محافظ دين است . واژه مجوس از مگوش آرامي گرفته شده كه به معني مغ است .  اين لغت كه در زبان عربي مجوس تلفظ مي شود  در اوستا به صورت مغو و درفارسي به صورت مغ است . مغ ها قبيله اي روحاني بودند كه مسئوليت حفظ آداب ديني را به عهده داشتند و گويا ديااكو، اولين پادشاه ماد، از اين گروه بوده است . سه واژه فوق نماد طبقه اجتماعي روحانيون ( فرزندان يهودا، روحانيون عيسوي، مغ ها)مي باشند . حال به واژه صابئين مي رسيم كه دو معنا ي ريزش آب و ميل كردن از راه اصلي به راه ديگر از آن برداشت مي شود .

صب ، با فتحه ص و تشديد با به معني ريختن و ريخته شدن آب است . همچنين معناي مرد عاشق در آن مستتر است . صب با ضمه ص نيز  آنچه از طعام ريخته شود معني شده است. اينكه عرب قبل از اسلام معناي عقيدتي (تمايل از راه اصلي به راه ديگر) را براي صابئين انتخاب كرده باشند با احوال عرب جاهليت كه همه معاني را از طريق حسي و مشاهده اي نام گذاري مي كرد  در تضاد  است . همچنين اين مسئله كه  قرآن ابتدا به ساكن اين نام را بر آنها گذاشته باشد  نيز بعيد است . سياق نامهاي مندرج در آيات قرآن براي نفوذ راحت تر  در مردم شبه جزيره  مبتني بر فرهنگ عامه آنان بوده است تا بدين گونه همگان از ظاهر آيات به باطن رهنمون شوند .

احتمال آشنايي پيامبر اسلام با اين گروه بدليل مسافرتهاي تجاري وي به  شام در دوران  قبل از بعثت وجود دارد و اگر اين گونه نباشد ممكن است  كاروانهاي تجاري اهالي مكه  كه به شام رفت و آمد داشته اند نام و آيين گروه را به اهالي مكه منتقل كرده باشند. اگر معناي اول واژه صابئين (ازصب) را مغتسله (در آب فرو روندگان) تلقي كنيم  هيچ مشكلي در يكي بودن صابئين قرآن و مغتسله كه مندائيان كنوني باقي مانده آنها هستند به وجود نمي آيد.قرآن مجيد به صراحت يهود و نصاري و مجوس و صابئين را در يك رديف و از اهل كتاب و موحد و اهل ايمان معرفي مي كند، و در هيچ جاي ديگر نيز اشاره اي به كفر و انحراف صابئين نكرده است .

نتيجه تحليل بالا اين است كه  صابئين قرآن همانند مندائيان كنوني داراي خصيصه تعميد در آب هستند.

موضوع بعدي ارتباط مابين يحيي و صابئين است . مطابق آيات قرآن زكريا در اواخر عمر و در سنين كهولت صاحب فرزندي شد كه خداوند نام او را يحيي نهاد . خداوند بدو در سنين كودكي كتاب يعني حكمت علمي و نظري داد .

يا يحيي هذا الكتاب بقوه و آيتناهُ الحكم صبيا

مريم،آيه 12

اي يحيي اين كتاب را محكم بگير و در طفوليت او را حكمت و فرزانگي داديم .

هيچ رابطه مشخصي بين يحيي و صابئين در آيات قرآن ديده نمي شود و تنها بر حسب آياتي كه درباره شخصيت محبت آميز و حكيم گونه يحيي آمده،مي توانيم اخلاقيات صابئين مندائي با اخلاق يحيي را در يك مدار قرار داده وايشان را پيرو او محسوب كنيم.

منشاء مندائيان

يكي از معضلات بررسي تاريخي منشاء مندائيان ، فقدان اسناد تاريخي به روايت ملل مجاور همچون آشور،بابل، ماد، يهود،مصر و از همه مهمتر اقوام ساكن حران است . برهمين اساس تا كنون جز روايات اسطوره اي متون مندايي،هيچ منبع گويا و روشني كه بتوان برپايه آن تاريخ مندائيان را ترسيم كرد  ، به دست نيامده است  .

نكته اشاره شده در بالا ما را مجبور ميكند از تنها راه باقي مانده يعني  بررسي مقايسه اي و تركيبي متون براي كشف پيشينه اين قوم استفاده كنيم .براين اساس بايد چهار موضوع اساسي كه ريشه و خاستگاه سير تكامل سازمان اجتماعي يك ملت يا قوم را تشريح مي كند يعني نژاد ،خاك، زبان ودولت را مورد بررسي قرار دهيم تا وضعيت سازمان اجتماعي آن قوم و نوع تشكيل آن معلوم گردد .

نژاد

مندائيان هر چند كه خود را وابسته به آدم نخستين و شصت فرشته نازل شده از آسمان براي توليد نسل بشر به زمين مي دانند اما آنگونه كه خود اعتراف مي كنند از نژاد سامي هستند و در گروه بندي نژادي جزء نسل سام فرزند نوح پيامبر به حساب مي آيند . بر همين اساس است كه در آيين ايشان سام به اشكال مختلف مورد ستايش واقع  ميگردد، به حدي كه فرشته سام زيوا را جزء پنج فرشته بزرگ آسمان بالايي قلمداد مي كنند. مندائيان تا قبل از اخراجشان از اورشليم (قرن اول ميلادي) همراه و شايد عضو يك قوم سامي يعني بني اسرائيل بودند . براساس باز خواني متون مندائي  سه فرضيه را  براي تعيين تبار آنان ميتوان مطرح كرد :

1- نياي مندائيان زميني نيست و فرشتگان نوراني آباء مندائيان اوليه هستند كه براي ازدواج و توليد مثل به زمين آمده و سه فرزند آدم نخستين يعني "هيبل" و "شيتل" و "انش" ، در ميان شصت فرشته ـ خانواده مندايي(يا شصت نفر) زندگي و زاد و ولد كرده و از اين طريق نژاد مندائيان شكل گرفته است .

2- نياي مندائيان زميني است ، و به آدم نخستين ختم مي شود. هيبل و شيتل و انش سه فرزند آدم نخستين ،پدران و روساي قوم مندائي محسوب مي شوند. مطابق اين فرض مندائيان ، نژاد برگزيده و خالص بوده و اقوام ديگر از اين صفت بي بهره اند. اين نظريه درست نقطه مقابل  ادعاي بني اسرائيل است كه خود را نژاد خالص و برگزيده مي دانند.

3- مندائيان گروهي انشعابي از بني اسرائيل هستند كه بدليل  پيروي از يحيي و تضاد عقيدتي با روحانيون يهود ، از اورشليم اخراج شدند . مندائيان در اين فرض نيز از نژاد سامي معرفي مي شوندكه البته داراي هويتي مشكوك هستند.

چهره و اندام مندائيان كنوني به نژاد سامي نزديكتراز ساير نژادها  است .صورتهاي گندمي رنگ و كشيده، چشمان ميشي رنگ و گونه هاي تو رفته،پيشاني هاي بلند و اندامي نه چندان درشت،آنان را به نژاد سامي نزديك مي كند .

خاك

درمتون مندايي مكانهايي را به عنوان سرزمين مندائيان مورد توجه قرار داده كه  ، عبارتنداز :

1- سرانديب : اين متون مكان هبوط آدم نخستين را سرزمين سرانديب معرفي كرده اند . سرانديب براساس روايات اسلامي در سرزمين هند كنوني بوده و كوه سرانديب محل پرورش آدم نخستين است . جز اين اشاره، توضيح ديگري درباره سرانديب و پرورش فرزندان آدم در اين مكان در متون مندائي نيامده و حتي اشاره اي به مكان نزول شصت فرشته آسماني كه قرار بود با فرزندان آدم وصلت كنند نيز نشده است . سرانديب نامي مجهول براي نياي نخستين مندائيان است كه تا كنون مجهول الهويه باقي مانده است .

2- مصر: داستانهاي اساطيري مندائيان و مندرجات طومار حران كويثا حكايت از آن دارند كه ايشان  از مصر به اورشليم آمده اند . اما هيچ توضيحي درباره مدت سكونت آنان در مصر، همچنين  شيوه زندگي و  نحوه اختلاطشان با قوم يهود نداده است.

3- اورشليم :سرزمين ديگر مندائيان، اورشليم است .سرزميني كه آنان خاطرات تلخي از آن دارند و پس از سالها زندگي با مشقت سرانجام  به عنوان يك گروه ضعيف مجبور به ترك آن شدند. اينكه آيا مندائيان همراه يهوديان از مصر به اورشليم( ارض موعود) مهاجرت كرده اند، يا خير ؟، و يا اين فرضيه كه آيا مندائيان در ماقبل از ظهور يحيي، يك گروه يهودي بودند ، همگي به علت عدم دسترسي به مستندات تاريخي، در هاله اي از ابهام قرار دارد . آنچه مسلم است اين است كه، مندائيان در سرزمين اورشليم استقرار داشته و فرهنگ اين قوم هم به لحاظ نژاد و ادبيات با بني اسرائيل مشابهت دارد. البته تاريخي كه مندائيان براي خود تهيه كرده اند با تاريخ بني اسرائيل انطباق ندارد . مندائيان به پيامبراني نظير رام و رود شورباي و شوربا هيبل، سام و نوريثا  اعتقاد دارند كه تورات از آنها گزارشي ارائه نمي دهد . رام و شورباي و سام مردان پيامبر و رود و شوربا هيبل و نوريثا همسران آنها هستند .

اگر روايت تورات را مبناي زمان بندي مهاجرت مندائيان از مصر به اورشليم قرار دهيم، آنان قريب 1200 سال در شهرهاي يهودي نشين اقامت داشته اند . در طول اين مدت هيچ گاه مندائيان به صورتي مستقل ظاهر نشدند، و در حاكميت پادشاهان و داوران بني اسرائيل نقشي برجسته به عهده نداشتند.

4-كوه ماداي :مآداي يا مداي نام كوه سرزميني است كه مندائيان خود را به آنجا متعلق مي دانند . اساطير مندايي به اين امر كه  مندائيان در سرزمين ماداي، مندي ساخته و به عبادت و انجام شعاير ديني مشغول بوده اند، اشاره دارد . بيان اين مطلب كه  اردوان اشكاني حاكم ماداي بوده ،نشان دهنده اين مسئله هست كه اين منطقه در ايران قرار دارد.كوه سفيد پروان كه يحيي معمدان در آن پرورش يافته در اين منطقه  قرار دارد.

شايد آشنايي مندائيان با سرزمين ماداي ـ ايران ـ به زمان قديم تر مربوط شود . در قرن هشتم قبل از ميلاد، شلمنصر پادشاه آشور طي حمله اي به پادشاهي اسرائيل، بخش عظيمي از يهوديان را به اسارت برده و آنها را به سرزمين ماديان تبعيد مي كند .اين احتمال وجود دارد كه ريشه آشنايي مندائيان با سرزمين ماداي و حتي آشنايي با آتش! و لباس سفيد روحانيون و فرهنگ زرتشتي ريشه در اين حادثه تاريخي داشته باشد، كه تاريخ دانان وقوع آن را  قريب هشتصد سال قبل از تولد يحيي ثبت كرده اند. اما مشكلي كه در روايت مندائيان در طومار حران كويثا وجود دارد اين است كه كوه ماداي و سرزمين ماداي را با نام اردوان اشكاني حاكم صلح جوي ايراني پيوند داده اند كه حدود هزار سال پس از آن واقعه حكومت مي كرده است .

اين نظريه كه احتمالاً مندائيان از تبار ايرانيان كهن باشند به علل زبانشناسي و علم الاديان مردود است . تنها مي توانيم آثار و رگه هايي از انديشه مهرپرستي و مزديسنايي و واژه هاي ايراني را در آنها بيابيم . ورود بيش از 125 واژه ايراني و برافروختن بخور در مراسم تعميد و هماهنگي لباس ترميده ها با موبدان در چارچوب تحليل فوق قابل قبول است . گراميداشت دو پادشاه ايراني يعني اردوان و بهرام نشانه احترام آنان  به شاهان ايراني است. اين احترام تا حدي است  كه در طومار حران كويثا اردوان به مثابه رهبر مندائيان تلقي شده و  از او به عنوان يك رئيس مقتدر نام برده شده است . بهرام نمادي از ايزد مزديسني است. غسل تعميد مندائيان به نام ملكا بهرام ربا ،فرشته مقتدر نگهبان و گواهي دهنده غسل تعميد ، انجام مي شود. بهرام يا وهرام به معني فتح و پيروزي، و در ادبيات مزديسنايي نشانه پيروزي و نگهبان فتوحات است ، به همين مناسبت يكي از آتشكده هاي مهم ساساني به نام آتشكده بهرام نامگذاري شده بود . در يك بازنگري تنجيمي، بهرام جايگاه رفيع يافته و فلك پنجم از افلاك هفتگانه را به خود اختصاص مي دهد .

رام اوستايي به معناي صلح و آسايش نيز در ساختار آفريدگاران مندايي داخل شده و به راما رباكبيرا ـ صلح بزرگ متعال فرشته مقتدر عالم بالايي تغيير شكل مي يابد .

5- حران: حران در جنوب تركيه امروزي و در 25 كيلومتري اورفه قرار دارد.

مندائيان به صورت مهاجر در تبعيد ، به علت آزادي ديني و وجود مدارس يوناني و بابلي و نيز به علت تخاصم دو امپراطوري ايران و روم بر سر منطقه وسيع رقه ، قريب به 300 سال از نيمه دوم قرن ميلادي دراين شهر  سكونت داشتند.  آنان در طول اين دوره به مهاجرت خويش به موازات رودخانه هاي دجله و فرات به سمت جنوب بين النهرين ادامه داده و به علت تمكين سياسي از دولتهاي حاكم محلي توانستند در بسياري از شهرهاي مجاور دجله وفرات و نهرهاي فرعي آنها استقرار يابند.براين اساس  هيچ گاه حران به مثابه سرزمين اصلي و يا ارض موعود خوانده نشده است و  به رغم تأثيرات فراوان انديشه هاي تنجيمي حرانيان بر فرهنگ ديني مندائيان ، حران به شكل الگوي ما در ـ شهر ديني مندائيان در نيامد.

زبان

يكي از راههاي تعيين كننده خاستگاه نخستين  مندائيان ، بررسيهاي زبان شناسانه است زيرا زبان هر قوم نشان دهنده خاستگاه جغرافيايي و تعلقات قومي ـ نژادي آن قوم  است .خط و زبان آرامي حداقل از قرن پنجم قبل از ميلاد در سطح بين النهرين گسترش يافت و دولتهاي هخامنشي و اشكاني از اين زبان براي مراسلات رسمي ـ اداري خويش بهره مي جستند . اين در حالي است كه زبانهاي عربي و عبري و سرياني هيچ گاه تا قرن هفتم ميلادي بدين سطح گسترش كمي پيدا نكردند.. زبان آرامي به علت گستردگي جغرافيايي و نوع به كارگيري و ادغامش با زبانهاي ديگر داراي لهجه هاي گوناگوني شده است  و بر اين اساس  زبان  مندايي در زير مجموعه  آرامي شرقي قرار گرفته است. وفور واژه هاي سرياني و ايراني و بابلي قديم  در اين زبان بدليل مهاجرت مندائيان در مسيري طولاني در طول ساليان گذشته  است . همچنين اين فرضيه كه مندائيان گروههاي آرامي تبار ساكن فلسطين كه فاقد هويت طبقاتي ويژه بوده اند و به علت عدم وابستگي سياسي و نژادي به بني اسرائيل نتوانستند  جذب حاكميت سياسي يهود شوند، نيز قابل بررسي و تامل بيشتر است.  البته در اين باره بايد گفت كه اگر مندائيان هويتي نبطي داشتند ،حضورشان در اورشليم به خاطر كينه يهوديان غير قابل تحمل بود . و از همه مهمتر بايد خط و زباني آنان وابسته به آن  سرزمين بود و يا حداقل حوزه وسيع تري از اساطير مصري و اصطلاحات و واژه هاي مصري را در متون خويش مي گنجاندند و اين درحالي است كه كمتر رد پايي از خط نبطي در متون مندايي ديده مي شود و فرهنگ و تمدن مصري در شكل قصه ها و اساطير و حتي در هستي شناسي و فرهنگ اجتماعي مندائيان مشاهده نمي گردد . از اين نقطه نظر فرهنگ و تمدن ايراني بيش از فرهنگ و تمدن مصري بر مندائيان تاثير داشته است . واژه ها و اصطلاحات ديني مندائيان كه جنبه بنيادي دارند ، بيش از همه به حوزه فلسطين كه آرامي غربي در آن رايج بود تعلق دارند.بخش عظيم ديگر واژه ها و اصطلاحات ديني مندائيان به حوزه شرق بين النهرين تعلق دارند و زبان محاوره اي ، زبان اسطوره اي و زبان نيايش روزمره شان كاملا در هيات آرامي شرقي است .

دولت

مندائيان در طول تاريخ دو هزار ساله شان هيچ گاه دولت نداشتند . آنان بدليل عدم استنتاج كلامي ـ فقهي از تعاليم ديني شان نتوانستند به دولت مستقل دست پيدا كنند . مهمترين عامل غير مادي در عدم دستيابي مندائيان به قدرت سياسي ، همانا تعاليم ديني ايشان است . تعاليم ديني مندائيان هرگونه استفاده از زور و شمشير و به كارگيري قضاوت را ممنوع اعلام كرده است . همچنين برتري انسان بر انسان و يا حكومت انسان بر انسان محكوم شده است . ليبراليسم ديني در مندائيان بسيار قوي است . برخلاف فرق متصوفه و عرفاني اسلام و مسيحيت كه مريد بايد به دنبال مراد و پير حركت كند ، هر مندايي با رجوع آزاد به كتاب و آيين غسل تعميد مي تواند از اقيانوس بي كران و آزاد عرفان ديني بهره جويد و بي هيچ محدوديتي از سوي "ديگران مهم" ، خود را در مسير آزادي روح و سلامت نفس و سكينه قلب قرار دهد . سازمان سياسي و سازمان قضايي در اين دين بنا به تعاليم سام فرزند نوح كه در كتاب ادراشا يحيي (تعاليم يحيي) آمده ممنوع است . گنزا در مبارزه منفي و عدم به كارگيري شمشير و آهن صداقت دارد و هيچ گاه در طول تاريخ مندائياني جنگجو و رزم آور مشاهده نشده است . آنها هميشه تابع دولتهاي اشكاني ـ ساساني ـ خلفاي عباسي و سلاطين ايراني بوده و تمكين و مماشات در سرلوحه سياسي ايشان قرار داشته است . مهمترين عامل مادي در عدم دسترسي مندائيان به قدرت سياسي ، نداشتن سازمان اجتماعي مناسب براي رزم است . سازمان اجتماعي مندائيان مبتني بر قبيله بوده است . قبيله اي متشكل از خانواده هايي كه به علت ازدواج دروني از رشد جمعيتي قابل ملاحظه اي برخوردار نبوده اند. پراكندگي جغرافيايي مندائيان در طول تاريخ دو هزار ساله اش موجب كاهش مواليد و كاهش قدرت اجتماعي مي شد. علاقه مندائيان به دولت اشكاني شايد به خاطر تسامح آن دولت و وفور آزادي ديني آن عصر بوده باشد . متون مندايي از هيچ شاهي به اندازه اردوان (ارتپان يا ارتوان) تقدير نكرده است . شاه اردون مانند كوروش براي قوم يهود است . از اين نقطه نظر متون مندائي دولت ايده آل خود را ، دولت اشكاني معرفي كرده است ، اين خود دليلي ديگر در وابستگي مندائيان به فرهنگ ايراني است .


کلمات کلیدی:
 
بيلز پاسگال
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥  
بيلز پاسگال

       بيلز پاسگال در ژوئن سال 1623 ميلادی در ˜لرمون فراتسه به دنيا آمد . او سومين فرزند و تنها سه سال سن داشت ، از دنيا رفت . اتين پاسگال قاضی محلی ˜لرمونو خود صاحب وجاهت علمی بود . در سال 1632 خانواده پاسگا ل كه شامل پدر و چهار فرزند او می شد ، ˜لرمون را به قصد اقامت در پاريس تر˜ك كرد . پدر بيلز ديدگاه های آموزشی نامتعارفی داشت و به اين ترتيب تصميم گرفت تاكار تعليم پسرش را شخصاً مديريت كند . برای آنكه تكاليف سنگينی به وی تحميل نشود ، او را در خانه آموزش دادند و برنامه آموزشی به گونه ای تنظيم شده بود ˜كه ابتدا تنها محدود به يادگيری زبان ها باشد و تا پانزده سالگی هيچ سخنی از رياضيات به ميان نيايد . به همين دليل پدر تمام ˜كتاب های رياضی را از خانه خارج كرد . طبيعتاً اين ممنوعيت حسس ˜ كنجكاوی ˜او˜ را برانگيخت و وی را واداشت تا به پرس و جو در اين باره بپردازد . دوازده ساله بودكه درباره دانش هندسه از معلم سرخانه خود سؤال كرد و وی آن را علم ساخت اشكال دقيق و تعيين نسبت های ميان اجزاء گوناگون اين اشكال معرفی نمود . بيلزكه از مطالعه اين دانش نهی شده بود ساعات بازی خود را به كشف ويژگی های فراوانی درباره اشكال هندسی نايل شودكه از همه مهم تر اندازه گيری مجموع زوايای داخلی مثلث بود . او برای اين كار دايره ای رسم كرد و مثلث های گوناگونی را از ˜كاغذ بريد . بيلز رأس های زاويه های هر مثلث را بر مر˜كز دايره قرار می داد و با دوران دادن مثلث ، پهلوهای زاويه ها رابر هم منطبق می ساخت . او دريافت ˜كه جمع زاويه های داخلی هر مثلث برابر با دو زاويه قائمه (راست) است . پدر كه به شدت تحت تأثير استعداد شگفت انگيز اين  ˜كود˜ك  قرار گرفته بود ، از تصميم خود چشم پوشيد و يك جلد از ˜ كتاب اصول اقليدس را به وی هديه   ˜كرد . بيیلز با اشتياق به مطالعه كتاب پرداخت و به زودی بر آن مسلط شد .   چهارده ساله بود ˜ كه به همراه پدر در جلسات هفتگی هندسه دانان بزرگ فرانسه شركت می جست . از اين جلسات بود  ˜كه در نهايت فرهنگستان علوم فرانسه شكل گرفت . در ژوئن سال 1639، بيلز پاسگال زمانی   ˜كه شانزده سال داشت در يكی از جلسات مقاله ای ارائه داد كه در آن شماری از قوانين هندسه پروژ˜تيو ، از جمله قضيه شش گوش اسرارآميز مطرح شده بود .  در دسامبر سال 1639 خانواده پاسگال بار ديگر مهاجرت كرد . آنان پاريس را به قصد زندگی در روئن تر˜ك ك˜ردند. اتين در اين شهر به سمت تحصيلدار مالياتی شمال نرماندی برگزيده شده بود .مدت ˜كوتاهی پس از اقامت در اين شهر در فوريه سال 1640 بليزنخستین اثر خود با عنوان مقاله ای درباره مقاطع مخروطی  را به چاپ رسانيد و برای ˜ كمك پدرش در جمع آوری ماليات ها ، نخستين ماشين حساب ديجيتال (رقمی) را ابداع  ˜كرد . او در فاصله سال های 1642 تا 1645 به مدت سه سال روی اين طرح ابتكاری كار كرد . دستگاه وی  ˜كه پاسكالين ناميده شده است ، شباهت زيادی به ماشين های محاسبه مكانيكي دهه 1940 ميلادی دارد . البته نمی توان پاسكال را نخستين مخترع ماشين های محاسبه دانست . زيرا پيش از او در سال 1971 شخصی به نام شيارد دستگاه ديگری را ساخته بود . مشكل اصلی پاسگال يافتن راه حلی برای انجام محاسبات در سامانه پولی رايج فرانسه در آن زمان بود . در اين سامانه هر ليور معادل 20 سول . هر سول معادل 12 دنير محسوب می شد . تا سال 1799 ميلادی اين واحد های پولی در فرانسه رايج بودند . در بريتانيا نيز تا سال 1971 سامانه ای با روش های تزايد چندگانه رواج داشت . محاسبه با اين روش ها نسبت به دستگاه دهدهی مرسوم دشواری های فنی فراوانی را به وجود می آورد . با اين حال پاسگال بر مسائل متعدد غلبه كرد و توليد دستگاه های حسابگر در سال 1642 آغاز شد . تاريخ نگاری به نام آدامسون ، نوشته : " در سال 1652 ، پنجاه و دو پيش نمونه ( از ماشين حساب های پاسگال ) ساخته شده بود ولی تنها تعداد اند˜ی از آن ها به فروش رفت . در نتيجه در همان سال توليد آن ها متوقف گرديد . "

    وقايع سال 1642 برای پاسگال جوان اهميت زيادی داشت . در آن سال پای پدرش مجروح شد و او به ناچار در منزلش بستری شد . دو برادر جوان  ˜كه از پيروان ی˜ جنبش مذهبی مسيحی بودند ، مراقبت از وی را بر عهده گرفتند . آن دو تاثير شگرفی بر بيلز گذاشتند و اين تاثير در او روحيه ای عميقا مذهبی به وجود آورد .   در همين دوره بود  ˜كه او آزمون های گوناگونی را زمينه بررسی فشار جو انجام داد و در ضمن آن ، آزمايش های توريچلی را تكرار كرد . در اين آزمايش می شد فشار جو را به صورت ارتفاع ستونی از جيوه ˜ كه داخل يك لوله شيشه ای به صورت ارتفاع ستونی از جيوه كه داخل يك˜ لوله شيشه ای با يك˜ انتهای مسدود قرار داشت ، تخمين زد . او در نقاطی با ارتفاع يكسان روی يك˜ تپه به قرائت ارتفاع جيوه پرداخت و اثبات ˜كرد كه فشار جو در نقاط هم ارتفاع مشابه است . به اين ترتيب وی نظريات خود را درباره علل تغييرات باكترومتری˜ مورد اثبات رسانيد . در بيست و سوم سپتامبر همان سال رنه د˜كارت به ملاقات او شتافت . اين ديدار ˜كه به مدت دو روز ادامه يافت به بحث درباره خلاً  ˜كه د˜كارت اعتقادی بدان نداشت ، گذشت . د˜كارت در نامه ای ˜ كه به دنبال اين رويداد ، در ژوئن سال 1647 برای دانشوری به نام ˜ار˜كاوی نوشته است : " اين من بودم ˜ كه دو سال پيش او را به انجام اين ˜كار ترغيب ˜ كردم . زيرا گرچه خود اقدام به آن نكره بودم ولی درباره موفقيت آن ترديدی نداشتم .  پاسكال در ا˜كتبر سال 1647 نتايج آزمون هايی را كه مربوط به خلاً بودند منتشر ساخت و اين كار آتش اختلافات را با آن دسته از دانشمندان  ˜كه همانند  دكارت مخالف بودند ، دامن زد . 

     او در آگوست 1648 مشاهده ˜كرد ˜كه فشار جو با افزايش ارتفاع ˜كاهش می يابد و نتيجه گرفت كه در ناحيه فوقانی جو خلاً حا˜كم است . در اين مورد هم دكارت در نامه ای خطاب به كريستيان هويگنس ، ناجوانمردانه می نويسد : " ... اگر خلاًيی هم باشد در كلمه خود پاسكال است. "

پاسكال نظريه احتمالات را طی مكاتبات خود با فرما بنيان گذاری ˜كرد . اين مكاتبات شامل پنج نامه بود ˜كه در  تابستان سال 1654 مبادله شدند . آنان به مسئله تاس ˜كه قبلا توسط كاردان مورد بررسی قرار گرفته بود ، توجه ˜كردند و نيز مسئله نقاط را ˜كه توسط ˜كاردان و در همان مقطع زمانی  توسط پاسيولی و تارتاگليا مورد بررسی قرار گرفته بود ، مطالعه ˜كردند . در اين مسئله تاس اين پرسش مطرح می شود ˜كه شخص بايد چند بار تاس بريزد تا جفت شش بياورد . در مقابل مسئله نقاط به اين سوال پاسخ داده می شود ˜كه اگر بازی  با تاس ها ناقص بماند چطور بايد پول شرط بندی را تقسيم ˜ كرد . آن دو موفق شدند تا مسئله نقاط را برای يك بازی دو نفره حل  كنند ولی برای حل آن در يك˜ بازی سه نفر و يا بيشتر روش های رياضی چندان توانمندی به دست ندادند . طی اين مكاتبات بود ˜كه پاسكال ناخوش شد . او در يكي از نامه های خود به فرما كه به تاريخ جولای سال 1654 نوشته شده است ، می گويد : " ... من هنوز بستری هستم و بايد بگويم ˜كه ديروز عصر نامه شما به دستم رسيد . "

     در سال 1650 زمانی   ˜كه پاسگال در اوج پژوهش های علمی خود قرار داشت به ناگهان موضوع مورد علاقه خود را كنار گذاشت و به مطالعات مذهبی روی آورد . يا چنانكه خود نوشته است : " به تفكر در عظمت و انحطاط بشر پرداخت. " . در همين زمان بود ˜كه او جوان ترين خواهر خود را به پيوستن به انجمن پورت رويال تشويق كرد .  اتين پاسگال در سپتامبر 1651 ميلادی از دنيا رفت . در نامه ای ˜ كه به دنبال اين واقعه توسط بيلز به   يكي از خواهرانش نوشته است ، برداشت عميق او از مرگ به طور اعم و مرگ پدرش به طور اخص بر اساس تعاليم مسيحيت كاملاً مشهود است . عقايدی  ˜كه او در اينجا مطرح˜  كرده است در شكل گيری مبانی كار  فلسفی آينده وی كه در اثری به نام پنسِس شرح داده شده اند ، موثر بوده است . او در سال 1653 مجبور شد تا مديريت املا˜ك پدرش را برعهده بگيرد . در اين زمان او توانست به زندگی سابق خود بازگردد و اين بار آزمون های زيادی را درباره فشار اعمال شده از سوی گازها و مايعات انجام دهد . طی همين دوره بود  ˜كه او مثلث محاسباتی را ˜ه پيش تر توسط رياضی دان بزرگ ايرانی حكيم عمر خيام شرح داده شده بود ، بار ديگر مطرح ˜ كرد و موفق شد تا به همراه پی ير فرما حساب جامعه و فاضله و احتمالات را ابداع   ˜كند . او در انديشه ازدواج بود  ˜كه بار ديگر حادثه ای بر زندگی اش تاثيری شگرفت گذاشت و وی را به سوی مذهب سوق داد . در بيست و سوم نوامبر سال 1654 هنگامی  كهپاسگال بر درشكه ای چهار اسبه سوار بود ، اسب ها رم كردند . دو نفر سورچی از نرده پل نوييلی به رودخانه سن پرت شدند و خود او نبز به نحوی معجزه آسا از مرگ حتمی نجات بافت . او ˜كه همواره بخشی از ابعاد وجودش آميخته به اسرار بود ، اين واقعه را فراخوانی ماورايی برای تر˜ك  امور دنيوی تلقی كرد . بی درنگ شرحی از ماجرا را بر قطعه ای كاغذ پوستی نوشت و پس از آن در تمام عمر روی قلب خود جای داد تا همواره ميثاق الهی خویش را به ياد آورد . پاسكال اندك  زمانی بعد به پورت رويال نقل مكان  كرد و تا سال 1662 ˜كه از دنيا رفت در همان جا به زندگی پرداخت . در پورت رويال وی مراجعات مكرری به صومعه يانسنيست ها داشت و نامه هايی پی در پی را درباره مسايل مذهبی منتشر ساخت . اين نامه ها در فاصله های سال های 1656 و 1657 بدون ذ˜كر نام و در دفاع از دوستی به نام آنتونی آرنولد نگاشته می شدند . آرندولد از طرفداران ژزوييت ها و مدافع يانستيسم به شمار می رفت كه به دليل فعاليت های مذهبی متناقض در پيشگاه استادان الهيات پاريس در حال محا˜كمه بود . مشهورترين اثر پاسكال در باب فلسفه رساله ای با عنوان پنسِس است . اين رساله مجموعه ای انديشه های شخصی وی را درباره رنج های بشريت و ايمان به خداوند در بر می گيرد . پاسگال ˜كار نگارش پنسِس را در اواخر سال 1656 آغاز ˜كرد و طی سال های 1657 و 1658 آن را به اتمام رسانيد . در اين اثر انديشه ای مطرح شده است ˜كه از آن با عنوان شرط بندی پاسكال ياد می شود . او مدعی است ˜كه به اين ترتيب منطقی بودن ايمان به خداوند ثابت می شود . بر اساس اين بحث : " اگر خدايی وجود نداشته باشد فرد معتقد چيزی را از دست نخواهد داد . ولی اگر خداوند وجود داشته باشد شخص بی اعتقاد همه چيز خود را خواهد باخت . "  پاسكال در طرح اين مسئله از مباحث مربوط به احتمالات و رياضيات سود جسته است و در نهايت چنين نتيجه می گيرد ˜كه " ...ما در هر حال چاره ای جز دست زدن به اين قمار نداریم . "  به تدريج مطالعه بی وقفه سلامت بيلز پاسكال را ˜كه اصولا از ثبات چندانی برخوردار نبود ، به خطر انداخت . او از سن هفده يا هجده سالگی به بی خوابی و سوهاضمه حاد مبتلا شد . در سال 1658كار به جايی رسيد ˜كه شب هنگام روی تخت دراز می كشيد و به جای خوابيدن ، از شدت درد به خود می پيچيد . در اين هنگام بود كه بار ديگر انديشيدن به مسائل دشوار علم رياضی را در فواصل بی خوابی و درد آغاز ˜كرد . تنهاكاری ˜كه پاسكال در دوران بازنشستگی خود در پورت رويال در زمينه دانش رياضی انجام داد ، مقاله ای بودكه در سال 1658 درباره سيلوئيدها نگاشت . جرقه اين انديشه زمانی به ذهن او رسيد ˜كه او مشغول تحمل يكی از آن شب های آزار دهنده بود و بی درنگ پس از آن دندان دردی ˜كه وی را عذاب می داد سا˜كت شد .او اين واقعه شگفت را پيامی الهی تلقی ˜كرد ˜كه وی را به پی گيری راه حل مسئله سوق داده است و به دنبال كار را آغاز كرد . پاسكال گاه تا هشت ساعت در شبانه روز كار می ˜كرد و حاصل اين كار بی وقفه ارائه شرحی كامل و قابل قبول از هندسه سيلوئيدی بود . او پس از آن ديگر علاقه چندانی به علوم از خود بروز نداد و سال های واپسين عمر خويش را وقف ˜كمك˜ به فقرا و شر˜كت در مراسم ˜كليسايی ˜كرد . پاسكال در سن سی و نه سالگی ، پس از تحمل دردهای وحشتنا˜كی ˜كه بر اثر گسترش غده بدخيم رشد يافته در معده اش به وجود آمده بودند ، از دنيا رفت .

       پاسكال مثلث حسابی موسوم به خيام – پاسكال را در سال 1653 به ˜كار گرفت . ولی تا سال 1665 هيچ شرحی از آن به چاپ نرسانيد . اين مثلث به اين صورت ترسيم می شود ˜كه در آن هر خط افقی شامل مجموعه اعدادی است ˜كه مقدار هر يك˜ از آن ها برابر با حاصل جمع عدد واقع در سمت چپ آن با ساير اعداد بالاتر ، تا راس ستون مربوط است .

                                                                     1

                                                              1            1

                                                        1           2            1

                                                    1        3            3          1

                                               1       4           6            4        1

                                          1        5         10          10       5        1

                                     1        6       15          20          15     6         1

 

     برای نمونه عدد 20 در جدول برابر است با : 10 + 6 + 3 + 1 .

     اعداد هر خط مجموعه ای را تشكيل می دهند ˜كه امروزه آن ها را اعداد فيگوره می ناميم . برای نمونه اعداد موجود در خط يكم را اعداد رديف يكم می ناميم . اعداد خط دويم را اعداد رديف دويم يا اعداد طبيعی می ناميم و به همين ترتيب اعداد رديف سوم ، چهارم و ... را داريم .

    به راحتی می توان نشان داد ˜كه اعداد اِم اُم از خط اِن اُم عبارت است از :

                                                   (m + n – z)! / (m - 1)! (n - 1)!

   مثلث خيام -  پاسكال در هر رديف مورد نظر با رسم خط موربی ضرايب بسط يك دو جمله ای را به دست می دهند . برای نمونه اعداد موجود در خط مورب پنجم ˜كه عبارت است از 1 ، 4 ، 6 ، 4 و 1 می باشند ، ضرايب بسط عبارت

                                                                     4 (a + b)  

می باشند . پاسكال از مثلث خود برای منظور نيز استفاده كرده است .

   او را چنين توصيف ˜كرده اند  :

      "... مردی ميانه قامت با صدايي رسا و خصلتی سلطه جو ...كه بخش اعظم زندگی خود را در دوره بزرگسالی با رنج های فراوان گذراند . همواره سلامتی شكننده ای داشت و حتی در روزهای جوانی نيز دچار ميگرن می شد ونيز شخصیت او را چنين خلاصه ˜كردند : " محتاط ، سرسختانه محافظه كار ، ˜مال گرا ، ستيزه جو تا حدی قلندری سنگدلانه و با اين حال علاقه مند به فروتنی و بی آزاری . "  او كه يك رياضی دان ، فيزيك˜ دان و سخنران بليغ مذهبی بود ... از انبوه استعداد های خدادادی خود شرمنا˜ك می نمود . گفته اند ˜ كه آن چه او را از كشف حسابان بسيار خرد باز داشت ، جهت گيری ذهنی بسيار سخت آن بوده است . بخش ابعاد شخصيتی و يافته های اين مرد بزرگ همواره هاله ای از اسرار قرار داشته اند ، چنان كه وی خود درباره كشف های خود می نويسد : " دركنار هستی من گردابی است كه شما آن را نمی بينيد . من هر آن چه را كه ˜ می خواهم از درون آن بيرون می آورم و به اين گونه است كه موفق به حل مسائل بزرگ می شوم . "  او در 19 آگوست سال 1662 در سن سی ونه سالگی از دنيا رفت . 

 


کلمات کلیدی:
 
انجمن ايرانشناسي فرانسه در ايران،
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥  

در سالهاي اخير مقالات متعددي پيرامون تاريخچه و محتواي تحقيقات انجام شده در زمينه فرهنگ ايراني منتشرشده است . مجله "مطالعات ايراني" (چاپ نيويورك) به مديريت خانم نيكي كدي يك شماره كامل را به اين موضوع اختصاص داد و موسسه نشر دانشگاهي نيز به ابتكار آقاي نصرالله پورجوادي اين تحقيقات را كه به ايرانشناسي در اكثر كشورهاي غير انگليسي زبان اختصاص داشت، در مجله نشر دانش منتشر نمود. يك شماره مخصوص مجله لقمان نيز به زبان فرانسه و تحقيقات فرانسوي در زمينه ايران اختصاص داشت.

انجمن ايرانشناسي فرانسه در ايران، چهار مقاله جديد در زمينه ايرانشناسي در فرانسه را در كتاب حاضر گرد آورده و از مديران موسسه نشر دانشگاهي و مطالعات ايراني نيويورك براي اجازه انتشار اين تحقيقات، صميمانه سپاسگزاري مي نمايد.اين مقالات در سالهاي 1986 و 1987 به نگارش درآمده اند، يعني در دوره اي كه طي آن سفر به ايران و تحقيق در آنجا براي محققين عملا مقدور نبود. از آن زمان به بعد، تحولات بسياري رخ داده و كنفرانسهاي متعددي در فرانسه در زمينه ماليات در دوره ساسانيان تاريخ صفويه ، تهران پايتخت دويست ساله ، جامعه ايرانيان در استانبول در 1900 و اقتصاد ايران پس از انقلاب اسلامي ترتيب يافته است. آثار متعددي نيز توسط محققين ايراني و فرانسوي اكثرا با مساعدت همكاران ايراني پيرامون تمدن ايراني به زبانهاي فرانسه و فارسي به چاپ رسيده است. از آن زمان به بعد محققين جوان راه خود را به سوي ايران باز يافته اند. كه البته اين دوره جديد در اين مطالعات مد نظر قرار نگرفته است.

تحقيقات دانشگاهيان فرانسه در زمينه تمدن ايراني از سابقه اي بس طولاني برخوردار است. و در سالهاي اخير دوره جديدي در اين خصوص آغاز شده است . در اين دوره نگاهي به گذشته ، بدون شك خالي از فايده نخواهد بود.

ايرانشناسي در فرانسه

دولت ، سنتهاي دانشگاهي و آگاهي از ايران زمين در فرانسه

از فرهنگ و زبان و قوميت و ويژگيهاي جغرافيايي سرزمين كوهستاني و زمستان هاي سرد مشترك در ميان تمدنهاي اقوام ايراني ساكن ايران و افغانستان و كردستان و عراق و تركيه و بخشهاي جنوبي شوروي سابق بويژه تاجيكستان آگاهي نظرگيري وجود ندارد.

ايران زمين با اين خصوصيات با جهان عرب و ترك و هندي فرق دارد. فرانسويان از خاورميانه به معناي سرزميني كه از كازابلانكا يا دارالبيضا در ساحل غربي مراكش در اقيانوس اطلس تا كابل در افغانستان ممتد است تصوري ندارند. روزنامه ها علي الرسم از سرزمينهاي مسلمان نشين واقع در جنوب و شرق درياي مديترانه با تام جهان عرب ياد مي كنند گويي كه اقوام ترك زبان و فارس زبان ساكن در اين سرزمينها اقليت هايي حاشيه نشين اند.

 

فرانسه از ديرباز به مناسبت ميراث استعماري و نظامي براي مغرب و خاور نزديك (علي الخصوص سوريه و لبنان) و بر اثر فتوحات ناپلئون و اكتشافات شامپو ليون براي مصر اهميت خاصي قايل بوده استم. امت به عكس در ايران و افعانستان هيچگاه نقش سياسي عمده و پايداري نداشته است. در نتيجه مطالعات ايرانشناسي در فرانسه هيچ گاه تا دير زماني در زمره مطالعات عربي قرار مي گرفته كه در مقام مقايسه دولتهاي فرانسه نظر مساعدي نسبت به آن داشته اند.

اما همين امر كه مقامات سياسي فرانسه نظر خوشي نسبت به ايرانشناسي نداشته اند. بسط روابط فرهنگي بين فرانسه و ايران را در قرن  گذشته آسانتر ساخت .در حالي كه انگليسيها انحصار استخراج نفت و بلژيكيها امتياز اداره امور گمركان ايران را كسب مي كردند فرانسه انحصار حفاريها و اكتشافات باستان شناختي را در اين كشور به دست آورد. از همين جا مي توان دريافت كه چرا تحقيقات ايرانشناسي در فرانسه اساسا حول محور هويت اصيل اقوام ايراني ـ آريايي يا هند و ايراني و ريشه هاي فرهنگ اين اقوام تمركز يافته اسم. در عوض همين معين نشان مي دهد كه چرا مطالعات تاريخي و اجتماعي درباره ايران روزگار نو به كندي گسترش مي يابد. اولويتي كه بدين سان به زبانها و ادبيات و تاريخ و هنرهاي ايران قبل از اسلام داده شده بود باعث شد كه جنبه هاي جديدتر فرهنگ ايراني جايگاهي فرعي بيابند ،درحالي كه اين جنبه هاي براي محققان كشورهايي كه داراي روابط اقتصادي و بازرگاني و سياسي مداوم با ايران بودند اولويت داشت.

در فرانسه براي متمايز ساختن تمدن ايراني از تمدنهاي سامي و تركي ، غالبا بر آريايي بودن اقوام ايراني تاكيد شده است. تصادفي نبوده است كه مونتسكيو ايراني را مظهر بيگانگان مستقل اختيار كرده است. نه ترك يا هندي را كه برخي از نويسندگان قرون نوزدهم فرانسه مثل گوبينو و ارنست زيان از همين ويژگي در تاييد اعتقاد خود به تفوق آرياييها بر ساميها استفاده كرده اند. همچنانكه كدي نشان داده است رنان توانايي فكري سيد جمال الدين اسد آبادي را بر اين حمل مي كرده كه او آريايي بوده است نه عرب . البته محققان متخصص در زمينه فرهنگ آريايي و تمدنها هند و ايراني در سطح كاملا متفاوتي تحقيق مي كرده اند . اينان در فرانسه در حكم خانواده اي بوده اند گرانقدرند كه از آنكتيل دوپرون كاشف اوستا در قرن هجدهم آغاز مي شود و تا دومزيل كه پيش از وفاتش در سال 1986 از روي اساطير اقوام هندي و اروپايي پرده برداشت ادامه مي يابد.

ركن ديگر مطالعات ايران شناسي در فرانسه به دليلي كه چه بسا اكنون ديگر بر خواننده معلوم شده باشد. باستان شناسي است. وزارت آموزش عالي فرانسه انحصار حفاريهاي باستان شناسانه در ايران را در اختيار داشت. باستان شناسان فرانسوي كه عهده دار ستردن غبار ايام از چهره گذشته و درآوردن آثار شكوه ايران پيش از اسلام از زير خاك بودند، به ارائه تصوير زيبايي از تمدن پر اعتبار ايراني متمايز از تمدن خاورميانه مسلمان و عمدتا عرب كمك كردند. در سال 1921 فرانسه امتياز انحصاري حفاريهاي باستان شناسي در افغانستان را نيز به دست آورد و بعدها تحقيقاتي را كه در ايران آغاز كرده بود در آنجا نيز ادامه داد.


کلمات کلیدی:
 
ازدواج از دیدگاه ضرب المثل ها
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥  

ازدواج از دیدگاه ضرب المثل ها

        هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلمانی)

      مردی كه به خاطر " پول " زن می گيرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )

     لياقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چينی )

       زنی سعادتمند است كه مطيع " شوهر"  باشد. ( ضرب المثل يونانی )

     زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. ( ضرب المثل انگليسی )

      زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگليسی )

       زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. ( ضرب المثل آلمانی )

      داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت . ( ضرب المثل لهستانی )

       دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. ( ضرب المثل ايتاليايی)

       داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی )

       دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. ( ضرب المثل ايتاليايی )

     در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن . ( ضرب المثل آذربايجانی )

       برا ی يافتن زن می ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كنی . ( ضرب المثل چينی )

       تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن . ( ضرب المثل چينی )

       اگر خواستی اختيار شوهرت را در دست بگيری اختيار شكمش را در دست بگير. ( ضرب المثل اسپانيايی)

       اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركی )

       ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر) 

       ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسيار بد. ( ضرب المثل اسپانيايی )

      ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل فرانسوی )

     ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيمانی است . ( سقراط )

      ازدواج مثل اجرای يك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. ( بورنز )

      ازدواجی كه به خاطر پول صورت گيرد، برای پول هم از بين می رود. ( رولاند )

       ازدواج هميشه به عشق پايان داده است . ( ناپلئون )

       اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است . ( محمد حجازی)

      انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست ، ولی می توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم . ( خانم پرل باك )

     با زنی ازدواج كنيد كه اگر " مرد " بود ، بهترين دوست شما می شد . ( بردون)

       با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانيد . ( سونی اسمارت)

       برای يك زندگی سعادتمندانه ، مرد بايد " كر " باشد و  زن " لال " . ( سروانتس )

      ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می خواهد. ( كريستين )

      تا يك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی های يكديگر را نمی بينند. ( اسمايلز )

       پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذاريد. ( فرانكلين )

    خانه بدون زن ، گورستان است . ( بالزاك )

       تنها علاج عشق ، ازدواج است . ( آرت بوخوالد)

       ازدواج پيوندی است كه از درختی به درخت ديگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو " زنده " می شوند و اگر " بد " شد هر دو می ميرند. ( سعيد نفيسی )

       ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايی، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل! ( تن )

      شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن . ( سيريوس)

     عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاك )

       قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هيچ نظريه ای نيستم . ( لرد لوچستر)

    مردانی كه می كوشند زن ها را درك كنند ، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. ( بن بيكر)

       با ازدواج ، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آينده اش . ( سينكالويس)

     خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آيد . ( پاستور )

    ازدواج كنيد، به هر وسيله ای كه می توانيد. زيرا اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگی می شويد. ( سقراط)

  قبل از رفتن به جنگ يكی دو بار و پيش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن . ( يكی از دانشمندان لهستانی )

  مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. ( كارول بيكر)

  من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، برای او عزيزتر باشم . ( آگاتا كريستی)

   هر چه متأهلان بيشتر شوند ، جنايت ها كمتر خواهد شد. ( ولتر)

     هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش می داند . ( جانسون )

  زن ترجيح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد ، اما نمی تواند مردی را كه شنونده خوبی نيست ، تحمل كند. ( كينهابارد)

   اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا می كنند. ( شاو)

  وقتی برای عروسی ات خيلی هزينه كنی ، مهمان هايت را يك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت ! ( روزنامه نگار ايرلندی ) 

   هيچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. ( ضرب المثل اسكاتلندی)

    با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن . ( ضرب المثل آلمانی )

تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر كنی . ( شارل بودلر )

دوام ازدواج يك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا . ( ضرب المثل اسكاتلندی )

  ازدواج پديده ای است برای تكامل مرد. ( مثل سانسكريت )

  زناشويی غصه های خيالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل می كند . (ضرب المثل آلمانی )

ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنيا اعتبار دارد. ( مارك تواين )

  ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شيرينی و بی مزگی . (ولتر )

    تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره آن اظهار نظر كنی. ( شارل بودلر )


کلمات کلیدی:
 
نگاهي به كتاب نخستين روياروييهاي انديشه گران ايران
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥  
به نام خدا

نگاهي به كتاب نخستين روياروييهاي انديشه گران ايران

نويسنده : دكتر عبدالهادي حائري

استاد : دكتر زهره زرشناس

دانشجو : رضا سليمان نوري

ارديبهشت 1385

كتاب نخستين روياروييهاي انديشه گران ايران سا  دو رويه تمدن بورژوازي غرب همانگونه كه از نام طولاني و ثقيل آن پيداست را بايد تلاشي از سوي نويسنده آن براي بررسي واقعيات روابط اوليه ايران و كشورهاي اروپايي نام برد . البته اين روابط مربوط به سالهاي پس از پايان استيلاي مغول و آغازين روزهاي سلطنت صفوي در ايران و سالهاي آغازين عهد رنسانس در اروپاي مسيحي مي باشد چه پيش از اين غرب را به معناي امروزين كلمه تمدني نبود كه بخواهد كسي به نحوه برخورد و مواجهه ايرانيان در درجه عام و انديشه ورزان ايران در درجه خاص با آن بپردازد .

حائري يا همان نويسنده كتاب براي بيان ديدگاه خود درباره موضوع مورد بحث از همان ابتدا دو پيش فرض را انتخاب كرده و در ادامه به بسط و گسترش آنها پرداخته است . اين دو پيش فرض كه تحت عنوان دو رويه و دو چهره گوناگون بورژوازي غرب مطرح شده عبارتند از : 

1ـ پيشرفتهاي گسترده در زمينه هاي گوناگون علمي، فني و فكري براي بالا بردن كيفي و كمي امور مادي زندگي .

2ـ استعمار كشورها و بهره كشي از ملتهاي ديگر و در اين راه دستيازي به زشت ترين و غير انساني ترين جنايتها .

نكته مهم اين است كه وي سعي كرده تا به خواننده خود اطمينان دهد كه وي از موضعي بي طرفانه قصد بررسي اين موضوع را دارد ولي استفاده از كلماتي كه خود در ذهن خواننده مسلمان داراي مفاهيم مثبت و منفي ويژه اي هستند در همان الفاظ به كار برده شده براي معرفي دو رويه مختلف تمدن غربي اين تلاش وي را در همان ابتداي راه با شكست مواجه كرده است البته شكستي كه شايد خود خواسته و نه از سوي غفلت بوده باشد، زيرا نويسنده در جاي جاي مطالب سه بخش نخستين كتاب بر استفاده از لغاتي كه داراي بار معنايي ويژه اي هستند بسيار تأكيد داشته و سعي مي كند تا حد امكان از لغاتي براي بيان موضوع مورد نظر خود استفاده كنند كه معناي خاص و حتي مخالف با معناي ظاهري مطلب مورد مطالعه را به خواننده القاء كند اما در واقع او با به كار بردن كلماتي كه به شدت داراي بار معنايي منفي در نزد خواننده مسلمان كتاب است آن بخش به ظاهر سفيد را هم در واقع سياه نشان داده و به عبارت بهتر در حاليكه خواننده اين اثر در نگاه اول تمدن غرب را از ديدگاه نويسنده آن يك مجموعه هماهنگ و داراي هارموني مي بيند با كمي كنكاش متوجه مي شود كه اين برداشت وي غلط بوده و اين مجموعه به ظاهر هماهنگ در واقع چيزي جز سياهي و پليدي افسار گسيخته كه براي بهره برداري جمع كوچكي از انسانها از اكثريت هم نژادان خود طراحي شده نمي باشد .

نويسنده كتاب در بررسي مبحث پيشرفتهاي گسترده در زمينه هاي گوناگون علمي، فني و فكري بدون در نظر گرفتن تمامي دلايل اصلي وجود اين پيشرفتها بر اين امر كه اين مسائل تنها براي ارتقاء كيفي و كمي امور مادي زندگي بوده تأكيد دارد . اين در حالي است كه به طور مثال عنصر دين و رنسانس ديني كه يكي از پايه هاي اصلي ايجاد فضاي جديد در اروپاي قرون 17 به بعد است آنگونه كه بايد و شايد اشاره نكرده و انديشه هاي متفكران تجديد نظر طلب مسيحي كه پلكاني براي انديشمندان تجديد نظر طلب مادي اروپا بودند مورد بررسي و بازبيني قرار نگرفته است . همچنين نويسنده بر الگو برداري و استفاده مسيحيان از انديشه هاي نوگرايانه اسلامي پس از آشنايي با آنها در جريان جنگهاي صليبي هم آنگونه كه شايسته بود و در حدي كه لازم مي نمود اشاره اي نكرده است و تنها به برداشتهايي كه مسيحيان از دستاوردهاي مسلمانان عزناطه آن هم پس از سقوط اين شهر داشته اند، اشاره اي مختصر شده است. همچنين برخلاف برداشت نويسنده كتاب بوده اند انديشمندان و علمايي كه نه براي بهبود كيفي و كمي امور مادي زندگي بلكه براي بهبود وضعيت معنوي زندگي بشر غربي در آن سالها به فعاليت هاي گوناگون در زمينه هاي علمي و فكري مبادرت كرده اند اما چون اين اقدامات به نوعي نتيجه گيري كتاب را با مشكل مواجه مي ساخته است، نويسنده سعي در پاك كردن صورت مسئله كرده و بر همين اساس بدون هيچ اشاره اي به اين طيف از علماء و انديشمندان غربي از كنار آنان گذشته است .

ديگر نكتهيا را كه بايد در بررسي اين كتاب مورد توجه قرار داد اين امر است كه نويسنده همانگونه كه با انديشه هايي كه به مقولاتي غير از فرضيه هاي وي پرداخته با نگاهي سلبي برخورد كرده و آنها را ناديده مي انگارد، به هنگام نقل خود از انديشمنداني هم كه به نوعي سخنانشان فرضيه هاي وي را تأييد مي كنند همين برخورد را به نوعي ديگر به مرحله اجرا گذاشته و تنها به نقل قول سخناني از آنها اقدام مي كنند كه مقوم نظريه هاي او بوده باشد و اگر همان خرد در نوشته و كتابي ديگر به گونه اي برخورد كرده كه با نظر مورد استنداد نويسنده كتاب مورد بررسي متناقض بود وي اين نظر را به كلي ناديده انگاشته و بدون كوچكترين اشاره و تأملي از كنار آن مي گذرد .

سرانجام اينكه مشكل بزرگ ديگر اين كتاب كه مي توان آن را بزرگترين نقص آن نيز قلمداد كرد كه نويسنده كتاب تنها آن را براي قشري خاص از جامعه و نه همگان تنظيم كرده است . به عبارت واضح تر دكتر حائري در اين كتاب با پيش فرض اينكه خواننده همان مفهومي از لغات مادري كه وي به عنوان نكات كليدي و اصلي مباحث خود از آنها استفاده كرده استنباط مي كند كه وي مدنظر دارد به تدوين آن اقدام كرده و بر همين اساس هيچ شرح و توضيحي براي اينگونه لغات كه نقشي پايه اي و اساسي براي درك و فهم منظور نويسنده از نوشتن اين كتاب دارد را در آن ثبت نكرده است و بدين گونه مخاطب كتاب از عام به خاص تغيير پيدا كرده و تنها كساني كه با ادبيات نويسنده كتاب آشنا بوده و يا پيش از خواندن كتاب مورد بحث با اين نوع مباحث آشنا بوده اند به راحتي مي توانند منظور نويسند را درك كنند و ساير خوانندگان نمي توانند آنگونه كه لازم است با اين كتاب كه در صورت نبود اين نقص مي توانست منبعي درخور و شايسته درباره بخشي از دلايل عقب ماندگي شرقي نسبت به غرب و پيشرفت سريع آنها در دو قرن 18و19 بود، ارتباط برقرار كنند .

در پايان نكته اي غير معنايي و بيشتر نوشتاري را هم بايد در بررسي اين كتاب مورد اشاره قرار دهم و اين نكته امري جز سبك و ادبيات خاص مورد استفاده در اين كتاب نيست . ادبيات مورد استفاده در كتاب نخستين روياروييهاي انديشه گران ايران نه ادبياتي كاملا علمي و نه كاملا ديني نيست و بيشتر بين فارسي مورد استفاده در حوزه هاي علميه و فارسي مورد استفاده در متون علمي سرگردان است و بر همين اساس نمي توان به راحتي و آنگونه كه لازم است با آن ارتباط برقرار كرد و به عبارت ديگر براي درك يك مطلب بايد چندين بار جمله حاوي آن را مورد باز خواني قرار داد. البته هر چند نحوه و سبك نويسندگي دكتر حائري عامل اين نقص كتاب است اما اگر كتاب از ويراستاري حرفه اي و كاملا آشنا با اين نوع نثر برخوردار بود اين مشكل تا حدي رفع شده و كتاب قابل فهم تر مي شد .


کلمات کلیدی:
 
ارديبهشتگان جشن فراموش شده
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥  
ارديبهشتگان جشن فراموش شده

 

به پيش آمدش فرخ ارديبهشت        بدانگه که همراه  زو در گذشت

به زرتشت گفتا کای پاک   تن            پذ يرفته    ايزد  ذ و المنن

يامي برازمن به گشتاسب شاه       بگو  کای  خداوند  ديهيم  وگاه

سپردم  به  تو  کار  هر آذری        کجازان  به بيني به هر کشوری

بفر مای  تا  خوب  دارندشان         خورش های درخورد سازندشان

که آن نوراز نورهای خداست      كزان گونه رخشان به پيش شماست

تاريخ گواه اين امر است كه نيا كان ما ايرانيان از شاد ترين و سر زنده ترين مردم دوران خود بوده اند. اسناد ،كتيبه ها ،نوشته ها و گاهشمارهاي باقي مانده از ايشان سرشار از روزهايي است كه مردم در آن براي سپاس آنچه اهورا مزدا به ايشان ارزاني داشته در مكان هايي ويژه كه در بيشتر موارد آتشكده ها بوده گرد هم آمده و به شادي و سرور مي پرداختند. اين جشن ها از سوي آشنايان به تاريخ به  دو گروه ،جشنهاي ويژه و جشن هاي ماهانه تقسيم شده اند. آن دسته از جشن ها را كه به مناسبتي خاص مانند ،نوروز و سده  بر گزار مي شود جشن هاي ويژه گويند. اين گونه شاد باش ها بر اساس رسوم و آييني ويژه خود  در زماني مشخص بر گزار مي شود. دسته ديگر شادباش جشن هاي ماهانه هستند كه در زمان همنامي روز و ماه بر گزار مي شود و بر اين اساس 12 جشن هستند. ايرانيان در قديم اين روز ها را روز امشاسپندي مي دانستند كه آن روز و ماه به نام وي ناميده شده است. اين امر هنوز هم از سوي زرتشتيان رعايت مي شود و آنان اين روز ها را گرامي داشته و با رفتن به آتشكده ها در آن هنگام  به گفتگو با اهورا مزدا مي پردازند. دومين روز فرخنده از اين دوازده روز گرامي در نزد نياكان ما بر اساس گاهشمار خورشيدي جلالي كنوني روز دوم ارديبهشت است .البته با توجه به اين امر كه در گاهشمار زرتشتي ماه ها 30 روزه هستند اين روز برابر با روز سوم از همين ماه در تقويم زرتشتي است كه آن را با نام جشن ارديبهشتگان گرامي مي دارند. ارديبهشت را از گذشته هاي دور تاكنون  در سراسر ايران نقطه اوج زيبايي بهار مي‌دانند و چه زيبا دقيقي توسي در اين باره سروده است:

بر‌افكندي اي صنم ابر بهشتي                 زمين را خلعت ارديبهشتي

بر همين پايه است كه گروهي از پژوهشگران  ارديبهشتگان را با جشن گل ساير كشورهاي جهان قديم برابر مي دانند.

امروزه زردشتيان ،ارديبهشتگان را نوعي جشن زيست محيطي مي‌دانند اما در اصل اين جشن براي گرامي داشت ارديبهشت ، امشاسپند نظم و راستي، بوده است كه در اوستا هم يشتي ويژه او وجود دارد.  

دين زرتشت، از هفت وجود يا «جلوه» خدا سخن مي گويد  كه خدا آنان را برحسب اراده خود آفريده است.. آنها عبارتند از: سپند مينو يا روح نيكوكار، بهمن يا انديشه نيك، ارديبهشت يا راستي، شهريور يا پادشاهي و حكومت  مطلوب، سپندار مد يا اخلاص، خرداد يا كمال و امرداد يا بي‌مرگي. مشخصه بارز خدا روح نيكوكار يا آفريننده است كه  ويژه اوست اما جلوه‌هاي ديگر، تجلياتي از خدا هستند كه در هر گام  از آنها، انسان مي‌تواند سهيم باشد. اين جلوه‌ها وسيله‌هايي هستند كه خدا را به انسان و انسان را به خدا نزديك مي‌كند. از گفته‌هاي زرتشت چنين بر‌مي‌آيد كه به واسطه انديشه نيك است كه آدميان راه راستي را دنبال مي‌كنند و به كمال و بي‌مرگي دست مي‌يابند و بدان وسيله به شهرياري مي‌رسند.

امشا‌سپندان در بردارنده احساس آرمان‌هاي والا و انديشه‌اي عميق‌اند و از اين ميان و بر اساس متن اوستاي جديد ارديبهشت زيبا‌ترين امشا‌سپندان است. ارديبهشت از صورت پهلوي   ardwahištو اوستايي aša.vaqhišta  به معناي  بهترين راستي و پرهيزكاري است. ارديبهشت پس از بهمن و سپندمينو، بر‌ترين امشاسپند است و در گاهان زرتشت اهميت بسيار داشته و از او به نيكي ياد مي گردد.  نمونه اي

از اين يادكردهاي نيك  در بند 9 يسناي 49  آمده است  : (آنان كه ياران ارديبهشت‌اند، بهترين پاداش‌ها را دريافت خواهند كرد (.همچنين در بند 7 يسناي 31 در باره امشاسپند ارديبهشت آمده است  ) :اهورا مزدا او را از نيروي خرد خويش آفريده است (.و نيز دربند3 يسناي 33  به نقل از اهورا مزدا گفته شده است ):ارديبهشت نگهبان مرغزارهاست و مردم پرهيزگار در مرغزار‌هاي او و بهمن به سر مي‌برند. ) و سرانجام در بند 6 يسناي 48 نيز آمده است : (اهورا مزدا به هنگام آفرينش به ياري او گياهان را برويانيد .) و همچنين است : ارديبهشت در برابر ناراستي قرار گرفته و هم زمان نماينده قانون ايزدي و نظم اخلاقي در جهان است.آنچه را كه هرمزد توسط بهمن آفريده است، به ياري ارديبهشت افزايش خواهد داد (و يسپرد11، بند.( 4 

بيان درست سخن ،برگزاري خوب آيين ها و رشد كامل گندم برخي از نشانه هاي ارديبهشت هستند.  او نيايش‌ها را زير نظر دارد. آنان‌كه اشه را نمي‌شناسند و ارديبهشت را خشنود نمي‌كنند، از بهشت محروم‌اند. زيرا از كل نظم خدا خارج شده‌اند. پارسايان نيايش مي‌كنند تا بتوانند راه اين فرمانرواي بهشتي را دنبال كنند و در بهشت پر از شادي او به سر ببرند. از اين رو، مومنان را اشون يعني پيرو اشه مي‌نامند.

اين  امشاسپند كه بنابر متن اوستاي جديد، مذكر است،ازميان برنده بيماري، مرگ، جادو‌گر و حشرات موذي يا خرفستران (يشت 3، بندهاي 14، 15، 16، 17)و نگهدارنده نظم در روي زمين است.

ارديبهشت حتي نظم را در دوزخ نيز نگاه مي‌دارد و مراقبت مي‌كند كه ديوان ، بدكاران را بيش از سزاي شان، تنبيه نكنند. ارديبهشت دشمن ديو خشم است (يشت 19، بند 46)ولي دشمن اصلي او اندر andarيا ايندره  indra است. ايندره از ديوان  

كامل  و نماد روح  ارتداد ‌در انسان است و ارتداد چيزي است كه انسان را از قانون و نظم خدا دور مي‌سازد، پس اندر ضد نظم و ترتيب است.

از سوي ديگر و با توجه به اين نكته كه هر يك از آفرينش‌ها متناسب با مراحل آفرينش به يكي از امشاسپندان مربوط است، آفرينش آتش را كه در همه وجوه هستي ساري و جاري است به ارديبهشت، مظهر نظم جهاني، نسبت داده اند. نويسنده كتاب پهلوي بندهشن، آنجا كه امشا‌سپندان را به ترتيب مي‌شمارد، مي‌گويد: «ديگر از مينويان ارديبهشت است. او از آفرينش جهاني آتش را به خويش پذيرفت. »

ايزد آذر، ايزد سروش و ايزد بهرام از همكاران و ياران امشاسپند ارديبهشت شمرده مي‌شوند.

گل مرزنگوش يا مرزنجوش  نيز كه خوشبو وبه رنگ سفيد مايل به سرخ است بنابر نوشته بند هشن نماد او شناخته مي شود. اين امشاسپند در گسترش دين زرتشت نيز تقش مهمي را عهده دار بود. هنگامي كه زرتشت دين خود را به گشتاسب شاه عرضه كرد ،امشاسپند ارديبهشت به همراه بهمن امشاسپند و ايزد آتش خود را به او نشان دادند تا ترديد را از انديشه او بزدايند ودل او را به اين آيين  روشن سازند.

ارديبهشت، در ميان امشاسپندان، نخستين آفريده است كه در آغاز آفرينش نام خدايي را به اهورامزدا داد. بر اين پايه سومين يشت اوستا ويژه ستايش اين امشاسپند و دومين ماه سال و سومين روز ماه به او اختصاص دارد ارديبهشتگان  نام جشنی است که در روز سوم ماه ارديبهشت براساس گاهشمار زرتشتي براي گرامي داشت اين امشاسپند  برگزار شده و از شمار جشنهای آتش است. نام ديگر اين جشن گلستان جشن است .

خلف تبريزي درباره اين جشن در برهان قاطع آورده است: در اين روز نيك است به معبد و آتشكده رفتن و از پادشاهان حاجت خود خواستن، و معني تركيبي اين لغت مانند بهشت باشد. چه "ارد" به معني شبيه و مانند آمده است و چون اين ماه وسط فصل بهار است و نباتات در غايت نشو و نما و گل ها و رياحين تمام شكفته و هوا در غايت اعتدال، بنابراين ارديبهشت خوانند.

 ابوريحان بيروني هم در باره اين جهت نوشته است :ارديبهشت ماه ،روز سوم آن اردي بهشت است وآن عيدي است كه ارديبهشتگان نام دارد براي اينكه هر دو نام با هم متفق شده .اردي بهشت به معني بهترين راستي است .بعضي گفته اند  به معناي منتهاي خير و خوبي است .ارديبهشت فرشته آتش و نور است و اين دو با او مناسبت دارد  و خداوند او را به اين كار موكل كرده ونيز ماموريت داده است علل و  امراض را به ياري ادويه و اغذيه زايل كند و صدق را از كذب و  حق را از باطل تميز دهد.

نياكان ما به هنگام فرا رسيدن زمان اين جشن لباسهاي سفيد خود را بر تن كرده  وهم زمان  سرهاي خود را با كلاه و  روسري سفيد پوشيده سپس خود را پيراسته و آراسته مي كردند ،آنگاه در مكان   هاي ويژه جشن گرد هم آمده و پس از خواندن ارديبهشت يشت به شادي مي پرداختند. همچنين در اين روز شهر ياران درهاي كاخ ها را بر روي مردم  مي گشودند و هنرمندان هم به بيان سروده ها و نواختن آهنگهاي خود  مي پرداختند و شا هان نيز  از آنان ستايش مي كردند.

امروزه،  هرچند زرتشتيان اين جشن را گرامي مي دارند اما گرامي داشت آن همانند گذشته نيست  و بايد آن را جشني فراموش شده عنوان كرد.

منابع: آموزگار، ژاله (1374). تاريخ اساطيري ايران. تهران: سمت.
بويس، مري (1374). تاريخ كيش زرتشت، جلد 1، ترجمه همايون صنعتي زاده. تهران: توس.

بهار، مهرداد (1378). پژوهشي در اساطير ايران، چاپ سوم. تهران: آگه.

پورداود، ابراهيم (1377). يشت‌ها، جلد 1. تهران: اساطير.
هينلز، جان .1371. شناخت اساطير ايران، ترجمه ژاله آموزگار. احمد تفضلي. تهران: نشر چشمه _ كتابسراي بابل.


کلمات کلیدی:
 
ابيورد و مشاهير آن
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥  
ابيورد و مشاهير آن

ميان سرخس است نزديك طوس زباورد برخاست آواي كوس(فردوسي)

اكنون شهر ابيورد خرابه‌اي افتاده بر شانة راست راه عشق‌آباد به مرو و در 119 كيلومتري اين مسير در جمهوري تركمنستان قرار دارد.

در متون ادبي ، تاريخي و جغرافيايي نام اين شهر را باورد1 و اباورد2 نيزگفته‌اند براساس اطلاعاتي كه ازقديمي‌ترين كتابهاي جغرافياي اسلامي به دست مي‌آيد، ابيورددر قرن سوم هجري تابع نيشابور بوده است3 . و تا سال 1885 ميلادي همواره در گسترة خراسان بزرگ قرار داشته است. اين شهر در شمال خراسان بر دامنة شمالي كوه‌هاي هزارمسجد واقع بوده و شيب آن به سوي صحراي قره‌قوم كشيده شده است.4زكريابن محمد بن محمود قزويني مي‌نويسد . «شهري است در خراسان نزديك به ولايت سرخس، باورد بن گودرز او را بنا نهاده است » 5ياقوت نيز مي‌نويسد «كيكاووس منطقه ابيورد را به صورت اقطاع به باورد فرزند گودرز بخشيد ، باورد بن گودرز او را بنا نهاده است . 6

متاسفانه امروزه در تقسيمات كشوري تركمنستان نامي از ابيورد به عنوان ناحيه مسكوني ديده نمي‌شود و نسل بازماندة آن در محلي به نام «كاكا» يا «قهقهه» به مسافت 9 كيلومتري ابيورد سكني دارند . در عين حال به نظر مي‌رسد در زمان بارتولد7 دست كم روستايي به اين پنام خوانده مي‌شده است چرا كه همو مي‌نويسد: ابيورد در اين زمان هم به شكل قرية كوچكي در 110 ورستي(هر وست برابر با 06/1كيلومتر) عشق‌آباد پابرجاست. 8ژوستن مورخ رومي، ضمن بحث در باره شهر دارا، تختگاه تيرداد اشكاني ،محل آن را در منطقه كوه «زاپه ورته نُن»9 نوشته است . وي اين نام را به صورت «اپه اورته نن»10 نيز آورده و پلينوس نام ابيورد را «اپه ورته نه»11 ضبط كرده است ، از اين رو مي‌توان گفت كه كوه مزبور نيز به همان نام ابيورد ناميده شده است . 12

مكان ابيورد را نيز ميان نسا و سرخس و يا نساو مرو دانسته‌اند، صاحب كتاب المسالك و الممالك مي‌نويسد : از مرو تا باورد شش مرحله است . 13به گفته ابن خردادبه مبلغ خراج تعيين شده براي ابيورد در قرن سوم هـ.ق هفتصد هزار درهم بوده است كه تقريباً دو برابر خراج تعيين شده براي سرخس بوده است.14 با توجه به اين نكته مي‌توان گفت جمعيت ابيورد در قرن نهم از جمعيت سرخس بيشتر بوده است .ظاهراً ابيورد در سال سي و يك هجري توسط ابن عامر فتح شد . طبري در حوادث سال‌هاي 31 هجرت و تحت عنوان «سخني از فتوح ابن عامر» چنين مي‌نويسد: «علي بن مجاهد گويد ابن عامر برابر شهر فرود آمد و نيم آنرا به جنگ گرفت ، نيم ديگر به دست كناري بود با يك نيم نسا و طوس ، ابن عامر نتوانست سوي مرو گذر كند . با كناري صلح كرد كه پسر خود ابوصلت بن كناري و پسر برادرش سليم را به گروگان داد، آنگاه عبدالله بن خازم را سوي هرات فرستاد حاتم بن نعمان را روانه مرو كرد. ابن عامر دو پسر كناري را گرفت و به نعمان ابن افقم سپرد كه آزادشان كرد. ادريس بن حنظله گويد: ابن عامر ابر شهر را به جنگ گشود و در اطراف آن طوس و (بيورد) ابيورد و نسا و حمران را نيز گشود و اين همه به سال سي و يكم بود. 15

 توصيف ابيورد در متون تاريخي 

در متون كهن تاريخي توصيف‌هاي فراواني از ابيورد به عمل آمده است . مقدسي مي‌نويسد: «من ابيورد را از نسا بهتر و بازارش را پر رونق‌تر و خاكش را حاصلخيزتر ديدم. آب آن از نهر و محل مسجد آن شهر در بازار است . وي همچنين مي‌گويد: «در قرن چهارم هجري از ابيورد لباس‌هاي ابريشمي ، كنجد، روغن كنجد، جامه‌هاي زربفت و پوست روباه صادر مي‌شده است» .16حمدالله مستوفي نيز از ابيورد به عنوان شهري كوچك نام برده كه داراي ميوه‌هاي فراوان و آب بسيار بوده است . 17كــلاويخو كــه در اوائل قـــرن نهم هجري(808هـ‍ .ق) برابر با سالهاي 1404 و 1405 ميلادي ابيورد را ديده است آن را اين گونه توصيف مي‌كند. «باورد در پاي كوهي است كه در اين فصل(21 دسامبر) از برف پوشيده بود . اين شهر حصار ندارد و در بيابان واقع است … از باديه به راه افتاديم و از كوههاي بلندي گذشتيم كه همه جا از برف پوشيده بود. اين قسمت از راه ما پنج روز طول كشيد و از سرزميني گذشتيم كه هيچ آبادي در آن نبود و هواي آن اينك بسيار سرد بود . آنگاه پنجشنبه اول ژانويه به شهري رسيديم در آن سوي كوه‌ها كه در دشتي واقع بود . اين شهر خبوشان(قوچان) نام دارد و حصاري ندارد. 18صاحب حدودالعالم نيز مي‌نويسد : «ابيورد مكان كشتزارها و شخم‌زارهاي بسيار است. 19

توابع ابيورد

- شهر ابيورد به بركت كوههاي هزارمسجد ، پر آب و سرسبز بوده و آب حاصل از دره‌هاي هزار مسجد امكان شكل‌‌گيري روستاها و آبادي‌هاي فراواني را در محدوده ولايت ابيورد فراهم آورده است.مقدسي ، مهنه و كوفن را از توابع ابيورد دانسته است . 20ياقوت حموي شوكان را كه ظاهراً در قرن پنجم هجري از اهميت و اعتبار زيادي برخوردار بوده است از توابع ابيورد مي‌داند. 21بادنه كه در دو فرسنگي ميهنه و محل مراجعه شيخ ابوسعيد هم بوده است يكي ديگر از توابع ابيورد است . 22از ديگر توابع ابيورد مي‌توان بادن، خروالجبل، ازجاه را نام برد. كه در ذيل به معرفي برخي از توابع ولايت ابيورد مي‌پردازيم.

مهنه 

معروف‌ترين شهري كه جزء توابع ابيورد به حساب آمده است شهر ميهنه يا مهنه است . مرحوم سعيد نفيسي اين كلمه را تصغير لفظ «ميهن» به معني زادگاه دانسته است و چنين مي‌نويسد : «ميهنه» كه نام آن را گاهي به اختصار «مهنه» نيز نوشته‌اند كلمه‌اي است كه قطعاً از لفظ ميهن به معني «زادگاه» ساخته شده و تصغير كلمة «ميهن» است . 23ميهنه آنقدر اهميت داشته كه در شمار شهرهاي خراسان نيز از آن ياد شده است اين شهر در مشرق ابيورد و بر كناره مسير اصلي راه ابريشم قرار داشته است و در قرن چهارم هجري شهر كوچكي بوده كه حصار و مسجد جامع ويراني داشته 24و اندرميان بيان بوده است . 25قطعاً اين شهر از آنجا كه زادگاه شيخ ابوسعيد ابوالخير (اول محرم 357 ه‍ .ق/4 شعبان 440 ه‍ .ق) بوده است در قرن چهارم و پنجم هجري اعتبار خود را مديون ابوسعيد بوده است . حضور ابوسعيد در اين شهر سبب گرديده كه نام ميهنه پرآوازه شود.محمد بن منور مي‌نويسد: «آن وقت ميهنه معمور بود و مردم بسيار چنانك گويند كه در كاروانسراي كه معروف است بادريس در پاي حصار چهل كپان(=قپان) آويخته بوده است». 26دركنار ميهنه رباطي به نام رباط كهن وجود داشته است كه شيخ ابوسعيد در آن حضور مي‌يافته است و بيشتر نشست شيخ به رباط كهن بودي ، و آن رباطي است بر كنار ميهنه بر سر راه ابيورد و شيخ ما در آنجا بسيار رياضت و مجاهدت كرده است 27. اكنون تنها يادگار بازمانده از دوران رونق و آبادي و سربلندي ميهنه، آرامگاه شيخ ابوسعيد ابوالخير است كه بناي اوليه آن احتمالاً پس از رحلت شيخ به سبك آرامگاه سلطان سنجر ساخته شده و در قرن هشتم هجري مرمت گرديده است . 28اكنون مزار ابوسعيد به نام «مأنه بابا»29 در ميان تركمن‌ها معروف شده است و ساكنان ميهنه به روستايي در سه كيلومتري جنوب ميهنه مهاجرت كرده‌اند كه در زبان اهالي با نام «مأنه» از آن ياد مي‌شود و ميهنه اكنون با فاصله 216 كيلومتري از عشق‌آباد به سمت جنوب قرار دارد و پس از پيمودن 165 كيلومتر در جاده عشق‌آباد به مرو از محلي به نام دوشاك(دوشاخ) به سمت راست جاده منحرف شده پس از پيمودن 51 كيلومتر ديگر به ميهنه مي‌رسد. 30

كوفن

شهرك كوچكي بوده است در شش فرسخي ابيورد ،رباط كوفن از منازل بزرگ و مهم راه ابريشم بوده كه در منابع از آن ياد شده است . آن رباط را عبدالله بن طاهر در قرن سوم هجري در آن شهرك بنياد نهاده است . 31اكنون كوفن در 90 كيلومتري جاده عشق‌آباد به مرو و در سمت راست جاده و دقيقاً روبروي شهر مرزي لطف آباد ايران ودر خاك تركمنستان قرار دارد كه به دليل وجود مقبره‌اي در اين مكان كه سنگ روي آن همانند چغندر است به «چغندر بابا» شهرت يافته و نام مكان نيز به همين نام خوانده مي‌شود و از آن آوازه و شهرت ديگر خبري نيست .ابوالمظفر محمدبن احمد كوفني اديب و لغت شناس (متوفي به سال 507 هجري قمري) و نيز قاضي ابومحمد بن ميمون كوفني (متولد 490 ه‍ .ق-1097 ميلادي ) كه فقيه بود از اين شهرك برخاسته‌اند.

متأسفانه در منابع و متون تاريخي اطلاعات زيادي از اين شهرك در دست نيست .

ازجاه

ازجاه يا اژگاه يكي ديگر از شهرك‌هاي تابع ابيورد است ياقوت حموي آن را تابع سرخس دانسته 32 است . اما قول غالب بر آن است كه ازجاه شهركي تابع ابيورد بوده است.33 و در اسرارالتوحيد نيز به وجود برخي مريدان شيخ ابوسعيد در ازجاه اشاره شده است: «درويشي بود در اژجاه او را خمره سكّاك گفتندي، مريد شيخ ما بود … و مردي سخت عزيز و گرمرو بود»34. و نيز «و شيخ را در حق او (خمره از جاهي) نظري بود هر چه تمامتر» 35به گفته برخي از باستانشناسان در حال حاضر مكان و موقعيت ازجاه مشخص نيست . 36

عبدالكريم ازجاهي فقيه معروف شافعي(م به سال 486 ه‍ .ق/1093م) از اين منطقه است وي در نيشابور نزد ابومحمد جويني و در مروالرود نزد قاضي حسين فقه آموخت. سمعاني مي‌گويد خاكش را در ازجاه زيارت كردم . برخي از شاگردان او از مشايخ حديث سمعاني بوده‌اند.

شوكان

به فتح شين يكي ديگر از شهركهاي تابع ابيورد شوكان است كه شهركي است از ناحيه خابران بين سرخس و ابيورد. از آن شهر است عتيق بن محمد بن عبيس شوكاني و برادر او ابوالعلاء عبيس بن محمد شوكاني. 37ياقوت نيز اين شهر را از توابع ابيورد بر شمرده است .

شوكان در قرن پنجم هجري خانقاه بزرگي داشته است «چهل مرد صوفي را در خانقاه خويش بنشاند در شوكان واز خاص مال خويش (شيخ عمر شوكاني) ايشان را خدمت كرد.»38 همچنين به گفته محمدبن منور شوكان داراي مسجد جامع بزرگي بوده است . 39

احمد مالكان شوكاني (متوفي 542 ه‍ .ق) از مشاهير محدثين خراسان در قرن پنجم، متعلق به اين منطقه بوده وي از مشايخ سمعاني در حديث است . 40محمد شوكاني خادم خانقاه شيخ ابوسعيد ابوالخير نيز اهل شوكان است 41ابوعبدالله محمدبن احمد بن محمد بن علي شوكاني مالكي(متوفي 542 ه‍ .ق در شوكان) نيز از مردم شوكان بوده است وي از زهاد و صلحاي عصر بوده واز پدرش ابوطاهر (كه از مشاهير محدثين خراسان است) و از محمد بن احمد عارف نوقاني سماع حديث داشته است . سمعاني او را ديده و از وي حديث كتابت كرده است . 42

خروالجبل

خروالجبل ، قريه‌اي بزرگ ميان خابران و طوس و از ولايت باورد 43 است كه عده‌اي از اهل علم از آنجا بــرخاسته‌اند. ابــوجعفر محمد بن محمد خَروي جَبَلي (451-532 ه‍ .ق) ازهمين منطقه است.سمعاني در احوال ابوجعفر مي‌گويد. من در شوال پانصد و بيست و نه، دو روز در آنجا اقامت كردم و در شبي كه بامدادش عزم رحيل از آنجا داشتيم ، كسي مرا آگاه كرد كه حاكم قريه و خطيب قريه سماع حديث دارند(يعني از علماي حديث‌اند) و من با دوستم به سوي سراي خطيب روانه شديم و از آنجا كه ما بوديم تا آنجا مسافتي بود. آن راه را پيموديم و آن شيخ بر بام رفته بود و خفته بود و ما از وي خواهش كرديم كه فرود آيد و فرود آمد و اصلي كه داشت بيرون آورد و ما جزئي از اول كتاب سنن الصوفية ابوعبدالرحمن سلمي را بر وي قرائت كرديم. 44به نظر دكتر شفيعي كدكني خروالجبل «احتمالاً همان است كه به نام خروهKHARVE معروف بوده و دردهستان مايوان بخش حومه شهرستان قوچان امروز باقي است» 45

اما محقق ديگري معتقد است «در نيشابور دو روستا به نام خرو بالا و خرو سفلي وجود دارد كه بافتي كوهستاني دارد و واژه‌شناسي اين دو مكان شايد وجوه مشتركي از آنها به دست دهد.»46 در زمان ابوسعيد ابوالخير ، خروالجبل دهي بوده است «شيخ ما با جماعت به ديه خروجبلي آمدند». 47

بادنه

روستايي در دو فرسنگي ميهنه بوده است 48. انوري ابيوردي شاعر معروف نيز از همين روستا است «انوري خاوراني از بادنه كه قريه‌اي از خاورانست بود.» 49در سال 823 ه‍ .ق برابر 1420 ميلادي حافظ ابرو ابيورد را به 13 بلوك به نام‌هاي قصبه و توابع ، دره جز، رودبار، پنج جو، نويان، چهارده، اسفنجان، پساكوه، براوندقان، كوران و كوفين، ازجاه وشوكان ، مزار متبرك مهنه و طژن ـ جويبارهات تقسيم كرده و 52 قريه را از مضافات آن بلوكات نام برده است. 50توابع ابيورد ،بيش از آن است كه مذكور افتاد و بررسي تفصيلي آن در گنجايش اين نوشتار نيست بنابر اين با معرفي توابع گذشته اين بحث را وامي‌نهيم.

كلات نادري 

خيوه‌اباد ،‌محلي است در نزديكي نقطه مرزي تركمنستان با جمهوري اسلامي ايران كه راه آن از ميان شهر «كاكا» مي‌گذرد و پس از گذشت 10 كيلومتر محلي بسيار خوش آب و هوا ظاهر مي‌شود كه همان خيوه‌آباد است . قريب به 2 كيلومتر قبل از خيوه آباد قلعة مشهور نادري موسوم به كلات نادري قرار دارد كه اگر چه ساليان زيادي از ساخت آن گذشته است اما هنوز نيز پابرجا و با عظمت ايستاده است و نشان از گذشته‌اي دارد كه اكنون جز اين قلعه چيزي از آن باقي نيست

مؤلف كتاب عالم آراي نادري علت دستور ساخت چنين بنايي را از سوي نادر، گردآوري اسراي خوارزم و خيوه در اين مكان دانسته است و چنين مي‌نويسد: «عهد نمود كه آن مكان را شهري بنا كند تا بعد از تسخير خوارزم اسراي خراسان را بدانجا فرستاده و قلعه‌اي ساختند مشهور به خيوه‌آباد و آن بلدة طيبه حالا نيز معموره‌اي است كه نظير ندارد. 51

صاحب كتاب جهان‌گشاي نادري نيز خيوه‌آباد را در 4 فرسخي ابيورد در موضعي موسوم به چشمة خلجان ذكر كرده است . 52

به گفته نويسنده كتاب عالم آراي نادري «حسب الفرمان قضا جريان چنان به نفاذ پيوسته بود كه : در منزلي كه فيمابين ابيورد و دارالثبات كلات است قلعه‌‌اي در كمال استحكام و آراستگي ساخته، آماده و مهيا باشد كه بعد از ورود به نواحي تركستان و تسخير مملكت خوارزم ،جمعي را بدان حدود تعيين و مقرر خواهيم داشت كه در آن قلعه ساكن گشته مشهور به خيوق آباد گردد. چون رأي الهام آراي نادري چنان قرار يافته بود، اسراي مذكور را بدان قلعه فرستاده و آن قلعه را مسمي به خيوق‌آباد گردانيد و در آن محل از دارالثبات كلات در حركت آمده، وارد آن قلعه گرديد و سكان آن قلعه را از اموال و اسباب و مأكول و ملبوس و انعام و مواشي و ساير مايحتاج كه انسان را ضرور باشد ، عطا نمود كه هر يك غني و مالدار و صاحب ثروت و اعتبار گرديدند. 53

وضعيت كنوني ابيورد 

در سفرهاي متعددي كه نگارنده در طي سنوات اخير به آن مناطق داشت مشاهده كرد كه شهر كهن ابيورد بدون هيچ سكنه‌اي در 120 كيلومتري جادة عشق‌آباد به مرو و اندكي مانده به شهر «كاكا» به فاصله 50 متر از سمت راست جاده قرار دارد . خانه‌ها و اماكن زيادي در اين شهر وجود دارد كه سقف هيچ يك بر جاي نمانده است و ديواره‌ها و پنجره‌ها و دهليزها نشان از زيستگاه ديروز دارد .

انگاره‌هاي برج و بارو و خندق و توده‌هاي خشت و آجر و گچ و پاره سفالها حكايت از عظمت و شكوه ابيورد در دوران حيات افزون بر هزار ساله آن دارد كه اينك خوار در باديه افتاده است.اگر تك مزاري كه بر كنارة‌ ابيورد است و با نام محلي «صانديقلي اولياء» خوانده مي‌شود كه گويا شخص صالحي در آن آرميده است ، نبود چه بسا گذرنده‌اي از اهالي محلي هرگز پاي در آن ديار نمي‌نهاد. مشاهدة خيوه‌آباد و كلات نادر نيز تا مدتها پيش به دليل قرار گرفتن در منطقة مرزي و و جود نيروهاي مرزي ناممكن بود خوشبختانه چندي است اين محدوديت از ميان برداشته شده است . امروز نيز در آن محل روستايي برپاست به نام خيوه‌آباد كه تكيه بر كوههاي كپت داغ داده است و فضاي سبز آن منطقه در ميان كوير تركمنستان بسيار زيبا جلوه مي‌كند. بقاياي كلات نادري نيز همچنان در آستانه ورود به آن روستا قرار دارد.

مشاهير ابيورد

خراسان بزرگ ، انديشمندان و عارفان سترگي را در دامان خود پرورانده است . ابيورد نيز در پرورش فرهيختگان بزرگ سهم بسزائي داشته است و مشاهير بزرگي از اين منطقه برخاسته‌اند.

تا سپهر صيت گردان شد به خاك خاوران          تا شبانگاه آمدش چار آفتاب خاوري

خواجه‌اي چون بوعلي شادان وزير نامدار           عالمي چون اسعد مهنه زهر شيئي بري

صوفي صافي چو سلطان طريقت بوسعيد         شاعري قادر چو مشهور خراسان انوري

شادباش اي آب و خاك خاوران كز روي لطف      همچو آب بحر و خاك كان گهر‌مي‌پروري

اكنون به معرفي كوتاه برخي از مشاهير ابيورد مي‌پردازيم.54

ابوسعيد ابوالخير 

ابوسعيد فضل الله بن احمد معروف به ابوسعيد ابوالخير از عرفاي بنام قرن چهارم هجري ، زادة ميهنه يكي از توابع مهم ابيورد است . او در روز يكشنبه اول ماه محرم سال 357 ه‍ .ق برابر با 7 دسامبر 967 ميلادي در ميهنه زاده شد.

پدرش بنا بر نص صاحب اسرارالتوحيد ، به شغل عطاري روزگار مي‌گذرانيده و به خواهش مادر ابوسعيد، او رابه مجالس اين پادشاهان نهان و مردان پاك حبيب برد. 55

پدر ابوسعيد، احمد، مشهور به بابو بوالخير نيز متمايل به تعليمات صوفيه بوده است و در مجالس ايشان پيوسته شركت مي‌كرده است . زندگي مادي بابوبوالخير در مينهه زندگي يك پيشه‌ور نسبتاً مرفه بوده است . 56آنگونه كه از خلال اسرارالتوحيد دانسته مي‌شود بوسعيد دو بار ازدواج كرده است نخستين همسرش مادر ابوطاهر بزرگترين پسر شيخ است و همسر ديگرش ،زني است كه در سفر بسطام و خرقان همراه شيخ بوده است . 57ابوسعيد دو دختر و پنج پسر داشته است كه غالب آنان در زمان حيات شيخ صاحب فرزندان و نوادگان بوده‌اند. 58ابوسعيد در زادگاه خويش دانش آموخته آنگاه به مرو رفت و از آنجا به سرخس و آمل رهسپار شد تا دانش بياموزد و سپس به ميان مردم زادگاه خويش بازگشت و به موعظه پرداخت.ابوسعيد در علوم تفسير ، حديث، فقه و تصوف تبحر داشت .او قرائت قرآن را در مهنه نزد يكي از مشاهير قرّاء خراسان به نام ابومحمد عنازي و ادبيات عرب را نزد ابوسعيد عنازي آموخته است تا آنجا كه قبل از آنكه شهر خويش را ترك گويد در سن حدود دوازده سالگي حدود سي هزار بيت جاهلي را از حفظ داشته است .  59در مرو نيز نزد ابوعبدالله خضري مدت پنج سال فقه تطبيقي ميان مذاهب اربعه را آموخت و پس از درگذشت استاد به محضر ابوبكر قفّال مروزي رفته و پنج سال ديگر نيز نزد وي فقه خوانده است .در سرخس نيز نزد ابوعلي زهرا بن احمد فقيه تفسير ،علم اصول و اخبار آموخته است . در همان سرخس از طريق لقمان سرخسي ـ كه يكي از عقلاي مجانين تاريخ تصوف است ـ به خانقاه ابوالفضل حسن سرخسي راه يافته و تحت تأثير سخنان او ناگهان تغيير حالت داده و علوم رسمي را به يكسوي هشته است . استادش ابوعلي فقيه نيز اين تغيير حالت او را در سر درس دريافته واز وي خواسته است كه علوم ظاهر را رها كند و به آن معني كه چنگ در جانش افكنده است بپردازد.پيوستن او به اين معني و دست شستن او از علوم ظاهر احتمالاً پس از سال 380 ه‍ .ق روي داد و او با پيوستن به خانقاه ابوالفضل حسن سرخسي جان خويش را از قيل و قال مدرسه آسوده كرده و رسما علوم رسمي را به يكسوي نهاد.  60اكنون نام ابوسعيد ابوالخير عارفي كه هر كجا ياد او رود ، همه دلها را وقت خوش شود ، با تصوف و عرفان ايراني چنان آميخته كه نام حافظ و خيام با شعر فارسي و نام فردوسي با ايران . 61ابوسعيد از آن رو كه بعنوان حلقة استواري زنجيرة سنت‌هاي عرفاني قبل از خويش را به حلقة نسل‌هاي بعد از خويش پيوند مي‌دهد ، مقامي بسيار عالي در تاريخ تصوف ايران دارد.  62ابوسعيد پس از هزارماه يعني هشتادوسه سال و چهار ماه ، در روز پنجشنبه چهارم ماه شعبان سال چهارصدوچهل ه‍ .ق برابر با 12 ژانويه 1049 ميلادي ، در همان ميهنه درگذشت و روز آدينه او را به خاك سپردند . اكنون مزار او در ميهنه در 216 كيلومتري عشق‌آباد به سمت مرو است .

انوري ابيوردي 

اوحدالدين علي بن محمد بن اسحاق ابيوردي بنا بر اتفاق نظر تذكره نويسان زاده منطقه ابيورد است 63. وي شاعر بزرگ پارسي گوي قرن ششم هجري است. انوري در سال 510 ه‍ .ق در آبادي بادنه از توابع ميهنه و از ولايات ابيورد متولد شد.انوري نخست در مدرسه منصوريه طوس به كسب علوم متنوعه پرداخت . در نجوم ،هيئت و جبر بي همتا بود، در علوم عقلي و نقلي نيز دست توانايي داشت. تأثير اين علوم در اشعارش گاه پيداست به طوري كه آن را نيازمند به شرح و تفسير كرده است . 64 انوري،‌ابتدا خاوري تخلص مي‌كرده ولي بعدها تخلص خود را به انوري تغيير داد. وي جواني خود را در بلخ گذراند و سفرهايي به سرخس ، مرو ، خوارزم،‌اطراف دشت خاوران و عراق كرد.انوري از مداحان سلطان سنجر سلجوقي بود و از كساني است كه در تغيير سبك فارسي نقش عمده‌اي ايفا نموده است. همچنين سلطان سنجر به دليل اشعار خوبش ،‌او را در زمره ملازمان درگاه جاي داد و براي او مقرري وضع نمود.ظاهراً وي قصيده‌اي در وصف سلطان سنجر سروده بود كه سلطان پس از آنكه قصيدة انوري را شنيد سخن‌اش را پسنديد و او را در گرفتن صله، و قبول شغل و ملازمت ركاب مخير كرد. حكيم انوري بعد از تقديم مراسم ادب و احترام به عرض رسانيد:

جز آستان توام در جهان پناهي نيست سر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست 65

انوري مدتي را در نيشابور گذراند و سپس به بلخ رفت و از آنجا مسافرتي به بغداد و موصل كرد . در ديوان انوري نام عدة كثيري از سلاطين و وزراء و صدور و امراء و مستوفيان و علما و شعراء و اشخاص ديگري كه همزمان با شاعر بوده‌اند آمده كه بعضي را مدح و برخي را ذم كرده است . 66انوري در فن قصيده سرائي از اساتيد بزرگ به شمار مي‌رود و چنان كه فردوسي و سعدي در حماسه سرائي و غزلگوئي مشهوراند . او را پيشواي قصيده سرايان مي‌دانند تا حدي كه گفته‌اند:

در شعر سه تن پيمبرانند                           هر چند كه لانبي بعدي

او صاف و قصيده و غزل را                          فردوسي و انوري‌و‌سعدي‌

از انوري علاوه بر ديوان اشعارش ،كتاب «البشارات في شرح الاشارات » و رساله‌اي هم در عروض و قوافي ،باقي مانده است .شعراي معاصر او عبارتند از : سنائي غزنوي ، سوزني سمرقندي ، اديب صابر ، رشيدالدين و طواط فتوحي و برخي ديگر. 67

انوري پس از هفتاد و سه سال زندگي در سال 583 هجري قمري در بلخ وفات يافت68 و قبر وي در بلخ كنار مزار سلطان احمد خضرويه قرار دارد.

فضيل عياض

ابوعلي فضيل بن عياض بن مسعود بن بشر تميمي ملقب به «شيخ الحرام» در سال 105 هجري قمري در سمرقند متولد شده و در ابيورد نشو و نما يافته و سپس به كوفه رفته است.فضيل از زهاد و صوفيه عصر بود و در سال 187 هجري قمري درگذشت در جواني يكچند راهزني مي‌كرد و سپس توجه جست و در كوفه به تعلم حديث و علم دين پرداخت.69عطار نيشابوري جريان راهزني او را چنين توصيف مي‌كند. «اول حال او آن بود كه در ميان بيابان مرو و باورد خيمه زده بود و پلاسي پوشيده و كلاهي پشمين بر سر نهاده و تسبيحي در گردن افكنده و ياران بسيار داشتي. همه دزدان و راهزن بودند. و شب و روز راه زدندي و كالا به نزديك فضيل آوردندي كه مهمتر ايشان بود و او ميان ايشان قسمت كردي.»70 عطار همچنين واقعه‌اي را كه منجر به توبه فضيل شد چنين بيان كرده است : « نقل است كه پيوسته مروتي و همتي در طبع او بود . چنانكه اگر در قافله‌زني بود كالاي وي نبردي و كسي كه سرمايه او اندك بودي مال او نستدي ، و با هر كسي به مقدار سرمايه چيزي بگذاشتي و همه ميل به صلاح داشتي و در ابتدا بر زني عاشق بود،‌هر چه از راه زدن به دست آوردي بر او آوردي و گاه و بيگاه بر ديوارها مي‌شدي در هوس عشق آن زن و مي‌گريست . يك شب كارواني مي‌گذشت در ميان كاروان يكي قرآن مي‌خواند.اين آيت به گوش فضيل رسيد : الم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله71آيا وقت نيامد كه اين دل خفته شما بيدار گردد.تيري بود كه بر جان او آمد . چنان آيت به مبارزت فضيل بيرون آمد و گفت : اي فضيل تا كي تو راهزني ؟ گاه آن آمد كه ما نيز راه تو بزنيم .فضيل از ديوار فرو افتاد و گفت :‌گاه گاه آمده از وقت نيز بگذشت . سراسيمه و كاليو(=سرگشته ، حيران) و خجل و بي قرار روي به ويرانه‌اي نهاد ، جماعتي كاروانيان بودند مي‌گفتند ،‌ برويم.يكي گفت : نتوان رفت كه فضيل بر راهست.فضيل گفت : بشارت شما را كه او توبه كرد. 72فضيل پس از توبه به كوفه رفت و در كوفه به تعلم حديث و علم دين پرداخت . چندي از سفيان ثوري تربيت يافت ، يكبار نيز به هارون الرشيد ـ ظاهراً در مكه ـ‌اندرز داد و سرانجام در مكه مجاورت گزيد و همانجا وفات يافت . به هر حال تأثيري كه اندرز او در خليفه باقي گذاشت در بغداد او رانزد صوفيه و زهاد محبوب كرد و حتي امام احمد حنبل از وي به تكريم ياد مي‌كرد. 73درباره اندرز دادن او به هارون الرشيد چنين آورده‌اند: «سفيان بن عيبنه كه فقيه مكّيان بود ، مي‌فرمايد : شبي نزد فضيل بودم خليفه هارون‌الرشيد كه براي اداي حج در مكه بود به ديدن فضيل آمد و همراهاني با او بودند فضيل از من سئوال فرمود: خليفه هارون كدام است ؟ من اشاره به هارون الرشيد كردم. فضيل رو بدو كرد و گفت : خدا كار و اداره بندگان را به عهده تو گذاشته كه با آنان خوبي كني . آيا تو مأموريتت را به خوبي انجام داده‌اي ؟ هارون گريست بدره هزار ديناري به حضور شيخ تقديم كرد و فضيل از او نپذيرفت . هارون گفت اگر مي‌‌داني كه حلال نيست بر بيچارگان و وامداران توزيعش كن! قبول نكرد وقتي خليفه بيرون رفت گفتم يا شيخ از اين اباكردنت خوشم نيامد بايستي پول را بگيري و به مستمندان بدهي! شيخ برآشفت ريش پر تشويش مرا چنگ بزد و چنان كشيد كه ترسيدم اين سرمايه عزيز را كنده باشد . به پرخاش گفت: تو فقيه شهر مكه هستي و چنين غلطي مي‌كني؟ شرمت بادا، اگر پولش به مستمندان روا بود براي من هم روا بود، 74علاقه فضيل به انزوا چندان بود كه خليفه را به زحمت پذيرفت . 75سرانجام فضيل در سال 187 ه‍ .ق درمكه بدرود حيات گفت.

ابيوردي كوفني 

ابوالمظفر محمد بن احمد كوفني حدوداً در سال 440 هجري قمري برابر با 1113 ميلادي در يكي از روستاهاي خراسان به نام كوفن به دنيا آمد و در همانجا پرورش يافت و از اين رو به كوفني نيز مشهور بوده است . 76ابيوردي شاعر و